خانه ] پدیدآورندگان ] شعر ایران ] شعر جهان ] مقالات ] language ] داستان ] کتاب الکترونیکی ] فیلم و صدا ] ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

 

کاریکلماتور ها

و شعرهای

ست اسلامی

 

يه نفر گفت:قصه هاتون فروشيه؟

خنديدم گفتم:مگه سيم ظرفشوريه؟

گفت:شعراتون چی؟

خنديدم گفتم:شعرامون چی؟

رفت.

.

.

تو دلم گفتم:يه ۲۰۰ تومن نداری تا آخر برج بهم قرض بدی؟

.


آثار پیشین ست اسلامی در مانیها

 

خستگی ننگ است

........يا بقول پيرمرد کلبه های تاريک خستگی مرگ است

از دور که به ستاره ها چشمک ميزنم

حس ميکنم خسته ام

دستامو که دراز ميکنم تا رنگای صورتتو پاک کنم

حس ميکنم خسته ام

وقتی که يواشکی شلوار خيابونو از پاش پايين ميکشم

حس ميکنم خسته ام

وقتی در بلوری شهر رو از پاشنه در ميارم

حس ميکنم خسته ام

دوباره پيرمرد اينجاست و بهش نگاه ميکنم

خيلی خسته ام


وحشت کهنه دست

وسعت صحنه دشت

همه راه را بايد رفت.....

کودکش را کوک کرد.قلبش را شست.با نگاهش وضو گرفت.کتاب را بوسيد.پاها را نگريست مظلومانه در انتظار.دستش لرزيد.

سری نکان داد.چيزی خواند.شايد ورد يا ترانه ای.در تاريکی را کليدی نيست.گردنش را خواراند با ناخن.وناخن را جويد.ستاره اش را بوسيد.اشک چه خاطراتی دارد؟!اشک صورتش را شست.پاک پاک.غرق در سکوت.آرام می رقصيد با آرزوهايش.

سکوت و باز سکوت.

مرگ درب خانه را زد.

دستش لرزيد.تيغ بريد.خون چه خاطراتی دارد؟!خون صورتش را شست.پاک پاک.غرق در سکوت.آرام می لغزيد با آرزوهايش.

.


جوجه آرزوی پرواز داشت.

مادر داستان عقاب رو براش گفت که چه کرد با کبوتر.

پدر   .......اونرو بجا نياورد.

جوجه آرزوی پرواز داشت.

گفت:کاش کلاغ بودم

يا قاصدک

يا برگ نازکترين گل

بر دست باد

همراه نسيم

لطيف آزاد و رها

.

.

آرزوهای جوجه رو باد برد

خودش رو همسايه خورد. 


داستانها را بايد چال کرد کنار همان درخت خشکيده خاطره ها

نگاه ها را بايد رها کرد در آرزوی همان وسوسه کهنه پشت ماه

و من با گوشهای خاموش و دلهای بسته به آواز شمع گوش می سپارم


ميگه اگه ماه رو تو صورتم بکارم دوسم داره!

ميگه اگه دريا رو رو سرم ذارم دوسم داره!

ميگه اگر رنگين کمون رو رو دماغم بکشم دوسم داره!

ميگه اگر کوها رو رو شونم بذارم دوسم داره.

ميگه هر کاری که بکنم      بازم دوسم داره 


 

 یک شعر

تق تق

کی ميتونه باشه اينوقت شب؟

تق تق

حتما يه نفر می خواد نقاشيهای بچگيمو پاره کنه

تق تق

وای نکنه يه نفر می خواد ابر منو بدوشه!

تق تق

نا مرد می خواد سايمو بدزده

تق تق

آها فهميدم می خوان ماليات خنده هامو ازم بگيرن

تق تق تق تق

شايد هم اومدن جونمو بگيرن بذار در رو باز کنم

 


 

کاریکلماتورها

در  آسمانی با اين عظمت سهم پرنده بی نوا فقط يک گلوله بود.

در باغچه ام سراب کاشته ام.

آسيابهای بادی دون کيشوت را فرا ميخوانند.

بايد روزهايتان را مسواک بزنيد.

 

 

شيرينترين شنيده هايت را گفته ام

در نگاهش خرچنگ کاشته هست

درود بر پينوکيو و قلب چوبينش

کويرانه از احتمال وقوع سيل سخن می گفت

در رقابت عقربه های ساعت با يکديگر هميشه بازنده چشم من است

خيار هميشه حسرت موز را ميخورد

شکم گرسنه اش آخرين تکه مغزش را هم بلعيد

بادکنک محکوم به ترکيدن است

چشم نگاه انگيزت بود که کليد گم شده قلبم را يافت

ايران  اين سرزمين کهن هنوز آزادی را به خود نديده است

و قاضيانی نه عدالت را بلعيده اند

شعرها فرياد ميزنند

 

ديشب نگاهی سياهی پوش رويايم را دزديد

خوشبختترين صدف دنيا کدام است

ستاره ای ديدم که سراب بود

در خود می گريم

آنقدر برايت کوتاه آمدم تا اينکه ناپديد شدم

آنقدر خسته بودم که خودم را کشتم

نگاهم را زنده به گور کردم

 

- صدای پای تاريکی از خواب بيدارم کرد

- تلوزيونم را در زمين چال کردم.علفهای هرز قد کشيدند و درختان خشک شدند.

- صدای شرشر ساعت صبرم را لبريز کرد.

- قاصدکها مرا با آرزوهايم تنها گذاشتند.

- صدای زار زار قلبم را می شنوم و هيچ نميگويم.

اطراتت را شيرين کردم تا اوقاتم را تلخ کنی!

- و دلم برای خودم آنچنان ميسوزد که.......

- هيچگاه حتی وسوسه هم نشويد که معنای شکست را بفهميد.

....

۰۰۱-چشمانم نگاهم را بخاطر می آورند.

۰۰۲-تنهاييم انبوه شده است.

۰۰۳-چراغ ماه   دلم را روشن ميکند.

۰۰۴-گاه برای غربت حافظ در شهرش می گريم.

۰۰۵-و چه ناباورانه مگسان را باد برد.

۰۰۶-در اين تنهاييم خواب ترافيک ميبينم.

....

118- باور کنید که دیروز یکی از عکس هایم به من چشمک زد،اگر باور ندارید شما هم 3 ساعت تمام به عکس های دورۀ شادیتان خیره بمانید.
119- یادش بخیر زمانی که دوست داشتم با گربۀ آوارۀ کوچه مان ازدواج کنم.
120- آن گاه که به عکس خودم چون یک عکس سه بعدی خیره می شوم؛جمجمۀ مرده ای را می بینم که در چشمانش رنگین کمان دارد و در مغزش کرم.
121- با نگاهت آرامش را به من می دهی،با کلمات آنرا می گسترانی و با بدرودت همه را ضایع می کنی .
122- تمام کوهها را امتحان کرده ام ، خورشید من ازپشت هیچ کوهی بیرون نمی آید ، از امشب دیگر به دنبال ماه می روم .
123- غصه همچون تمساحی در قایق کوچک روحم پرورش یافته ، و دریا بزرگ و پر از کوسه .
124- پاک ترین عشق دنیا را در این لجنزار هیچگاه طلب نکنید .
125- غرورت مرا تا آستانه سر بلندی هل می دهد ، ولی کو کجاست ، دیگر اثری از غرورم نیست .
126- با ریتم تپش قلبت، ساعت زندگیم را کوک می کنم .
127- حوض بی ماهی ، موجی ندارد . خسته شدم از بس که سنگ در آب انداختم .
128- چقدر عجیب است ، بویی را یافتم که با شنیدنش تا نهایت حس میروم .
129- همیشه آرزویم این بوده که بدانم آخرین کلامت چیست ولی افسوس که به همان اندازه از شنیدنش وحشت دارم .
130- نمی دانم چرا گل مریم را در هیچ چمنزاری نیافته ام ، فقط و فقط در گل فروشی ها .
131- اگر روزی مهربانی را به عنکبوت یاد دهم ، مطمئناً از گرسنگی خواهد مرد .
132- دلم می خواهد برای جشن تولدم ، جنی را دعوت کنم ، شاید مانند او مرا بخنداند .
133- انقدر خندیدم تا بالاخره دق مرگ شدم .
134- آرزو دارم که روزی با چشمان خودم ، فاصله بین دو چشمم را ببینم .
135- آن روزها دلم می خواست که با امیدم بزرگترین سوراخ دنیا را پر کنم .
136- اصیل ترین مردم را کودکی حرامزاده یافتم .
137- خوش به حال آن دختری که تمام عروسک های زمین او را دوست دارند .
138- حس می کنم تمام دیوارهای اتاق می خواهند مرا با تمام
تلخی ام ببلعند .
139- از نگاهی که مملو از واقعییت است گریزان بوده ام چون همیشه
با چاشنی ملامت همراه بوده ، ولی اکنون مجذوب این نگاههایم .
140- وقتی که خارج از خانه چشمانت را باز می کنی ، عطر نگاهت در آسمان گم می شود.
141- دلم می خواهد اولین کسی باشم که برای عروسی ماهی ها کل می زند .
142- اگر روزی در زندانی که میله هایش گلهای سرخ اند، گرفتار شوید چه آوازی را می نالید ؟
143- نمی دانم چرا در بازی شطرنج ، من همیشه نقش خر را دارم .
144- تیزترین دندون خاله خرسه هم نمی تونه مهربونی اونو پاره کنه .
145- صدها چشم مرا می نگرد ، ولی گوشم پر از سکوت است ، فقط صدای طپش دیوار است و بس .
146- ان روز که به من گفتی ( ازت بدم می یاد ) ، با حرارت غمگینی بخار شدم .
147- به عشق شنیدن صدای قور قور شکمم ، هر شب صدها قورباغه به کنار بسترم می آیند .
148- تا به حال به این موضوع فکر کرده اید : هنگامی که در چشم کسی خیره می شوید ، به چشم راستش نگاه می کنید یا به چشم چپش؟
149- در میان این همه سوسک ریز و درشت چگونه می توان خاله سوسکه را یافت ؟
150- یه دوستی دارم که به احترام خاله سوسکه ، تا به حال هیچ سوسکی را نکشته است

151- آن زمان که تنهاترین عروسک دنیا با تنها ترین دختر دنیا دوست شدند، نسل پسران منقرض شد .
152- کدام انسانی انقدر مهربان است که دندانهای کروکودیل را برایش مسواک بزند ؟
153- در سفیدی چشمانت تمام رنگها را تجربه کردم ، تا به سیاهی رسیدم.
154- وسوسه انگیز ترین وسیله ای را که در این سالیان اخیر دیده ام ، پریز برق بوده .
155- نمی دانم چرا هیچ لاک پشتی ما دو نفر را برای شام به خانه اش دعوت نمی کند .
156- پایمال ترین، بی بوترین ولی مقاوم ترین گل دنیا را روی قالی خانه مان یافتم .
157- در آن آخرین چهارشنبه سال ، کتاب پیر برایم زاری کنان گفت که روزی اجداد من آزادترین درختان جهان بوده اند ولی فرزندانم باید بر باد روند .
158- آخرین خبر : بی دست و پا ترین فرد زمین با اختاپوسی ازدواج کرد .
159- دلم میخواست که می توانستم باقیمانده صدایت را از عمق این دیوار بیرون بکشم .
160- خوش به حال آن موجود راحتی ،که شیطان برایش درد دل می کند .
161 برای اولین بار از یک سیب سرخ ترسیدم.
162- کدام دکتری می تواند نبض روحم را بگیرد .
163- برای اینکه بتواند چند کلامی از تنهایی خود بنویسد ، حلزون بیچاره سالهاست که درون یک صدف خالی در انتهای شکم بزرگترین نهنگ دریا ، زندگی می کند .
164- با دم آهت آخرین شمع امیدم هم خاموش شد .
165- نگران تر از چشم پرندگان ندیده ام .
166- لعنت به من که از خودم هم بی مقدار ترم .
167- خاطرات خوب شما را خریداریم .
168- منتظر روزی هستم که اولین انسان دنیا ، بیاید و آخرین ترانه زمین را برایم بخواند .
169- برای اینکه از عالم تنهایی پر کشم، جامم را با اشک و عرق بدنم پر کردم و لاجرعه سر کشیدم ولی هنوز هم اینجا هستم .
170- تمام خودکارهایم ، برای خودکشی خودنویس یک نویسنده ، ساعتها زار زدند .
171- مرا ببخش ، زیرا خانه قلبم ، در تیرس زبان تیزم قرار دارد .
172- دلم می خواهد که خاموشی شب را با هم جشن بگیریم .
173- دلم می خواهد آخرین سوژه زندگیم تو باشی .
174- آن شب که دستم روی گوشش قرار داشت ، خندید و گفت : قلبت دارد برای مغزت جوک تعریف می کند .
175- با تخیلم به تماشای لطافتها می نشینم .
176- گرمترین کلامها را از دستانت شنیدم .
177- دلم می خواهد تمامی خاطرات خوشم را هم به دیگران هدیه دهم ، تا دیگر این دنیا هیچ منتی بر سرم نداشته باشد .
178- خورشید سلامم را با نگاهی منجمد کردی .
179- بیچاره آن جغدی که در انتهای تاریکی شب گم می شود .
180- در جدال روباه و کلاغ ، همیشه پنیر بیچاره خورده می شود .
181- سهم من از وسوسه های زمین چقدر است ؟
182- روزی صد بار ساعتم را تمیز می کنم ، او یک شب به من قول داد ، که مرا 5 دقیقه به عقب بازگرداند.
183- پس از سالها ، بیهوده ترین حرف دلم را از دنیا با ارزشتر یافتم .
184- همدل ، همراز ، همصحبت و ....... از پیشوند ( هم ) نایاب تر هم یافته اید ؟
185- سایه ام عاشق سایه ات شده است ، می خواستم ببینم آیا می توانیم همسایه شویم ؟
186- ای کاش می توانستم باقی عمرم را در زیر ناخنهایت زندگی کنم .
187- خدا به داد آن بیچاره ای برسد که در جنگل موهایت گم شود .
188- مدتها است که از کل گوشت حیوانات قربانی شده ، سهم غذای وحشی ها از همه کمتر است .
189- آلوده ترین مایعات دنیا را هم به عنوان آب پاکی بر دستم بریزی باز هم قبول دارم .
190- عذر می خواهم ، اما آیا برایتان مقدور هست که مرا هم در آرزویتان شریک کنید ؟
191- نمی دانم اولین غروب دنیا بیشتر دوست داشته باشم ، یا آخرین طلوع آن را ؟
192- راز طول عمر کلاغ در صدای زشتش است یا رنگ سیاهش ؟ (منقار تیزش )
193- گلی که بر خاکستر بروید ، همیشه عذا دار خواهد بود.
194- در آن هنگام که در خواب بودی ، از پشت پلکهایت ، آبی ترین
نگاه هایت را دیدم .
195- تمام عمرم در انتظار لحظه ای که در آن هیچ انتظاری نداشته باشته باشم سپری شد .
196- با نوار قلبم می توان ساعت ها گریست.
197- سفیدی چشمانت در سیاهی شب از هر تیری برانتر است.
198- روشنترین تاریکی را با لذت فراوان لمس کردم.
199- گوشی تلفن تمام داستان های جهان را شنیده است.
200- موجی عجیب در بدنم جریان یافته که هر چه می کوشم خارج نمی شود،مگر از ساحل دستانم.

201- با وزش روحت در روحم،آخرین و کامل ترین و بهترین فصل زندگیم شروع شد.
202- ای کاش می شد در زیر سایۀ مژگانت عمری را سپری کرد.
203- از آشنایی با ساعتتان بسیار خوشوقت شدم،اگر ایشان لطف کنند ما سه نفر می توانیم ساعات بسیار خوشی را داشته باشیم.
204- دیشب در خوابم گربه ای را دیدم که تمام عمرش را در کنار دریا به مراقبت از ماهی ها گذرانده بود.
205- چقدر دوست دارم شب ها همان خوابی را ببینم که می خواهم،در این صورت دوری مفهومی نداشت.
206- غرورت احترامم را حفظ می کند.
207- آخر شبی را در زیر تختت خواهم گذراند.
208- اگر قرار بود که گمشده ها پیدا شوند،که دیگر گم نمی شوند.
209- روزی را می بینم که تمام گربه های دنیادر دریا زندگی کنند تا مجبور نباشند منت هیچ انسانی را بکشند.
210-چقدر سخت است آن هنگام که نصیحت آغشته به سفیدی را بر روی سیاهی غرور جوانی می کشند .
211-در آرزوی شایدها مرگ بربایدها .
212- در حسرت دیدن برگ های زرد پاییزی خودم را زیر آفتاب تابستان ذوب کردم .
213- فکر خسته ام توان اندیشیدن به دل شکسته ام را ندارد .
214- آنقدر راه می روم تا هیچ گاه نرسم .
215- وسوسه انگیز ترین ارتفاع به من چشمک زد .
216- بالاخره روزی در میان عکسهای نفرات اول کنکور ، عکس فوت مرا هم خواهید دید .
217- حتی تنها ترین عروسک دنیا از من بی نیاز است .
218- در میان چهارراه و انبوه ماشین ها ، من هم راه خودم را یافتم .
219- دیگر نباید نگران خورده شدن گلهابود،گلها همگی خار شده اند.
220- تور زرد رنگ زندگی برگ هایم را رها نمی کند .
221- در اوج چراغانی شهر ، من در سوگ خودم هلهله کردم .
222- خداوند گارت صدای دعای بارانم را هیچ گاه نشنید .
223- سکوت و تشنگی جوب و خواهش باغچه را نیز دیدم
224- افسوس می خورم بر تمام افسوس هایی که دیگران برایم خورده اند .
225- در جستجوی کمی از عصمت زهرا تمام کوی زهرا را طی کردم .
226- در اوج تشنگی ام ، از آسمان تگرگ بر سرم بارید .
227- تا به حال هیچ گاه این چنین عاشق تنهاییم نبوده ام .
228- فعل رفتن را باید با پاها صرف کرد .
229- همچنان در انتظارت قطره قطره در خود فرو می روم .
230- آفتاب و مهتاب را در چشمانت می بینم .
231- آن هنگام که به خود بازگردی ، بر در ورودی این چنین خواهی دید : آمدیم نبودید ، ماندیم نیامدید ، مردیم خواهید آمد " شاید " .
232- گلهای خشکیده ات به تمامی گلهای مصنوعی زمین می ارزد .
233- بیایید به مناسبت تولد تمام کودکان یتیم دنیا ، عشق هایمان را به آتش بکشیم .
234- برای آدم با وجدان ، هولناک تر از دین نیست .
235- خنده هایم را در قوطی کبریت کرده و به تو تقدیم می کنم .
236- نگرانی و شک که با هم ترکیب شوند وجودت را تجزیه خواهند کرد .
237- خوشمزه ترین غذاها در هنگام انتظار و دلواپسی ، گوشت خودم است .
238- مرگ بر من اگر انتظارت پایان نیابد .
239- با آهت وجودم را به آتش می زنی و وقتی هم که آهم را پاسخ نمی گویی ، منجمد می شوم .

240- عقربه ثانیه شمار ساعت کوچکم با کلماتش مرا دیوانه کرد .
241- و آن هنگام که در شهر کوچک ذهنم قوی ترین زلزلۀ روزگار بیاید چه کنم؟
242- از این لحظه تنها ترس است و وحشت که من را می بلعد.
243- بر فراز دیوار های باغمان سر دیوی را دیدم که می خواست تو را برباید.
244- و پناه بر تو و خالق تو و باز هم خالق از دست باد که دوباره وزیدن بگیرد.
245- قسم بر آرزو هایم که روزی باد را متوقف خواهم کرد.
246- دیشب در خواب آبی ترین رویا هایم را به تو تقدیم کردم.
247- روزی را خواهید دید که تلخترین سکوت ها از شاد ترین هلهله ها شرین تر است.
248- دلم می خواهد سوار قاصدک شوم و با باد پرواز کنم.
249- اگر ساعت دستتان را دوست نداشته باشید،حتمأ زود خراب خواهد شد.
250- آن روز که بچه ای با لولو دوست شود،کار بزرگترها تمام است.

 251- گوشهایم را بر کف دست نهاده و به دهانت تقدیم می کنم.
252- روزگاری دلم می خواست که می توانستم پشت و درون هر چیز را بینم ولی اکنون از آن لحظه می ترسم چرا که به انداز
ۀ کافی زشتی آشکار هست که احتیاجی به دیدن نهانش نباشد.
253- انسان صبر را از حیوانات آموخته است.
254- دلم می خواهد بدانم پس از پیوند سگ و گربه،تکلیف موش و گرگ چه می شود.
245- به نظر شما آیا با یک فرش ماشینی پرنده می توان تا ارتفاع رویا پرواز کرد؟
256- مظلوم ترین کودکان در زیر بمباران همانقدری می میرند که وحشی ترین جلادان.
257- دوست دارم بدانم که با صدای تیک تیک بمب ساعتی،دختری 6 ساله بخواب خواهد رفت یا نه؟.
258- کدامتان حاضرید با من بیایید تا شبی را در لانۀ گنجشک بگذرانیم.
259- انسان ها ممکن است که با شادی به هم نزدیک شوند ولی با درد در هم فرو می روند .
260- حیف که گرسنگی شکم با کلمات شیرین برطرف نمی شود .
261- ما دائما" دشمنان خود را می کوبیم ، همچون آب در هاون .
262- به نظر شما اینکه اولین اسم دنیا آدم بوده یا حوا ، چقدر اهمیت دارد ؟ .
263- همیشه غمگینانه ترین لحظات را عزیزترین کسانمان به ما هدیه می کنند .
264 در زمستان ها ، آسمان ها ازهمیشه احساساتی تر می شوند .
265- اگر پرندگان به زمین وابسته نبودند می توانستند آزادترین باشند .
266- اگر تمام دنیا را آب فرا می گرفت شاید بهتر می بود .
267- بیچاره آن گربه ای که حتی دختران مهربان هم او را دوست ندارند .
268- گاهی اوقات دوستی با وفاتر از گربهء کوچک کوچه نمی یابی .
269- در این سرمای زمستانی کودکانی را می بینم که به آغوش پتو روی می آوردند.
270 کبریتها بزرگوارانه خود رافدای دخترک کبریت فروش کردند .
271- سالهاست که کاممان را با حقیقت های تلخ شیرین می کنیم .
272- در اعماق این زمستان کودکانی هستند که آغوشی گرمتر از پتویی کهنه ، پذیرایشان نیست .
273- تنفس در خیابان سرخ دندانها ممنوع است .
274- برای گریستن اول باید به حقایق پی برد .
275- در بینهایت ترین ذرهء محدود فضا ، زندانی شده ام .

 

 

276- دلم می خواهد برای جورابهای کثیف و کهنه ام دوستی پیدا کنم .
277- دلم برای تمام آن پدر و مادرانی می سوزد که با بزرگ شدن فرزندشان تمام آرزوهایشان را برای سلامتی اش قربانی کردند .
278- دلم می خواهد گنجشک دلم در آشیانهء فکرت لالا کند .
279- دلم می خواهد اولین افسانه های دریا را در آسمان زندگی ات جریان دهم .
280- دلم می خواهد در تاریک ترین لحظهء کاغذ هایم گم شوم .
281- هیچ گاه این چنین از وجود سایه ام بیزار نبوده ام .
282- حس می کنم گربه ها دوست دارند فدای خودشان شوند .
283- اگر قرار بود روزی جزئی از یک درخت بلند 100 متری باشم
بی گمان ، من پایین ترین قسمت ریشه اش می بودم .
284- ای کاش می توانستم با گوش هایم سخن بگویم و با دهانم بشنوم .
285- بیداد از این سوداگرانی که عشقشان را در ویترین می گذارند .
286- از فریادت هیچ چیز جز سکوت نشنیدم .
287- آخرین جوانهء تنم به قلب سنگت خورد .
288- دلم می خواهد اسب اولین آسیابان دنیا باشم .
289- نمی دانم چرا زرد ترین نگاههایت را با آبی ترین چشم های دنیا نثار من کردی .
290- گاهی اوقات درخت تنهایی بزرگتر از آن است که با تبر رفاقت انداخته شود .
291- و در شبی با شکوه من آرزوهایم را نثارت خواهم کرد .
292- ای کاش می شد جزئی از این دیوار بود ، ولی همیشه ماندگار می شد .
293- یکی از دوستانم همیشه زیر قالی خانه شان دنبال من می گردد .
294- به دنبال آن شاعری می گردم که بتواند بعد از پارس سگ لبخندی شیرین بزند .
295- اگر من ، من نشوم ، تمام افسوس های دنیا نثار من باد .
296- دلم می خواست مدتی را در ویترین یک مغازه ء عروسک و اسباب بازی فروشی می گذراندم .
297- یک روز داشتم خودم را می تکاندم که ناگهان قلبم افتاد .
298- دلم به حال خاموش ترین و تنهاترین عضو این اتاق می سوزد که نمی دانم چگونه حسش را بنویسم .
299- دلم نمی خواهد که شب های زندگیم سفید شوند چون آنگاه ماهم سیاه خواهد شد .
300- غمگین تر از آن هستم که غربت الاغ را برسی کنم .

کاریکلماتورهای پیشین

فرياد اعتراض سکوتت گوشم را کر می کند .

 
لبهاي تشنه ام
به طمع گونه هاي سيمينت، در گذر گاه عشق ، به کمين نشسته اند

 
پشت پنجره هميشه بسته اتاقت ، چشمانم انتظار را تعريف ميکند


شيرين ترين خوابها ان است که با لالائي تو آغاز و با صبح بخير تو پايان پذيرد


چشمان سياهت روزگارم را سياه کرد
از آن زمان که تو را ديدم
دیگر هرگز خودم را ندیدم

 
کلامي را که با نگاهت به من گفتي از هيچ زباني
نشنیده بودم


هر هفت شهر عشق را در پشت درهاي بست
ه خانه يار سياحت کردم


بيچاره آن خروسي که با صداي ساعت شماطه دار از خواب برمي خيزد


قلب رهبر ارکستر وجود است


 در مغزم به دنبال شيرين ترين خاطراتي ميگردم که هرگز آنها را به ياد نمي آورم


دلم به حال آن گنجشک بينوايي مي سوزدکه در اين آسمان
بي انتها، جسدش را در برابر شيشه اتوبوس ما يافت


دلم
مي خواست کوه مغرور جلو خانه مان روزي در درياي مهربان پشت خانه مان غرق مي شد


انقدر براي غربت تک دانه موي سفيدم غصه خوردم که تمام موهايم سفيد شد


چندي است که تعبير تمام خوابهايم تو هستي


بلند ترين قل
ه دنيا تنها ترين آنها نيز هست


چقدر سخت است عاشق بودن ، اما معشوق نداشتن


من يکي از هزاران عاشقت نيستم ، من هزاران نفر در يک نفر هستم


دلم
براي آن بيماراني مي سوزد که لبخند به دست در انتظارملاقات عزرائيل اند


خوب بودن را براي قلبم ، در وجود تو تعريف مي کنم


دلم به حال مردمان کوچه
اي مي سوزد ، که روزها صداي اذان مسجدو ناقوس کليسا را مي شنوند و شبها جارو جنجال لا أبالي ها را


آن کس که در وجودت نياز را نديد و هم ان کس که در وجودت جزنياز نديد هر دو کور بودند


اي کاش توئي داشتم همچون من و يا مني همچون تو


 دلم مي خواهد که شبي در خوابم کسي فرياد بزند تنها ترين تنهاي دنيا تنها نيست


مهرباني را در کودکي يافتم که آبنباتش را به درياچ
ه نمک انداخت تا شيرين شود


خداحافظي عزيزي را که با بغض پاسخ نداده باشم به ياد ندارم


در فراق تو ، قلبم رو به درگاه چشمم دعاي باران مي خواند


در ميان
نامها نازنين تر از نازنين نيافتم


بيچاره آن شمعي که در زير آفتاب داغ آب
شد و حسرت سوختن بر دلش ماند


زن شکسته ترين و خميده ترين ، ايستاد
ه دنيا است


در اين زمانه گوشم آن چنان بد عادت شده که تمام فريادها را نجوا مي
شنود


چه فرقي ميان ان سنگ است که سنگ قبر مي شود و آن يکي که سر در
زايشگاه


دوست دارم پس از مرگم،بقايايم جنگل شوند نه خيابان


مردمک
قلبم تنگ نظري را نفي مي کند


دلم به حال آن دختري مي سوزد که پنجر
ه هميشه بازش در حسرت يک نگاه است


ننگ است که روشنايي ديدگان در ظلمات انديشه غرق
شود


بروي بام خانه مان جاي لان
ه پرندگان چقدر خالي است


در عمق اين
بيابان پر خار،شاخه گلي به من خوشامد گفت


براي آن که عزيزتريني داشته باشم،
عزتم را ازدست دادم


از اوج اسمان انديشه ات تا آنموهاي چربت فاصله اي نمي
بين


در ان خشکسالي عظيم آن علف هرز همان قدر خشک شد که گل سرخ


مي
ستايم آن شمعي را که بروي خود تابلويخطر آتش سوزينصب کرده است


آن روباه
را که از هيچ کلاغي، پنيري نگرفت مي ستايم


حيرانم در تفاوت آن خورشيد که از
پس کوه مي آيد وآن که به پشت کوه مي رود


پايم خواب رفت و خواب تو را
ديد


زيبايي جز زيبايي سمبل چيست و علم جز علم سمبل چه چيز نيست


اي
کاش خدا به انداز? پاشن? کفش هر کس به او قدي اضافه مي کرد


اي کاش مي مردم
تا روحم هميشه در آغوشت باشد


منتظر روزي هستم که با تابش ماه روشن
شود


با صداي هيچکس چون ماهي آرامش نمي گيرم


حرفهايت جز آلودگي صوتي حاصلي ندارد


از پشت عينک آفتابي هم مي توان برق چشمانت را ديد


لبان
خشکيده ام،آبدارترين بوسه هايت را آرزو مي کنند


چه سخت است از قل
ه عشقت سقوط کردن اما زنده ماندن

 

پايين ترين نقطه دنيا،دست نخورده تر از بالاترين آن است

 

در پس آن لباس سياه و تن سفيدت،سرخي عشق را ديدم


در چمنزار
عشقت،چون خري مي چريدم


جايي ميان سپيدي ابر و آبي آسمان باشد قرار
عشقهايمان


همچون سگي،هر کجا و به هر شکل که باشي بويت را مي شناسم


خورشيد عشقت بر لجنزار هوسهايم تابيد و بهشت را در خودم ديدم


در فراق
تويي،که ديگر ندارمت،عشقم خودکشي کرد


آتش هوسم با ديدن تو گر مي گيرد،اما
در پيش خورشيد عشقم هرگز به چشم نمي آيد


سکوت نگاهت ، آرامشم را به هم مي
زند


از فرط نااميدي ،تمام اميدهايم را زير پا له کردم


مغزم بر
روي شعله هاي دلم که براي قلبم مي سوخت ، کباب شد


هر روز غروب در انتظار آن
زيباترينم ، تا با او در آسمانها پر کشم


اي گمشده ، اگر پرندگان سراغت را
داشتند ، اکنون منهم عقابي بودم


دورترين ستاره آسمان مال من است ، آنقدر
دور که هچ گاه نخواهم ديدمش


پروانه زيبا و باغچ
ه بي گل ، حکايت تو هست وقلب تکيده من


در هجوم ديوارهاي بلند و ضخيم اين خانه ، هر چه گشتم اثري
از قلبم نديدم


در عمق اين غار تاريک و غمناک ، نور کرم شبتاب قلبت چشمانم
را کور کرد


آن هنگام که گنجشکان با ديدن من مي گريزند ، از خودم بيزار مي
شوم


در طلب يافتن تو آنقدر جستجو کردم تا به وحشت تنهايي رسيدم


در رؤياي يک عصرگرم زمستاني به امکان حضور رؤيايي در رؤيايم انديشيدم


با
من به خيمه تنهاييم بيا و به صداي سکوتم گوش فرا ده


اندکي با من بگو ، چرا
که گوشهايم شنيدن را از ياد برده اند


آنگاه که جزيره اي متروک ما را در
برخويش بگيرد ، خوشبختي را به تو خواهم آموخت


اگر گل سرخت را امروز نچينم
، فردا پرپر خواهد شد ، خدايا چه کنم


بگذار تا در اين درياي بيکران وجودت
،حداقل شنايي بکنم


هنوز هم به ياد آن خرگوش نازم که در شبي پر اشتها
ربوده شد گاهي دفترم را خيس مي کنم


حتي اگر در آخرين روز دنيا تو را بيابم
، از اينکه تا آخر دنيا با تو خواهم بود لذت خواهم برد


ساز زندگيم را
چگونه بنوازم ، با ني يا گيتار ؟ . تعارف بس است ملاغه را بر ماهيتابه بکوب


در اين روز گرم تابستاني ، عرق ريزان به سردي نگاه تو مي انديشم


سکوت نشان
ه رضاست ولي اين نشانه،خطاست


پس سالها جستجو،خوش کلام ترين دوستم
را،سايه ام يافتم


بهراسيد از اين معشوق
ه ديوانه،که با گرفتن کامي تا اوج ناکامي مي رويد


آخر اين جاد
ه بي انتها به کجا ختم مي شود خانه تو يا مزار من


لبان بر آمده ات را تا قل
ه هاي هوس راهي نيست،ولي خوشبختانه يا متاسفانه پا هايم فلج است


نخواهم گذاشت که هوسم از جنگ عقل و عشقم،سواستفاده
کند


در اين تنهايي بي نظيرم،خودکشي را در اوج شکوه مي بينم،از اميدهايم
متشکرم که فريب اين شکوه را نمي خورند و گرنه سايه ام براي هميشه بي صاحب مي ماند


امسال سال من نيست نام من ديگر ست نيست


اين سال را پاياني نيست مرا
تا گور راهي نيست


شبها بلافاصله که به خواب مي روم به دنياي ديگري پر مي
کشم


باور کنيد که ديروز يکي از عکس هايم به من چشمک زد،اگر باور نداريد شما
هم 3 ساعت تمام به عکس هاي دوره شاديتان خيره بمانيد


يادش بخير زماني که
دوست داشتم با گربه آواره کوچه مان ازدواج کنم


آن گاه که به عکس خودم چون
يک عکس سه بعدي خيره مي شوم؛جمجمه مرده اي را مي بينم که در چشمانش رنگين کمان داردو در مغزش  کرم

 

با نگاهت آرامش را به من مي دهي،با کلمات آنرا مي گستراني و با بدرودت همه را ضايع مي کني


تمام کوهها را امتحان کرده ام ، خورشيد من
ازپشت هيچ کوهي بيرون نمي آيد ، از امشب ديگر به دنبال ماه مي روم


غصه
همچون تمساحي در قايق کوچک روحم پرورش يافته ، و دريا بزرگ و پر از کوسه


پاک ترين عشق دنيا را در اين لجنزار هيچگاه طلب نکنيد


غرورت مرا تا
آستانه سر بلندي هل مي دهد ، ولي کو کجاست ، ديگر اثري از غرورم نيست


با
ريتم تپش قلبت، ساعت زندگيم را کوک مي کنم


حوض بي ماهي ، موجي ندارد
   خسته شدم از بس که سنگ در آب انداختم


چقدر عجيب است ، بويي را يافتم که
با شنيدنش تا نهايت حس ميروم


هميشه آرزويم اين بوده که بدانم آخرين کلامت
چيست ولي افسوس که به همان اندازه از شنيدنش وحشت دارم


نمي دانم چرا گل
مريم را در هيچ چمنزاري نيافته ام ، فقط و فقط در گل فروشي ها


اگر روزي
مهرباني را به عنکبوت ياد دهم ، مطمئناً از گرسنگي خواهد مرد


دلم مي
خواهد براي جشن تولدم ، جني را دعوت کنم ، شايد مانند او مرا بخنداند


انقدر خنديدم تا بالاخره دق مرگ شدم


آرزو دارم که روزي با چشمان خودم ،
فاصله بين دو چشمم را ببينم


آن روزها دلم مي خواست که با اميدم بزرگترين
سوراخ دنيا را پر کنم


اصيل ترين مردم را کودکي حرامزاده يافتم


خوش به حال آن دختري که تمام عروسک هاي زمين او را دوست دارند


حس مي کنم
تمام ديوارهاي اتاق مي خواهند مرا با تمام لخي ام ببلعند


از نگاهي
که مملو از واقعييت است گريزان بوده ام چون هميشه باچاشني ملامت همراه بوده  

، ولي اکنون مجذوب اين نگاههايم


وقتي که خارج از خانه چشمانت را باز مي کني
، عطر نگاهت در آسمان گم مي شود


دلم مي خواهد اولين کسي باشم که براي
عروسي ماهي ها کل مي زند


اگر روزي در زنداني که ميله هايش گلهاي سرخ اند،
گرفتار شويد چه آوازي را مي ناليد


نمي دانم چرا در بازي شطرنج ، من هميشه
نقش خر را دارم


تيزترين دندون خاله خرسه هم نمي تونه مهربوني اونو پاره
کنه


صدها چشم مرا مي نگرد ، ولي گوشم پر از سکوت است ، فقط صداي طپش
ديوار است و بس


ان روز که به من گفتي ( ازت بدم مي ياد ) ، با حرارت
غمگيني بخار شدم


به عشق شنيدن صداي قور قور شکمم ، هر شب صدها قورباغه به
کنار بسترم مي آيند


تا به حال به اين موضوع فکر کرده ايد : هنگامي که در
چشم کسي خيره مي شويد ، به چشم راستش نگاه مي کنيد يا به چشم چپش


در ميان
اين همه سوسک ريز و درشت چگونه مي توان خاله سوسکه را يافت ؟


يه دوستي
دارم که به احترام خاله سوسکه ، تا به حال هيچ سوسکي را نکشته است


آن
زمان که تنهاترين عروسک دنيا با تنها ترين دختر دنيا دوست شدند، نسل پسران منقرض شد


کدام انساني انقدر مهربان است که دندانهاي کروکوديل را برايش مسواک بزند
؟


در سفيدي چشمانت تمام رنگها را تجربه کردم ، تا به سياهي رسيدم


وسوسه انگيز ترين وسيله اي را که در اين ساليان اخير ديده ام ، پريز برق بوده


نمي دانم چرا هيچ لاک پشتي ما دو نفر را براي شام به خانه اش دعوت نمي
کند


پايمال ترين، بي بوترين ولي مقاوم ترين گل دنيا را روي قالي خانه مان
يافتم


در آن آخرين چهارشنبه سال ، کتاب پير برايم زاري کنان گفت که روزي
اجداد من آزادترين درختان جهان بوده اند ولي فرزندانم بايد بر باد روند


آخرين خبر : بي دست و پا ترين فرد زمين با اختاپوسي ازدواج کرد


دلم
ميخواست که مي توانستم باقيمانده صدايت را از عمق اين ديوار بيرون بکشم


خوش به حال آن موجود راحتي ،که شيطان برايش درد دل مي کند


براي اولين بار
از يک سيب سرخ ترسيدم


کدام دکتري مي تواند نبض روحم را بگيرد


براي اينکه بتواند چند کلامي از تنهايي خود بنويسد ، حلزون بيچاره سالهاست که درون
يک صدف خالي در انتهاي شکم بزرگترين نهنگ دريا   زندگي مي کند


با دم آهت
آخرين شمع اميدم هم خاموش شد


نگران تر از چشم پرندگان نديده ام


لعنت به من که از خودم هم بي مقدار ترم


خاطرات خوب شما را خريداريم


منتظر روزي هستم که اولين انسان دنيا ، بيايد و آخرين ترانه زمين را
برايم بخواند


براي اينکه از عالم تنهايي پر کشم، جامم را با اشک و عرق
بدنم پر کردم و لاجرعه سر کشيدم ولي هنوز هم اينجا هستم


تمام خودکارهايم
، براي خودکشي خودنويس يک نويسنده ، ساعتها زار زدند


مرا ببخش ، زيرا
خانه قلبم ، در تيرس زبان تيزم قرار دارد


دلم مي خواهد که خاموشي شب را
با هم جشن بگيريم


دلم مي خواهد آخرين سوژه زندگيم تو باشي


آن
شب که دستم روي گوشش قرار داشت ، خنديد و گفت : قلبت دارد براي مغزت جوک تعريف مي کند


با تخيلم به تماشاي لطافتها مي نشينم


گرمترين کلامها را از
دستانت شنيدم


دلم مي خواهد تمامي خاطرات خوشم را هم به ديگران هديه دهم ،
تا ديگر اين دنيا هيچ منتي بر سرم نداشته باشد


خورشيد سلامم را با نگاهي
منجمد کردي


بيچاره آن جغدي که در انتهاي تاريکي شب گم مي شود


در جدال روباه و کلاغ ، هميشه پنير بيچاره خورده مي شود


سهم من از وسوسه
هاي زمين چقدر است ؟


روزي صد بار ساعتم را تميز مي کنم ، او يک شب به من
قول داد ، که مرا 5 دقيقه به عقب بازگرداند


پس از سالها ، بيهوده ترين حرف
دلم را از دنيا با ارزشتر يافتم


همدل ، همراز ، همصحبت و ....... از
پيشوند ( هم ) ناياب تر هم يافته ايد ؟


سايه ام عاشق سايه ات شده است ، مي
خواستم ببينم آيا مي توانيم همسايه شويم ؟


اي کاش مي توانستم باقي عمرم را
در زير ناخنهايت زندگي کنم


خدا به داد آن بيچاره اي برسد که در جنگل
موهايت گم شود


مدتها است که از کل گوشت حيوانات قرباني شده ، سهم غذاي
وحشي ها از همه کمتر است


آلوده ترين مايعات دنيا را هم به عنوان آب پاکي
بر دستم بريزي باز هم قبول دارم


عذر مي خواهم ، اما آيا برايتان مقدور
هست که مرا هم در آرزويتان شريک کنيد ؟


نمي دانم اولين غروب دنيا بيشتر
دوست داشته باشم ، يا آخرين طلوع آن را ؟


راز طول عمر کلاغ در صداي زشتش
است يا رنگ سياهش ؟ (منقار تيزش


گلي که بر خاکستر برويد ، هميشه عذا دار
خواهد بود


در آن هنگام که در خواب بودي ، از پشت پلکهايت ، آبي ترين
نگاه هايت را ديدم


تمام عمرم در انتظار لحظه اي که در آن هيچ انتظاري
نداشته باشته باشم سپري شد


با نوار قلبم مي توان ساعت ها گريست


سفيدي چشمانت در سياهي شب از هر تيري برانتر است


روشنترين تاريکي را با
لذت فراوان لمس کردم


گوشي تلفن تمام داستان هاي جهان را شنيده
است


موجي عجيب در بدنم جريان يافته که هر چه مي کوشم خارج نمي شود،مگر از
ساحل دستانم


با وزش روحت در روحم،آخرين و کامل ترين و بهترين فصل زندگيم
شروع شد


اي کاش مي شد در زير ساي
ه مژگانت عمري را سپري کرد


از
آشنايي با ساعتتان بسيار خوشوقت شدم،اگر ايشان لطف کنند ما سه نفر مي توانيم ساعات بسيار خوشي را داشته باشيم


ديشب در خوابم گربه اي را ديدم که تمام عمرش را
در کنار دريا به مراقبت از ماهي ها گذرانده بود


چقدر دوست دارم شب ها همان
خوابي را ببينم که مي خواهم،در اين صورت دوري مفهومي نداشت


غرورت احترامم
را حفظ مي کند


آخر شبي را در زير تختت خواهم گذراند


اگر قرار بود
که گمشده ها پيدا شوند،که ديگر گم نمي شوند


روزي را مي بينم که تمام گربه
هاي دنيادر دريا زندگي کنند تا مجبور نباشند منت هيچ انساني را بکشند


چقدرسخت است آن هنگام که نصيحت آغشته به سفيدي را بر روي سياهي غرور جواني مي کشند


در آرزوي شايدها مرگ بربايدها


در حسرت ديدن برگ هاي زرد پاييزي
خودم را زير آفتاب تابستان ذوب کردم


فکر خسته ام توان انديشيدن به دل
شکسته ام را ندارد


آنقدر راه مي روم تا هيچ گاه نرسم


وسوسه
انگيز ترين ارتفاع به من چشمک زد


بالاخره روزي در ميان عکسهاي نفرات اول
کنکور ، عکس فوت مرا هم خواهيد ديد


حتي تنها ترين عروسک دنيا از من بي
نياز است


در ميان چهارراه و انبوه ماشين ها ، من هم راه خودم را يافتم


ديگر نبايد نگران خورده شدن گلهابود،گلها همگي خار شده اند


تور
زرد رنگ زندگي برگ هايم را رها نمي کند


در اوج چراغاني شهر ، من در سوگ
خودم هلهله کردم


خداوند گارت صداي دعاي بارانم را هيچ گاه نشنيد


سکوت و تشنگي جوب و خواهش باغچه را نيز ديدم


افسوس مي خورم بر
تمام افسوس هايي که ديگران برايم خورده اند


در جستجوي کمي از عصمت زهرا
تمام کوي زهرا را طي کردم


در اوج تشنگي ام ، از آسمان تگرگ بر سرم باريد


تا به حال هيچ گاه اين چنين عاشق تنهاييم نبوده ام


 فعل رفتن را بايد با پاها صرف کرد


همچنان در انتظارت قطره قطره در خود فرو مي روم


آفتاب و مهتاب را در چشمانت مي بينم


آن هنگام که به خود
بازگردي ، بر در ورودي اين چنين خواهي ديد : آمديم نبوديد ، مانديم نيامديد ، مرديم خواهيد آمد " شايد "


گلهاي خشکيده ات به تمامي گلهاي مصنوعي زمين مي ارزد


بياييد به مناسبت تولد تمام کودکان يتيم دنيا ، عشق هايمان را به آتش
بکشيم


براي آدم با وجدان ، هولناک تر از دين نيست


خنده هايم را
در قوطي کبريت کرده و به تو تقديم مي کنم


نگراني و شک که با هم ترکيب
شوند وجودت را تجزيه خواهند کرد


خوشمزه ترين غذاها در هنگام انتظار و
دلواپسي ، گوشت خودم است


مرگ بر من اگر انتظارت پايان نيابد


با
آهت وجودم را به آتش مي زني و وقتي هم که آهم را پاسخ نمي گويي ، منجمد مي شوم


عقربه ثانيه شمار ساعت کوچکم با کلماتش مرا ديوانه کرد


و آن
هنگام که در شهر کوچک ذهنم قوي ترين زلزل? روزگار بيايد چه کنم


از اين
لحظه تنها ترس است و وحشت که من را مي بلعد


بر فراز ديوار هاي باغمان سر
ديوي را ديدم که مي خواست تو را بربايد


و پناه بر تو و خالق تو و باز هم
خالق از دست باد که دوباره وزيدن بگيرد


قسم بر آرزو هايم که روزي باد را
متوقف خواهم کرد


ديشب در خواب آبي ترين رويا هايم را به تو تقديم
کردم


روزي را خواهيد ديد که تلخترين سکوت ها از شاد ترين هلهله ها شرين تر
است


دلم مي خواهد سوار قاصدک شوم و با باد پرواز کنم


اگر ساعت
دستتان را دوست نداشته باشيد،حتمأ زود خراب خواهد شد


آن روز که بچه اي با
لولو دوست شود،کار بزرگترها تمام است


گوشهايم را بر کف دست نهاده و به
دهانت تقديم مي کنم


روزگاري دلم مي خواست که مي توانستم پشت و درون هر چيز
را بينم ولي اکنون از آن لحظه مي ترسم چرا که به اندازه کافي زشتي آشکار هست که احتياجي به ديدن نهانش نباشد


انسان صبر را از حيوانات آموخته است


دلم مي خواهد بدانم پس از پيوند سگ و گربه،تکليف موش و گرگ چه مي شود


به
نظر شما آيا با يک فرش ماشيني پرنده مي توان تا ارتفاع رويا پرواز کرد


مظلوم ترين کودکان در زير بمباران همانقدري مي ميرند که وحشي ترين جلادان


دوست دارم بدانم که با صداي تيک تيک بمب ساعتي،دختري 6 ساله بخواب خواهد رفت يا
نه؟


کدامتان حاضريد با من بياييد تا شبي را در لان
ه گنجشک بگذرانيم


انسان ها ممکن است که با شادي به هم نزديک شوند ولي با درد در هم
فرو مي روند


حيف که گرسنگي شکم با کلمات شيرين برطرف نمي شود


ما دائما" دشمنان خود را مي کوبيم ، همچون آب در هاون


به نظر شما اينکه
اولين اسم دنيا آدم بوده يا حوا ، چقدر اهميت دارد ؟


هميشه غمگينانه ترين
لحظات را عزيزترين کسانمان به ما هديه مي کنند


ر زمستان ها ، آسمان ها
ازهميشه احساساتي تر مي شوند


اگر پرندگان به زمين وابسته نبودند مي
توانستند آزادترين باشند


اگر تمام دنيا را آب فرا مي گرفت شايد بهتر مي
بود


بيچاره آن گربه اي که حتي دختران مهربان هم او را دوست ندارند


گاهي اوقات دوستي با وفاتر از گربهء کوچک کوچه نمي يابي


در اين
سرماي زمستاني کودکاني را مي بينم که به آغوش پتو روي مي آوردند


کبريتها
بزرگوارانه خود رافداي دخترک کبريت فروش کردند


سالهاست که کاممان را با
حقيقت هاي تلخ شيرين مي کنيم


در اعماق اين زمستان کودکاني هستند که آغوشي
گرمتر از پتويي کهنه ، پذيرايشان نيست


تنفس در خيابان سرخ دندانها ممنوع
است


براي گريستن اول بايد به حقايق پي برد


در بينهايت ترين
ذرهء محدود فضا ، زنداني شده ام


دلم مي خواهد براي جورابهاي کثيف و کهنه
ام دوستي پيدا کنم


دلم براي تمام آن پدر و مادراني مي سوزد که با بزرگ
شدن فرزندشان تمام آرزوهايشان را براي سلامتي اش قرباني کردند


دلم مي
خواهد گنجشک دلم در آشيانهء فکرت لالا کند


دلم مي خواهد اولين افسانه
هاي دريا را در آسمان زندگي ات جريان دهم


دلم مي خواهد در تاريک ترين
لحظهء کاغذ هايم گم شوم


هيچ گاه اين چنين از وجود سايه ام بيزار نبوده ام


حس مي کنم گربه ها دوست دارند فداي خودشان شوند


اگر قرار بود
روزي جزئي از يک درخت بلند 100 متري باشم بي گمان ، من پايين ترين قسمت ريشه اش مي بودم


اي کاش مي توانستم با گوش هايم سخن بگويم و با دهانم بشنوم


بيداد از اين سوداگراني که عشقشان را در ويترين مي گذارند


از
فريادت هيچ چيز جز سکوت نشنيدم


آخرين جوانهء تنم به قلب سنگت خورد

دلم مي خواهد اسب اولين آسيابان دنيا باشم


نمي دانم چرا زرد
ترين نگاههايت را با آبي ترين چشم هاي دنيا نثار من کردي


گاهي اوقات درخت
تنهايي بزرگتر از آن است که با تبر رفاقت انداخته شود


و در شبي با شکوه
من آرزوهايم را نثارت خواهم کرد


اي کاش مي شد جزئي از اين ديوار بود ،
ولي هميشه ماندگار مي شد


يکي از دوستانم هميشه زير قالي خانه شان دنبال
من مي گردد


به دنبال آن شاعري مي گردم که بتواند بعد از پارس سگ لبخندي
شيرين بزند


اگر من ، من نشوم ، تمام افسوس هاي دنيا نثار من باد


دلم مي خواست مدتي را در ويترين يک مغازه ء عروسک و اسباب بازي فروشي مي
گذراندم


يک روز داشتم خودم را مي تکاندم که ناگهان قلبم افتاد


دلم به حال خاموش ترين و تنهاترين عضو اين اتاق مي سوزد که نمي دانم چگونه حسش را
بنويسم


دلم نمي خواهد که شب هاي زندگيم سفيد شوند چون آنگاه ماهم سياه
خواهد شد


غمگين تر از آن هستم که غربت الاغ را برسي کنم

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website