|
ابر و نان نقاشيهاي سهراب از مزغلي ديگر ايليا ديانوش
نقاشيهاي سهراب شعراند، نه شاعرانه. هم از اين رو نميتوان متني با تم رمانتيك بر آنها نگاشت. چه، هنر ناب بازكاوي خوراي اصالت مستقل خويش ميطلبد. كاش ميشد در نقدآثار يك نقاش به جاي توسل به كلام كه ظرفيت ذاتي شعر و ادبيات است، با خط و نقطه و رنگ سخن گفت، به همين سادگي وپيچيدگي؛ ساده اما نه در منزلتي خام، و پيچيده اما نه در مقامي بغرنج، جايگاهي كه نقاشيهاي سهراب در آستانهي آن بيتوته كردهاند: آستانه هضم پيچيدگيها در فرمي ساده كه ضمن در ميان گذاشتن صميمانه حرفي با مخاطب، او را ترغيب به رمزگشاييِ اثر ميكند. اين نقاشيها تا رسيدن به اين آستانه راهي پر پيچ و خم اما آرام و بيفراز و نشيبي را طي كردهاند. راهي كه همدوش شعر او از «مرگ رنگ» آغاز شد، اما با «صداي پاي آب» همصدا نشد و تا «ما هيچ، ما نگاه» امتداد نيافت؛ طرحهاي كوبيسم فولويي كه در فضايي سورئال فوكوس شدند و متأثر از انديشهي ذن بودايي و نقاشيهاي ژاپني در يك كمپوزيسيون سنجيده از يك «تاش» رنگي با سطوح رنگي در هم تنيده، استقبال ميكردند. تيرگي متنها در فاصلهي بين سفر سپهري به اروپا و سفرش به ژاپن و تضاد اشياي مركزي متن كه حضورشان به عنوان «تنهاي منظره»2 ناگهاني مينمود، گويي نشان از وابستگياش به مكتب پاريس دارد و پس از آن است كه سطوح سادهي هندسي و مربعهاي رنگي جاي كاراكتر «درخت» را ميگيرد. اما انگار خفقان غير قابل تحمل اين دنياي دو بعدي، سهراب را وا ميدارد تا با دست يازيدن به نقاشي «اشياي خانگي» خود را از اين انتزاع بيرون بكشد. او از خانه نيز دري به طبيعت ميگشايد و از آنجا به قلب كوير ميشتابد. درست مثل پناه آوردنش از نيويورك به تهران و بلافاصله به كاشان. او خود را با طبيعت يگانه ميبيند و اشياء را هماهنگ با هم. ماده و معنا، و زمان و مكان در وحدتي اوتوپياپي جلوه ميكنند واضطراب جدال فروكش ميكند. سهراب در اوج نقاشي خود مانند كودكيست كه در اوج سردگمي از دروس پيچيدهي شب امتحان، كتاب درس را ميبندد و تكيه بر آموختهها و تجارب را بر اغتشاش ذهني ناشي از ادامهي اكتساب بيروني ترجيح ميدهد و بدينسان به آرامش ميرسد. و اين گرچه توقفي در آستانه است، اما ارزشي شايسته دارد. وقتي كه نقاش، قدرت تصوير كردن اصوات، موسيقي و جنس اشياء را مييابد، ميتواند برگزيند كه به جاي نفسنفس زدن، آهي از سر آرامش بكشد. در راهي كه نقاشيهاي سهراب طي كردهاند، فراز و نشيبهاي پر دستانداز نميبينم اما پيچ و خم و پرسه به اين سو و آنسو بسيار است و اين پيچاپيچي ناشي از ادوار بازگشت اوست، نه بازگشتهاي ادواري. چه، او عليرغم آزمون خود در شيوههاي گوناگون، در هر دورهاي رجعتي نيز به راههاي رفته پيشين ميكرد و دست به باز آفرينيهاي موجرتري ميزد؛ چند تایتِل آپ و تایتِل داون ِ سريع و ساده با قلمو و ميزانسنهاي سادهي اشياء كه خود به ظاهر در حد اِتُدي باقي ماندهاند، اما نيازي به تجسم تصوير بسط يافتهتري در بيننده ايجاد نميكنند؛ دعوتي به شناور بودن در افسون طبيعت و از كل طبيعت به جزء «خود» رسيدن. اما چرا سپهري شاعر از سپهري نقاش موفقتر است؟ آيا نه اين است كه چون شعر معاصر با بيش از نقاشي معاصر توفيق داشته؟ نقاشي ما در فاصلهي ده سالهي هزار و سیصد و چهل و هفت تا پنجاه و هفت نتوانست ره صد سالهي نقاشي غرب را يك شبه با موفقيت كامل طي كند. اما سرگرداني نقاشي بين مينياتور و آبستره و تأتر بين رو حوضي، تعزيه و نيهليسم را شعر به خود نديد و شايد اين ناشي از چنتهي پُر ايراني در شعر و ادبيات بود كه چون سيلابي عظيم راههاي نو را در حد و اندازههايي كه ميطلبيد كاويد و پيش رفت. به هر حال آنچه مهم است اين است كه از آستانهاي كه سهراب در آن غايت جلوهاش را به رخ كشيده ميتواند گذر كرد و به افقهاي روشنتر و كشف و شهودهاي تازهتر ونابتري رسيد. سهراب در نقاشي ما نقطه عطفي است كه ما را به سوي نقطهي اوج رهنمون ميشود. او شانههايش را براي ايستادن در اختيار نقاشان پس از خود قرارداده است. و شايد آن فضاهاي خالي تابلوهايش را كه چون ناتمامي اثري نمود ميكنند، بايد آيندگانش پر كنند. مگر نه اينكه خود گفت: «يك نفر بايد اين نقطهي محض را / در مدار شعور عناصر بگرداند.» . ا 1- ابر و نان اشارهايست به حرفهاي خواهر سهراب – پريدخت – درباره سهراب و نقاشي: «گاه قطعه ابري در آسمان را به صورت شير يا پرنده ميدديد و گاه با كندن قسمتهايي از تكه ناني، آن را به شكل انسان يا حيوان در ميآورد.» سهراب، مرغ مهاجر. صفحه 87. ا 2-نام يكي از اشعار كتاب آخر سهراب. ا 3-قسمتي از شعر «بيروزها عروسك» از مجموعه شعر «ماهيچ، مانگاه».
|