Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

 

 

پانزده شعر از مانی تبریزی

 

 

 

با هم بودن

خواب

 اینک سخت از من گریزان است

 ای رویای بیدار من .

 

نامه

چه می کنی

           زمان با  تو به مسابقه ای  بر خاسته ......

        روی دوشت  سنگينی يک تاريخ است 

                پشتت لعن و نفرين 

           اگر خنده ای باشد از سر درديست نشکفته 

             ****

     روزها همچون دقايقی

     دقايق همچون ثانيه ها

        اما تو .....

            راستی اين روزها چه می کنی؟

 

بدين منوال ....

 

بادهای شش جهتی

   مه غليظ و ناپايدار

        سخنان سخت  و دلهره های بی پايان

                      دور افتاده

                             ودر جستجوی زمان از دست رفته .

 

سکر عکس

چيزی مثل يک تکه آهن داغ

    يا که مثل يک طپانچه بر گونه ات

              ................

       می ميری و دوباره زنده می شوی

           ......

                     ّ او ّ

                       با پشت امضا شده و

                        ياد آوری شکنجه آور  

 

من و تو و باغچه

 ژاله ای بر گونه هايت ...

            سپيده ؛ پشت در حياط خانه ما ست.

          ******

 سايه های  دور  ؛ اشباح  سخن گو.

             آدمهای آمده    آدمهای رفته

             با خنده های محو از پشت شيشه های مه زده

       ******

  وداع از آنان .....

  کدام آنان ؟

 - نمی دانم .

    ******

  بر در بی ديوار ايستاده ای تا مرا تشيع کنی .

  شبنمی بر گونه هايت ......

 

مکالمه  

   - کودتا ؟!

   - آره . تازه کجاشو ديدی .

         (سکوت .)

               بعد از  کوچه ؛ سر چهار راه   هر يک به راه خود رفت.

 

بعضی واژه ها می رانندت

- عشق و ايثار

از بعضی تهوع ناگهانی می گيری

- فردا و آزادی

 از آنها که می ترسی لذت می بری

- خفا و موت

در خيابان ...

 زن نيمه برهنه   

    در ضمن عرضه خود

                (  اشکش در گوشه چشم و زهری در ميان دامنش )

   پيام شوم زندگي را ابلاغ می کند .

 

              ********

برای مشتری ديگری دست می افشاند و

   من از آدم بودن پشيمان می شوم .

 

در زندان

فردا خواهم مرد
ساعت 7 صبح
با دوازده تير.

کسي با من سخن نخواهد گفت
آنچنان که بشايد.

کسي لبخند مرا نخواهد فهميد
وقتي که تن ِآبکشِ من در دستان ِ نازک ِ پُر عشقت
براي شستن ميوه هاي ِ نوبرِ پس کوچه ها
جا به جا مي شود.

****
شب ِ زندان هميشه با تو
سخني در حسرت ولگردي دارد.
فردا سفري خواهم کرد چرا که
ابشخوران سينه هايت

اي فاحشه که زير ميله هاي زندان خوابيدي

عطش مرا تازه کرده است .
****
فردا بي صدا خواهم مرد

زيرا سخني ندارم وقتي با دوازده تير

تن آبکش من
براي هميشه روي د ستت مي ماند.

****
صداي گلوله را دوست داري
چرا که هم آوازي قريبي
با دل تنهاي برادران درخون نشسته ات دارد .
شعر در تمناي گلوله هاي بي امان
ومن سودا زده مرگ
وتو در انتظار ميوهايِِ ِ نوبر پس کوچه ها

پس
تا فردا
با دوازده تير
ساعت 7 صبح

 

برای ساینا. ع

آمد
با لبي پرخنده
با چشماني تماشايي

در ميداني بر فرازش سرود پرچم
با خورشيدي جوشنده بر آسمان
زمان مي گريزد و

او نيز

 

 

 

برای آنکه صدای مرا نمی شنود

گوش کن
اين صدا تو را مي خواند
صدای آرام وکشدار
که به ناله می ماند


به عربده های ؛شکنجه شده ای؛

به هذيانهای بيماری دست شسته

به زمزمه های واپسين در بستر مرگ

ميماند .

گوش کن
اين صدا ترا مي خواند .

 

شعر

امروز رفت
((رفيق نترس فردا ديگری می آيد ))

اينو کسی گفت که 4 تا پيرهن بيشتر پاره کرده بود
امروز رفت

(( رفيق نلرز زندگی همينه ))
اينو کسی گفت که عقلش خوب کار ميکرد
امروز رفت
(( رفيق نمير چون قبلا مردی ))
اينو مرده ای می گفت که قبلا تنها شده بود

 

به ياد انکه رفت

بی آنکه پاسخی بر آرد در خاک شد
و ما
افسوس کنان
لب گزان
به حسرت طلوع دوباره اش
در تاريکترين شبهای مرگزا و سرد ترين آن
که مردگان آسوده در گور را
تمنای دوزخی نزديک می آورد
چشمها بی تاب خواب کرديم .
* * *
بی آنکه پاسخ آخرين نگاه را دهد
در خاک شد .
و ما در خيال جامه سپيد تنش وآفتاب جبينش
بر نشستن بر سنگها عادت کرديم

* * *

بی آنکه پاسخ چشمهای تهی شده اش را بدهد
در خاک شد.
وما در خيال و بی خوابی
دريغا پاسخ چشمهای تهی شده اش را ندانستيم

 

 

شعر

تو ناگهان ميميری

و دنيا يت محو می شود

چيزهای نا واضحی به ياد می آوری
که روزی ترا سروری بودند
اما نه امروز.
*************
تو می ميری واز پس پرده ای قرمز
به آنها می نگری
مرگ چشمانت را از خاک پر کرده
و کاکلت را بهم ريخته
تا چنين به رويای ديگران اندر شوی
************
اشکي ناواضح بر گونه ات ميچکد
و لبهايت در انتظار بوسه ای مي خشکد
تو مردی .....
ديگر کسی به يادت نخواهد آورد .

 

مرثيه ای برای يک مدفون شده

عاقبت روزی در می يابی
که چيزی نداشته ای
که در خلوت خواهش خويش
به آن بيا نديشی و آرام شوي.
************
و خاطره ات دور و لغزان
از راههای کوتا ه و تاريک
به بن بست می رسد .

 ...

 

 مگر مي توان نوشت ؟
از چه بنويسم !
از شاديهايی که نداريم
از عشقهايی که نچشيديم
از عربده هايي که نکشيديم
****
از حسرتی که خورده ايم
از دردی که ساکت کرده ايم
از خشمي که فرو خورده ايم
از نفرتی که داريم
از مرگی که انتظار مي کشيم
از چه بنويسم ؟
مگر ميتوان ننوشت !

 

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website