خانه شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

15

بهمن

1384  

مانی نصر

هیچکس نمی آید سراغ ما 

 

هیچکس نمی آید سراغ ما

ما بازماندگان جور زمانه ایم

بیکس و تنها در کنج خانه ایم

به دیدار مرگ در انتظار لحظه ایم.

 

مرگ نیز ما را نخواهد

مرگ نیز ما را نیابد

او نیز از قعر این غم

دل بی روح ما را در نیابد.

 

هیچکس نمی آید سراغ ما

ما بازماندگان جور این زمانه ایم.

 

مرگ در امیدش را به رویم بست

دلم نیز با سکوت از کنارش گذشت

گذشت و رها کرد خودش را به عیش

چراکه همه چیز را بدید بد سرشت

ندید هیچکسی با خودش همسرشت.

 

همانگه که غرق غم ودرد بود

جهان در برش گیج و منگ بود

رها می کرد خودش را در خم می

جدا میکرد خودش را از غم و شیء

همانگه دید عزیزش را کناری

به زیر سایه ای زیر چناری

بگفتا این سخن با حال زارش

که اینک او کند از غم رهایش

ولی افسوس و صد افسوس و صد آه

که او نیز رفته بود از عهد یارش.

 

زمانی که چنین بیحال و مست بود

در افسردگی با یاد مرگ بود

همانگه او شنید از غیب صدایی

که گویی او بود از تن نوایی

بگفتا این سخن با حالتی نرم

که ای مفلوک شیدا کم بکن شرم

چرا گشتی چنین بیحال و شیدا

چرا گویی چنین از ترک دنیا

چرا کردی تو یارت را فراموش

و کردی نور حق در دل تو خاموش

جرا که من بمانم در کنارت

و سازم من تو را از غم رهایت.

 

شنیدم این سخنها با دلی چاک

بگغتم با زمانه با دلی ÷اک

که ای افسونگر نا÷اک این خاک

که دایم می زنی بر دل چنین چاک

دگر هرگز ننالم از جفایت

دگر هرگز نرامم از خدایت

دگر هرگز نگویم بی ÷ناهم

و یا فرزند جور این زمانم

فقط دایم بگویم با لبانم:

((کسی هست که بیاید سراغ ما        ما جوانه های لطف الهه ایم))


 

عصر سکوت               

 

در این آغازین دوره ی سرد

در این ایام ناخوش نابرابر

در این افسون مرغان سیاهی یا سفیدی

کدامین دست بی ÷روا

کند آغاز نام خوب آزادی وطن را.

 

کجاست کاوه

که با آن بی بها چرمش

باز هم

دوست را از دشمن

نیک را از بد

اهرمن یا همان ضحاک زمان را

از فرشته یا همان کافریدون

بازشناساند.

 

کجاست رستم که بیند

سرزمینش   میهن و یاران عزیزش

مردم خوب زمینش

اینچنین بی زبان و خوار گشتند.

 

کجایند فردوسی ها ومولوی ها

که با اشعارشان

با کلام نغزشان

بسرایند درد آزادمردان شب را.

 

کجاست رستم که با او من بگویم

نخور غم

تو ندانسته زدی خنجر به سهراب

ولی خفاشان این شب

نه از روی ندانی

بلکه از دانایی بسیار

کوبند و روبند جان و مال مردم در خواب را.

 

کجاست رستم که با او من بگویم

نخور غم

تو از کرده ÷شیمانی

ولی این زادگان بیکس آن ناکسان

در این شبها که اوضاعش خراب است

به مانند ÷لنگان در کمینند

به فکرخواهران این زمینند.

 

کجاست نیمای آگه تا بگویم

در آن شبها

همانگه که همه در خواب بودند

تو خود بیدار بودی

به فکر مردم در خواب بودی

و دایم در ÷ی دیوار خانه

به فکر کله های خوار بودی

ولیکن

آن شب تار غمین

در بر این شام گزین

مثل دندان صدف وار

به ÷یش آن زغال خام ماند.

در آنجا کله ها خوار و نحیفند

در اینجا چالاک و قوی اند.

چه خوب شد که تو بمردی و نماندی

که تا در این شب ظلمانی و غم

ب÷وسی و بگندی.

 

در این شبهای بی نور  بی حرارت

که دستان ÷لید خط داران

÷یا÷ی می کشند آتش

÷رهای سفید باز آزاد زمان را؛

در این دوران آشفته  ظلالت

که دایم می زنند مهر خیانت

به هر کس که بگوید از عدالت

کدامین دست بی ÷روا

کند آغاز نام خوب آزادی وطن را.

 

در این دوران که مردانش سفیدند

ولیکن حاکمانش سنگ و تیرند؛

در آن مردان با دین در خفایند

یکایک فکر اسماء خدایند

دریغا هیچکدام از این رفیقان

نه در فکر عزیزان خدایند.

در آن هر کس به فکر خویش باشد

به فکر کوک ساز خویش باشد

نه یکدم در خیال خام و کالش

به سود و راحت بیگانه باشد.

 

افسوس زنجیر ظلم بر گردن مردم بستند

لاله های سرخ را به آتش بستند

سر  بازهای آزادی خواه را از بند گسستند

زبانها را در کامها لاک و مهر شده بستند

جرات گفتن رازها را در دلها به اسارت بستند.

 

خدایا در این دوران ÷ر جرم وجنایت

کدامین دست بی ÷روا کند

آغاز نام خوب

آزادی وطن را.

 

 

 

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2005 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website