Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

 

                                    

 مهلتي بايست تا خون شير شد      

           نسخه پی دی اف

متن سخنرانی شهروز رشید

(نگاهي به بوف كور)

قسمت اول

‌سلام مي‌‌كنم به همه‌ي دوستاران صادق هدايت، كه در اينجا، در اين مجلس گرد آمده‌اند  تا ياد  اين نويسنده‌ي بزرگ  را گرامي بدارند. ياد او در ذهن تك تك ما، نجابت، صداقت و تيزبيني و استقلال را زنده مي‌كند و هر بار كه به داستان و ادبيات داستاني مي‌انديشيم نخست نام اوست كه در خاطرمان زنده مي‌شود و احساس غرور و سربلندي مي‌كنيم. ياد و آثار او انسانيت درون ما را وسيع‌تر مي‌كند و حرمتي عميق در دل‌هايمان براي كار و تلاش انسان ايراني ايجاد مي‌كند. بي ترديد با گذر زمان و تغييرات زمانه از احترام ما نسبت او كاسته نخواهد شد بلكه او را بيشتر و بهتر خواهيم شناخت و به نقش او در جريان تلاش بزرگ انسان ايراني براي شكل دادن به انديشه و ادبيات و زندگي نوين پي خواهيم برد .

ياد و نگاه‌اش گرامي باد!

×××

دشوار است از نويسنده‌اي سخن گفتن و يا نوشتن كه در باره‌اش (شايد) بيشتر از حافظ شيراز، مطلب نوشته‌اند. و دور زدن او ناممكن است و سكوت در باره‌ي او دشوار است. چرا كه كار او مسئله‌ي ماست. براي پرداختن به خودمان است كه به كار او مي‌پردازيم. شايد مي‌ترسيم كه فردا بميريم و هنوز خودمان را نشناخته باشيم.

اين نگاه انتقادي، نيز در اين راستاست كه صورت مي‌گيرد كه در اين مجلس محدود به كتاب او بوف كور خواهد بود. گزارشي است از يك قرائت. خوانشي كه اين كتاب را نه چون راز مي‌بيند و نه چون معما؛ و نه البته كتابي در ميان كتاب‌ها. بوف كور نزديك به هفتاد سال است كه مسئله‌ي ادبي ماست. و زماني اين مسئله به حال فكر و ادبيات ما سودمند خواهد بود كه عناصر سازنده‌ي آن را بشناسيم. و اين كتاب را مثل هر اثر ادبي ديگر محصول يك دوران و يك ذهنيت ارزيابي كنيم. دوران و ذهنيتي كه قابل شناسايي است. وگرنه چون مانعي بر سر راه هر گونه تلاش ادبي قد علم خواهد كرد. اميد و قصد اين تلاش كوچك  در اين راستاست كه معنا پيدا مي‌كند. حضور بوف كور در زندگي ادبي ما چنان دامن گسترده است كه مسئله‌ي شخصي هر كتاب‌خواني شده است. و وظيفه‌ي هر كتاب‌خوان حرفه‌اي اين است كه تكليف خود را با اين اثر، حداقل براي خود، روشن كند. تا بلكه كمكي باشد براي قرائت‌هاي بعدي. و اينكه چگونه خواندن است كه چگونگي نوشتن را تعيين مي‌كند. در اين معنا، مهم است كه بدانيم هدايت بوف كور چه كتاب‌هايي را خوانده است و چگونه خوانده است.

نسل ما اگر نتواند يك ارزيابي همه جانبه‌اي را در رابطه با كار چند نسل گذشته سازماندهي كند، قادر نخواهد بود به كاري جدي دست بزند. يك وجه اين ارزيابي، طبيعتا، انتقادي دقيق، صريح و صحيح است وگرنه يا كار گذشتگان را تكرار خواهد كرد و يا در همان آغاز حركت، دچار ركود خواهد شد. فرهنگ ادبي ما انتقاد را دوست ندارد، به همين خاطر هميشه گرفتار دو قطب ستايش و سنگسار بوده است. تحميل يك انتقاد كاري به اين ادبيات، براي نسل ما نقشي تعيين كننده دارد. اين ارزيابي و سنجش اگر درست صورت بگيرد در حكم سكوي پرشي خواهد بود در جهت كار جدي، كاري كه مايه‌ي شرمساري نباشد و توان آن را داشته باشد كه خود را با كار گذشتگان خود در ترازوي قياس بگذارد. تعبير والري را اگر به عاريه بگيريم مي‌توانيم بگوئيم كه يك كتاب توسط يك شخص به تمامي نوشته نمي‌شود واگذار مي‌شود، و توسط افراد نسل‌ها نگارش آن ادامه مي‌گيرد و كسي مي‌تواند در آن كتاب سطري و يا سطرهايي بنويسد كه بر موقعيت كشف شده توسط آن كتاب شاعر باشد. نگارش بوف كور هنوز به پايان نرسيده است؛ كتاب در ميان ماست، در درون ماست، و با هر خوانشي نيز نگاشته مي‌شود. اما در اين ميان مهم اين است كه ما چگونه و به چه شكلي آن را به نسل‌هاي بعدي واگذار مي‌كنيم.

×××

«مهلتي بايست تا خون شير شد»

 

تا نزايد بخت تو فرزند تو ـ خون نگردد شير شيرين، خوش شنو

 

قصد من، امشب در اينجا، در اين مجلس، طرح مسئله است. نوشتن كامل و همه جانبه‌ي اين خوانش مهلتي  ديگر مي‌خواهد.

باري بي مقدمه با اين سخن هدايت شروع كنيم كه  به فرزانه ( دوست و دوستار هدايت و نويسنده‌ي كتاب معروف« آشنايي با هدايت») گفته است: «بوف كور در پاريس تمام بود. در بمبئي فقط بعضي جاهاش را پيش از فوتوكپي دست بردم. مثل هر چيز چاپ نشده‌اي.»(1 )

و می دانیم که هدایت در سال 1309 به ايران بازمي‌گردد. حتي اگر هدايت در ايران و هند روي اثرش كار كرده باشد كه به احتمال غريب به يقين كرده است. مي‌توانيم بگوئيم كه شاهكار ادبيات داستاني ما تقريبا در همان نخستين دهه‌ي حيات خود پا به عرصه‌ي وجود مي‌گذارد.   يكي بود يكي نبود در سال 1300 منتشر شده است و نيز افسانه‌ي نيما يك سال بعد. كه هر دو شروع يك نوع زبان و نگاه را نويد مي‌دهند. حالا اين سوال مطرح مي‌شود چطور ممكن است كه هنوز كار داستان‌نويسي را شروع نكرده به اوج آن برسيم. و بدون هيچ گونه سنت و فرهنگ داستان‌نويسي، قادر بشويم اثري بيافرينيم كه با آثاري قرار است برابري كند كه سنتي چند ساله دارند؟ چطور و از چه مسيري اين ره صد ساله را يك شبه رفته‌ايم؟

چطور يك نويسنده، با اندكي آمادگي ادبي و سنت كاري، در همان دو سه سال اول نويسندگي‌اش توانسته است كتابي بنويسد كه نه تنها قادر است با شاهكارهاي ادب گذشته خودي بلكه با بزرگترين كتاب‌هاي ادبيات جهان برابري كند؟ (ادعايي كه خيلي‌ها كرده‌اند) (2) اين پيوند بين گذشته‌ي خودي و اكنونيت ديگري كي و چگونه صورت گرفته است؟

چطور تلاش‌هاي طاقت‌فرساي نويسندگان و انديشمندان آمريكاي لاتين از آغاز قرن نوزده براي تعريف خود و تعريف همين پيوندي كه قرار است بين انديشه‌ها و فرهنگ‌ها صورت گيرد تازه در نيمه‌هاي قرن بيستم ثمر مي‌دهد. ذهن ايراني اين همه چالاكي را از كجا آورده است؟ و ما كه در حوزه‌ي شعر و ادب نزديك به دو قرن نه تنها كاري نكرده بوديم بلكه همان درخشش‌ها و بدعت‌هاي سبك هندي را هم از همه طرف محاصره كرده بوديم و از روي جسد صائب تبريزي و كليم كاشاني رد شده بوديم تا به مامن امن حافظ و سعدي و فردوسي پناه ببريم. تازه شصت، هفتاد سال بعد از انقلاب ادبي‌مان، كساني جرات مي‌كنند و مي‌گويند ايكاش حرف و سخن شاعران سبك هندي را فهميده بوديم و ادامه داده بوديم اما افسوس كه سه قرني را از دست داده‌ايم. ما كه بر آن كندكاري خود آگاهيم اين تك ستاره‌ي استثنايي را چگونه مي‌خواهيم توجيه كنيم. و يا چرا نيما بعد از سرودن افسانه، تازه پانزده شانزده سالي وقت مي‌خواهد تا اولين شعر بديع‌اش را بياورد تا خشت و گلي باشد براي ساختمان شعري كه قرار است بعد ها ساخته شود؟

چرا نويسنده‌ي بوف كور نمي‌تواند به شيوه‌ و طرز داستان‌سازي خود وفادار بماند و همين طرز ادبي را ادامه و گسترش بدهد؟ چرا هدايت با بوف كور تمام مي‌شود؟ آيا واقعا هدايت با بوف كور شروع شده بود كه با آن هم تمام بشود؟ براي پاسخ دادن به اين سوالات و يا حداقل نزديك شدن به اين امر راهي به جز اين نمي‌ماند كه خود اين اثر را دقيق مورد قرائت و بررسي قرار بدهيم. عناصر سازنده‌اش را بيرون بكشيم و مورد دقت و شناسايي قرار بدهيم. و تلاش كنيم توضيح بدهيم كه اين ساختمان چگونه ساخته شده است و مصالح‌اش كدام‌ها بوده و اينها از كجا آمده است. پدر و مادر اين ساختمان و انديشه و نگاه چه كساني هستند؟ آنگاه است كه مي‌توانيم به يك سري نتيجه‌گيري‌ها برسيم و احيانا بتوانيم توضيح بدهيم كه چرا حتي خود نويسنده‌ي اثر هم قادر نيست با خود رقابت كند. و كارش پله‌اي براي صعود به مرحله‌ي بعدي نيست. بعد هر چه هست دنياهاي ديگري هست و كارهايي بسيار متفاوت با ذهنيت نويسنده‌ي بوف كور. حاجي آقا مثلا و يا حتي توپ مرواري.

باري بوف كور يك استثناء است. چرايي و چگونگي اين استثناء بايد مسئله‌ي ما باشد. نه اينكه اين استثايي بودن را بپذيريم و  بيائيم و مفسر تصاوير و يا اشباح بوف كور بشويم و مدام در اين تلاش باشيم كه توضيح بدهيم كه هدايت بوف كور چه مي‌خواهد بگويد. با كارهايي از اين دست، گره از كار فرو بسته‌ي خود نخواهيم گشود. اينكه با تلاشي جان‌فرسا كشف كنيم كه آيا راوي بوف كور عقده‌ي اديپ داشته است و يا اينكه نرينه جان و مادينه جان چگونه در بوف كور به نمايش گذاشته شده است بيشتر امري معنايي است و ربط مستقيمي با آفرينش ادبي ندارد.  كه ادبيات آش در هم جوش ايده‌ها نيست؛ كشف ساختاري است كه در آن موقعيت‌ها و مناسبات انساني به نمايش گذاشته مي‌شود. شكل مضحك اينگونه تفسيرها اين مي‌شود كه يكي در تفسير اين جمله‌ي بوف كور « سه ماه‌- نه، دو ماه و چهار روز بود كه پي او را گم كرده بودم» نوشته‌اند:« سه هزار سال پيش، يا نه، دو هزار و چهار صد پانصدسال پيش بود كه حكمت شرق به يونان رفت و مدون گشت..»(3) و يا در بهترين حالت اينگونه نگاه كردن هم راه گشا نمي‌تواند باشد: « بوف كور جنگي و تلفيقي است از شك قديم آريايي، از نيرواناي بودا، از عرفان ايراني، از انزواي جوكيانه‌ي فرد مشرق زميني، از گريزي كه يك ايراني، يك شرقي با تمام سوابق ذهني خود به درون مي‌كند.»(4) ( البته تك تك اين طرزهاي نگاه، قرن‌ها طول كشيده تا شكل گرفته، چگونه و كي در كدام دستگاه گوارشي ادبيات و فكر نوين ايران گواريده شده تا در كتابي تبديل به داستان و تصوير شود. جاي سوال دارد. بگذريم از اينكه نويسنده‌ي بوف كور در سني كه داشت مشكل مي‌توانست اينهمه دانش را كسب كرده و تبديل به عناصر داستان‌اش بكند.)

××

هدايت دو دوره‌ي نويسندگي دارد؛ هم چنان كه دو نوع نوشته. اولين دوره با داستان‌هاي مجموعه‌ي زنده‌بگور آغاز مي‌شود . و 1308-1309  با پاكنويس نهايي بوف كور در بمبئي در هند به پايان مي‌رسد.

بيشتر داستان‌هايش را در اين دوره نوشته است؛ از 35 داستان، 26داستان را تا سال 1314 نوشته است و از پنج داستان بلند سه تا را تا همین سال .كاروان اسلام. علويه خانم و بوف كور. احتمالا چند داستان از مجموعه سگ ولگرد در اين دوره نوشته شده است.(5) دومسن دوره از همین تاریخ آغاز می شود و 15  سال بعد با خودکشی او در پاریس به پایان می رسد . دراین دوره یک مجموعه داستان (سگ ولگرد) منتشر كرده است و داستان طولاني حاجي آقا و قضيه‌ي توپ مرواري مال اين دوره است. باقي كارهايش ترجمه و تحقيق است. كارنامه‌ي اردشير بابكان. زند و هومن يسن. گجسته اباليش. شهرستان‌هاي ايرانشهر. گزارش گمان شكن. يادگار جاماسب. مقاله‌هاي انتقادي پيرامون فرس اسدي.  ترانه‌هاي عاميانه. مقاله‌هايي در باره‌ي فولكلور. زبان و لغت شناسي. هنر ايراني پيش از اسلام. ترجمه مسخ كافكا.نوشتن مقاله‌ي بلند پيام كافكا در سال 1327- .ترجمه‌ي داستانهايي از  كافكا و سارتر

××

 اين واقعيت‌ها نشان مي‌دهد كه آن دوران اول خلاقيت، دنياي نويسندگي او را كاملا نساخته است. او تازه بعد از نوشتن بيشتر داستان‌هايش دنبال خود مي‌گردد، دنبال اين است كه به ذهن و زبان خودش شكل بدهد. تاريخ و فرهنگ‌اش را بهتر بشناسد. تا بتواند آنها را به سكوي پرشي تبديل كند.  اگر  او با بوف كور به سبك و سياق خود در نوشتن دست يافته بود؛ ديگر نيازي به اين همه ترجمه و تحقيق نبود.  در اين معنا هدايت با بوف كور تمام نمي‌شود شايد بتوان گفت كه او با آن اثر شروع نشده بود . او با بوف كور نه به شيوه‌ي خود در نوشتن دست يافت و نه توانست خودش را بشناسد، چنان كه در بوف كور  آرزوي‌اش را داشت. و نه توانست يك سنت داستان‌نويسي را در ايران بنا نهد. سنتي اگر هست به سبك و سياق او مربوط نمي‌شود چرا كه خود او در اين رابطه ، شيوه‌ي خاصي را دنبال نمي‌كند و فاقد يكدستي است.سنت هدايت بيشتر به رفتار ادبي او مربوط مي‌شود. به تيزبيني او. به شهامتي كه داشت. به دركي كه از ادبيات و نويسنده داشت. تاثيري هم كه بر ادبيات بعد از خود مي‌گذارد در حد يك سري ايده است: مثلا ايده‌ي دو زن : اثيري و لكاته. كه آن هم بد فهميده شده است. پنداشته‌اند كه هدايت براي هميشه حقيقت دروني مرد ايراني را كشف كرده است. اين ايده از ادبيات اروپا از طريق هدايت بوف كور به ادبيات ايران منتقل شده است. كافي است مقاله‌اي در باره «زن از نظر بودلر» بخوانيم و يا حتي همان ترجمه فارسي «گل‌هاي شر» را تورقي بكنيم.

×××

هدايت دوره‌ي اول و بالطبع هدايت بوف كور مي‌خواست ادبياتي بيافريد هم‌سطح ادبیات آلن پو و بودلر. موضوع و ایده را می شناسد اما خود او دنياي آنها را تجربه نكرده است.به همين خاطر است كه در بوف كور موضوع و محتوا جلوتر از زبان در حركت‌اند. در صورتي كه ادبيات اصولا زبان محتوايي است كه به ساليان وجود داشته است. معنايي است كه به ساليان سال بر نك زبان هستي بوده است.ادبيات يافتن زبان مناسب آن محتويي است كه پيش از اثر موجود است. مثلا موضوع و محتوايي دفترهاي مالته، پيش از او موجود است. اين را ما از طريق بحران مطرح شده در نامه‌ي معروف هوفمن اشتال مي‌دانيم. و آن موضوع ـ محتوا چيزي به جز عناصر دنياي جديد نيست كه متولد شده است اما زبان ادبي، سنت ادبي قادر به بيانش نيست. در واقع كار ريلكه پاسخي است به بحراني كه هوفمن اشتال كشف‌ كرده است. اشياء را مي‌بينم كه تغيير كرده‌اند اما نمي‌توانم نامي براي‌شان بگذارم اين اشياء اشياء چند سال پيش نيستند. انسان‌ها تغيير كرده‌اند اما نمي‌توانم اين تغيير را بيان كنم. از اين لكنت زبان است كه زبان نوين شكل مي‌گيرد. جهاني را تجربه مي‌كنم كه زبان بيانش را ندارم. اينها را مي‌توان از نامه‌ي بحران هوفمن اشتال فهميد ( 6 )

هدايت بوف كور اما ابزار شناخت بحران خود را ندارد. و بحران او اصلا چهره‌ي روشني ندارد. و يا آن بحراني كه از آن در داستان‌اش سخن مي‌گويد، بحران واقعي او نيست. بحران نوشتن كه تازه بعد نوشتن اثر، چهره‌ي خود را نمايان مي‌سازد. چگونه بنويسيم و از چه بنويسيم. در سال‌هاي نگارش بوف كور، او بدون دغدغه مي‌خواهد به سنت ادبيات غربي بپوندد. و داستاني بنويسد هم سطح‌ داستان‌هاي آلن پو و رمان ريلكه. مي‌خواهد مثل آنها بنويسد. اما هيچ كس قادر نيست با اراده، موضوعي براي نوشتن انتخاب كند كه خود آن را تجربه نكرده است. نه زبان او براي اين كار آماده است و نه فرهنگي كه در دامن آن بار آمده است. و خود او هم هيچ تدبير جدي براي اين رودررويي ادبي تدارك نديده است. پس تنها يك راه براي او مي‌ماند. با توسل به دانش ادبي مي‌خواهد جاهاي خالي را پر كند. جهش كند. تاريخ خودش را دور بزند. به يك نوع هوشمندي خوف‌اور، به يك نوع دقت غير عادي متوسل مي‌شود. به جستجويي غريب دست مي‌زند. بهترين كارهاي اروپايي را مي‌خواند. و دست به انتخاب مي‌زند؛ كاري كه ما در بوف كور شاهد آنيم: همه‌ي اجزاي داستان با هوشياري و دقت كنار هم چيده شده است. بوف كور بيشتر، گزارش يك بحران است. بحران نوشتن. هدايت بوف كور اين بحران را نمي‌خواهد ببيند و يا اساسا متوجه آن نيست، مي‌خواهد خودش را از طريق نوشتن بشناسد، اما ابزار و مصالح اين گونه نوشتن را ندارد تا چه رسد به شناختن خود. بوف كور نشان مي‌دهد كه اصلا طرحي دقيق براي رمان وجود ندارد. چند طرح، چند تصوير و چند ايده، اما يك طرح كامل،  اما در ميان نيست. پس او ناگزير است كه كمك بگيرد. با آلن پو شروع مي‌كند. و قدم به قدم از نفس مي‌افتد و مجبور مي‌شود از  دانش ادبي خود براي راه بردن داستان‌اش كمك بگيرد. اما آنهايي كه به كمك‌اش مي‌آيند در جاهايي از داستان، تمام فضا را مي‌گيرند و نوشتن را پيش مي‌برند. در نتيجه، در جاهايي، داستاني كه شكل مي‌گيرد، تركيبي مي‌شود از بريده‌هاي داستان‌هاي گوناگون، بياناتي كلي و عاريتي كه فكرهاي بر خواسته از وقايع داستاني نيستند. ابهام بوف كور از اينجاهاست كه بر مي‌خيزد.

بوف كور گزارش چنين بحراني است. آزمايشي در نوشتن. و شكستي دردناك در نوشتن. به همين خاطر هم هست كه هدايت هرگز بعد آن دست به چنين آزمايشي نمي‌زند. به فكر چاره مي‌افتد. جستجوهاي غريب و گاهي دردناك او را تنها در اين رابطه مي‌توان توضيح داد. هدايت با بوف كور تمام نمي‌شود. او با بوف كور دوره‌اي را پشت سر مي‌گذارد. دوره‌ي تاثير پذيري شديد از ادبيات اروپايي را و بوف كور بيشتر از هر داستان ديگري از او، حكايت از اين تاثير پذيري شديد دارد.

×××

درباره‌ي تاثير گرفتن بوف كور از ادبيات اروپايي اشارات و نوشته‌هايي هست كه برخي از آنها كلي‌گويي است و اشاره به متن مشخصي نمي‌كنند. و اساسا اين اشارات مربوط است به كتاب «دفترهاي مالته» (7)   و با بخش دوم بوف كور در ارتباط است كه در جاي خود از آنها سخن خواهم گفت. آنچه به قسمت اول بوف كور مربوط مي‌شود تاثيرات ادگار آلن پو است كه گويا مطالبي به زبان انگليسي، ايراني‌ها در اين باره نوشته‌اند كه من آن نوشته‌ها را نخوانده‌ام و در نتيجه نمي‌توانم اظهار نظري بكنم. از آل احمد تا كاتوزيان، تقريبا همه از تاثيرات آلن پو بر بوف كور سخن گفته‌اند اما هيچ كدامشان انگشت بر داستان مشخصي از آلن پو نگذاشته‌اند.

آقاي فرزانه نيز به چند اثر اشاره مي‌كند كه در بوف كور تاثير داشته‌اند؛ واز چند كتاب نام مي‌برد كه خود هدايت عنوان‌شان را براي او نوشته است.

 (8)  اورلا  ( Horla )    

 نوشته ی گی دوموپاسان به نظر ايشان يكي از نزديك‌ترين آثار به بوف كور است. و ايشان براي نشان دادن نزديكي اين دو اثر به هم اين نمونه از شباهت را ذكر كرده‌اند:نويسنده‌ي يادداشت‌هاي روزانه‌ي داستان هورلا مي‌نويسد: «وانمود مي‌كردم كه دارم چيز مي‌نويسم تا او را(اورلا ) گول بزنم، زيرا او هم مرا مي‌پائيد، و ناگهان، حس كردم، مطمئن شدم كه سرش را نزديك گوشم آورده و دارد نوشته‌هايم را مي‌خواند،» در بوف كور آمده است:«من محتاجم، بيش از پيش محتاجم كه افكار خودم را به موجود خيالي خودم، به سايه‌ي خودم ارتباط بدهم‌-‌اين سايه‌ي شومي كه جلو روشنايي پيه‌سوز روي ديوار خم شده و مثل اين است كه آنچه كه مي‌نويسم به دقت مي‌خواند و مي‌بلعد.»  بوف كور ص 46 ( نشر سيمرغ. تهران، 1372 )

مي‌توان گفت كه اورلا  ، در شكل‌گيري همزاد سايه‌-‌جغد به هدايت كمك كرده است. يا به عبارتي هدايت در ساختن اين عنصر داستاني‌اش به داستان موپاسان نظر داشته است. وديگر اينكه درون و دكور اتاق هر دو راوي خيلي به هم شبيه است؛ خاصه وقتي كه زن اثيري در اتاق او روي تخت او مرده است. هر دو سايه‌ـ‌همزاد در پايان به حيوان تبديل مي‌شوند. و هر دو با گسترش داستان راوي را در خود مي‌بلعند. در واقع راوي نويسنده در سايه‌-‌ كه ديگر حيواني با نام است استحاله پيدا مي‌كند. يكي در هورلا، كه به دنياي آدم‌ها آمده تا از آنها انتقام بگيرد؛ يعني همان كاري را باآنها بكند كه آنها در طول تاريخ حيات‌شان با حيوان كرده‌اند. و راوي بوف كور در جغد استحاله پيدا مي‌كند . اما از اينها كه بگذريم، شباهت غريبي بين راوي هورلا و راوي بوف كور وجود دارد. دنياي پر از سايه‌ي دو نويسنده‌ـ راوي بيمار، فضاسازي داستاني، گم شدن مرز بين واقعيت و وهم، جنون و تعقل، حضور مرگ و ترس در تمامي حالات. اورلا  اما داستاني شفاف است و هيچ خط مبهمي در آن نمي‌توان يافت.

××

در اين گزارشي كه مي‌خواهم خدمت‌تان ارائه دهم به آثاري اشاره خواهم كرد كه تاثير مستقيمي بر بوف كور داشته اند. اين گفتار را به دو بخش تقسيم كرده‌ام.  در قسمت اول خواهم پرداخت به داستان اول بوف كور و ردپاي ادگار آلن پو و ژرار دو نروال را نشان خواهم داد. و در قسمت دوم به داستان دوم بوف كور خواهم پرداخت و از تاثيرات ريلكه و آلن پو بر اين بخش سخن خواهم گفت يعني از تاثيرات داستان چاه و آونگ و دفترهاي مالته.

قسمت اول بوف كور از اين داستان‌ها تغذيه كرده است : داستان‌هاي «ليجيا»(Ligeia )، «گربه‌ي سياه» ( Der Schwarze Kater)  ،«چاه و آونگ» ( Die Grube und das Pendel ( از ادگار آلن پو.(10)و داستان بلند اورلي‌يا ( Aurelia(از ژرار دو نروال .

×××

با داستان گربه‌ي سياه ادگار آلن پو آغاز كنيم. داستان گربه‌ي سياه اينطور شروع مي‌شود:

« داستاني كه مي‌خواهم به روي كاغذ بياورم هم بس‌ حيرت‌انگيز است و هم بسيار متداول. انتظار باور آن را ندارم. انتظار باوري كه حتي حواس خود من نيز حاضر به گواهي آن نباشد، تنها يك ديوانگي‌ست، و من ديوانه نيستم. بي گمان خواب هم نمي‌بينم. من فردا خواهم مرد و امروز مي‌خواهم روح خود را آرامش بخشم. مي‌خواهم وقايع را بدون تفسير و چكيده‌ بازگو كنم. وقايعي كه با گذشت هر لحظه‌اش به خود لرزيدم، عذاب ديدم و گامي به سوي نابودي برداشتم. با اين همه كوشش نخواهم كرد همه كوشش نخواهم كرد همه چيز را بي پرده بيان كنم. وقايعي كه جز نفرت و بيزاري بر نمي‌انگيزد. البته ممكن است به نظر پاره‌اي بيش از آنكه وحشت‌آور باشد، شگرف بنمايد. شايد هم بعدها ذهنيتي پيدا شود و توهمات مرا پيش پا افتاده ارزيابي كند. ذهنيتي آرام‌تر‌، منطقي‌تر و بسيار ملايمتر از ذهنيت من. ذهنيتي كه چنين رويداد‌هايي را دهشتبار نيابد و آن را تنها ثمره‌ي يك سلسله عليت‌هاي معمولي و طبيعي ارزيابي كند.» (12)

بيشتر اين جملات يا به شكل عريان و مستقيم و يا با اندكي دست‌كاري در همان دو صفحه‌ي اول بوف كور آمده است. اما نويسنده‌ي بوف كور در لابلاي جملات، و يا اول و آخر آنها ذهنيت و نتيجه‌گيري‌هاي خود را افزوده است. كاري كه در سرتاسر بوف كور شاهد آنيم. جملات آلن پو سرد، قطعي، و غرق در موضوع است. و نتيجه‌گيري‌ها را به خواننده واگذار كرده است كه البته بيانگر يك نوع نگاه است و اين نگاه محصول يك دوره‌ي معين تاريخي‌- ادبي است. در واقع كار آلن پو در اين سطرها ابلاغ داستان است. اما هدايت به ابلاغ داستان بسنده نمي‌كند. به شرح و تشبيه متوسل مي‌شود. به پاره پاره كردن روح خود مي‌پردازد؛ چرا كه‌مي‌ترسد ديگران متوجه وسعت و عمق درد او نشوند.

××

در باره‌ي تاثير اورلي ‌يا  از ژرار دو نروال زياد نوشته‌اند اما به نكته‌ي مشخصي اشاره نكرده‌اند و بيشتر به شباهت‌هاي زندگي و سلوك اين دو نويسنده پرداخته‌اند.( مي‌توان به كتاب‌هاي «بر مزار هدايت: يوسف اسحق‌پور» و كتاب آقاي كاتوزيان « بوف كور هدايت» مراجعه كرد.)

باري، تاثير تصاويري از فصل چهارم اورلي‌يا  بر بوف كور غير قابل انكار است. براي مثال تصوير روي جلد قلمدان، و تصويري كه نقاش در منظره‌ي رويايي پشت ديوار خانه مي‌بيند و حالتي كه به راوي بعد از ديدن آن منظره دست مي‌دهد و حضور عمو و پيرمرد در صحنه‌ي اول داستان قابل مقايسه است با اين قسمت از آغاز فصل چهارم اورلي‌يا:

„Eines Abend glaubte ich mich mit Sicherheit an die Ufer des Rheins versetzt. Düstere Felsen ragten vor mir auf, deren Umrisse sich schattenhaft abzeichneten. Ich betrat ein freundliches Haus, durch dessen Läden zwischen Rebenranken ein heitere Strahl der sinkenden Sonne hereindrang. Mir war, als beträte ich eine mir bekannte Behausung, die eines Onkels mütterlicherseits, eines flämischen Malers, der schon vor hundert Jahre gestorben war. Da und Dort hängen halbfertige Gemälde an die Wänden, eines von Ihnen stellte die berühmter Fee dieser Gestade dar. Eine alte Magd , die ich Margarethe nannte und seit meiner Kindheit zu kennen schein sagte zu mir:“ Wollt Ihr Euch nicht ein wenig ausruhen? Ihr habt einen weiten Weg hinter euch , und es wird spät werden, bis der Onkel heimkehrt. Man wird Euch zum Abendbrot wecken.“ Ich strecke mich auf ein Bett aus, zwischen dessen Säulen bedruckte Kattunvorhänge mit großen roten Blumen gerafft waren. Mir gegenüber hing eine bäuerliche Uhr, und auf dieser Uhr saß ein Vogel, der wie ein Mensch zu sprechen begann. Und die Vorstellung bemächtigte sich meiner, in diesem Vogel wohne die Seele meines Großvaters, doch sein Sprache und sein Gestalt verwunderte mich ebenso wenig wie der Umstand, dass ich gleichsam um ein Jahrhundert zurückversetzt sah. In der was der Vogel sagte, war von Angehörigen die Rede, die zu verschiedenen Zeiten gelebt hatten und gestorben waren, als wären sie alle Zeitgenossen , und er sagte:“ Wie Ihr seht, hat Euer Onkel Sorge getragen, ihr Bildnis im voraus zu malen....

Nun ist sie  bei uns.“ Ich wandte meine Augen auf ein Gemälde, das eine Frau in altdeutscher Tracht darstellte, die sich über das Ufer des Flusses neigte und deren Blicke auf einem Büschel von Vergissmeinnicht ruhten. – Unterdessen war nach und nach die Dunkelheit hereingebrochen, und was ich sah und hörte, die Örtlichkeiten, wo ich mich zu befinden glaubte, vermischten sich in meinem schläfrigen Geiste, mir war als versinke ich in einen Abgrund, der in das innere der Erde hinabführte. Schmerzlos fühlte ich mich von einem Strome geschmolzenen Metalls dahingetragen, und tausend ähnliche Ströme, deren Färbe die chemischen Unterschiede anzeigte, wanden sich durch den Schoß der erde  wie die Adern und Gefäße, die sich zuwischen den Lappen des Gehirns hindurchwinden. Alle flossen, kreisten und wallten so, dass ich die Empfindung hatte , diese Ströme , bestünden aus lebendigen Seelen im Zustand der Moleküle, die genauer zu unterscheiden nur die Schnelligkeit dieser Reise mich hinderte. Nach und Nach sickerte eine weißliche Helligkeit in diese Gänge, und endlich sah ich einen neuen Horizont wie eine ungeheure Kuppel sich weiten, in welchem Insel aufstiegen, die in leuchtenden Fluten schwammen. Ich befand mich auf einem Gestade, das dieses sonnenlose Licht erhellte, und ich erblickte einen Greis, der hier das Land bestellte. Ich erkannte in ihm denselben, der mit der Stimme des Vogels zu mir geredet hatte, und ob er nun zu mir sprach, oder ob ich es in mir selber begriff, ich erkannte , dass unsere Verfahren die Gestalten gewisser Tiere annehmen, um uns auf Erden zu besuchen, und dass sie derart als stumme Beobachter unser Leben in seinen einzelnen Abschnitten begleiten. „13  

××

پرسناژ «زن اثيري» كه اساس قسمت اول بوف كور را مي‌سازد از داستان «ليجيا»ي «آدگار آلن پو» گرفته شده است.

داستان ليجيا، داستان دو زن است كه راوي داستان در زندگي‌اش با فاصله‌ي كوتاهي با آنها زندگي كرده است. خلاصه كردن داستان در واقع ناممكن است، در اينجا بيشتر سطرهايي را مي‌آورم كه به زن اثيري (ليجيا) مربوط مي‌شود ( مي‌بخشيد كه اندكي طولاني‌ست) :

« گمان مي‌كنم كه او را (ليجيا را) نخستين بار و به تناوب، در شهري بزرگ، قديمي و در حال پوسيدگي، در نزديكي راين ديدماكنون كه مي‌نويسم اين خاطره در ذهنم جرقه مي‌زند كه هرگز نام پدري او را ندانسته‌ام ... با اینهمه  يك موضوع گرامي هست كه حافظه‌ام در باره‌ي آن ناكام نمي‌ماند. و آن شخص ليجياست. پيكرش بلند بود و باريك، و در روزهاي واپسين‌اش حتي لاغر. بيهوده خواهم كوشيد شكوه وقار آرامش يا سبكي و نرمي درك ناپذير گام‌هايش را توصيف كنم. چون سايه بود كه مي‌امد و مي‌رفت. زيبايي چهره‌اش، با هيچ چيز زميني قابل قياس نبود. تلالو يك روياي افيوني بودـ تصويري اثيري و روح‌انگيز بود بسيار آسماني‌تر از روياهايي كه بر فراز ارواح خفته‌ي دختران دلوس موج مي‌زد.  خطوط آن پيشاني بلند و پريده رنگ را بررسي كردم ـ بي نقص بود‌- و براستي كه اين واژه براي توصيف شكوهي چنان آسماني، چه اندازه سرد است. براي چشمان‌اش، هيچ گونه‌اي از يادگاران باستاني نداريم. باور دارم كه چشمانش، بسيار درشت‌تر از چشمان عادي نژاد خود ما بود، چشماني حتي درشت‌‌تر از درشت‌ترين چشمان غزال‌گونه‌ي قبيله‌ي دره‌ي نورجهاد. در لحظات هيجان شديد

زيبايي او به زيبايي مسحور كننده‌ي حوريان ترك بدل مي‌شد. 

حالت چشمان ليجيا! چه ساعت‌هاي درازي كه بدان انديشيده‌ام! چه سان، سرتاسر يك شب نيمه‌ي تابستان را در سنجش ژرفاي آن سپري كرده‌ام. چه بود آنچه ژرف‌تر از چاه دموكرتيوس، در دور دست‌هاي مردمك‌هاي چشمان محبوب من نهفته بود؟ چه بود؟ عطش كشف اين موضوع جانم را فراگرفته بود. آن چشمها! آن گوي‌هاي درشت، درخشنده و آسماني..»

ليجيا بيمار مي‌شود. و نيمروز آن شبي كه ليجيا راوي را ترك مي‌كند شعري به دست راوي مي‌دهد كه در آخرين ابيات‌اش زندگي انسان را نمايشي تراژيك مي‌داند كه قهرمان آن كرم پيروزمند است.

...

«او مرد؛ و من كه از شدت اندوه، چون خاك خرد شده بودم، ديگر نمي‌توانستم دلتنگي و تنهايي زيستگاهم را در آن شهر دلمرده و پوسيده‌ي نزديك راين تاب آورم. پس از چند ماه پرسه زدن فرساينده و بي هدف، صومعه‌اي در يكي از دور افتاده‌ترين و خلوت‌ترين جاهاي انگلستان خريدم و تعميرش كردم.

و من به برده‌اي دست و پا بسته‌ در دامچاله‌ي ترياك بدل شده بودم و تلاش‌ها و دستور‌هايم از روياهايم رنگ مي‌گرفت.

بگذاريد تنها از آن اتاق، آن حجله‌ي هميشه نفرين شده‌اي بگويم كه در يك لحظه از ديوانگي‌ام، عروسم را بدان رهنمون شدم‌ـ جانشين ليجياي فراموش نشده، بانوي زرين گيسو و آبي چشم، بانو روونا تروانيون، از اهالي ترماين.

بخوبي آگاه بودم كه همسرم از خشونت وحشيانه‌ي خلق من وحشت دارد كه از من دوري مي‌كند و دوستم نمي‌دارد، اما اين آگاهي بيشتر شادمانم مي‌كرد تا غمگين. با نفرتي كه بيشتر به شيطان مي‌برد تا انسان، از او بيزار بودم. حافظه‌ام به گذشته‌ها پرواز مي‌كرد به سوي ليجياي دوست داشتني، باشكوه، زيبا، مدفون. در هيجان روياهاي افيوني‌ام ( چرا كه به زنجير اعتياد بسته شده بودم) نام او را به صداي بلند مي‌خواندم.

نزديك آغاز دومين ماه زناشويي، بيماري‌اي ناگهاني به بانو روونا حمله آورد. و.. او در وضعيت پريشان نيمه خواب خود، از جنبش‌هايي در درون و پيرامون اتاق سخن مي‌گفت.

شبي نزديك به پايان ماه سپتامبر، از صداهايي گفت كه همان هنگام مي‌‌شنفت، اما من نمي‌شنيدم؛ از جنبش‌هايي كه همان هنگام مي‌‌ديد اما من نمي‌ديدم.

انگار داشت غش مي‌كرد و هيچ كس در آن نزديكي نبود، به ياد آوردم كه به دستور پزشكانش، در جايي، يك تنگ شراب ملايم نگه مي‌دارد، و به سوي ديگر اتاق شتافتم تا آن را بياورم. اما همچنان كه به زير آتشدان قدم گذاشتم، دو چيز توجهم را جلب كرد. حس كردم كه جسمي ملموس -‌هر چند ناديدني‌- به آرامي از كنارم گذشت، و ديدم كه روي فرش زربفت، درست در ميانه‌ي روشنايي پرمايه‌ي آتشدان، سايه‌اي افتاده است، سايه‌اي كمرنگ و نامشخص، با شكلي فرشته وار ـ چنان‌كه بتوان تصور كرد سايه‌ي شبحي باشد. اما از هيجان ناشي از مصرف مقدار نه چندان اندكي ترياك برافروخته بودم. به اين چيزها توجهي نكردم.

شراب را يافتم و ثانيه‌اي بعد كه روونا داشت جام شراب را به لبش نزديك مي‌كرد، ديدم‌- يا شايد خيال كردم كه مي‌بينم‌- سه يا چهار قطره‌ي بزرگ مايعي درخشان و ياقوت فام،‌انگار كه از چشمه‌اي ناديدني در فضاي اتاق، به درون جام افتاد. من ديدم.‌روونا نديد. جام را بي درنگ سر كشيد و من بهتر ديدم كه از چيزي كه به هر حال -‌به نظر من‌- زاييده‌ي تخيلي نيرومند بود كه به وجه بيمارگونه‌اي با ترس بانو‌،اثر ترياك، و موقعيت زماني برانگيخته شده بود سخن نگويم.

پس از فرو افتادن قطره های یاقوت ، ... حال او به مراتب بدتر شد . و در شب چهارم ، من با تن كفن‌پوش او‌،تنها در آن اتاق شگفت‌انگيزي كه عروس مرا جاي داده بود، نشستم. تصاويري جنون‌آميز، زاييده‌‌ي افيون چون سايه‌اي از برابرم مي‌گذشت. با چشماني بي قرار ، به تابوت‌هاي سنگي در گوشه‌هاي اتاق، به اشكال متغير ديوار‌آويزها، و به آتش‌هاي رنگارنگ و پيچان آتشدان مي‌نگريستم. آنگاه با به ياد آوردن خاطره‌ي چند شب پيش، چشمانم به نقطه‌اي در زير پرتو آتشدان افتاد كه رد كمرنگ سايه را ديده بودم. اما سايه ديگر آنجا نبود، و من با تنفسي آسوده‌تر، نگاهم را به پيكر بي رنگ و خشك روي بستر برگرداندم.

 انگار حوالي نيمه شب بود، يا شايد زودتر يا ديرتر چرا كه به گذشت زمان توجهي نداشتم كه صداي آرام و نرم هق هقي مرا از خيال‌پردازي‌هايم به در آورد. احساس كردم كه آن صدا از تخت آبنوس تخت مرگ - مي‌آيد. با دردي از وحشت خرافي گوش دادم اما صدا تكرار نشد به چشمانم فشار آوردم تا شايد جنبشي را در جسد ببينم، اما كوچكترين حركت ملموسي ديده نمي‌شد.

دقايق بسياري گذشت تا چيزي رخ داد كه گرهي از اين راز بگشايد. سرانجام بر من معلوم شد كه ته رنگي اندك، بسيار ضعيف و به سختي قابل درك، در گونه‌هايش و در مويرگ‌هاي فرو افتاده‌ي پلك‌هايش پديدار شد. با گونه‌اي دهشت و هول ناگفتني كه زبان فانيان براي بيانش واژگاني به اندازه‌ي كافي نيرومند ندارد حس كردم كه قلبم از تپش باز ايستاد و اندام‌هايم در همان جا كه نشسته بودم خشك شد.

اما اندكي بعد مسلم شد كه او به وضع پيشين باز گشته است؛ رنگ از گونه‌ها و پلك‌هايش ناپديد شد و بي رنگي‌اي حتي بيش از آن مرمر بر جاي نهاد، لب‌ها دو برابر بيشتر چروك و منقبض شد و حالت دهشتناك مرگ به خود گرفت، خميرگونگي و سردي چندش آوري به تندي سطح جسد را فراگرفت؛ و آن سفتي معمول، ناگهان به تمام بازگشت. با لرزه‌اي شديد، بر همان نيمكتي كه از رويش جهيده بودم، فرو افتادم دوباره خود را به تصاوير ماندگار عاشقانه‌ي ليجيا سپردم.

براي دومين بار، صداي مبهمي را از سوي بستر شنيدم. در نهايت وحشت گوش كردم. صدا دوباره مي‌آمد‌- صداي آه. به سوي جسد شتافتم و ديدم ـ بوضوح ديدم‌- كه لب‌ها مي‌لرزند. دقيقه‌اي بعد، لب‌ها آرام گرفتند و خط روشني از دندان‌هاي مرواريدگون را آشكار ساختند. اكنون در كنار هول عميقي كه پيشتر بر دلم چيره شده بود، شگفتي نيز پيدا شد. اكنون  روشنايي اندكي بر پيشاني و گونه‌ها و گلويش ديده مي‌شد؛ گرمايي ملموس تمامي بدن را در بر گرفته بود، حتي ضربان ضعيفي در قلب حس مي‌شد. بانو زنده بود و من با انگيزشي مضاعف به كار نجات او پرداختم. شقيقه‌ها و دست‌هايش را مالش دادم و تر كردم و تمامي آنچه را كه تجربه‌  - و دانش پزشكي نه چندان اندكم ـ به من آموخته بود به كار بستم. اما بيهوده بود. ناگهان رنگش پريد، نبض‌اش ايستاد، لب‌هايش دوباره حالت مرده به خود گرفت و لحظه‌اي بعد تمامي تنش دچار سردي يخ مانند، همان رنگمايه‌ي كبود، همان سختي شديد، همان خطوط فرو افتاده و تمامي آن ويژگي‌هاي نفرت‌انگيزي شد كه از آن كسي است كه چندين روز ساكن گور بوده است.

و من بار ديگر در تصوير ليجيا غرق شدم. تا نزديكي‌هاي پگاه خاكستري اين نمايش خوفناك تجديد زندگي تكرار شد. هر بار بازگشت به سوي مرگي مخوف‌تر و ظاهرا بازگشت‌ناپذيرتر بود. هر جان كندني به مبارزه با دشمني ناديدني مي‌مانست و در پي هر تكاپو، تغيير جنون‌آميز و درك‌ناپذيري در ظاهر جسد پديد مي‌آمد.

بيشتر آن شب هولناك سپري شده بود و او كه مرده بود بار ديگر تكان خورد.  ل

و اكنون با شدتي بيش از پيش، رنگمايه‌ي حيات با نيرويي نامعمول به سوي چهره‌اش هجوم آوردند اندام‌هايش آرام گرفتند ...  ل

از بستر برخاست با گامهايي ضعيف چشماني بسته و با حالت كسي گيج از يك رويا به راه افتاد.

آيا اصلا مي‌توانست رووناي موبور و چشم آبي باشد؟ چرا بايد ترديد مي‌كردم؟

اما آيا او از هنگام بيماريش، بلند قامت‌تر شده بود؟

اين انديشه چه جنون بيان ناپذيري در من پديد آورد. يك جست، و به پاهايش رسيدم. در حالي كه از تماس با من دوري مي‌جست باريكه‌هاي ترسناك پارچه‌اي كه سرش را مي‌پوشاند فرو افتاد و در درون فضاي ملتهب اتاق، انبوه گيسوان بلند و پريشان او موج زد: سياهتر از بالهاي نيمه شب. و اكنون، به آرامي، چشمان پيكري كه روبرويم ايستاده بود گشوده شد.

به صداي بلند فرياد زدم:« بالاخره، اينجا هستند آن چشمان. چطور مي‌توانستم بازشان نشناسم-‌ چشمان درشت، و سياه، و غريب عشق گمشده‌ام را  ـ چشمان بانو‌- بانو ليجيا را!»(14)

( اين سطرهاي پاياني در ترجمه‌ي فارسي دقيق نبود به همين سبب با توجه به متن آلماني به اين شكل ترجمه‌اش كردم.) فكر ‌نمي‌كنم لازم باشد كه آن چند صفحه در بوف كور را در اينجا نقل كنم كه به زن اثري مربوط مي‌شود. داستان ادگار آلن پو كل فضا را گرفته است. و فكر مي‌كنم دوستان حضور ذهن دارند. عناصر اصلي قسمت اول همه در داستان آلن پو آمده است. زن اثيري. تنگ شراب. اعتياد به ترياك. اينكه راوي جادو شده‌ي چشمان زن اثيري است. جريان مرگ، تجديد حيات، مرگ. خانه‌ي كنار راين.( در بوف كور خندق) شهري قديمي، در حال پوسيدگي.

( تنگ شراب. اعتياد راوي به ترياك. نوشتن. زن دوم، زني كه راوي از او نفرت دارد ( ايده‌ي زن لكاته) به قسمت دوم بوف كور منتقل مي‌شوند.)

×××

 صحنه‌ي  تكه تكه و چال كردن جسد كه مشابه‌اش را در دو داستان  گربه‌ي سياه و داستان قلب سخنگو مي‌‌توان خواند

به اين صورت است:«بي‌درنگ تصميم گرفتم جسد را پنهان كنم. مي‌دانستم سر به نيست كردن آن در خارج از خانه چه در روز و چه در خلال شب خالي از خطر نخواهد بود زيرا هر آن ممكن بود همسايه‌ها متوجه شوند. نقشه‌هاي زيادي از ذهنم گذشت. لحظه‌اي به اين فكر افتادم تا جسد را تكه تكه كرده در آتش بسوزانم. بعد خواستم گودالي كف زيرزمين حفر كنم. دقايقي كه گذشت تصميم گرفتم آن را در چاه بيندازم. يك لحظه به فكر افتادم جسد را همانند كالايي در صندوق بسته‌بندي كرده و شخصي را مامور كنم تا آن را خارج از منزل ببرد. سرانجام چاره‌اي را مناسب‌تر از چاره‌هاي ديگر يافتم. تصميم گرفتم او را مانند كشيشان دوران تفتيش عقايد قرون وسطي درون ديوار زيرزمين دفن كنم.» (15)  ل

«بعد، سه تكه از تخته‌هاي كف اتاق را در آوردم و قطعات جسد را ميان الوارها جاي دادم. سپس تخته‌ها را چنان زيركانه، چنان محيلانه سر جايشان گذاشتم كه چشم هيچ انساني ـ نه حتي چشم او‌ـ نمي‌توانست هيچ چيز مشكوكي ببيند. هيچ چيزي نبود كه نياز به شستن داشته باشد: هيچ لكه‌اي، هيچ لكه‌ي خوني، در كار نبود. در اين مورد خيلي دقت كرده بودم.»  (16)  ل

مقايسه شود با صفحات 30 . 31 بوف كور. و اين جمله : « اما آيا او از هنگام بيماريش، بلند قامت‌تر شده بود؟» از داستان ليجيا هم به اين صورت آمده است« مثل اين بود كه او قد كشيده بود چون بلندتر از معمول به نظرم جلوه كرد.» كه موقع تكه تكه كردن جسد از ذهن‌اش مي‌گذرد. (17)   ل

××

بعد صحنه‌‌هاي مربوط به خاكسپاري جسد تكه تكه شده در چمدان است و كالسكه‌ي نعش‌كش. فرزانه مي‌نويسد:« راوي با اينكه خانه‌اش متشكل از يك اتاق و يك پستوي فلاكت بار است در آنجا تختخواب و ميز و صندلي دارد. اعمالي انجام مي‌دهد كه در ايران رسم نيست مثلا دو شمعدان بالاي سر مرده مي‌گذارد. به جاي يخدان و صندوق، چمدان، چمدان كليد‌دار دارد. و از آن مهم‌تر قسمت‌هايي است كه نه تنها خاص فرنگستان مي‌باشد بلكه متاثر از ادبيات و مخصوصا سينماي اكسپرسپرسيونيست سال‌هاي بعد از جنگ اول جهاني است: كالسكه‌ي نعش‌كش ،‌ كالسكه‌ي فيلم ارابه‌ي شبح‌وار اثر شوستروم سوئدي است. سرعت آن شبيه تند رفتن كالسكه‌ي فيلم نوسفراتو اثر مورنو آلماني است. خانه‌هاي پست و بلند به شكل هندسي آن مانند دكور فيلم مطب دكتر كالي‌گاري مي‌باشد (18) . دو صفحه‌ي آخر قسمت اول بر اساس داستان «چاه و آونگ» نوشته شده است. يعني از همين صفحات، دو داستان پا به ميدان مي‌گذارد كه تا آخر كتاب، نويسنده بوف كور قلم‌اش را با آنها تنظيم خواهد كرد. داستان «چاه و آونگ» از آدگار آلن پو و رمان «دفترهاي مالته» از ريلكه.  ل

××

راوي بوف كور مي‌گويد: « هر چه ترياك برايم مانده بود كشيدم كم كم افكارم دقيق، بزرگ و افسون‌آميز شد، در يك حالت نيمه خواب و نيمه اغما رفتم.از ته دل مي‌خواستم و آرزو مي‌كردم كه خودم را تسليم خواب فراموشي بكنم. بعد حس كردم كه زندگي من رو به قهقرا مي‌رفت. متدرجا حالات و وقايع گذشته و يادگار‌هاي پاك شده، فراموش شده‌ي زمان بچگي خودم را مي‌ديدم لحظه به لحظه كوچكتر و بچه‌تر مي‌شدم. بعد ناگهان افكارم محو و تاريك شد، به نظرم آمد كه تمام هستي من سر يك چنگك باريك آويخته شده و در ته چاه عميق و تاريكي آويزان بودم. بعد از سر چنگك رها شدم، مي‌لغزيدم و دور مي‌شدم ولي به هيچ مانعي بر نمي‌خوردم يك پرتگاه بي پايان در يك شب جاوداني بود بعد از آن پرده‌هاي محو و پاك شده پي در پي جلو چشمم نقش بست. يك لحظه فراموشي محض را طي كردم.» (19)  ل

همين سير قهقرايي، بازگشت به فضاي تنگ رحم، موقعيت پيش از تولد، سرگيجه ، ضعف و بيهوشي را آلن پو اينطور ترسيم مي‌كند:« در ميان كوشش‌هاي پياپي و شديد براي به خاطر سپردن مقداري از آن حالت نيستي ظاهري كه روحم در آن فرو رفته بود، لحظاتي وجود داشت كه روياگونه گمان مي‌كردم موفق شده‌ام، لحظاتي كوتاه، لحظاتي بسيار كوتاه براي به خاطر سپردن خاطراتي كه منطق باريك‌بينم اندك زماني بعد ثابت مي‌كرد اين خاطرات ظاهرا تنها در ارتباط با نابودي ضمير مي‌تواند وجود داشته باشد. من در سايه‌هاي آن خاطرات به روشني تصاوير بزرگي ديدم كه در سكوت مرا بلند كردند و به پائين بردند. پائين. باز هم پائين‌تر. تا لحظه‌اي كه تصوير ساده‌ي سقوط در بي‌نهايت سبب سرگيجه‌اي دهشتبار در من شد. و نيز سكوت شگفت‌اور قلبم، هراسي گنگ را بر وجودم مستولي ساخت. ناگهان، احساس سكون آنچه پيرامونم بود غالب شد. پس آنگاه روح من به احساسي بي طعم و نمناك دست يافت و ديگر چيزي نبود مگر جنون آن لحظه، آرزو كردم دوباره به عالم بي حسي فرو روم. سپس تولد دوباره‌ و سريع روح بود آنچه به دنبال آمد، فراموشي مطلق بود. سياهي شب ابدي، مرا در خود فرو برده بود. كوشيدم نفس بكشم.  ل

تيرگي ظلمات وجودم را در هم مي‌فشرد و نفسم را بند مي‌آورد سنگيني فضا طاقت فرسا. می نمود  (20) ل

××

قبل از اينكه به قسمت دوم بوف كور بپردازم لازم مي‌دانم نكاتي را بيان بكنم:

1- هدایت آدگار آلن پو را خوب مي‌شناخته است و به گزارش آقاي فرزانه با داستان‌هايش، قبل از سفر به بلژيك، آشنا بوده است. و حتي با كتاب مهم ماري بناپارت در باره‌ي ادگار آلن پو آشنا بوده است. فرزانه مي‌نويسد:«از جايش بلند شد و رفت دو جلد كتاب قطور آورد: گفت: اين معلومات از عجايب روزگار است. نويسنده‌اش از نواده‌هاي ناپلئون بناپارت است. ماري بناپارت، پرنسس بناپارت نول‌هاي ادگار آلن پو را از ديد پسيكاناليز تجزيه و تحليل كرده. آنكه بيشتر از همه باعث حيرت من شد توضيحاتي است كه در باره‌ي چاه و تيغه‌ي لنگر دار («چاه و آونگ») مي‌دهد ( هدايت عنوان داستان را به فرانسه مي‌گويد.)  (21)

و يا در باره‌ي آشنايي‌اش با «دفترهاي مالته» فرزانه مي‌نويسد: هدايت پرسيد:« تو لابد دفترهاي مالته لوريتس بريگه را نخوانده‌اي. آيا اصلا ريلكه را مي‌شناسي؟ ريلكه تو اين كتابش راجع به اين كوچه‌ي سن ژاك خيلي حرف دارد.  (22) ل

در مورد داستان هورلا نوشته‌ي گي دو موپاسان. بايد گفت كه هيچ سندي در دست نيست، يا من از آن بي خبرم، كه هدايت اين داستان را مي‌شناخته است. اما تاثير آن بر بوف كور چنان آشكار است كه هر گونه ترديدي را منتفي مي‌سازد.

2- اينكه هر نويسنده‌اي از خوانده‌هايش تاثير مي‌گيرد، حرفي است كاملا متين و معقول. به قول كيومرث منشي‌زاده: هر كس كه كتاب مي‌خواند طبعا تاثير مي‌گيرد؛ اصلا مي‌خواند كه تاثير بگيرد؛ تنها حسن‌علي جعفر است كه تاثير نمي‌گيرد به خاطر اينكه كتاب نمي‌خواند.( از حافظه نقل كردم) اما آيا به اين گونه گرفتن‌ها كه ما در بوف كور با آن سر و كار داريم مي‌توان نام تاثير داد؟ اين گرفتن‌ها، به اصطلاح، گوارده نشده اند و حالت آن فيل در شكم مار بوآ را دارند كه خلبان شازده كوچولو شكل‌اش را مي‌كشد.

هدايت حتما در نوشته‌هاي ريلكه و آلن پو، دنياي دروني خود را باز مي‌شناخته است. اين را مي‌توان از طريق نوشته‌هاي ديگرش هم دريافت. اما هدايت جوان هيچ گونه آمادگي ندارد كه آن كارها را در درون خودش جذب و هضم كند. او نه مثل نيما دوران آمادگي براي كار اساسي را پشت سر گذاشته بود ( آن انزواي حساب شده‌ي پانزده شانزده ساله) و نه سنتي پشت سر داشت كه راه را برايش آماده كرده باشد. و نه خود به طور اساسي به موقعيت خود به عنوان نويسنده تدبيري انديشيده بود. كارهاي دوره اول نشان مي‌دهد كه او با سرعت نسبت به خوانده‌ها و دانسته‌هايش واكنش ادبي نشان مي‌دهد. مي‌توان حتم داشت كه وقتي او با كارهاي آلن پو روبرو مي‌شود همان حالت بودلر را پيدا مي‌كند. بودلر مي‌گويد:« مي‌داني چرا با چنين صبر و حوصله‌اي داستان‌هاي آلن پو را ترجمه مي‌كنم؟ به خاطر اينكه او مثل من بود. اولين بار كه يكي از كتاب‌هايش را باز كردم وحشت و شوقي مرا در برگرفت ديدم كه نه تنها موضوعاتي كه سال‌ها روياي‌شان را در سر مي‌پروردم بلكه جملاتي كه به آنها فكر كرده بودم او بيست سال پيش از من نوشته است.» (23)  ل

و بودلر  در بيست سال باقي عمرش، ترجمه‌ي آلن پو را رها نكرد. و بدين طريق، از اين خطر كه توسط آن هيولا بلعيده شود رهايي يافت. او از طريق ترجمه، مي‌توان گفت كه او را كاملا دروني كرد، مال خودش كرد، چنان‌ كه مي‌نويسند متن فرانسوي داستان‌هاي آلن پو به مراتب قوي‌تر از متن اصلي است.  هدايت همين شيوه را با كافكا در پيش گرفت. هر چند ترجمه او از كافكا، مسخ و چند داستان كوتاه‌ بيشتر نيست. اما درگيري چند ساله‌ي او با كافكا موجب شد كه او خطر تقليد را پشت سر بگذارد. مقاله‌ي او در باره‌ي كافكا نشان مي‌دهد كه او رويه‌ي ديگري را در پيش گرفته است.

در سال 1323 ، در مجله ی پیام نو می نویسد : « ادبيات ايران بيش از هر چيز به ترجمه‌ي شاهكارهاي ادبي قديم و جديد نيازمند است. زيرا يكي از علت‌هاي بزرگ جمود و عدم تناسب و رشد فكري و ادبي كنوني ما نسبت به كشورهاي متمدن نداشتن تماس با افكار و سبك‌ها و روش‌هاي ادبي دنياي امروز است. همان‌طور كه امروز ناگزيريم از لحاظ علمي و هنري و فني از دنياي متمدن استفاده بكنيم، از لحاظ ادبي و فكري نيز راه ديگري در دسترس ما نخواهد بود و براي اين منظور نيازمند به ترجمه‌ي دقيق و صحيح آثار ادبي دنيا هستيم.»(24)

3- هدایت خود، بهترين كارش را بوف كور نمي‌داند. بلكه داستان «تاريكخانه» را مي‌داند كه در مجموعه داستان«سگ ولگرد» در سال 1321 منتشر شده است.  خود او به فرزانه مي‌گويد:« خودم هم خوب مي‌دانم توي اين كثافتكاري‌هايي كه صادر كرده‌ام كدامش مزخرف است، كدامش ارزش دارد. تاريكخانه مي‌ارزد. اوري‌ژينال است» (25)

و يا چند روز قبل از خودكشي، همان روزي كه نوشته‌هاي چاپ نشده‌اش را پاره مي‌كند، مي‌گويد: « تازه داشتم بلد مي‌شدم، اول كارم بود. اما اين ارازل لياقت ندارند  که کسی برایشان کاری بکند ... (26) ل

اسناد و مدارك و نامه‌هاي مربوط با آن اقامت چهار ماهه  در پاريس نشان مي‌دهند كه (به قول آقاي كاتوزيان) او به پاريس نرفته بود كه خودكشي بكند بلكه رفته بود كه خودكشي نكند.

زير‌نويس‌ها:   ل

1-

آشنايي با صادق هدايت:م.ف.فرزانه. نشر مركز. چاپ چهارم.  - ص 135

2-

بر مزار هدايت: يوسف اسحاق پور. ترجمه‌ي باقر پرهام.تهران. نشر آگاه - ص 11

3-

 آشنايي با صادق هدايت:م.ف.فرزانه. نشر مركز. چاپ چهارم. ص37

4-

هفت مقاله: هدايت بوف كور: جلال آل‌احمد.چاپ سوم. 1357- انتشارات رواق - ص 15

5-

آشنايي با صادق هدايت. ص 346 و 347

 

6-hofmannstahl”Ein Brief”/”Reitergeschichte”/ Herausgeber:

Dietrich Steinbach/  Hogo von

7-Rainer Maria Rilke

Die Aufzeichnungen des Malte Laurids Brigge

Insel Taschenbuch

8- Der Schmuk/Der Teufel/ Der Horla–  Guy de Maupassant:

Reclam/1998

9-

 آشنايي با صادق هدايت- ص 395

10-

داستان‌هاي «ليجيا» و «چاه آونگ» و «قلب سخنگو»و «گربه‌ي سياه» : «نقاب مرگ سرخ و هجده داستان ديگر» ادگار آلن پو ترجمه‌ي كاوه باسمنجي .ناشر: روزنه‌كار. چاپ اول:1376 و  داستان «گربه‌ي سياه» و «چاه و آونگ» در مجموعه داستان « داستان‌هاي شگفت‌انگيز» ترجمه‌ي محمود سلطانيه آمده است. انتشارات زمانه - تابستان 1371

و همه‌ي اين داستان‌ها به زبان آلماني در اين كتاب آمده است:

  Edgar Allan poe/

 Der Untergang des Hauses Usher

Und andere Erzahlungen

Koneman Verlagsgeselschaft mbh

1995

11 Gerard de Nerval

Die Töchter der Flamme:

Aurelia

Erzählung und Gedichte

Werke3

Herausgeben von Norbert Miller und Friedhelm Kemp

Aus dem Französischen übersetzt von Anjuta Aigner-Dünnwald,

Norbert Miller und Friedhelm Kemp

Winkler Verlag München

12- داستان‌هاي شگفت انگيز: گربه‌ي سياه.ص 23

13-  Gerard de Nerval

Die Töchter der Flamme

Aurelia. S.369-371

14- «نقاب مرگ سرخ»: ليجيا. ص 79 تا 96

15 - داستان‌هاي شگفت انگيز: گربه‌ي سياه.ص 31

16 -«نقاب مرگ سرخ» : قلب سخنگو. ص181

17 بوف كور.نشر سيمرغ. تهران،1372.ص 30

18 - آشنايي با صادق هدايت.ص 380

19 - بوف كور.نشر سيمرغ. تهران،1372.ص 40 و 41

20 - داستان‌هاي شگفت انگيز:چاه و آونگ.ص 64 و 65

21 - آشنايي با صادق هدايت.ص 123

22 -آشنايي با صادق هدايت.ص 228

 

23- Edgar Allan Poe

Elixiere der Moderne

Dietrich Kerlen

Piper GmbH und Co.KG, Munschen 1988

S.125

24 -پيام نو. سال اول. مرداد 1323 .( به نقل از كتاب كيميا و خاك: رضا براهني.ص 51)

25 - آشنايي با صادق هدايت.ص 84

26 - آشنايي با صادق هدايت.ص 283

 

سخنرانی به دعوت "کانون نویسندگان ایران در تبعید" در کتاب فروشی "سرای اندیشه" (برلن)

شنبه بیست و هشتم اردی بهشت ماه هزار و سی صد و هشتاد و دو

17 ماه می 2003

قسمت دوم

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website