![]() |
|
گفتگوي داریوش مهبودی
با آقاي محمد علي ملازاده متن زیر مصاحبه اي مكاتبه اي ست كه داریوش مهبودی با آقاي محمد علي ملازاده يكي از ناشران استان كرمان انجام داده است . آقای ملازاده شش پرسش را به صورت يك همه پرسي با چهارده نفر از شاعران امروز ايران درميان گذاشته و از آنان خواسته كه به هر يك از اين پرسش ها به تفصيل پاسخ دهند. مجموعه ي اين نظرخواهي ها به زودي منتشر خواهد شد .
1) در نيمه ي دوم دهه ي هفتاد گروهي از شاعران با انتقاد از شاعران پيشين و با گونه اي ديگرنويسي خود را مطرح كردند . شما اين جريان را چگونه ارزيابي مي كنيد ؟ 2) هر جريان ادبي نسبتي با وضعيت پيش از خود دارد و نيز تأثيراتي را بر ادبيات بعد از خود خواهد نهاد . شما دامنه ي اين تأثير و تأثرات را چه گونه بررسي مي كنيد ؟ بخصوص وضعيت كنوني شعر ما را چطور مي بينيد ؟ 3) با توجه به مطالبي كه گفتيد فكر مي كنيد شعر در دهه ي هشتاد و آينده اي كه در راه است ، چه مسايلي را پيش رو خواهد داشت ؟ آيا اصولاٌ قابل پيش بيني است ؟ شما چه برنامه و يا پيشنهادي براي آن داريد ؟ 4) يكي از مسايلي كه به تازگي در شعر ايران مطرح شده وضعيتي ست با عنوان تفاوط . نظر شما در اين باره چيست ؟ 5) آيا شما خود را شاعري متفاوت مي دانيد ؟ 6) به نظر شما آيا تفاوت مي تواند جرياني مانند شعر حجم ، موج نو ، گفتار و... را به وجود بياورد ؟ ________________________________________________________________ پاسخ به پرسش شماره يك : پيش از هرچيز بايد بگويم كه من اساساً با بررسي ادبيات بر پايه ي تقسيم بندي دهه اي مخالفم . اين كار شايد براي آسان سازي مطالعه ي تاريخ تكوين يك جريان شعري مفيد باشد ( مثلاً آنطور كه شمس لنگرودي در تاريخ تحليلي شعر نو به اين روش متشبث شده است ) اما در مقام يك شاعر و نظريه پرداز ادبي و نه تاريخ نگار، معتقدم آن گوهره اي كه بنيان هاي زيبا شناسانه ي يك اثر ادبي را در خود فراهم مي آورد هرچند ممكن است متأثر از يك وضعيت تاريخي باشد عملاً از حدود آن فراتر رفته و بسته به درجه اي از خلاقيت ، عمق و تفكر يا احساس هنرمندانه كه در آفرينش آن دخيل بوده ، مي تواند به حيات مستقل خود در ادوار مختلف ادامه دهد . از طرف ديگر قضاوت از بازه هاي زماني بسيار كوچك آن هم درباره ي اموري مانند هنر و ادبيات كه نه تنها به خاطر سابقه ي بسيار طولاني آنها در حيات فرهنگي انسان بر كره ي خاك ، كه به دليل ويژگي تعريف ناپذيرشان نيز همواره محل مناقشه و ابهام بوده اند ، اگر نگويم ابلحانه است دستكم خبر از رنجي بي حاصل خواهد داد . ضمن اينكه « حركت » چنانكه برگسون هم به دقت وتفصيل نشان داده است ابدا نمي تواند مجموعه اي از نقاط منفصل و گسسته باشد . پس ما حتا براي فهم عميق و در عين حال كلي ازيك نقطه ي تاريخي ناگذير بايد آن را در يك شار پيوسته ي زماني مطالعه كنيم . خواه اين تاريخ سيرتحولات اجتماعي باشد ، خواه سير دگرگوني هاي انديشه ي بشري ، يا تطورات ادبي . هيچ دگرگوني و تغييري سراغ نداريم كه منطقاً باري ازلحظه ي گذشته را در درون خود نداشته باشد و بر لحظه اي كه در پي است اثر نگذارد . گسستي كه فوكو از آن دم زده و چندي هم لق لقه ي دهان منتقدان هميشه شتابزده ي ما بوده است تنها بياني مجازي ست كه مي شود با آن تناقضات منطقي در درك نقاط عطف سير تحولات تاريخ اجتماعي را بنا به ملاحضات روش شناختي لاپوشاني كرد. يك جور پاك كردن صورت مسأله ي بنيادين براي توصيف تحولات تاريخي ست . در برخي از موارد مشابه نيز فكر مي كنم تعصبات سياسي در شكل گيري بخش قابل توجه اي از نظام انديشگاني آن دسته از متفكران غربي كه اين سالها نوشته هايشان بسيار بر جريان فكري ما اثر داشته، نقشي انگيزشي را ايفا كرده باشد. بخصوص اگر در اين نكته دقت كنيم كه اغلب اين آثار دراوج دوران جنگ سرد در اردوگاه تئوريك طرفين مخاصمه نوشته شده و اغلب در چنين شرايطي ، صرف نظر از اينكه كدام جناح درست مي گويد ، بخشي از حقيقت فلسفي فداي كاربردها و مصالح مقطعي مي شود. حتا مي شود شتابزدگي و غرورناشي از پيروزي را در برخي از آثار بعد از فروپاشي كمونيسم مشاهده كرد. نظريه ي پايان تاريخ ِ فوكوياما كه خيلي زود در بوق و كرنا رفت و بعد هم بايگاني شد و حالا هم اسباب خنده و تفريح شده ، نمونه ي روشني ست . هرچند به هيچ وجه نمي توان بسياري از مسايل طرح شده از جانب متفكران به نسبت مستقل تر را ناديده گرفت يا تحسين نكرد . به هر حال قصد من از پيش كشيدن اين موضوع نفي دستاوردهاي عقلاي معاصر مغرب زمين آن هم بر پايه ي توهمي از توطئه يا تشبث به مفهوم غلط انداز غربزدگي نيست بلكه مي كوشم اين نكته را متذكر شوم كه نمي توان همه ي تئوري هاي مد روز را همچون وحي منزل پذيرفت و بايد مواظب بود كه شيفتگي به آنها ما را از تفكر مستقل و دروني بازندارد. خطري كه هميشه جامعه ي نوپاي روشنفكر ايراني را تهديد كرده است. باري . بنا بر اين دلايل مضاعف است كه من نمي توانم عنوان هايي مانند « شعرِ دهه ي هفتاد» يا « شعر دهه ي شصت » و ... را بپذيرم . اين يك جور شناسنامه صادر كردن براي شعر بر اساس تاريخ تولد آن است كه هيچ دلالتي هم به منش زيبا شناسيك يا استقلال بوطيقايي آن ندارد . فكر مي كنم چنين عنوان هايي هم مي تواند خبر از يك ساده انگاري ژورناليستي بدهد و هم مي تواند اندكي شارلاتانيزم حاكم بر تفكر مطرح كنندگان اين برچسب ادبي را آشكار سازد . در مورد عناوين ديگر هم وضع بهتر از اين نيست . با اين همه در خوشبينانه ترين حالت اگر به قاعده ي بازي پرسش شما كه همانا درك تاريخ نگارانه از فعاليت نيم دهه شعر معاصر ايران مي باشد تن در دهيم ، تنها مي توانيم از« وضعيت ِ شعر دردهه ي هفتاد » سخن به ميان آوريم و نه صرفاً « شعر ِ دهه ي هفتاد » .
نيمه ي دوم اين دهه به يك اعتبار پرجنب و جوش ترين سالهاي حيات شعر معاصر بعد از انقلاب57 است . نسبت اين جنب و جوش با فضاي فرهنگي – سياسي دوره ي به اصطلاح اصلاحات را طي گفتگويي با خانم زهره كامجو بيان كرده ام كه بصورت كتابي مستقل در خارج از كشور منتشر خواهد شد و بنا به ملاحظاتي از تكرار آن در اينجا خودداري مي كنم . تنها به اختصار بايد بگويم كه اين جنب و جوش هم مانند بسياري از رفورم هاي سياسي در جوامع بسته نه تنها منفذي براي تخليه ي انرژي درحال انفجار يك نسل بود كه اساساً هيچ تفكرعميق و انتقاد بنيادين را در بر نداشت و نه حتا مي توانست بستر مناسبي براي آفرينش خلاقانه ي يك اثر باشد . براي ما همه چيز در سطح مي گذشت ، سطحي از احساسات ، سطحي از اعتراض ، سطحي از تئوري ادبي و بالاخره سطحي از يك حيات معنوي كه خيلي خوب ياد گرفته بود براي عبور از تابوهاي فرهنگ جمعي اش _ كه اتفاقاً دستگاه فرهنگ سازي هيئت حاكمه طي دو دهه به آن ها دامن زده بود_ به گونه اي ابتذال ، به يك دهن كجي بچگانه و به يك سبُكي هيستريك متوسل شود . سبُكي اي كه در مناسبات حرفه اي شاعران به حذف كامل ضمانت هاي اخلاقي و تعهدات انساني منجر مي شد و در كار قلم به انكار لجوجانه ي هرگونه معنايي انجاميد ؛ سقوطي آزاد به درون يك خلاء .
من در طول اين سالها همواره در پس اين هياهو گونه اي ا نتحار ديده ام . ما شاعران پيشرو در دهه ي هفتاد حالت همان عقربي را داشتيم كه در محاصره ي آتش خودش را نيش مي زند ؛ مبارزه اي منفي با سرنوشتي كور . انتحاري كه پيكان حمله اش را نه تنها به « زبان » به عنوان تجلي گاه ، ميراث دار و در عين حال ابزار اعمال اقتدار ِ فرهنگي بيمار و مضمحل نشانه رفته بود بلكه از سر قهر تمامي پايگاه وجودي خويش _ يعني زبان و تفكر _ را نيز تخريب مي كرد . داستان آن كه بر شاخه نشسته بود و مي بريد . از اين رو ويران سازي شايد مهم ترين خصيصه ي اين جنبش باشد . اما كار ادبي صرفاً در ويران سازي نظام هاي پيشين پايان نمي يابد . توأم با اين تخريب يك جور آفرينش ، گونه اي باز سازي و شايد بتوان گفت طرح يك معناي ديگر از هستي لازم است . چيزي كه ما شاعران ِ اين سالها در ادراك ، تحليل و خلق آن بسيار عاجز بوده ايم . دقيقا ً به دليل همان ديد محدود ناشي از به سطح آمدگي،و در معناي مجازي آن كوري . در اين سال ها ما از يك سو مي بايست خود را در مقام شاعر از قيموميت زيباشناسي غالب رها مي كرديم و از ديگر سو به عنوان يك شهروند گرسنه ي آزادي بايد بيشترين بهره را از اندك هواي تازه اي كه اصلاحات وعده داده بود مي جستيم . اما هر دوي اين امكانات در فضايي احساساتي چنان تقليل يافتند كه رفته رفته به ضد خود بدل شدند . فراروي و ديالكتيك انتقادي به مجادله ، سوء تفاهم و در نهايت رقابتي كثيف مبدل شد كه در آن چنگ زدن به وسايل توفق به هربهايي مي توانست مجاز باشد و عملاً عرصه براي شارلاتانيزمي فراهم شد كه به تنها چيزي كه نمي انديشيد خود ادبيات بود . از سوي ديگر براي شاعراني كه جوانيشان در فقدان يك زندگي خصوصي آزاد ، در عدم امنيت رواني و فقري عاطفي- جنسي در حال سپري شدن بود ، آزادي عملاً نمي توانست معنايي جز اعاده ي اين اميال داشته باشد . همراهي اين فرايند با اعتياد آنها به مصرف محصولات فكري ديگران به جاي تأمل شخصي و تفكر دروني به اضافه ي خستگي مفرط از هر گونه كلام ايدئولوژيك و معنا باورانه ، مقدماتي را براي گونه اي همزيستي گروهي در يك جهان سطحي فراهم آورد . سنتي منتاليزم به سرعت مانند يك طاعون شيوع پيدا كرد و حميدي شاعر در لباسي مبدل دوباره زاده شد : _ « اين دل / براي تو عمري ست كه مي زند / بر ساحل سياه سينه ام بندري برقص » ! ع . عبد الرضايي _ « سي و پنجم غربي ! / از شرق دلم اتوبوس هايت روشن مي شوند » ه . محيط _ « شبيه ابرها هستي و بوسه هاي نيامده / چشمهايت به لوبيا مي ماند / اي گربه ! / من دلم مي خواهد تو را به گلابي تشبيه كنم » ر . جمالي _ « دكراسيون چشمهايش را عوض كرده است / روي آسمان راه مي رود / شبها هم عينك دودي مي زند » ش . آقا جاني
_ « اگر آسمانم را پس بدهي عشق / دستت را به دست ستاره ي بعدي خواهم گذاشت » پ . احمدي _ « از وقتي رفته اي / تمام سلام ها را پس گرفته ام از آدمها / بيا و خداحافظ را روي تاقچه بگذار / تاق باز بخواب» گ . موسوي _ « كنار دست اين زن ها هميشه دست پاچه ام/ انگشت هاي كشيده اي دارند كه هم كودكي شان را بو كشيده ام / هم جواني شان را با سر دويده ام ... » م . فلاح
اما اين در سطح ماندگي و سنتي منتاليزم تنها به گستره ي دستمايه ها ، مضامين ، زاويه ديد ها و محتواي شعر ختم نمي شود . بلكه در فرايندي همسو با آن به ساختار هاي زباني ، مكانيزم هاي بياني و فرم نهايي متون نيز آشكارا هجوم برده است . تلقي ساده انگارانه از خلاقيت آزادانه ي زبان در كار اغلب قريب به اتفاق آنها به بازي كودكانه اي در نحو و همنشيني واژگان تقليل يافته ، كه همچون تفنن ديوانگان در اتاق تفريحات آسايشگاه ، بيشتر مي تواند مبين ساختار اختلالات رواني باشد تا آفرينشي خلاق . و از اين رو شايد تنها به درد مطالعه ي روانكاو ِعلاقمند به زبان – نژندي بخورد تا خواننده ي شعر :
_ « و درد مي كشيم ممّد آقا ندا/ خشايار جاي ِ ما جاي ِ گرفته در دهانمان زانوها مان كيف بويناكي همينطور يك نخل سوخته ما را نام او را نيست / حسن حسين را ؟ / يا ما ايشان را ؟ » ه . انصاري فر _ « دعوا در پيراهن كرده ام / كه توپ را فرستاده ام توپخانه / CD جديدي شود و برگردد» ب . خواجات _ « من كه گفته بودم از يكشنبه ي كفش هاي شما/ حرف حرف / با خودم برده بودمت جان / صدا زدي از من / تهي / قالب از اسم شما بود / گريز از ميان تو هم كه شد رفت و ماه هيچ نگفتم از خيال تو / ما / هه / چه شد ؟ » ع . قنبري
نوشتن از روي دست همديگر، و دوباره تكرار مي كنم عدم استقلال واصالت فكري و عادت به مصرف ، توأم با عطش سيري ناپذير براي توليد انبوه ، بزرگنمايي و خود فريبي ، تبديل كردن ادبيات به عرصه اي براي فرافكني عقده ها و حقارت ها و در يك كلام ابتذال و انحطاط . اين ها همه زنگ خطر هايي هستند كه بدون تعارف اوج يك اضمحلا ل فرهنگي را هشدار مي دهند . كه فلاكت يك نسل را به نمايش مي گذارند . كه صد البته گناهش به گردن به وجود آورندگان شرايط تاريخي ماست . و بر خود ما كه فقط عقرب هايي درمحصاره ي آتش بوده ايم .
پاسخ به پرسش شماره ي دو : امروز شعر ما دارد روزگار تنگدستي و عصرت را مي گذراند. تقليد و تقليل بيداد مي كند. كمتر چشم انداز اميدوار كننده اي را پيش رو داريم . هرچند گرد و خاك هاي موج سواران كم كم فرو نشسته ، خطري بسيار بزرگ تر در انتظار ماست ؛ بازگشت ادبي . خواه بنا به جبري تاريخي ، خواه همچون برايند طبيعي سير تطور ادبيات ، خواه به كوشش گروه محافظه كار و فسيل شده اي كه در كنار حيات انگل وار خود در شعر معاصر همواره سعي داشته از منظري پدرسالارانه الگوهاي كليشه اي خود را به عنوان يگانه راه رسيدن به شعر ناب به جوان تر ها حقنه كند. همچون توطئه ي مجله اي كه هرچند اعتبارش را در سورعزاي مختاري و پوينده فراهم آورده ، با اهداء جايزه ي شعر امروز ايران به كتابهايي زيرخط متوسط ، دنباله رو ، و سفارش شده ، مي كوشد آثار جدي تر را مسكوت بگذارد تا همچنان دبيران شعر آن در جمود فسيلي خود مطمئن شوند كه به آخر كار نرسيده اند و هنوز مي توانند شباني براي رمه باشند. بگذريم . شايد اين مقايسه اساساً اشتباه باشد اما مثال روشني را براي بيان دلنگراني هاي من درباره ي آينده ي شعر ايران به دست خواهد داد : از رودكي تا پيش ازظهور نيما تاريخ ادبيات ما به لحاظ سبك چهار دوره ي عمده را تجربه كرده است كه تا حدودي منحني اين تغييرات به لحاظ تطبيقي با منحني تطورات شعر معاصر مي تواند مشابه باشد ؛ دوره ي اول شعر معاصر به دليل ساده ي آغاز يك راه نرفته و به لحا ظ پيراسته گويي، استخدام زباني سره ، تخيلي سليم و قريحه اي معتدل در عين نوجويي و پيشاهنگي به سبك خراساني مي ماند. دوره ي دوم شعر ما به دليل بيان تجارب شهودي و عواطف پيچيده همراه با بازنگري به جهان اساطيري و بدوش كشيدن نمادهاي فرهنگي و شكل گيري نوع ديگري از زبان استعاري و نمادين به سبك عراقي شبيه است. ( اين دو روش در كار نيما ي اول و نيماي دوم به دو شكل متفاوت تجربه مي شود و هركدام از پيروان او به فراخور يكي از اين دو راه را پيش گرفته اند . ) در دوره ي سوم شعر معاصر با توجه افراطي به ظرايف زباني ، مضمون گرايي و سطر سازي ، اتوماتيزاسيون ذهني و در نهايت ولع بي پايان براي غافلگير كردن مخاطب و در كنار همه ي اينها به دليل كوچه و بازاري شدن آن ، به سبك هندي نزديك مي شود و چنانكه راه افراط و انحطاط را در پيش گرفته ، بازگشتي ناشي از سرخوردگي را محتمل كرده است . تمايل خزنده ي شاعران به اصطلاح پيشرو براي احياي دوباره ي غزل هاي سنتي منتال به عنوان بخشي از يك شعر بلند به بهانه ي چند آوايي كردن آن و پيداشدن دوباره ي سروكله ي قوافي در اشعار آزاد و رويكرد نوستالوژيك به عناصر غنايي همراه با گرايشي ازخود بيگانه به سوي دستمايه هاي كلام شيعه و بسياري ديگر ، خبر از همين ميل خزنده مي دهد . در عين حال با روز به روزعميق ترشدن مسايل سياسي _ اجتماعي همواره صداي تولد شعري از بيخ و بن سياسي و اجتماعي به گوش مي رسد. حركتي كه با پيدايش و تكثير سايت هاي ادبي- فرهنگي در دنياي اينترنت هر روز شتاب بيشتري مي گيرد . از ابتداي دهه ي هشتاد اين گرايش حضور خود را با عنوان « ادبيات زيرزميني » رسماً اعلام و سايت ادبي maniha را به عنوان پايگاه رسانه اي خود تأسيس كرده است . ما اين گرايش را پيش از اين دوبار تجربه كرده ايم ؛ يك بار درعصر مشروطه و ديگر بار در اواخر دهه ي چهل و دهه ي پنجاه . در هر دو مورد هيجان و شعارزدگي تاحدود زيادي به عمق معنا و روح زيبايي شناسانه ي اثر آسيب رسانده است . به همين دليل هرچند نياز به يك ادبيات انتقادي ، پرسشگر و علا قمند به سرنوشت اجتماعي و هويت فردي ، با گرايشات خردورزانه و در عين حال برخوردار از غريزه اي سرشار و ناخوداگاهي خلاق به شدت احساس مي شود ، در اين مورد من همچنان دلواپس گونه اي ديگر از رجعت ادبي هستم . با اين همه به عنوان نقطه ي عطفي كه مي تواند يك بار ديگر پاي محتوي و آگاهي انتقادي را در شعر سترون ما باز كند هنوز مي توان به آينده ي آن چشم داشت :
_ « چنين اصابتي از زخم و هيستري و مالاريا / گريزناپذير است ./ در مغز / _ اين جامعه ي مدني _ / بتپ اتفاق ! / درمغزِ آپارتمان / خيابان / در جامعه/ بتپ ! / به پايين تنه ي شهر نشيني / كله اي هم اضافه كن / زشت و دسته چندم حتا / با دماغي شبيه خوك / باز هم از هيچ بهتر است / كمپاني دوزخ . » م . هوله
حال اجازه دهيد پس از مقدمات اجتناب ناپذيري كه در اين دو پاسخ براي به دست دادن سيمايي كلي از وضعيت شعر امروز مطرح شد ، به سراغ بررسي جزيي تر مسايل بوطيقايي آن برويم كه فكر مي كنم هدف شما هم از طرح اين پرسش ها بيشتر كندوكاو همين امور بوده باشد . پيش از آنكه ببينيم شعر پيشرو در دهه ي هفتاد چه دستاوردهايي داشته كه مي تواند بر وضعيت آن در دهه ي بعد اثر بگذارد و يا به چه بيراهه هايي رفته كه مي بايست جداً مورد انتقاد قرار گيرد ، بايد كار خود را با بر شماري و تحليل محور هاي عمده ي بوطيقاي آن كه تا حدودي خود در انتقاد از گذشته سامان يافته آغاز كنيم . نخستين تلاش ها با انتقاد از شاعران به جا مانده از دهه ي شصت و پنجاه آغاز شد . گرايش شديد آنها به فضاهاي انتزاعي و بيان استعاري و دور شدن تدريجي زبان از لحن طبيعي خود اولين واكنش ها را بر انگيخته بود . پيشنهاد عبارت بود از اتخاذ زباني هرچه نزديك تر به كنش گفتاري آن و كمي بعد از سوي جوانتر ها حذف هرگونه نگاه كلي و استعاره پردازانه با توجه به جزئيات و ابژه ها و ادراكات فردي براي رسيدن به شعري زنده و در عين حال انضمامي كه در آن دالها صرفاً ابزاري براي اشاره به تصورات و مفاهيم نباشند مطرح شد. اين قضيه در بوته ي آزمون و خطا همچنان تا كنون راه خودش را دنبال كرده است . دومين و جنجالي ترين انتقاد معطوف است به مسأله ي تمركز و مركز ثقل در بوطيقاي نيمايي كه عملاً آن را در حد توصيف از يك زاويه ديد بخصوص ( كه در مورد خود نيما بايد نامش را زاويه ي سمپاتيك ناميد ) نگاه مي دارد . نخستين پيشنهاد گونه اي مركز زدايي و به طبع آن باز گشت به سرچشمه هاي غنايي زبان بود كه از سوي دكتر براهني مطرح شد و چنان كه در ادامه خواهد آمد تناقضاتي بنيادين را در بر داشت . پيشنهاد ديگر در جستجوي گونه اي قطعيت زدايي بود با اتكاء به حذف اركاني از نحو و گرايشي عامدانه به تزريق لكنت در بافت هاي بياني شعر تا بلكه از اين طريق بتواند مخاطبش را متوجه سپيد خواني كند . پيشنهاد سوم به شكلي كاملاً تجربي در كار شاگردان براهني رخ نمون مي شد كه بر خلاف تصور عامه با سليقه ي استاد تفاوت بسيار داشت . عموما ً عبارت بودند از كاربست مكانيكي برخي تكنيك هاي ادبيات آوانگارد بعد از جنگ هاي جهاني به شكلي سطحي و گاه هزيان وار . پيشنهاد چهارم از سوي من با طرح مقوله اي به نام Polypoem يا ( چند _ شعر ) مطرح شد كه بيشتر به امكان دست يافتن به جهاني چندآوايي در منظومه هاي مدرن با اتكاء به حضور متكثر خرده روايت ها و تعدد زواياي ديد از يكسو و شكستن مرزها و تابوهاي ژانريك از سوي ديگر براي رسيدن به تركيب و امتزاجي از ژانرها كه آن راpostgener يا پساژانر ناميده بودم مي پرداخت . اين نگره هرچند به دليل عدم مشاركت من در فعاليت ژورناليستي _ بنا به دلايل شخصي _هنوز به درستي به نقد كشيده نشده ، آثارش را در كار برخي از دوستاني كه اخيراً به شعر هاي بلند علاقمند شده اند به وضوح يافته ام . انتقاد ديگر بيشتر حول شعر شاملو و استيلاي غريب آن بر شعر معاصر مي چرخيد . مشخصاً عبارت بود از اين كه او همواره از مسند متكلم وحده به جهان مي نگرد. در حالي كه نگاه آرمانگرايانه ي او و دلسپردگي اش به روايت هاي كلان ضمن اينكه گستره ي ديد او را به امور كلي محدود كرده است و زبان شعرش را به ابزاري براي بيان آنها تقليل داده كه با بكار گيري لحني آركائيك و موعضه گر خبر از استبدادي دروني مي دهد ، توانايي آن را براي پرداختن به مسايل و دغدغه هاي زندگي فردي و هويت شخصي ونيز جزئيات پنهان روزمره ازبين برده است . در مقابل ِشعر فرخ زاد كه بستر مناسبتري را فراهم مي آورد . اين موضوع كه اگر اشتباه نكرده با شم اول بار از سوي آقاي فلاح مطرح شد و خيلي زود با همكاري دوستانش گسترش يافت ، هرچند خبر از يك هوشمندي جسورانه مي داد ، نكته ي بنياديني را در شعر شاملو ناديده مي انگاشت كه همانا حضور سوژه ي اگزيستنشال به عنوان اراده ي درگير با وضعيت است و از اين منظر علاوه بر اينكه در تاريخ ادبيات ما _ جز در مواردي بسيار نادر ( مشخصاً در مواضع انتقادي ناصرخسرو و حافظ ) _ بي سابقه بوده و عملا ً دروازه اي را به سوي راهي تازه بر شعر ما گشوده كه مي تواند به اندازه ي راه نيما بنيادين تلقي شود ، قضاوت منصفانه اي را درباره ي شعر شاملو امكان پذير مي كند . فلاح استبداد ذاتي كلام شاملو را خيلي خوب دريافته بود ، اما گمان مي كنم اين موضوع بيشتر به آرمان گرايي و ابزارهاي بياني او مربوط مي شود تا اراده ي درگير شونده و منش فعال سوژه در وضعيت . چيزي كه بدون آن در خوشبينانه ترين حالت ادبيات تنها به ناظري صرف تقليل مي يابد . فكر مي كنم ما تا حدود زيادي مي بايست حساب اين دو را از هم جدا كنيم . صرف نظراز مجادلات ژورناليستي و يكي دو مورد مباحثات بيش از حد آبكي ، فكر مي كنم اين ها مهمترين مسايل و چالش هاي بوطيقائي شعر در دهه ي هفتاد بوده اند كه تا حدود زيادي بر مسير حركت شعر امروز ايران تأثير داشته اند. حال اجازه دهيد براي روشن تر شدن مواضع مان در برابر اين مسايل آنها را از زاويه اي انتقادي دوباره به بحث بگذاريم . مسأله ي گرايش به جزئي نگري و احتراز از بيان استعاري و نگاه كلي ، هر چند تا اندازه اي ضروري و حتا به يك معنا بازگشت به برخي اصول فراموش شده ي زيباشناسي نيما در معناي عام آن اصول بود ، افراط در غوطه خوردن در امور جزئي و جهان ابژكتيو بدون استقراء كليتي |