|
با برادران ناتنی شعر آزاد نوشتاری از علیرضا نسیمی
تجربهي پيچيدگي فوق العادهي زندگي در جهان حاضر، فقدان ثبات و قاعده، عدم قطعيت، تناقضهاي بيشتر طنز آلود، نگرشهاي كارناوالي به هستي، نسبيت، بي انسجامي، تمركز زدايي، نبود تفاوتهاي افكاري و رفتاري و تاويل پذيريها - بي آن كه فضيلتي محسوب شوند، هنر نگاه و نگاه هنري معاصر را چيز ديگري ساختهاند. چيزي يك سر متفاوت با هنجارهاي كهن زيبا شناسيك. مقاطع مختلف زماني، نمايشگر خواستها و دريافتهاي زمان خودند و هنر هر برهه، منظر ارتباط چند سويهاي ست با هستي و موقعيت در زمان. اثر ساختمند و انديشه ورز در هر مقطع، علاوه بر نگرش در زماني ( diachornic )، نظارت بر رفتار و شرايط زمانهي خود را مدنظر دارد. نظارتي كه امروز از حيطهي تعاريف كلان كلي نگر منقطع شده و برونشد متفاوتي دارد. نگرشي كه در جهت تمركز زدايي ( Decanonization ) خرده روايتها را مدنظر قرار ميدهد و به نحوي با تغيير پرسپكتيو مالوف، پس زمينهها و پيش زمينههاي خط كشي شده را در هم ميتند تا در ژرف ساخت خويش، بستر ارتباطي ديگرگون باشد، منوط به درك و خلق شباهت در روش انديشه بين اثر و تاثيرپذير. انسان هنر امروز، قالب سطحي ( Flat ) و تك ساحتي غالبا غلو شدهي خود را كنار گذارده و از زواياي متعدد منظر نظاره ميشود. او ديگر نه خيلي عاشق است، نه خيلي مفلوك، نه خيلي خوب، و از درشت نمايي يك سويه ميگريزد، در پي هنري واقعي، هنري با رويكردهاي ديگرگون، در به چالش كشيدن سدهاي مغزي و شعورهاي كاذب در چند صداييها در زبان و انديشه و ساختارهاي چند كانونه و سيستمهاي چند نظمي. در زنجيرهي روندي جهاني همراه با طرز نگرشي فردي. سيستم بازي كه جايگزين سيستم بسته و تماميت خواه سنتي ميشود. هنر تجربه و معارفه، هنر امروز. اما هنوز عدهاي هنر را مقولهاي فرا انساني ميدانند كه به جهت ارتباط مستقيم با حقايق آدمي، نيازمند هيچ دانش خاصي نيست و يا نهايتا به دانش كلاسيك هنر بسنده ميكنند. هنر خلاق هر دوره در پي كنار زدن حكمهاي از پيش تعيين شده است و گذر زمان، خود مويد اين سرشت. در يك تقسيم بندي كلي و شتابزده ميتوان هنر را طي ادوار مختلف در دو شكل سنتي و غير سنتي مرزبندي كرد. شعر فارسي نيز از اين قاعده مستثني نيست.
شعر غير سنتي ما (كه از اين به بعد آزاد ناميده ميشود) با ظهور تفكرات مدرن در جامعه شكل ميگيرد و سير تاريخي آن چنان گستردهاي را شامل نميشود، هر چند به مدد معاصر بودنش ارتباطي به روزتر با تفكرات انسان امروز دارد و در كل شعر شناخت است و آموزه. در شعر سنتي نيز كه بيش از هر چيز به تزكيه و يادآوري ميپردازد - اكثريت قريب به اتفاق آثار در حيطهي آثار عروضي متقارن ارايه شدهاند. شعري به جامانده از نياكان كلي نگر، مملو از لفاظي و كليشه نگريهاي صرفا تقليدي، كه اگر چه از دورههاي تكتازي طلايي خود دور شده، اما هم چنان در روياي شيرين آن زمان به حيات خود ادامه ميدهد، حياتي كه هم اينك نيز در خط سيرهاي نگرشي متفاوتي جريان داشته و بعضاً نوانگاراني هم در آن يافت شدهاند كه ناخودآگاه به سمت گريز از ناهخوانيهاي شعر سنتي با دنياي امروز، گام بر ميدارند. متذكر شوم اين تقسيم بنديهاي و تمامي مطالب ارايه شده در اين متن نه كاركردي در راستاي ايجاد ذهنيتي متحدالشكل ميطلبد و نه در پي القاء و اصرار بر روشي كلي است چرا كه زمان كلي نگريها و روايتهاي كلان چنان كه ليوتار و ديگران هم گفتهاند سرآمده و بسيار گفتهاند و شنيدهايم كه هر انساني را مسيريست به غايت فردي و خود بايد نگرهاي تازه براي خويش بيافريند. هدف از اين متن - اگر هدفي در كار باشد - تشريح موقعيتهايي ست كه زمينه ساز حركت شدهاند. با اين پيش فرض ورود به مدخل اصلي را آغاز كرده تا به كنكاش شخصي در حيطهي آثار عروضي غير نيمايي دست يابيم.
نگاهي جامع به فعاليتهاي ارايه شده - بعد از ورود شعر آزاد - در چند دههي اخير در قالب غزل (به عنوان زندهترين قالب شعر عروضي) مرزبندي خاصي را به چشم مينماياند كه به سبب پيشينهي تك خطي و يكنواخت اين آثار از كانون توجه دور مانده گويي اين قسمت از ادبيات فارسي چنان خواب سنگيني را تجربه كرده كه ديگر كسي را خيال برخيزاندنش نيست. نگرش اين متن نيز بناي نبش قبر ادبيات عروضي سنتي را نداشته و در پي احياء نگرشي قانونمند و تئوريزهتر است به اين شته از ادبيات. در يك تقسيم بندي كلي - چه از لحاظ ديرش زماني و چه از منظر فرآيند آفرينش - تمامي حركات اتفاق افتاده در حوزهي غزل را ميتوان به چهار نگره تقسيم كرد. نگرههايي كه لزوما موازي نبوده و گاه در سير تحولي آثار يك شاعر هم تنيده شدهاند. تقسيم بندي كه با «كلاسيك» شروع و «نئوكلاسيك»، «آنتي مدرن» و «آنتي كلاسيك» راه مييابد، اما تقدم و تاخر تاريخي اش ملاكي براي ارزش گذاري نبوده و اصولا نگرشي ارزش گذار ندارد و كنكاشي است در غزلهاي ارايه شده بعد از تولد شعر آزاد و ظهور نيما در ادبيات پارسي. (اين نكته را هم تذكر شوم كه استفاده از اين عناوين شايد انطباق دقيقي بر معادل اين واژهها در ادبيات دنيا نداشته باشد، اما به جهت نزديكي زياد مفاهيم، بكار بردنشان را مجاز دانستهام.)
چه از لحاظ بسامد بالاي آثار عرضه شده و چه از منظر سير زماني، آثار كلاسيك (از لحاظ تقسيم بندي فوق) را ميتوان در وهله اول قرار داد. طي ادوار مختلف، لفظ كلاسيك در ادبيات را ميتوان از زواياي متعدد مورد ارزيابي قرار داد، اما آن چه بيشتر در اين مجال مورد پيگيري ست، كلاسيك ديدگاهي هم عصران ما در حيطهي جغرافيايي خودمان ميباشد. كلاسيكي متاسفانه ايستا. (1) ديدگاه كلاسيك در ادبيات غرب (به نقل از هيوم) «منبعث از نگاهيست كه انسان را حيواني فوق العاده مقيد و محدود ميداند كه خمير مايهاي كاملا ثابت داشته و تنها با سنت و سازماندهي چيزي شايسته از او بتوان ساخت.» اين ديدگاه در ادبيات ما نيز، خود را در چارچوبها و كليشههاي محدود به نمايش گذارده و ذهن هنرمند را منطبق بر پارهاي شكل ثابت و رايج گردانده كه حوزهي زيبايي آفريني اش، وسعت مهارت در به كارگيري عدهاي سمبلهاي مرسوم است در قالبهاي از پيش تعيين شده (هر چند در اين مقوله آثار پويايي نيز ارايه شده كه به توليد و گسترش موتيو، پيرامون تمهاي رايج پرداختهاند) آن چه من از آن به عنوان كلاسيك در تقسيم بندي چهارگانه ياد كردهام، به مجموعه آثاري اشاره دارد كه نوع برخوردشان با ابزار و جهان شعري موروثي بوده و نگاه درون بين و كلي نگر و مرزبندي شدهي خود را در مسير حركت مدنظر دارند، كه اين مفهوم منظر تشابه تمامي آثار كلاسيك عرضه شده در ادبيات دنياست. آن چه كه هم اكنون نيز به عنوان كلاسيك ارايه ميشود با روند هنجار افزايانهاش (نظير اضافه كردن وزن، قافيه، رديف، صنايع بديعي و ادوات بياني به كلام معمول) سعي در گذر از چارچوبهاي نثر داشته و با استفاده از همان«شيوهي قديم» تصاوير مكرري را پيش روي قرار ميدهد كه مرور زمان، ديگر از درخشندگي رنگ هايش كاسته و دستاوردش براي انسان امروز، تنها آه و فغانهاي عمدتا عاشقانهاي ست كه ديگر حتي به گوش نميآيند. اساس شعر بر يك تصوير كلي مركزي و دغدغه توضيح و تفسير حول آن، استفاده از تقارنها و تناسبهاي نخ نما شده قديمي به طرزي شديدا تكراري در محتوا و شكل اثر و عدم تخطي از چارچوبهاي تعيين شدهي پيشين، عمده مشكلات اين نگرش آرايشيست كه دليل اصلي ايستا بودن اين آثار نيز ميباشد. (شناخت نمونههاي پوياي آثار كلاسيك نيز تنها ميتواند جواز عبور به افقهاي جديدتري باشد كه با شناخت هنجارهاي كلاسيك از آنها فرا روي ميكند.) پس آن چه خ ر اول غزلهاي ارايه شده بعد از شعر آزاد را تشكيل ميدهد، آثار كلاسيك ايستايي ست كه به كلي چشم بر تحولات ارايه شده در حوزهي ادبيات معاصر بستهاند و به همان «شيوه قديم» افتان و خيزان به راه خويش ادامه ميدهند و گه گاه دل مويههاي احساسي شان، رقتي در قلب شنونده ايجاد ميكند. (باشد دوباره حافظي از اين جماعت خواب آلود برخيزاد!) به موازات اين روند و با تثبيت اوليه شعر آزاد در ادبيات ايران و پذيرش نسبتا فراگير آن در دهههاي بعدي همراه با تحليل و نقد و نظرمنديهاي سيستماتيكتر در شعر، دنياي شعر عروضي (خصوصا غزل) نيز در جهت يافتن فضاهاي نوتر و آگاهيهاي جديد، نوعي نو شدن غفلتآميز و خود به خودي محتوا و شكل را كه برگرفته از فضاهاي روز ادبيات بوده، در خود مستحيل ميبيند. تغييري كه ريشههاي اصلي كلاسيك را مدنظر نداشته و تنها به جايگزيني عناصر پيرايهاي جديدتري در شعر پرداخته. آن چه كه بيش از آن نيز، به صورتي ابتداييتر در بعضي آثار دوران مشروطه نظير «ميرزادهي عشقي» و «عارف»ها رخ نماياند، به صورت جديتر و مستدلتر. ما در بعضي آثار مشروطه به تركيبات و كلماتي تازه بر ميخوريم كه استفاده از آنها صورتي تشبيهي و استعاري دارد (نظير هيات كابينه ي زلف و...) اما آن چه در روند نئوكلاسيك نمايش داده ميشود استفاده از اين تركيبات وكلمات نواست در معناي حقيقي خويش. نمونه هدفمند و صاحب انديشهي اين جريان، «خانم سيمين بهبهاني» ست كه آثار متاخرش، مولفههاي زيادي را براي شعر نئوكلاسيك عرضه ميكند. در اين گونه آثار، سرشت روايي اثر داراي بسامد بالاييست كه به جذب مخاطبان تازهتري منجر ميشود اما نهايتا اثري با ساختار معنايي تك لايهاي را سبب ميشود. اين نوع شعر به مدد استفادهاش از عناصر عيني و دريافت اشباع شدگي نگرشهاي متداول قلبي و تفاوت نسبتا محسوسي كه از لحاظ وزن و درونمايه با آثار كلاسيك ايستا دارد، به تجربههاي جديدتري در حوزه ي غزل دست يافته. تجربه هايي بيشتر واكاوانه همراه با نگرشي تقريبا برون گرا به هستي كه به راحتي پذيراي روايتهاي ساده و نوتري است از اتفاقات پيرامون (مثلا نگرشي اجتماعيتر به غزل) اما هم چنان روند حضور مواد و ابزار آلات تازه، همان نظم و ترتيب طر سي تحميلي مالوف را در پي دارد و نگاه آرايهاي به شعر بدون تغيير ماند. اين نوع آثار، چون قبل به ساختار سنتي غزل كه مصرع يا بيت را حاكم بلافصل شعر ميداند، پاي بند است. و نتيجه اين پاي بندي، سلب شدن بسياري ظرفيتهاي تازه در اين نوع آثار است. هر چند بعضا آثار بالنسبهي موفقي نيز در اين خط سير ارايه شده كه بيشتر ماحصل خلاقيتهاي فرديست تا روشي نو در كار. به هر شكل آثار نئوكلاسيك با دريافتهاي محدودي كه از شعر مدرن روز داشته پايه گذار و زمينه ساز حركتهاي بعد شده است. نگرهي بعدي اين مجموعه، آنتي مدرن نام گذاري شد، كه آثار شاعران اكثرا جواني را شامل ميشود كه در پي طرزي نو در اشعار خويش اند. شاعراتي كه تاثيرات زندگي مدرن و به تبع آن شعر مدرن را بيشتر حس كرده و ماحصل اين ادراكشان برخوردي شتابزده و سنتي است با مدرنيزم.
استفاده از معدود ابزارهاي دنياي مدرن در جهت ساماندهي كلاسيك به اين ابزار و قرار گرفتنشان در همان نظم مالوف قديم، برخوردي كه به جاي شكل دهي زاويهي نگاهي جديد هم چنان در كنه قضيه سوبژكتيو بوده و آرايشي محسوب ميشود، چيزي كه بيشتر با درونيات و حالات روحي شاعر گره خورده است. آن چه در اين گونه آثار، بسامد بالايي دارد استفاده از وزن و قافيه و رديف است - آن گونه كه در آثار قدما از آن به تعبير نظم ياد شده - به شكل و شمايلي جديد و در اين خط سير، با اتكاء به خلاقيتهاي فردي شاعران جوانش، سعي در نماياندن آثاري به روزتر دارد چه از لحاظ تكنيك بيان و چه از منظر انديشگاني، اما اسارت، همچنان در بند وزن و قافيه و ديگر شاخصههاي آثار كلاسيك به همان شكل سابقش - تنها با پوستهاي نو - مانع از اين شده كه اين آثار در رديف آثار سپيدنگر قرار گيرند. كلمهها در اين گونه آثار از تشخيص شعري برخوردار نبوده و پتانسيل قافيهها فضاي كلمات پشت سر خود را ميبلعد. وزن اشعار جز كاركرد موسيقايي تكراري اش، چيزي جديدتر ارايه نميدهد و اوزان به كار رفته در اين آثار بر خلاف آثار نئوكلاسيك - معدودند (كه اين را به زعم بقيه، ايراد محسوب نميكنم، چرا كه يك سوم از بهترينهاي غزل حافظ هم تنها در دو وزن سروده شدهاند.) اين آثار آمدهاند تا نويدگوي حيات غزل باشند با همان نگاه كلاسيك در پوستهاي مدرن پوستهاي كه گاه از امكانات فراگير شعر امروز نظير بازيهاي زباني نيز بهرهبرداري ميكند، اما هم چنان به سبب روايتهاي خطي اش فاقد چند لايگي و زير ساختهاي قابل اعتناست
به جز وزن، ابزار كلاسيك ديگري كه در اين آثار رخ مينماياند قافيه و به تبع آن رديف است. قافيه در شكل سنتي اش در بسياري آثار كلاسيك نقشي محوري ايفاء ميكند، جداي از موسيقي شنيداري - كه از كاركردهاي آن است - اين گزارهها گاه باعث به وجود آمدن نظم هايي از سمت چپ نوشته در غزل ميشود كه ابيات و مصرع هايي را ترتيب داده كه گويي تنها وظيفه آنها پر كردن فضاي خالي پشت قافيه هاست. گاه پتانسيل كلمات نيم بند پشت سر قافيه به حدي ناچيز بوده كه قافيه (حتي بدان گونه كه منظور نظر نيما بوده) سعي در كاستن از پتانسيل بالاي اين كلمه ندارد بلكه به نحوي ميكوشد تا فضاي بيت را با كلماتي هم شان و هم انرژي آن، بالانس گرداند تا قافيه از آن حالت زننده و مستبدانه ي خود خارج شود. رسيدن به اين مهم در غزل آنتي كلاسيك، حاصل نگرشي جامعتر است به نقش واژه در شعر «واحدهاي متغير» كه به صورت جملههاي منقطع يك يا چند واژهاي و شبيه نگاتيوهاي مختلف در يك بيت قرار ميگيرند، هر كدام توانايي يدك كشيدن بار معنايي يك جمله را دارا هستند كه حركت به سوي افقهاي معنايي وسيعتري را در ذهن مخاطب ايجاد ميكنند. جملات به صورت كلماتي منطقع كنار هم قرار گرفته چنان كه گاه يك بيت ميتواند از چندين جمله تشكيل شده باشد. اين شگرد هنر مدرن است كه با كاستن از كلام روزمره به شعر ميرسد. و اول بار فرماليستهاي روس از آن سخن به ميان آوردند كه راه رسيدن به شعر از دو طريق هنجار افزايي و قاعده كاهيست. قاعده كاهي از زمان انقلاب صنعتي در غرب شكل گرفته و نيما نيز در ادبيات ما با برداشتن قيد تساوي مصرعها قافيه و رديف و كنار گذاردن تشبيهات و استعارههاي كليشه شده اين روند را در پيش گرفت، روندي كه بعد از او نيز با از ميان برداشتن وزن عروضي، ايجاز (در تمام اشكالش) به هم ريختگي نحو طبيعي كلام، حذف حروف اضافه و حتي فعل و... پيگيري شد. نگاه قاعده كاهانه يكي ديگر از نگرههاي آنتي كلاسيك است در جهت عبور از سمت و سوي كلاسيك. تا پي |