منظومه اي در سوگ، خُلد و شيرين
نگاهي به دو شعر
از
كيانوش كريميان
نوشته:
سيروس
رادمنش
شعرهايي هست كه با تو مي آيند . همراه . اما حرف خودشان را مي زنند. مثل كسي كه
همراه توست در مقصدي واحد و با گام هاي تو، اما دارد براي خودش مونولوگ مي كند
. تو گوش مي دهي و نمي دهي . تو را مخاطب خود نگرفته است اما قطعن با تو است و
اين مقصد است كه او تك گفتارهاي دروني اش را آغاز كرده است: « زرد و گلدار/
كنارِ زردِ تو و گلدار/ عجيب كنار تو/…»
همين اول
–
و نمي دانم به كدام دليل- به ياد «امام زاده گل زرد» « بيژن الهي» مي افتم
…
و در كار بيژن نيز نوعي قداست تا پايان شعر به سر تا پايت هاله مي كشد. تك
گفتارهاي اين شعر پر از ضربه هاي يادآوري و خطاب است. و شاعر عتاب مي برد. فعلِ
از دست رفته گي، فعلِ از تو گرفتني و فعل به يغما بردني وجه كاملن غالب شعر
است. و «منظومه» مي شود ، بي آنكه خود را منضم به تطويل كند. اما همان گشاده
دستي و سرك كشيدن در حجره هاي گونه گون كلام در «منظومه» را دارد. و با اين
اختلاف ديگر كه علاوه بر عدم تطويل، زبان نيز در اينجا
]
بر خلاف منظومه[
يكدست است.
اين شعر آشوب شهود است و « اگر ظاهر خلاف بود، باطن صحيح آمد، چون سيرِ اُنس در
مشاهده ي قرب بود». مخالفت ظاهر اين است كه: « چه كسي دست برده به ابعاد و خرده
ات؟» كه شاعر اين چنين از «بعد» مي گويد اما در اصل شكايتي كاملن شهودي ست از
سر قرب. قربي كه در جدايي افتاده. از « است»ِ كُل كه شاعر تاكيد مي كند بر آن و
به شهادت مي گيرد هر چه از او و هر چه او از آن را.
به ياد شعري از داريوش اسدي كيارس مي افتم كه مي گويد: « شاهد من نمي شوي اي
اذان صبح؟» و خود منظومه مرا باز به ياد كارهاي آتفه چارمحاليان مي اندازد با
اين فرق كلي كه جز در وجوهي از اشكال هيچگونه سنخيت مضموني نسبت به هم ندارند.
مگر با كارهاي چاپ نشده ي او كه از رويه هاي عرفاني بهره مندند : ضمن علاقه ي
من به كارهاي چاپ نشده اش.
در اين شعر، كيانوش به شيطاني مي ماند كه « در بحر كبريا افتاد
…
گفت مرا راه نيست به غير تو ، كه من محبي ذليل ام.»
اما اگر او محبي ذليل است چگونه از عنكبوت غير مي گويد؟ « آرامش » اين «عنكبوت»
هماني نيست كه «دست برده به ابعاد و خرده» هاي او؟
و نمي پذيرد. پس ذليل نيست. تنها، محب مي ماند. و محب است كه در اين شعر مي
خواهد بگويد: « مرا راه نيست به غير تو !»
من اين شعر را يك روز صبح آبان ماه خواندم. همراه با آلبومrush
، اثر
Eric
clapton
و البته شعر تازه بود و در همان فضا سروده شد. ارتباط يا بي ارتباطي اش برمي
گردد به خود شاعر. من صرف ياد آوري اين را گفتم
–
هر چند در
rush
نيز با احساساتي سر و كار داريم كه يكبار بر مرگي مفاجات آورده بودم، به نقل از
فلوبر، كه: « احساساتي هست كه غم از دست دادن آنها بيشتر از شادي داشتن
آنهاست.» درست نمي گويم؟ : - حالا شعر را با هم مي خوانيم:
منظومه
اي در سوگ، خُلد و شيرين 1
زرد و گُلدار كنار تو و گُلدار عجيب، كنار تو
كجاست نجات دهنده كجا در صبح؟
چو شانه خَم دارم
به آرامش رسيده يا نرسيده عنكبوت بيش از آنكه زنبق ها
و سرود دختران و ترانه اي از كناره از كناره از است
يا من اسمهوا دوا يا من ذكرهو يا او
قل كاشكي دست هايي هست در حتي دست هايي هست
و حتي
چه كسي دست برده به ابعاد و خُرده ات؟!
خَم دارم سينه خَم
مي لايم از كناره و گوش-غنچه هات
از است او ذكر وُ سَمَعنا
بسم الله النور و الشفا
و مرگِ پيچيده در تقويم هر برگ يك پياله ي ترياق
من
چه كسي
گرفته
از تو مي گ ي رَم.
واقعن كه هشت آذر 83
]
چون كه رو به هشت مي رويم، گفتم
…
[
ساعت: دو نيمه شب!
آيا مي شود از
8.5
فلني گفت؟!
: من نمي دانم : كيانوش ترانه هايي از « لورا مَكِنته» گذاشته است، كه مرا به
يك نوستالوژي مي كشاند: با آن عينك فرم مشكي ظريف!
]-
كه البته در تصوير نبود، ما
m.p.3
بدون تصوير را مي ديديم[.
: به آن دوست دارمِ نمي دانمِ تو خود بگويِ هرچه بخواهيِ آن پنهان هاي وَ باز
هم آن، آن، آن
…
]
چه كسي دست برده به ابعاد و خرده ات؟![
و كه حالا
]
–
كه ماضي براي فاعلِ متن، و مضارع براي آن نمي دانم هاي متن، : كه مولف: - :
«سپان» گفته بود : « مولفِ زنده، اثرِ مرده! »
و باز هم: « حالا » !
يك آقايي را مي شناسم در اين خطه ي گم گشته به زور، به نامِ : - «كيانوش»
-
و حالا ( آري: تكرار در كلمه، گاهي حسن است ) ، هم، هم، هم،
…
* * *
« ويزور » هاي سينمايي.
]
- چه احمقانه است كه ما شاعران از سينما مدد بجوييم
[
-
: به ما مي گويد : نيم رخ ها چگونه مي مانند؟ : - مثلن: همفري
بوگارت!
يا
…
: خود كه مي دانيد
…
!
تمرين !
بچه ها !
« . . . » به راستي چيست؟
-
من مي گويم
M.I.S
از « . . . » حرفي هم اضافه دارد.
آنكو نمي دارد مرا راست : اين گوي: و اين « كبودِ رويا ! » .
* * *
يكبار گفته بودم به قول نيچه «
…
در راه اند
…
» : - و من دليري مي كنم و اينان را به نامي كه خالي از خطر نيست تعميد مي دهم!
…
و مي ماند براي مابقي
…
كه : « دهان هاي بي دندان حق گفتن حقيقت را ندارند! » و مي گذاريم براي بعد ،
با خواندن شعري از «كيانوش كريميان» با ترانه اي قديمي از «لورا مكنته» با نامِ
«Over and
over»
.
-
موافقيد، آيا
…
؟!
منظومه اي در سوگ، خُلد و شيرين 2
اين آيا فروست
قهوه اي از عهد قجر
دست پوشت آيا و مشكين و سرخ!!!
بي آفتابِ بعد از غروب آهي
تن تنا تنِ تن و نخلي از گوشه از
كارون تنهاي عجيبي باشد با دو هلال ابرو
كمند تو ريخته تا كمر تا زمينِ دو تا سفت
با شيوه اي كه دوتايي دو تا از دست رفته تا جستجو
دو تنها مي خوانم تا زمان هاي ما بعيد
بخار بزند تا سقف بلبله ها كنار زرد از بزند فروهشته
به دامن آيا به دامن عجيب
اين تنها بولوار ساحلي غروب تر لبخندي گس
مژگان نيست و ريخته بر گود بر چشم دو زرد بر گونه
و مي رقصانم با پيكري چون تو را
|