|
حسنا صدقی
تلفن
گوشی تلفن را بر می دارم
عطر بوسه هایت در اتاق می پیچد
قلبم کنار نفس هایت خیال تپیدن می گیرد
چند لحظه صبر می کنم...
گوشم شنیدن بوق ممتد را طاقت ندارد
دستم تو را با چند رقم جستجو می کند
صدایم را در مشت می گیرم
مبادا بلرزد
مرد خسته ای پاسخ می دهد:
عزیزم اشتباه گرفته ای
بوی بهارنارنج کجا و باغ خزان زده ی من کجا؟!
من خیس خیال آب بازیم
در این ظهر داغ تابستانی
کنار نفس های رود
بهانه ی آرامشم دهید
ای ساده ثانیه های سر خوش زیستن
در آن سوی پرچین رویا
نشسته ای کنار رود
و سبدی انگور
که دل در آب می شوید
و چشم از خواب
می ترسد
چشم که بر هم می گذارد
همه چیز تمام شود
اراده ی رفتن به تار و پود بی جانش محکم گره بخورد
و چشم باز کند
در غربت پا برهنه ها
امشب تو را یاس ها مهمان اند
و مرا دل چنگ دوریت می زند
سپیدی سحر را چگونه به تماشا خواهی نشست
وقتی هنوز چشمی
در ته تاریک ترین لحظه ی بی نوازشت
مشق شب های بارانی را پاکنویس می کند.
ابتدای نگاه تا انتهای واژه
ابتدای نگاه را به انتهای واژه بخشیدم...
در هیاهوی پرشتاب روزها وثانیه ها
در شکست بی صدا و مدام قلبم
خواستم اوج را در آخرین قله ی زمان
کف دستانت بکارم
رویش سبز نفس هایت همه جا جوانه زند
و خلقت هستی با ابتدای نوازش همراه شود.
برایت همه ی نرگس ها را تمنا کردم
همه ی لاله ها را به دامن دوختم
تا بیایی و در رنگارنگی خاک
همسایه ام شوی.
نگاهم کردی
و ناپیدا کران دشت هم گندمزار شد.
همیشه انتهای قصه ها زیبا نیست
اگر تو نخواهی
و معراج آنسوتر از افق چشمانت
که شور جاده را در خود زنده نگه بدارد.
می خواستم دریا فقط در دامن تو باشد
و موج لبخند کوبنده ی ویرانگرت.
سکوت می آید
تا واژه های متوالی
به انحلال دیدگانت بروند..
خواستم نشانی از تو بخواهم
باد آمد و رد پایت در شن ها گم شد
نگاه را به انحنای راه سپردم
آنجا که گندم ها خوشه بسته بودند.
شعرهای پیشین حسنا صدقی در
مانیها
نمی
دانم...
نمی دانم کدام شب پاییز بود
چشمان من در برق صاعقه ای شکست
تو دیگر تمام شده بودی
مرا هیچ گریزی نبود
باید تنهایت می گذاشتم
طوفان مرا به فردا سپرده بود و تو را به سرما
شعرواره
ی دوم
باد گیسوان علفزار را شانه می کند
دختری با قامت کشیده اش
بی فروغ ایستاده و به افق می نگرد
باد می وزد اما
در پیچ و تاب گیسوانش گره می اندازد.
باران
بیایید رج بزنیم مشق شب های بارانی را
از ابتدای اولین گریه ی من
تا انتهای رخوت دردهای منجمد شده
بنشینید تا سکون سردی
انتظار دریچه ها را از بارش نشانه بگیرد
بیندیشیم امشب به کدامین ترانه ی غربت نزدیک تریم؟
بار حرف های ناگفته را به گوش باران بخوانیم و
تا صبح آفتابی شویم.
پلان هفتم
برو دیگر ...
هوای خانه ام بوی غم و اشک می دهد.
برو
آزار من بیش از این ها روا نیست.
تا کی می خواهی بر تمام قصیده های من روان باشی؟
نامت را نمی نویسم تا در خاطرم نباشی ،
چه سود!
چهره ات همچون نقشی جاودانه
بر کتیبه ی ذهن من حک می شود.
رنگ می زند...
زنگ می زند...
نقش می باز...
ولی باز بی هیچ کم وکاستی ترسیم می شود.
مرا رها کن تمنای فریب خورده ی شبهای بی تابیم
بازیگر تمام صحنه هایی که نمناک اشک سرماست!
کجا می روی؟
انتهای آن جاده ی سبز،
باکره ای را در خون خویش غسل میت می دهند.
تو را نوید کدامین شراب شب مانده آماده ی سفر کرد
که چمدانت را پر از پیراهن برهنگی کردی؟
نمی دانستی این شهوت شوم
ارمغان نقش است و تا نگار نگاهت بیشتر عمر نمی پاید؟!
آن شبی که رفتنت تنها بهانه ی گریه های من بود
نه چشم به سبزینه ی دیدگانت داشتم،
نه عشق به نام و نشانه های مکررت.
من تو را برای خودت می خواستم و
برای خودم
برای محبت بی پی رایه ای که صمیمانه دوستت داشت
و برای آرامش بی غروبی که حاصل بودنت بود.
ولی بهای این آرامش
تمام زندگی من نبود!
قصه قصه ی دیگری ست
داستان وداع نا برابری بی رحم و بی نور.
بغضی که مرا از تو جدا ساخت،
درد فرو خورده ی تمام روزهایی بود
که بی اعتنا و سرد از کنار من گذشته بودند
و سایه ی موهومی
که تو را در قاب پنجره شکست!
|