|


ناگفته هایی پیرامون دستگیری آرش
سیگارچی و تلاش برای آزادی او
ما، گردانندگان سایت مانیها، هر چند که از
گذشته خود را مسئول و مکلف به ستیز با سانسور و تلاش برای آزادی بیان میدانستیم و
میدانیم، چندی است که به دلایلی در میانهی اصلیترین جبههی نبرد برای آزادی بیان
و دفاع از کرامت و ارزش اندیشه و اندیشمند و هنر و هنرمند، قرار گرفتهایم و علاوه
بر نوشتن و انتشار آثار دیگر شاعران و نویسندگان، نوشتن نامه و نامهی سرگشاده و
جمعآوری امضاء و خبررسانی پیرامون دستگیری فعالین عرصههای ادبی، هنری و مطبوعاتی
به یکی از فعالیتهای اصلی ما بدل شده است. دلیل این امر جدا از خواست و هدف ما،
میتواند فقدان نهادهای مدافع ایت ارزشها و یا سکوت نهادهای حاضر در این عرصه
باشد. هرچند نمیخواهیم عملکرد هیچ نهادی را زیر سئوال ببریم اما در جریان برخی از
دستگیریها و شدت گرفتن بگیر و ببندها در ماههای گذشته، متاسفانه متوجه شدیم که
برخی از این نهادها که اصل پیدایش و ادامهی فعالیتشان بر اساس فعالیت در این عرصه
تعریف میشود، یا در برابر برخی از این موارد سکوت میکنند و یا اگر عکسالعملی
نشان میدهند، عکسالعملشان چنان دیرهنگام و بیرمق است که دیگر تاثیر چندانی بر
جای نمیگذارد. از سوی دیگر شدت و تعدد دستگیریها و پروندهسازیها گویی افکار
عمومی را به نوعی عادت داده و دیگر اینگونه برخوردها مانند گذشته، افکار عمومی را
تحریک نمیکند. این موضوع دربارهی دستگیرشدگانی که به دلیل زندگی در شهرستانهای
دور از پایتخت، از کانون خبرها دورتر هستند، مزید بر علت شده و به وخامت بیشتر
وضعیت آنها میانجامد.
مثلن در جریان دستگیری شهرام رفیعزاده، شاعر
و روزنامهنگار، هیچ عکسالعملی از هیچ نهادی به چشم نمیخورد، و مثلن کانون
نویسندگان در تبعید، تا مدت چهار روز پس از دستگیری ایشان، هیچ عکسالعملی از خود
نشان نداد. از سوی دیگر ما به دلیل اداره کردن یک سایت ادبی و حضور در عرصهی نشر
ادبیات، وظیفهی خود را بسیار شدیدتر و دشوارتر یافتیم، به همین دلیل دست به نوشتن
نامهی سرگشادهای به انجمن جهانی قلم و انجمنهای قلم در سراسر جهان زدیم که
بازتاب خوبی که در رسانهها خصوصن در دنیای مجازی پیدا کرد. بازتاب این نامه موجب
تحرک نهادهای دیگر مدافع حقوق بشر گردید و همین، دلیلی برای ادامه دادن این شیوه
در چند مورد دیگر از دستگیریها شد، تا آنجا که پس از چند نامه دیگر نه انجمن جهانی
قلم که مردم ایران را مورد خطاب قرار دادیم که بر وجه خبررسان نامه ناکید بیشتری
میگذاشت.
در جریان دستگیری آرش سیگارچی خبرنگار و
سردبیر روزنامهی گیلان امروز، ماجراهای دیگری دخیل بودند، بیآنکه ایشان با ما
ارتباط چندانی داشته باشند، بنا بر دلایلی، نامهای «خصوصی» برای مریم هوله نوشته
بودند که تنها خصوصی و نه «سری» بود، یعنی تاکید شده بود که برای چاپ نیست و این
تاکید ریشه در این امر داشته که چون روابط گستردهای با هم نداشتیم، ایشان با این
تاکید سعی کرده بودند که بین این نامه و مطالب زیادی که برای انتشار به دست ما می
رسند، تفاوت بگذارند و برخلاف ادعاهای عدهای کاسب مسلک که این روزها برای آزادی
بیان دکانی باز کردهاند، نکتهای سری در نامه نبود جز اشارهی ایشان به موضوع
علاقه به خروج از کشور، که این موضوع هم از آنجا که در متن همان نامه بارها به
مراجعات مکرر ایشان به ادارهی گذرنامه و تلاشهای ایشان که با دلایلی ... برای
گرفتن گذرنامه بینتیجه مانده بود، اشاره شده بود، نمیتوانست موضوعی باشد که برای
وزارت اطلاعات رژیم ایران، «سری» باقی مانده باشد.
تمام نامه بر محور شهرستانی بودن ایشان و دور
بودن از کانون خبردور میزد و اتهاماتی که خود ایشان متوجه رادیوفردا میدانست که
بنا به متن خود ایشان مصاحبهای را که با نام مستعار گرفته شده بود را با نام واقعی
ایشان پخش کرده بودند.
انتشار نامهای ایشان بعد از مدت زمانی که به
تناوب بازجویی می شدند و در مقطعی صورت گرفت که خبر زندانی شدن ایشان به دست ما
رسید. ما با انتشار نامه در واقع دو محور را دنبال میکردیم، اول اینکه: رسانههای
خارج از کشور را متوجه وخامت اوضاع کنیم و به آنها گوشزد کنیم که به دلیل شرایط خاص
ایران و حضور یک حکومت دیکتاتوری، باید شرایط امنیتی کسانی را که در داخل کشور
زندگی میکنند، در نظر بگیرند و دوم اینکه: با طرح این موضوع به همراه نام خود و
نام رسانهای چون رادیو فردا، موجی خبری تولید کنیم که موضوع شهرستانی بودن و دور
بودن از کانون خبر را خنثی کند که در نهایت این اتفاق افتاد و همه شاهدند که نام
آرش سیگارچی و اخبار مربوط به او با چه حجمی تحت پوشش قرار گرفت.
یکی از نخستین تهمت هایی که به ما زده شد،
انتشار موضوع تصمیم آرش سیگارچی برای خروج از کشور بود که به گفته ی تهمت زنندگان،
باعث افزایش مبلغ وثیقهی او به دویست میلیون تومان شده بود، در حالیکه خبر این
افزایش وثیقه و انتشار نامه در یک روز و به تاریخ بیستم ژوئن 2005 روی خروجی های
سایت های خبری قرار گرفت و جالب این جاست که خبر افزایش وثیقه، در اغلب موارد پیش
از انتشار نامه ی ما منتشر شده بود و جالب تر این که یکی از اصلی ترین تهمت
زنندگان، یعنی آقای امید حبیبی نیا، خبر افزایش و نامه را به همین ترتیب که ذکر شد
روی سایت شان قرار دادندکه برای انکه دوباره همه چیز را فراموش نکنند و تصور نکنند
با حذف کردن یک صفحه از سایتشان می توانند زمان را وارونه کنند و چون گذشته از هر
آب گل آلودی ماهی بگیرند، تصویر صفحه ی اصلی ایشان را همراه با تیترهای خبر و نامه
، اینجا منتشر می کنیم:

ایشان ابتدا خبر افرایش وثیقه و سپس نامه ی ما
را منتشر کردند و پس از چند روز گویی خود همه چیز را فراموش کرده باشند، نه تنها
منکر همه چیز شدند، که برای اعتراض به نامه ای که در سایت شان منتشر کرده بودند،
امضا جمع می کردند؟؟!!
برای اینکه ایشان نتوانند منکر این موضوع شوند
تصاویر صفحه ی سایت ایشان را که متن نامه را منتشر کرده اند اینجا می گذارم:

و بخشی که به رادیو فردا و مصاحبه ای که به
دستگیری انجامید و بخشی از نامه که
به تصمیم آرش سیگارچی برای خروج از کشور
اشاره دارد:



نمی خواهیم در اینجا از برخوردهای کاسب کارانه
و متولی مابانه ی ایشان( آقای امید حبیبی نیا) نسبت به وازه ی آزادی بیان چیزی
بگوییم و دلیل نوشته شدن این چند خط هم این بود که ایشان تصور نکنند که تا همیشه می
توانند نعل وارونه بزنند و با فرافکنی مشکلاتشان به دیگران، تصور کنند که می توانند
از هر ماجرا و هر بلایی که بر سر فعالان حقوق بشر می آید سود ببرند. ایشان به نامه
ای اعتراض کردند که خود منتشرش کرده بودند و برای جلب حمایت دست به جمع آوری امضا
زده بودند. ما پس از خواندن اطلاعیه ای که ایشان در آن به ما و رادیو فردا( که جرم
ما این بود که به آن اعتراض کرده بودیم) اعتراض کرده بود!!! و هفت امضا در زیر متنش
داشت( که تلاش حداقل یکی از امضا کنندگان، که طبق معمول اینطور نامه ها را نخوانده
امضا می کنند، برای پس گرفتن امضا ناکام ماند) جوابیه ای نوشتیم که حاوی همین نکات
بود که ذکر شد، که ایشان از انتشار آن سر باز زد( عجیب نیست که در سایت پیشروان
آزادی بیان!!، آنهم کسانی که شبانه روز برای یادآوری کردن اصول روزنامه نگاری امضا
جمع می کنند، جوابیه ای را چاپ نکنند؟) و پس از آن ما این ماجرا را فراموش کردیم و
دیگر دنبال نکردیم.
ماجرا از زبان خود ایشان در مصاحبه
شان با آرش سیگارچی:
ا
« ما از همان اول به
آن ها اعتراض کردیم که انتشار نامه خصوصی یک نفر که در زندان است و ممکن است به
همین خاطر پرونده اش سنگین تر شود عاقلانه نیست ولی متاسفانه توجهی نکردند و ناچار
یک بیانیه با امضای هفت نفری در نکوهش این کارمنتشر کردیم ضمن اینکه مسئولیت رادیو
فردا را هم خاطر نشان کردیم و از اظهار نظر رضا معینی هم که این مسئولیت نادیده
گرفته بود اظهار شگفتی کردیم! »
ا
با این حال ایشان از پیگیری ماجرا خسته نشدند
و در هر وبلاگی که توانستند، هر نوع تهمت که توانستند به ما زدند، از اینکه
امضایشان را ما به دروغ در نامه ی جمعی حمایت از سیگارچی گذاشته ایم ( که این موضوع
با تصاویر بالا که اسناد علاقه ی ایشان به موضوع و موضع ما بوده، دیگر برای ایشان
ممکن نیست که جنین ادعایی بکنند) تا تبدیل جوابیه ی ما به فحش های لمپنی ( هر
دستگاهی، حتی یکنفره) برای سسانسور کردن چیزی که موافق میلش نیست باید دلایلی
بتراشد)... که یکی از این متن ها را به عنوان نمونه اینجا می گذاریم:

تازه این برخورد های عمومی بوده و برخوردهایی
که بوسیله ی ایمیل در این مدت صورت گرفته، خود کتابی خواهد شد و از آنجا که قصد
نداریم موضوع را به درگیری های شخصی با دیگران تقلیل دهیم، از آن ها می گذریم.
درباره ی اینکه ما و رادیو فردا و به طور مشخص
کیوان حسینی و فرین عاصمی به توافق رسیده ایم، نیز جنجالی برپا بود و دهها و صدها
ایمیل سرزنشگرانه به دستمان رسید که ما را از سقوط در چاله برحذر می داشتند.
سوءتفاهمی پیش آمده بود درباره ی تعمد رادیو فردا، در فاش کردن نام آرش سیگارچی که
با توضیحات این دوستان برطرف شد. اشتباهی پیش آمده بود به دلیل سیستم سرچ دیجیتالی
که با آن کار می کنند و یکی از همکاران این رادیو از ایستگاهی دیگر، مصاحبه ای
قدیمی را که با نام واقعی سیگارچی اتنجام شده بود، پخش کرده بود، صد البته در اینکه
این رادیو مرتکب اشتباه شده بود.
ماجرا را از زبان خود آرش سیگارچی در
مصاحبه اش می خوانیم:
ا
«حالا
اين جا چند تا موضوع ديگر هم هست ،اول اين که تو مصاحبه هايت با راديو فردا را با
اسم مستعار انجام مي دادي؟ ولي آن ها هم شنود کرده بودند و هم راديو فردا اسم ترا
گفته بود درست است؟
- خب در واقع یک مقداری ادیتورینگ رادیو فردا در این مورد بد عمل کرد... البته من
دلیلی برای مخفی کاری نداشتم که از این موضوع بترسم. من چون به کار رسانه ای اعتقاد
داشتم در پنج مصاحبه بارادیو فردا با نام مستعار مصاحبه کردم و در روزنامه هم که
کار خودم را می کردم. بعد که مدیر مسوول روزنامه به نقل از مسوولان امنیتی به من
گفت بهتر است با نام مستعار مصاحبه نکنم من هم اینکار را نکردم.
-البته اگر تو
مصاحبه را با اسم مستعار بکني و بعد آن ها اسم ترا بياورند و همين برايت دردسر بشود
حق داري که اعتراض کني!
- خب آره ، اما من فکر نمی کردم و الان هم مطمئنم که کار من در مصاحبه با فردا
اشکال نداشت و حتی اگر اشتباه ادیتورینگ رادیو انجام شد این نباید مشکلی برای من
ایجاد کند.به هر حال من یک روزنامه نگاری هستم که جای و نشانی من مشخص است .در
حقیقت ماجرا این بود که کيوان حسینی يک مصاحبه با نام مستعار با من مي کنه که بخش
شامگاهي رادیو فردا آن را اشتباها پخش نمي کنه و بجاي آن مصاحبه اي دیگری از من در
مورد دانشجو ها که يکسال پيش انجام داده بودم پخش مي شه که اطلاعات از همين جا پي
قضيه را مي گيرد آن هم نه اطلاعات گيلان بلکه از تهران مي آيند دنبالش !
» ا
شکی نیست و هر چند موضع این رادیو
نپذیرفتن رسمی این اشتباه بود( که این موضوع در مصاحبه ی این رادیو با گزارشگران
بدون مرز روشن است) اما این دوستان اشتباه را پذیرفتند و موضوع به همین جا ختم شد.
اتهاماتی هم از جانب آنها علیه ما طرح شده بود که برپایه ی سوءتفاهمات دیگری بود و
این اتهامات هم پس گرفته شد. یکی از مواردی را که آقای حبیبی نیا شخصا در این مورد
پیگیری کرده اند:

موضع سیاسی ما نسبت به رادیو فردا روشن است و
اینکه دو تن از همکاران این رادیو بیانیه ی دفاع از سیگارچی را در کنار ما امضا
کردند( که بنا بر دستور العمل و تعهدشان به رادیو اجازه ی این کار را نداشتند و
برای حل شدن موضوع و دفاع از سیگارچی این کار را کردند) به هیچ معنایی نیست. ما
همواره به عنوان دو شاعر و گردانندگان یک رسانه، خود را مستقل دانسته و خواهیم
دانست و این استقلال را به هیچ قیمتی از دست نخواهیم داد.
از زمان آزادی اغلب کسانی که برای آزادی آنها
دست به تلاش زدهایم، هیچگونه ارتباط و خبری از هیچ یک از آنها نداشته و نداریم و
هیچ گونه تماسی بین ما برقرار نشده است، چرا که با آزادی آنها ماموریت ما نیز به
نوعی پایان یافته تلقی میگردد و نیازی به برقراری رابطه احساس نمی شود، از منظر
رسانه ای هم ما گردانندگان یک رسانه ی خبری نیستیم که برای مصاحبه با این دوستان و
یا اخبار وضعیت دادگاه نیاز به ارتباط داشته باشیم، خبررسانی پیرامون دستگیری
استثنایی است که به دلایلی که ذکر شد مجبور به انجام آن هستیم.
اما مصاحبهی چندی پیش یکی از این آرش
سیگارچی با یکی از متولیان عزیز آزادی بیان، آقای امید حبیبی نیا، چنین برمیآید که
ممکن است موضوع حوادث گذشته و یا ظن ارتباط میان این عزیزان و ما، دوباره و چندباره
موضوع دستمالی کردن و سودجویی عدهای قرار بگیرد و همین امر ما را بر آن داشت که
بار دیگر بر نکاتی پای بفشاریم.
-
تلاش برای آزادی یک هنرمند یا
نویسنده یا روزنامهنگار و یا وبلاگنویس، به معنای تائید نظرات و عملکرد او نبوده
و نیست و ما همیشه و همواره از هر انسانی که به دلیل عقایدش و ابراز آنها، به بند
کشیده شود، حمایت کرده و خواهیم کرد، هرچند با آن عقاید و نظرات مخالف باشیم و،
-
در برخی از مواقع برای کمک به یک
دستگیر شده، به راههای دیگری متوسل شدهایم، که فارغ از داوری دربارهی درست یا
غلط بودن آن، امروز و یا پس از این، میتواند پایهی برداشتهای غلط دربارهی
ارتباط میان ما و کسی که از او حمایت کردهایم قرار گیرد، مثلن انتشار نامهی آرش
سیگارچی به مریم هوله نشانهی ارتباط خصوصی ما با او نیست و که گذشته از این ارتباط
خصوصی در فضای مجازی به هیچ وجه نشان دهنده ی وحود یک خط فکری مشخص میان دو طرف
نیست. در مورد ایشان ما در بسیاری از موارد با هم موضعی مشترک داریم و در برخی
موارد هم ممکن است دچار اختلاف نطر باشیم ، او نیز مانند دیگر دوستان و همکارانی که
برای سایت ادبی ما نامه مینویسند و آثارشان را ارسال میکنند، نامهای نوشته که از
قضا در جریان دستگیریاش توانستیم از آن برای ایجاد موج خبری مورد استفاده قرار
دهیم.
-
پرنسیب ها و مواضع اشخاص ارتباط
مستقیم با عملکرد او و روابطی که پیدا می کند دارد، اما هر کسی مجاز است که پرنسیب
هایش را خود انتخاب کند و ارتباطاتش را خودش تنظیم کند. در دنیای مجازی به دلیل آن
که امکان گفتگوهای گسترده میان اشخاص وجود ندارد، مواضع و خطوط فکری آدم ها بر اساس
رفتارها و نوشته هایشان مشخص می شود و چه بسا شخصی دست به اقدامی بزند که بخشی از
کسانی که با ارتباط ندارند، موافق نباشند، در چنین صورتی نه امکان آن وجود دارد که
آدم ها دائم راجع به رفتار ها بیانیه بدهند و نه چنین کاری عقلانی است. رفتارها و
ارزش عملکردهای هر کس را باید در رفتار و موضع گیری های شخصی او و در طول زمان
طولانی ارزیابی کرد، و نه مثلا بر اساس آثاری که او به دلیل تلاشش برای انتشار و
مبارزه با سانسور، مجبور به انتشار آنهاست و ظن ارتباط او با دیگرانی که به هر دلیل
با اندیشه ی ما همخوانی ندارند. مثلن اگراز
میان کسانی که بنا به دلایلی دستگیر می شوند
و مورد حمایت ما قرار می گیرند،
کسانی پیدا شوند که به حکومت
وابسته بوده باشند و یا وابسته شوند، مسئولیتی را متوجه ما و دیگرانی که از آنهذا
حمایت کرده اند، نخواهد کرد.
سکوت ما در
قبال تمام اتفاقاتی که در این مدت افتاد، تا این لحظه، به دلیل وضعیت آرش سیگارچی
بوده است و به دلیل اینکه در تمام این ماجرا جز اختلاف های شخصی، و تلاشهای حقیرانه
ی برخی برای یافتن نام و ننگی به قیمت تلف شدن خون و یا عمر دیگران پشت میله ها،
چیز دندانگیری برای آنکه می خواهد حقیقتی را بیاید، نبود و آنچه ما را ناگزیر به
نوشتن این چند سطر کرد، این بود که این دوستان گویی تا ابد قصد دارند این ماجرا را
ادامه دهند و هرگز از دروغگویی و فرافکنی خسته نمی شوند.
هر چند ما خیلی
خسته ایم، از درگیری با آدم هایی که به نامی چند روزه می اندیشند و اجازه نمی دهند
که لحظه ای آرامش به جانمان راه یابد و به ما لحظه ای از جدال با خود، مرخصی نمی
دهند. ما همچنان معتقدیم که در انتشار نامه ی آرش سیگارچی هیچگونه از موازین
روزنامه نگاری حرفه ای را نقض نکرده و همواره پاسدار آن بوده ایم، اگر این موضوع و
بهره برداری ای که از آن، در راه نجات آرش شد، به مذاق بازجویان و کسانی که در
ایران بر مسند قضاوت نشسته اند، خوش نیامده و به بهانه گیری در پرونده ی او
پرداخته اند، نمی توان این امر را دلیل بر عدم رعایت موازین حرفه ای دانست، ما در
اعتراضمان به رادیو فردا و انتشار نامه ی او دقیقن بر مبنای خواستی که در متن وجود
داشته عمل کرده ایم و تنها مواردی را انتشار داده ایم که از عمومی بودنشان یقیین
پیدا کرده ایم. آقای امید حبیبی نیا و دیگرانی که همچنان سعی دارند بر موضع شان
درباره ی اشتباه ما تاکید کنند، نخست باید خود این اخلاق و موازین را یاد بگیرند و
رعایت کنند و سپس بر لزوم رعایت آنها تاکید کنند، زیرا مثلن ایشان نمی تواند به
نامه ای که خود منتشر نموده اعتراض کند و تا چندین ماه این ماجرا را دستاویز طرح
نامش قرار دهد، گذشته از اینکه ایشان پس از آن نیز هیچگونه موازین حرفه ای را رعایت
نکرده اند.
در پایان بار دیگر امیدواریم که از
این پی هیچ انسانی به جرم ابراز عقیده به بند کشیده نشود.
مریم هوله و
هومن عزیزی
تبعید در ایران ، تبعید در جهان
سلام
دوستان
مانیها و همکاران عزیز، مانیها مدت نسبتا کوتاهی را در سکوت و خاموشی به سر برد.
این سکوت اگرچه مدتی به اندازهی یک ماه و کمی بیشتر بود، اما برای ما و مانیها که
هستیاش بر اساس پرکاری و سرعت انتشار آثار تعریف می شد،
مدتی بسیار طولانی مینمود.
در این مدت
به دلایلی آشنا که فکر می کنم نیازی به بازگویی و توضیحاش نباشد، توانایی و فرصت
دستیابی به دنیای مجازی را نیافتیم و مانیها ساکن و راکد ماند، عدهای از عزیزان و
دوستانمان نگران ما بودند که پس از بازگویی ماجرای تهدیدها، نگرانی شان قابل درک
است و از نظر ما قابل تقدیر و تشکر، زیرا احساس نگرانی به یک دوست احساسی مقدس است
و تقدیس آن مانند همهی عواطف بشری شایسته...
اما در این
مجال قصد داریم نکات کوتاهی را خدمت دوستان مانیها عرض کنیم:
تهدیدها و
حواشی آن گذشته از تمام بار منفی و زخمهایی که بر روان ما باقی گذاشته، حداقل حسنش
این بوده که بیش از هر زمان دیگر دوست را از دشمن تشخیص دهیم و این به تنهایی عمیق
و رنجی که در این روزها داشتهایم میارزد.
دوستانی در
مورد تهدیدها به ما نامه نوشتند و خواهان نظر ما در مورد موضع گیری نسبت به تهدیدها
شدند، متاسفانه این بار سوژه خود ما هستیم و نکوهش بیش از اندازهی تهدیدها، تنها
بهانه به دست کسانی خواهد داد که از آب گلآلود ماهی میگیرند. با این همه در جهان
امروز کمتر کسی پیدا می شود که برخورد زور با اندیشه را نکوهش نکند و نسبت به آن
ساکت بماند. با این حال در یک مورد ما تصمیم گرفتیم درددل یا درددلهایی را در فضای
عمومی در معرض قضاوت عمومی قرار دهیم.
کانون
نویسندگان در تبعید و یا حداقل چند تن از دوستان عزیزی که اعضاء آن هستند چندین بار
از ما پرسیدهاند که چه کاری باید انجام دهند و یکی دوبار هم پیشنهاداتی ارائه
دادهاند که مورد قبول ما قرار گرفته اما کوچکترین اقدام عملی – که می تواند حتی
نوشتن یک نامه باشد – صورت نگرفته است. در زمانهای که به گمان ما دیگر همه کس از
خواندن نامههای سرگشاده و بیانیهها و... خسته شدهاند، تصور نمی کنیم که یک نامه
بر شرایط ما تاثیری بگذارد، اما عدم موضع گیری کانون نویسندگان در تبعید نسبت به
این وضعیت تنها از اعتبار کانون خواهد کاست. ماجرای تهدیدهایی که نسبت به ما صورت
گرفت، بعد از آن بالا گرفت که ما نسبت به دستگیری شهرام رفیع زاده واکنش نشان دادیم
و با نوشتن نامهای خطاب به انجمن جهانی قلم و تمامی انجمنهای تابع آن و انتشار آن
به این دستگیری و بازداشت اعتراض کردیم. در آن زمان نیز کانون هیچ واکنشی نشان نداد
و پس از تهدید هم اعضاء محترم آن به پرسش کردن از ما دربارهی این که چه کاری
باید انجام دهند بسنده کردند.
بی توجهی
آشکار اروپا نسبت به تشکلهای ایرانی و موضعگیریهایشان امروزه بر کسی پوشیده
نیست.
خصوصا در
شرایطی که ما در آن قرار داشته و داریم که حتی عکسها و مدارک بیمارستان که حاکی از
بریده شدن گلوی یکی از نزدیکانمان با چاقو است و نامهی اعضاء پارلمان سوئد و ...
در تصمیم پلیس برای عدم پیگیری پروندهی ما هیچ تغییری نداد، نامهی کانون
نویسندگان هیچ تاثیری بر وضعیت ما نداشت و نخواهد داشت، جز این که باعث دلگرمی ما
میشد و تحمل این روزها را بر ما آسان میکرد.
آیا داشتن
چنین توقعی از تشکلی که خود را کانون نویسندگان و آنهم در تبعید می نامد، توقعی
بیجا است؟ و یا اعمال نفوذ برخی باعث میشود که تشکلی که چنین نامی را یدک میکشد
در چنین لحظاتی...
برخی از
اشخاص و گروههای اپوزوسیون قصد داشتند به ما کمک کنند، اما کمک را به درخواست رسمی
ما از ایشان و لابد تایید خطوط سیاسیشان منوط میکردند و در مقابل خواهش ما که از
ایشان میخواستیم به ما کمک نکنند، دست به تهدید هم میزدند که به دلیل اینکه پسر
ما به دلیل عقاید سیاسی پدر و مادرش در چنین شرایطی به سر میبرد، دولت سوئد حق
دارد که ما را از سرپرستی او عزل کند و خود سرپرستی او را به عهده بگیرد! در اغلب
موارد هم وقتی که با واکنش تند ما مواجه میشدند، ماجرا را حماقت یکی از هوادارن–
که همهی اعضاء به مشکلات روانیاش واقفاند – تنزل میدادند.
باقی قضایا
هم اتفاقاتی معمولی است که همیشه در نت میافتد، کاربر خبری را میبیند و لحظهای
فکر می کند و یا حتی بی آن که لحظهای بیندیشد، از آن میگذرد و هیچ بو و فضایی از
لحظاتی که سوژهی خبر متحمل میشود، همراه ندارد.
چندی است که آقای پر یانسون خبرنگار سوئدی در مهم ترین روزنامهی سوئد، داگنز
نیوهتر، به چاپ مقالاتی دربارهی ایران پرداخته که در آنها ایران کشوری با آزادی
مذاهب و نماز جمعههای مملو از جمعیت معرفی میشود و از جمهوری اسلامی ایران برای
نابودی فقر تقدیر به عمل میآید، این تصویر که به مردم سوئد ارائه می شود، البته از
سوی ایرانیان چیزی جز دروغ نیست و تک تک هموطنان ما میتوانند برای تطبیق این تصویر
با واقعیت به حافظه خود رجوع کنند. حالا برای آنکه گوشهای از دلایل وضعیت فعلی ما
را در سوئد دریابید، یک بار دیگر به حافظه ی خود رجوع کنید و به سایتهای پیکایران
و گزارشگران و روشنگری و... و به گزارشی که از شرکت مریم هوله در کنفرانس گزارشگران
بدون مرز در استکهلم در سال گذشته که در آن مریم هوله این آقای پر یانسون را به
چالش کشید و او و رسانههای سوئد و البته اروپا را به چشم بستن بر نقض آشکارحقوق
بشر و آزادی بیان در ایران در مقابل معاملات و منافع اقتصادی متهم کرد. آن نشست که
نشست سالیانهی سازمان گزارشگران بدون مرز در سوئد بود، به پایان رسید بی آنکه خبر
و گزارش آن در هیچ رسانهی اروپایی نقل شود و تنها یکی دو سایت مانند سایت اولاف
پالمه و ... به آن و وقایع آن اشارهای گذرا کردند. از آن روزها مدتی نزدیک به نه
ماه گذشته است و البته از شرکت در آن نشست و یا مراسم روزجهانی زن که وقایع
مشابهای در آن رخ داد و نشستها و جلسات دیگر به دلیل سانسور خبری که در سوئد نسبت
به ما اعمال شد و میشود، تنها چیزی که عاید ما شد تنها ماندن در مقابل تهدیدات
آدمکشان و شرایطی است که در آن به سر می بریم. البته آنچه در این مدت در حد توان و
صدایمان در سوئد انجام دادهایم فارغ از نتیجهاش وظیفهی ما بوده است در قبال
جنایاتی که بر هموطنانمان میرود اما نتیجه بخش نبودن آن به دلیل سانسور خبری است
که ذکر کردیم، سانسوری که حتی بورسی را که گرفته بودیم تحت شعاع قرار داد. وضعیت ما
به راستی با کدام یک از برندگان قبلی این بورس قابل مقایسه است؟ دوستان ساکن سوئد
باید به خاطر داشته باشند که روزنامهها در جریان ماجرای پناهندگی سلیم برکت
نویسندهی کرد اهل سوریه و یا ماجرای بورس خانم آسیه گزل نویسندهی ترک چه جنجالی
در سوئد بر پا کردند. آیا سکوت روزنامهها و همچنان که خانم کریستینا هولتمن
روزنامه نگار سوئدی در مصاحبهای کانال دوم رادیوی دولتی سوئد اشاره کردند، سانسور
هر آنچه که به ما مربوط میشود، در رسانههای سوئدی را چگونه میتوان تعبیر کرد؟
آیا این رفتار دوگانه قابل توجیه است؟ نقش دولتها و منافع مشترکشان با دولت سوئد و
سایر کشورهای اروپایی در این میان قابل توجه است، اما آیا رفتار نیروهای اپوزوسیون
و فعالین حقوق بشر و... در این م |