Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

 

 

 

چند شعر از

سپیده جدیری

 

1

وجودواره

«من از نهايت شب حرف می زنم» (فروغ فرخزاد)

چه مردنی بودند
در امتداد اطوهای هر شب وسواس
چروکهای لباس!
و من هميشه به دنيای روز می گفتم:
- لباس های چروک
به من نمی آيد!...
و اعتماد بنفسی که زير کفش من
به شکل ارتفاع پاشنه، تق تق می کرد
هويت من بود...
و دور چشمهای من، هميشه قابی بود
که عکسشان می کرد:
غروب، آبی بود،
غريزه آبی بود،
نگاه دزدکی کوچه های ولگردی
و عشق، آبی بود؛
به رنگ آینه ی بی تفاوتی هايم
- به رنگ خوشبختی...

* * *

وجودواره ی من
به من نمی آمد...

* * *

شبی که باور کردم «نهايت شب» را،
چنان چروکی پير
- وجودواره ی من ـ
در امتداد اطوهای هر شبش جان داد
و اعتماد بنفس
به تق تق بدون رسميتش پايان داد.
 


2

 

آنقدر دوستت دارم
که دست هايم از پشت
به هم برسند؛
ای کوچکترين فرد خانواده ی ارتباط من!
بگذار خنده های بيرون
ما را بترساند؛
اينجا
تنها صدايی که می آيد
نوازش است.

 

 3

- من
خواب يک دختر دوزيستم
در کيسه ی يک منقار:
"شانه ای تزئينی
از موهای آبی
افتاد
و اقيانوس
دوباره مرا تخم گذاشت
در ماهيان مرغ خوار..."
من
خواب يک دختر دوزيستم
قلپ
قلپ
می شکنم
در گلوی ماهيخوار.

 

 

 

سپيده جديري

بدون شلوار

  ( براي لوئيس بونوئل)

 

كوتاه

كوتاه؛

مثل دست:

سلام پايت        بدون شلوار

چشم تو توي جيب پايت افتاد

دست بزن!

چشم تو توي جيب پايت افتاد

 

*   *   *

 

كوتاه

كوتاه؛

مثل سر:

پاي آبي ات       بدون شلوار

چشم تو زير ابروي من

پلك بزن!

چشم تو توي خالي من

 

*  *  *

 

بلند

بلند؛‏

مثل روح دهان:

پاي لب- قرمزت      بدون شلوار

چشم تو در دهانت افتاد

حرف بزن!

چشم تو در دهانت افتاد

 

*  *  *

 

بلند

بلند...

 

 

 

سپیده جدیری

 

دختر خوبي كه شاعر است

 

 

دختر خوبي كه شاعر است

 

عطر لباس هايش مارك:

                            شعر!

 

اما من

من بوي كاغذ مچاله ي زرد

پشت دهانم استفراغ

و ذهنم

گناه دقيقه ي لطيف را

ديگر

    تكرار

        نمي كند!

 

  ×××

 

پري شاعر عاشق-چشم

مي خروشد به من:

                     ـ  شعر!

 

 اما درد

درد سينه ام

سرفه مي كند: خالي

سرفه مي كند: سنگ

سرفه مي كند: شكل:

 

               دارم دوباره نقاشي هايم را زرد

                                               مي كنم:

  

             هديه به آفتابگردان

             كه در شعر قرمز است!

 

    ×××

 

پتياره ي شاعر-چشم

- روگردانده ام -

رو دارد مي پرسد:

                     - شعر؟!...

 

اما گل

گل آفتابگردان

دارد دوباره زرد...

آه! انگار

دارد نارنجي مي شود! 

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website