|
علی صیامی
پدر سالار
25 سالی می شد که ندیده بودمش .از بچه های اکثریت بود, که خیلی
سریع توده ای شد.
همان سالهای شصت هم, مثل امروز, برای من, دردوستی, این بازی های
سازمانی چندان مهم نبود, آدمِ با معرفت, می توانست و می تواند دوست من بماند.
حامد یکی از آن ها بود. عاشق احسان طبری. من که فکر می کنم به
همین دلیل هم توده ای شده بود. شعرِ "بابی ساندز" از او را از حفظ بود و جا و
بی جا می خواندش. طبری, برایش فیلسوف، شاعر، نویسنده و شاید بتوانم بگویم؛ خدا
بود. البته, شاید, عشقی هم که به محبوبه در او پیدا شده بود, در توده ای شدنش
بی تاثیر نبود.
زنش, محبوبه, خواهر یکی از کادرهای بالای حزب توده بود. این
برادر درآن روزها، برای خودش یلی در توده ای ها بود. چندان مهم نیست که اسمش را
بیاورم. اگر این روزها او را در خیابان های تهران, با موهای ﮊولیده و سبیل
استالینیِ سفید شده, که حالا فقط فیلتر ی برای کاهش بوی الکل دهانش است, و
لباس چرکالود, که مشغول تراشیدن سر یکی از آشنایان قدیم است دیدید, تعجب نکنید.
او به خود تعهد داده که خرج عمل دماغ زنش و دخترهایش راچاره کند. زن و دخترهایی
که عارشان می شود او راپدر خود بنامند, چه برسد به این که با او یکقدم در
خیابان ظاهرشوند.
بگیر بگیر توده ای ها که شروع شد, و احسان طبری در تلویزیون
توبه کرد, او که دیگر با محبوبه ازدواج کرده و اولین دخترش هم به دنیا آمده
بود، مجبور به بستن فلنگ می شود و به شهر پدری اش کوچ می کند تا ور دست پدرش,
که آجیل فروش بود، تخمه بو بدهد. چاره ی دیگری نبود.رفتن به سرِ کار دبیری,
یعنی رقتن به هلفدونی.
حالا بعد ازگذشت 25 سال از آخرین دیدارمان به دیدنش می رفتم.
خبر داشتم که صاحب دو دختر دیگر هم شده است. خبر آمدنم را داده بودم . بچه ها
را, جز اولی که او هم دو سال بیشتر نداشت، ندیده بودم، اما در صحبت های تلفنی,
طوری "عمو حسن" می گفتند که گویی بارها مرا دیده اند. من,عمو حسن سوئدی شان
بودم که گهگاه برایشان از سوئد شکلات می فرستاد.
تازه هوا تاریک شده بود. در خانه را که زدم، حامد در را باز
کرد، چهره اش چندان تغییری نکرده بود. فقط مثل من, کمی کچل و مو سفید شده بود.
فکر کردم که الان دخترها جلو می آیند وهمدیگر را بغل می کنیم و بازار ماچ و
بوسه ی دیدار داغ
می شود.
دختر بزرگش، تهران درس می خوانَد و دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه
تهران است. وسطی در همان شهرِ محل زندگی شان, دانشجوی زبان انگلیسی در دانشگاه
آزاد است. کوچکترین، پیش دانشگاهی می رود.
سوئد که بودم, بارها از او خواستم که سری به من بزند, که نزد.
حتی یک بار دعوت نامه هم برایش فرستادم که غافل گیرش کنم. نیامد که نیامد.
در را که باز کرد، اول, کمی یکدیگر را برانداز کردیم، و بعد
همدیگر را بغل کردیم. هم او گریه اش گرفته بود و هم من.
از دخترها خبری نبود. وارد راهرو که شدم، دخترها، که خیلی هم
شیک و پیک کرده بودند و لباس هایشان دست کمی از دخترهای استکهلم نداشت، با
خوشحالی و خجالت, دم درِ هال ایستاده بودند. من که آن ها را از عکسِ چند سال
پیش شان می شناختم, نتوانستم بدانم که کی، کدام یکی است. به خجالتشان اعتنایی
نکردم و رفتم سراغ کوچکتره، بغلش کردم و گفتم: » به عمو حسن ماچ نمیدی؟« با
خجالت, گونه ها یم را بوسید. و همین طور با دو تای دیگر روبوسی کردم.
تا 6 صبح حرف بود و حرف بود و حرف. خاطره گویی بود و خاطره و
خاطره.
عرق خوری بود و عرق و عرق.
بچه ها ساعت 2 برای خواب یه اتاقشان رفتند.
از خواب که بیدار شدم، هوا هنوز تاریک بود. به دستشویی که می
رفتم چشمم به ساعت افتاد, عقربه ی کوچک بر عدد هفت بود. به خودم گفتم: > ز
کی، حسن آقا, هَمَش یک ساعت خوابیدی و شاشت گرفته؟< طبق عادت بعد از تخلیه ی
مثانه، آبی به سر و صورتم زدم. سر درد و یا سنگینی ای در سر نداشتم. > عرق دبشی
بود!< از دستشویی که بیرون آمدم، تازه متوجه شدم که بوی خورشت قیمه در خانه
پخش است. کاسه و بشقاب و قاشق و چنگال و سالاد و ماست و زیتون پرورده و دستمال
کاغذی گُل- تا شده هم روی میز غذا آماده بود. با خودم گفتم:>اینا صبحونه قیمه
می خورن؟<
از جلوی آشپز خانه که رد شدم، محبوبه را بالاسر اجاق گاز دیدم.
–صبح بخیر
- صبح یخیر آقاعمو سوئدی. گفتم: » بازَم صبح بخیر مامان
خانمِ حامدی، درسته که من عاشق قیمه هستم، اما صبحونه و قیمه، خانم خانما؟«
با همان خنده گفت: » نه, آقا آقاها. شام قیمه می خورن, ساعت
هفت شبه.«
حامد در خانه نبود. سپرده بود که هروقت بیدار شدم او را خبر
کنند. تا من دوشی گرفتم و ریشی اصلاح و لباسی عوض کردم, حامد در خانه بود.
با گفتن: » بفرما, عموحسن, شروع کن« از طرف محبوبه, حامد از
صندلی اش بلند شد, به آشپزخانه رفت و با چند قوطی ویسکی – کولا به میز غذاخوری
برگشت. در همین فاصله ی کوتاهِ رفت و برگشت, سنگینی نگاه چهار زن, که دور میز
آماده ی کشیدن غذا بودند, بوی قیمه و بوی زعفران روی پلو را سنگین کرد.
- حامد جون, امشب رو بی عرق سر کنیم. من زیاد نمی تونم بخورم,
از همون سالی که زخم معده ام را عمل کردم....
راستش اینطوری ها هم نبود که گفتم. اتفاقا در سوئد, خوب هم می خوردم, اما نه از
این عرق های دست ساز یا ویسکی های قوطی ای, که از عراق یا نمی دونم ترکیه و یا
از آذربایجان, بازار ایران را پرکرده اند, بلکه فقط و فقط
Jack Daniels.
با
بیرون آمدن این چاخان ار دهانم, دیدم که گل از گل زن ها شکفته شد. رفت و برگشت
نگاه هاشان بین من و حامد, و نگرانی / خوشحال ای پنهان شده زیر آن نگاه ها,
لحظه ای فکرم را مشغول کرد.
خوردنِ شام که تمام شد, طبق عادت, ظرف ها را از روی میز غذاخوری جمع می کردم
که محبوبه گفت: » عمو حسن این کمونیست بازی ها قدیمی شده. برو رو مبل بشین تا
چایی رو بیارم.«
رهاشده برمبل چرم مصنوعی, به رنگ کِرِم روشن با پایه های چوبی به رنگ قهوه
ای تیره, خیره به گل های فرش زمینه قرمز تبریزی بودم. حامد در آشپزخانه, کمک به
محبوبه می کرد و دخترها هم به اتاق هایشان رفته بودند. کم کم اعصابم, از این
همه ناهماهنگی رنگ ها در آن هالی که سفیدی رنگ های دیوارش زرد شده بود, وول وول
می شد که حامد به جای چای, یک بطر
Absolut
و دو استکان بر میز شیشه ای, که پایه های فلزیِ آبکاری شده داشت, گذاشت. هر دو
استکان را پُر کرد. من هم چیزی نگفتم . هنوز استکان ها در دستمان بود و به
سلامتی نگفته بودیم که دختر کوچکتر از اتاقش بیرون آمد و با انگشت اشاره به سمت
پدرش گفت :
- نه بابا، حق نداری بخوری, تو قول دادی .
با تعجب نگاهش کردم. نمی دانم چرا به یکباره، آن دختری که تا
همین چند لحظه پیش برایم مثل دختر خودم بود و آن همه دوستش داشتم، مثل میمون
جلوه کرد. به سرعت برق دختر های خودم جلوی چشمانم ظاهر شدند. یکی دو هفته
یکبار به دیدنم می آیند. بعد از خوردن غذا, که اغلب غذای دست پخت خودم و مورد
علاقه شان است, مثل قورمه سبزی و یا میرزاقاسمی, میز غذا را جمع می کنند, ظرف
ها را در ماشین ظرفشویی می چینند و نمی گذارند از روی کاناپه ای که درازکشیده
ام, برخیزم. هر دو دانشجو هستند. کرایه خانه وهزینه های دیگر را از کاری که می
کنند تامین می کنند و از من یک کرون هم توقع ندارند. با این حال از این گُه
خوری ها نمی کنند.
محبوبه از آشپز خانه, با سینی چای در دست, به ما ملحق شد و با
معذرت خواهی رو به من کرد و گفت:
- عموحسن، ببخشینا, حامد قول داده که دیگه مشروب نخوره، دخترا
حساس هستن. میگن, بابا که مشروب می خوره, زیادی خوش اخلاق می شه. دلش میخواد که
دیگه تا صبح بشینه و بگه و بخنده و تفریح کنه و صبح نمی تونه بره مغازه.
> گه خوردن، به اونا چه مربوطه، هر وقت نون خودشونو در آوردن و
خواستن نون باباشونو بدن، از این گه خوری ها بکنن .< اما گفتم : » مسئله ی
خودتونه. من دخالت نمی کنم. اما من استکان عرقمو می خورم« و خوردم .
فردا صبح ساعت 10 از خواب بیدارشدم، حامد در خانه نبود. با
محبوبه صبحانه را در آشپز خانه خوردم . بچه ها نبودند. نمی دانم کجا بودند.
نمی خواستم هم بدانم که کجا هستند. از محبوبه خواهش کردم که به آژانس تلفن کند
تا مرا به مغازه ی حامد برساند تا بعد از خداحافظی راهیِ تهران شوم. محبوبه زد
زیر گریه.
- چیه دختر؟ چرا گریه میکنی؟.
- عمو حسن،..... چی بگم ... روم نمیشه بگم .......
- چی چی رو روم نمی شه . چی شده؟ مشکل خانوادگی دارین ؟ حامد
زیر سرش بلند شده ؟ حرف بزن دختر.
بعد از چند لحظه که محبوبه آرام شد,
گفت: -حامد, باید خودشو
ساعت 8 صبح به زندون معرفی می کرد.
– زندون! واسه ی چی . مگه هنوزم بگیر بگیره . مگه هنوز کله اش
بوی قرمه سبزی میده؟ . عجب خریه این پسر.
– نه عمو حسن .
– پس چیه ؟
محبوبه با همان گریه توضیح داد که موضوع سیاسی نیست و حامد چک
برگشتی داشته. وقتی که من خبر دادم که به دیدنشان می روم، او در زندان بوده
وبا هزار زحمت و پارتی بازی, چند روزی مرخصی می گیرد. من که رفتنم را دو روز به
تعویق انداختم، آنها نتوانستند مرخصی را تمدید کنند و امروز حامد می بایست به
زندان بر گردد.
- حرفِ چقدر پوله ؟
خون خونمو می خورد که چرا به من نگفته اند . به هر جان کندنی
بود برایش جور می کردم . وضع مالی من هم زیاد خوب نبود.
– 5 میلیون تومن.
با خودم فکر می کردم که چرا او برای 5 ملیون تومان به زندان
رفته است. او می توانست به راحتی سرقفلی مغازه اش را در بانک یا نزد یک صراف
به گرو بگذارد. عجب خری است این پسر .
با هزار مکافات و این آن را دیدن و خایه مالی و انعام و
رشوه توانستم ساعت 4 بعدازظهر ملاقاتی بگیرم.
– حامد ، خره . این چه کاری بود که کردی ؟
- ولش کن بابا . از سوئد بگو .
– چی چی رو از سوئد بگو, کُس خل. من تا فردا 5 ملیونو برات جور
می کنم.
اشک در چشمان حامد جمع شد، اما گریه نکرد . به من گفت که تهیه
ی پول بهانه بوده است. هر چند بدهی دارد ،اما توانِ جور کرد ن 5 ملیون تومان
را داشته, اما خودش پول را جورنکرده تا به زندان بیافتد.
– من که نمی فهمم . آخه چرا
؟
- حسن جون ، تو اونور آبی و نمیدونی سه تا دختر تو خونه داشتن،
خرج دانشگاشون رو, قر و فرشون رو و خواسته هاشون رو جور کردن یعنی چه ؟ تازه
جرئت یه اعتراض کوچیک رو هم نداری. فوری تو رو متهم به " مرد سالاری " می کنن.
برای همین ها بود که پناه بردم به الکل. از ساعت 6 صبح تا بوق شب با هر کس و
ناکسی سرو کله زدن، اون هم برای آدمی مثل من، ساده نبود و نیست.... در ادامه
گفت که؛ آگاهانه کاری کرده تا در حساب بانگی اش موجودی نباشد تا صاحب چک
بتواندعلیه اش شکایت کند و به زندان بیافتد.
... دست کم, یکی دو ماهی رو آسایش دارم . بهانه ی خوبی برای
ترک الکل هم هست. باور کن، اگه من رو از زندون در بیاری، نه تنها هیچ خدمتی به
من نکردی, بلکه دشمنی هم کرده ای. 25 ساله که سگد و می زنم . کتاب خوندن و
مطالعه و تئاتر و سینما برام خاطره شدن. اینجا فیلم می ببینم, کتاب می خونم,
پیاده روی می کنم, با آدما صحبت می کنم؛ آدمای بدهکاری که یا توان پرداخت
مهریه ی زنشونو ندارن, یا از پسِ پرداخت قرض وقوله هایی که بالا آوردن, تا بچه
ها شون دانشگاه آزاد برن و یا برای بچه هاشون ماشین بخرن, بر نمیان. این جا
خودش یه کتابخونه اس، پراز داستانهای کوتاه و بلند. برم بیرون ، برم توی اون
خونه چیکار؟ که دخترم سرم داد بزنه
؟
*
حالا که در استکهلم, در اتاقم نشسته ام و برای اولین بار در سوئد, شعر بابی
ساندز با صدای طبری از دستگاه صوتی به گوشم می خورَد, به حامد فکر می کنم . یاد
حرفش می افتم که:» برم بیرون، برم توی اون خونه چیکار؟ که دخترم سرم داد
بزنه ؟«
از
خودم می پرسم؛ آیا احسان طبری هم که در دانشگاه اوین! ریش گذاشته بود و در صف
نماز جماعت در مسجد زندان اوین, رکوع و سجود می رفت, حالی شبیه حامد نداشت؟
آیا حامد خودِ بابی ساندز نیست؟
هامبورگ- دسامبر 2005
|