|

احمد مسافر
به مناسبت آغاز
سال جديد ميلادی تقديم به خودم
یک لنگه در میان
به مناسبتی که فرقی نمی کند
آویزان جورابی
اعتماد می کنم
تمام آرزوهایم را
به این شهر
به خودم
به
بابانوئل
که پشت
شیشه های دودی
که بدرد این شهر نمی آيد
بالا
پايين
بگذريم از
مرزهای شعر من
و جوانی گوزن ها
به سلامتی خودم
دوبطر عرق می کنم
بعد توی سرمای شهر
فحش می دهم یرای خنده هم که ...
نمی شود
خفه شد
با
تو ام............
کثافتی که يک
جفت آزادی
به قد
جورابت نمی خورد
سردم است
سردم است
می خوابم
روی کتابی که دست از سرم بردار فروغ
پای چپم ايمان دارد می
آورد
وتا
چند ساعت ديگر
مومن می شود تمام تنم
به آغاز فصل سرد
وصبح
جا پاهايی که
یکی سپید و دیگری سیاه نیست
را زودتر می برند
بعد
گور
به گورم می کنند
تا کسی مرگ را هم خوابه زباله ها......
خوب ببينه
کسی که
سر از گور من در نمياره
تازه بيازه
اين شهر قبر دو نفره نداره
تازه........
نه
کهنه
نه
نه
نه!!!!!!
دست چین چیدمان چند جمجمه اند
با تمام لذت مرگشان
داغ هیجان به سرشان زده است
خشکی لاشه های بی پدر طبیعت
وچه بی هیجان
مچاله می کند این تاریخ جغرافیای مرا
یکی یکی
بخندید
شب پر از صدای شماست
کرم ها و موریانه ها
و صبح صدای من است
پر از خمیازه هایی که در این جغرافیا کشیده ام
به جلو می کشم تاریخ خواب بیست و چند ساله ام را یک شب
تا احساسم را بلرزند استخوان ها
من یک جمجمه تنها می شنوم
هیجاناتی که تا صبح خاموش می شوند
آهسته گریه کن
من پر از صدای شب است
|