![]() |
|||||
|
|
|||||
|
|||||
|
شعر از : عبدالله پهشێو شاعر ملی کورد ترجمه از: حسن ایوب زاده قطار
چو ماری در تعقیب، پیچان سوت میکشید، شب- بوی هماغوشی بوی پائیز، بوی شعر، بوی باران میداد.
گفت: '' نامم بیئاته است'' سکوت کردم او هم خاموش. سیگاری به کف . گیراندمش سیگار لای انگشتانش خاکستر و من خاکستر آرام، میان لبهایش به سیگاری بدل گشتم چرتکی زد. دست نرمش به سان نامهای سری که از وقوع توطئهی کودتائی خبردهد در دستانم جای گرفت، فسرد! سرش را به سان شعری آرام آرام خم کر د شانهام بود چو دفتری مشتاق نشستن شعری بر آن!
خواب درربودش. تا به سحر من نیز چو بازرگانی برگشته از سفر ، در درازای شب سرد زیور درون کیسهی رویاهایش را شمردم
بگاه سحر که قطار صرع زده بر زانوان پراگ نهاد سرم بئاته – ملکه خفته- بیدار گشت: گوتن مورگن ! ( روزبخیر) گوتن مورگن! ( روز بخیر) جامهدانش ببر، پیاده گشت نه نشانی ، نه وداعی!
آوخ ! بئاته.. کاش میدانستم در طول شب سرت برشانهی چهکسی بود! کدامین سوارکار بلند بالای تا به سحر میهمان رویاهایت بود ئاوخ! بئاته… کاش میدانستم کاش! 22.08.1977 پراگ
ترجمه به فارسی 07.12.2005 هلند ترجمه های پیشین از همین مترجم پهشێو - شاعر ملی كورد برگردان از: حسن ایوب زاده
زیبای سحرامیز هر چیز در تۆ زیباست نازکرد...اشتیاق...گفتگو وعده...دیدار...امدن ورفتن تو چقدر زیبست... موج نازخندهات که قلقلک میدهد جانمرا با صد نوا لای لای ، بهر خوابیدنم دراغوش گرم ارزوی دل وه چه زیباست... خرامیدنت سوی مکتب با قدمهای نرم و سبک بسان پروانه که بخرامد بهر بوسهای از لب غنچه *** هر چیز در تو زیباست... نوای گرم، لبخند نرم شوقت ، نازک طبعی گاه بگاه زمزمهای شرم الود *** چه زیباست ... پنجههای سر خود نرم و لطیف ابشار ابریشمین مو
دم در شب فرو مرد سست گشت زانویم. بر طاق اسمان ماه بسوخت بگشای در امدهام امشب بهر چیدن گلدستهیی ازنرگس چشمت دمی ارمیدن خوابی، گریهای اندك.. بر فراز ابر موی پریشانت ****
امشب مرا درخشش شهر یادگار فراخواندهاست همراه سیمای كودكیم. با غم بیدمجنونیام. برنمیگردم: یا وصال یا بسان شمعی ، میسوزم و میمیرم. در برویم بگشای! من همان دیرینه یار همان كشتزار كنار درگهت همان تشنهی توفان و رگبارم
در برویم بگشای! من همانم كه دیروز بود. همانكه در گذرگاه نور پنهان میكردی مرا از پیالهی بیم مینوشیدی ** زمان در زیر باڵ اسمان خمیازه میكشد و مكان یكی زنگی خاموش بگشای در! از خشخش پا و پچ پچ لب چیزی نیست شیرینتر **
بگشای در! خسته و كوفتهی راهی دورم: همچون گذشته، در كنارت دمی میمانم و میگذرم
شب گذشت سست گشت زانویم. برتاق اسمان ماه بسوخت بگشای در! خواهش كرد سنگ و چوب دم در ههولێر1969
|
|||||
|
|
|||||