![]() |
ديـباچه
بيزارم از شاعران، چه كهنه چه نو، اينان همه در چشم من تُنُك مايگان اند و درياهاي كم ژرفا. كمي شهوت و كمي ملال: مايه ي بهترين انديشه هاشان جز اين نبوده است. دريغا، بسا تور خود را به درياي ايشان افكنده ام تا ماهيان خوب بگيرم. اما آنچه بيرون كشيده ام سر خدايي كهن بوده است. جان شاعر، تماشاگر مي خواهد، اگر چه گاوميش باشد. نيچه
ديوار شب
من از نهايت شب گريخته امو به آفتاب ميل مي كنم در آن بلندا رنگي ديدم برتر از سياهيو دريچه اي ساختم كه بسوزاند علفهاي هرز را و مي گذارم خاك نفسي تازه كند
19/10/82
طره
من به عرياني تنم به هم آغوشي ام با تو اي مرد روياي من سوگند مي خورم كه مي توانم با موج دستهايم از تو زَند يكي بسازم كه نگاهم سجده گاه تو باشد و دامنم آن ضريح مقدسي كه بر آن بوسه زني من توانايي آنرا دارم كه با آبشار گيسوانم تو را متبرك سازم اي مرد روياي من 19/10/82
جدال در آغوش
برهنگي ات را بر من بنما من با تو به جنگ تن به تن خواهم آمد برگُشا آغوشت را مي خواهم به آن حمله ورم و پستانهايم را كه همچون نيزه ايست برنده در ژرفناي قلبت فروبرم من چشمهايت را مست گناه خواهم كرد. آهو
ناز افشان، دامن كشان، مي تازم به سوي تو پنجه در پنجه ات مي گذارم، نگاهت را مي شنوم از اندوهي سترگ مَلولي مرا در آغوش مي كشي، مي فشاري پنجه هايم را سرخورده، فرمانبردار مي فشاري!من تو را به سكوت وا ميدارم و خود را از تو سيراب مي كنم من ابهام را براي تو معني خواهم كرد و تو را غرق ابهام مي كنم. 2/11/82
گُريز
از خود نمي هراسم از انديشه ام الهام مي گيرم من سياهي بر تن نخواهم كرد من چراغ به خانه ام نخواهم برد من زمان را تكرار نخواهم كرد ابرها آزادند نمي توان آنها را با ميخ به آسمان كوفت.
8/11/82
فرسنگها در پي باد
در گستره سكوت در آن تاريكي وهم انگيز گريز راهي يافتم آتش به درون افكندم و همچنان در پي باد مي دوم خاموش نخواهم شد خواهم سوخت در اين بانگ مكرر تيك تيك تيك بر خيز نخواهند تو را بخشيد از اين كفر سِتُرگ 8/11/82 معما
مي شتابم به سويت دستهايت را مي فشارم بوسه اي بر لبانت ارزاني ميدارم نطفه اي در خود مي پرورانم مي زايم، مي آفرينم، و تو همچنان اسير خُرناس بيداري خويشي 9/11/82 مردم كوكي
من به بي نهايت ميل مي كنم زندگي را در كام خويش مي كشم دچار توهم شده ام من در باتلاق زندگي دست و پا مي زنم طناب افكارم در هم گره مي خورد نمي دانم چرا مي خواهند برچينند طناب افكارم را شايد آنها هم اسير نهنگي جان ستان شده اند به چه مي انديشند؟ چه خيال خامي در خود مي پرورانند دوزخ، مسلخ 9/11/82 پُرز
بند را از پايت مي هلم مي خواهم تو را بيش تر از آن خود كنم افكارم بندي است ناگسستني گر مي تواني آن را بگسل من حال همچون پرزي در بدن تو شده ام من از تو كنده نخواهم شد اما من بند را از پايت مي هلم 13/11/82 چامه تن هايي
پنجره اي رو به تنهائيم گشودم خود را به باد سپردم گيسوانم در باد رها من طعم تلخ اسارت را نچشيده بودم رها بي پروا فراموش شده از روزمرگي ها بازگشتم اما تن را به باد سپردم اندك مجال … سكوت مجالم نمي دهد تا از اندوه ديرينه ام سخني تازه كنم من از هجوم بادهاي وحشي مي ترسم بادهايي كه مرا و تنها مرا مي سوزاند باد مي سوزاند باد وِيران ميكند باد مرا بر باد خواهد داد 28/11/82
قاب
چرا مرا به بند مي كشيد چرا مرا به بند مي آويزيد مگر بيراهه رفته ام، آه - بزنيد، بكشيد، ببريد اما فتيله فانوس افكارم را نمي توانيد بسوزانيد من آزادم خودم فكرم انديشه ام آزاد است بزنيد، بكشيد، ببريد 28/11/82
در آغوش اهرمن
من زنم اهريمن صفتم در زمينم و با زمينيان مي زيم لَعن مي فرستم براهورا آن شير درنده آن دژبان بزرگ آي كوته نگران در آن بالا بدنبال چه مي گرديد؟ مرا بستائيد كه در زمينم و مي زيم با زمينيان 30/11/82
رهايي ، تملك
تاريكي را مي ستايم من در دامان شب بر زمينيان لبخند ميزنم ماه را در آغوش مي كشم من در آغوش ماه بر باكره گان پوزخند مي زنم و خورشيد در اندوهي بزرگ از براي هم آغوشي ام با ماه ديگر طلوع نخواهد كرد من ماه را از آن خود نكردم هم آغوشي ام با ماه مرا وا داشت تا نيش خندي زنم بر آن خورشيد 3/12/82
براي نيما
پَرستِه از خود بي خود شدم من در بستري گرم هم بستري زيبا مرا از خود بي خود كرد ستودني است مرا به صليب بكشيد من آن خدايي را نمي ستايم - كه كرنش هايتان پر غرورش ميكند من خدايي را مي ستايم كه تجربه اي از هم بستري با او دارم
4/12/82 سينه ي شب بو
سينه را چاك مي كنم تا بر آن بوسه زني نگاهت را مي شناسم آشناي مني تو را در خويش مي كشم تا وجودت را بستانم و اما تو سينه ات را چاك كن تا بر آن ليسه كشم تو از آن مني به نگاهت قسم تو را اي محبوب زيباي من مي ستايم و تو نيز گر مي خواهي مرا از آن خود كن 13/12/82 عرياني تن
بر شكاف دريا سوار موج مرا در سينه مي كشد و من موج را زني زميني مي بالد بر تبار خويش فانوس به دست به راه خواهم افتاد با عريان تنم روشن خواهم ساخت گمراه راهي را كه اين مردمان در پيش دارند شبي را با آنان خواهم خفت هم بستري ام جان را از تنشان بدر خواهد كرد آه بيراهه مي گويم، موج ديگر فرصتي برايم نگذارده است. بگذار در آغوش موج جان را ببازم چون جام برهنه
چون رود روان! چون روز روشن! چون جام برهنه! برهنه شو آميختن آموخته اي! بياميز سر را سپرده اي! بسپار رها كن خود را در سينه باد در حال شكفتني؟ بشكف در آغوش باد جان سپردن سهل است
جان مي سپاري ؟ بسپار 19/1/83
بال پرواز كجاست؟
لبهايت طعم آزادي ميدهد نگاهت بند اسارت را از تنم مي رهاند در بندي ام نيستي پرواز را به تو آموخته ام بال پرواز كجاست؟ 1/2/83
جامِ، جامه گشوده
در عشق بازي ام با تو اي جامه بر گشوده چون خور تابناك مي درخشم ديدگانت خيره بر تن جام شراب بر لب مستانه مي نگري مي خواهم لبانت را مزمزه كنم تا از طعم لبانت مستانه تو را بنگرم
ساحره
خورشيد رو به زوال باران هنگامه كرده بود دريا زنجه مي زد زوغ زنهار مي خواست زورق جماش رو به ساحل و من شور پشت آغوش بر گشوده ام و او شوخ چشم در آغوش من، و او چون ژون مرا و من شوريده حال، مي كاود مرا - مي بويد بوگان مرا، مي شويد شرم گاه مرا، سينه اش را مي ستايم، جفت نگرفته ام رهايش مي كنم از اينرو كه مي ستايمش او را در قفس تنم زنداني مي كنم مژگان در هم مي نهم زهي قفس خالي از بند است مي گذارم در آغوش ساحر زني در آيد تا ساحره نيز فريفته وي شود و از اينرو او را برهاند |