Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

 

مهدی تولایی

سوره اِنزال

و گفتیم زمین را که سنگ باشد / و گفتیم سرد را که باد / هی باد / و اذا زُلزِلَت خواندیم و هی فوت کردیم که سوز هی بزند / و هی سوز را گفتیم باد / هی باد / و گفتیم گسل را که می / و می ماضی نبود / حالا بود اذا وَقَعَتِ الواقِعَه / و گفتیم لورکا را که ساعت پنج عصر را صبح بزند / و گفتیم بشود / و شد آنچه بنا بود / و بام نبود و نه بم بود / و زیر آنهمه بم ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها / و بنی آدم را گفتیم کنسرو و پتو بیاورند / و رطب را فرستادیم لحظه انزال / و تو چه میدانی رطب چیست؟ / مرگ است که بر تمام تنت تیر می کشد / که خاک حق / و رطب حق / و مرگ لحظه انزال حق / و تمام خانواده ام زیر آوار حق / و لامصّب یکی کمک کنه این تیر رو برداریم /

 


و مرگ همخوابه ی توست اینک

زمین کنار بزند مرده های خودش را

که دستهای همهمه از دور می آیند

بگو لا الاه الاّ الاه الاّ

سلام اهل قبور !

من از هزار کوچه و دروازه هم عتیق ترم

و خوابم از تمام شما هم عمیق ترست

و بوی مرگ در اندام خسته ام جاریست

بگو لا الاه الاّ الاه الاّ

لا لا بخواب

خواب زمین را ببین

که خواب تو را می بیند

زمین کنار بزتد خوابهای خودش را

که خواب تازه ببیند

بگو لا الای کدام الاه

لابلای کدام الواح

کدام لوح مقدس را خوانده بودی که می گفت :

الف لام میم راء گاف

و مرگ نام دیگر شب بود

وقتی به شب می زدیم

شب می زدیم

تا بخوابیم

که ان المرگ کان ظلوماً ظلوما

بریز آب بریز

دست بکش تمام تنش را

که از تمام تنش دست کشیده اند امروز

همین امروز

همین که مرگ لُخت کند تمام حجم تو را

و شب دراز شود تا سپیدی پاهات

همین کنار که بخوابد مرد

و لرز بزند در این هیچ محض

این صفر مطلق

همین کنار بخواب

که از جنس خوابهایتان دختری خواهد آمد

که باد درهم موهایش را معنا خواهد کرد

از اضطراب نفسهایتان دختری خواهد آمد

سفید خواهد بود

و خواب مبهم اندامش را وا خواهد کرد

مگر تو از کجای خواب زمین می آیی

که از تمام تنت سوز مرگ می زند امشب

بخواب همین کنار

دست بکش تمام تنم را

که مرگ نام دیگر شب بود

وقتی به هم می زدیم

تا بمیریم

که ان المرگ کان هیچاً محتوما

بریز خاک بریز... و


بند بازی

بند اول

خیابان دربند

گورستان ظهیرالدوله

و سپیدی که یک بند

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان

یک بند

بند نمی آید      هنوز هم.

بند دوم

بند انداخته بود سپید

و من بند کرده بودم

که نبندد هنوز هم

که نبندد

بتد کرده بودم      هنوز هم.

بند رخت

حتما اینجا بند را به آب داده ام

که از چیزهای خیس گفته ام

و آویزان

از خاطراتی که چکه می کنند      هنوز هم

و دود سیگاری که زندگی شاید باشد.

بند چهارم

حالا در این بند تنهای تنهایم

بی هم بند

و می خواهم تنهای تنها

در بند خودم باشم

پابند هیچکس

تنهای تنها

یک بند.

بند بسیارم

بندگان توایم ای خداوندگار !

بادا که زمین بی زن نباشد و بی زندگی      باد

بادا که شب بی سپید نباشد و بی نبندد      باد

در بند دستهایش گرم است

کنار بعدازظهر و کنار و آتش      باد

دلبند دستهایم پاست

برای دربند و نبندد و زندگی      بسیار باد

خداوندگار !

بند بی بند ، بی بار

بی چند

از نمی گویم می گویم

بی قید ، بی خیال

که نگویم سکوت است و

بگویم سقوط

و از نمی گویم می گویم همین است

همین بازی بی بند و بار

همین بند که پیچیده سرتاسر این شعر را

که نیفتم از سکوت

که نیفتم.

                                                                          ۶/۱۲/۸۱


من از تو میمردم امّا

تو امّای من بودی در مرگ حروف

بی امّا بی تا

بی تو ام مانده ام حالا

مانده

ام - من -

بی ما

و من همیشه از امّای تو میترسیدم.

                                                            مرداد 81


 

برای سعید و ترسی که به رُخم کشید میترسم هنوز

می ترسم هنوز هر صبح که نمرده باشم از خواب می پرم.

و می ترسم هنوز هر شب که خواب بمانم صبح مرده باشم هر شب زود می میرم از خواب که صبح نمرده باشم هنوز می ترسم.

و می ترسم هنوز از مارمولک و چشمهایش که چه هیزند چه می ترسم از مارمولک که بخوابم زُل بزنند هیز بخورند تمام تنم را.

و می ترسم هنوز از اندام دختری که خیس هربار خوابهایم را خشک می کنیم با هم هنوز می ترسم از اندامم که خواب بمانند خیس چشمهایم را می ترسم پشت پستانهایش از گم می شوم هنوز می ترسم.

و می ترسم هنوز می ترسم هم چیزی شبیه می مرگم باشد که چه ترس است مرگ و می ترسم هنوز بمیرم از بس.

و می ترسم هنوز ترسم بریزد هم چیزی شبیه موهایم که می ریزد تمام می میرم از بس هنوز می ترسم بریزد.

و می ترسم هنوز بمیرم پاییز نباشد پس هی ترسم را می ریزم که پاییز بیاید مثل برگی که هی می ریزد ترسم می آید که پاییز رفته باشد من نمرده باشم هنوز،می ترسم.

و ترسیم و می ترسیم اینهمه ترس را نمی کنم بروم در بیاورم از خودم می ترسم هنوز دستهایم یک شب خواب بروند دیگر نیایند و می ترسم می نویسم را که ببین دستهایم یخ کرده اند دیگر،بیا با هم بترسیم.

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website