Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

 

رضا پرچین

www.nikou.persianblog.com

 نان و شراب و شمع

 

ما را آموخته بودند: ( ايثار کن،
آنرا که دوست ميداری ايثارش کن
برای انکه بدست آوری راهی جز از دست نهادن نيست.)
بی آنکه بدانی استادت که بود...

آنگاه هر آنچه داری نثار ميکنی

 

قطره قطر ذوب ميشوی تا شمعی باشی در تاريکی نگاهش
...
پس روزی ميآيد که ديگر هيچ در بر نداری. هيچ.
پس از جان خود به ميان ميگذاری

بی هيچ ترديدی
خون خود را شرابی ميسازی
و جسمت را نان
    :آخرين قطره جانم بکام تو باد...

آنگاه که آرام آرام نان را ميجود
و شراب را مزمزه ميکند
نگاهش در ميان جمع ميچرخد
در جستجوی چيزی است شايد
و يا کسی
نگاهش در ميان جمع ميچرخد
بی آنکه در عبورش از تو حتی لحظه ای توقف کند.
بيهوده خود را در مسير نگاهش قرار مده
تو نيستی که ببينندت
تونيستی.
يادت نيست که تو همه نان شدی و شراب؟
 

پاییز 82


طرح:

با کفشهايی از عشق
  و عصايی از اعتماد
تا کنار راين آمدم
با کوله باری از خاطره بر دوش
افسوس که نبودی
نشد که با من بيايی
...
من تنها
ايستاده در کنار راين
و کوله باری که آب با خود ميبرد....

رضا - بهمن ۸۲

 


 قوها و لاکپشت 
 
شما را میگویم

                          شما دو قوی زیبا

گردن  فراز، زیبا ، پاک

بالها گشاده به پرواز تلخ به سرزمینی دور

پا سفت کرده چنین به چیدن همه ریشه ها

که در این مرداب عفن دوانیده اید..

 

جایی که در آن عشق پاره کردن لبهاست

و هرزگی با  صیغه ای تطهیر میشود

"دلتنگم" اغوایی است شرم آور

و " دوستت دارم" دروغی بزرگ

جایی که "دوشیزه نجیب"  پتیاره ای هرزه گرد است

 

جایی که آمار انتخابات مهمتر است از انفجار بزرگ بی لیاقتی

 و دشتی پر از اجساد تکه تکه

آنجا که انسانها در صفها می ایستند تا آزادی را به قیمت  مهرشناسنامه بفروشند

و دم یعنی تنفس همه ذرات مسموم در هوا و تزریق آن در خون

 

شما را میگویم

                          شما دو قوی زیبا

گردن  فراز، زیبا ، پاک

بالها گشاده به پرواز تلخ به سرزمینی دور

پا سفت کرده چنین به چیدن همه ریشه ها

که در این مرداب عفن دوانیده اید..

 

من لاکپشتی هستم

مانده سالها در این مانداب کژ

چوبی را که به دندان گرفته ام

به منقار بر گرفته به پرواز آیید

شاید "اگر نه رها زیستن، مردن به رهائی"
 

رضا-اسفند ۸۲
 


-  دریاچه نقره ای-

 
بی آنکه خود خواسته باشی

یا حتی بدانی

در آن دورجای تکیه گاهم بودی

حتی اگر میعادها دورا دور

ودیدارها دیرا دیر بوده باشد


زیرا تو خوبی

تو پاکی

دروغ نمیگویی

تو سرچشمه پاکی در کوير
ومن کبوتر خونين بال که زخمهايم را در آن ميشويم
و قلبت همچون آیینه صافی است

 

من از شعرم آیینه ای میسازم

و در برابر آیینه ات میگذارم

و از انعکاس تو در توی آیینه ها

دریاچه ای نقره ای  میسازم

آنگاه در کنار دریاچه مینشینیم آرام

تو ترانه ای قدیمی را سر میدهی

ومن تکه های ماه را در سطح آب میشمارم

تا آن لحظه که ماهی قرمز یقین

آن "ماهی گریز"

از لابلای انبوهی خزه های اعماق دریاچه

راهی بسوی قلبت بجوید

و تو دیگر از مرد شاعر

هراسی در دل نداشته باشی
 


رضا-اسفند ۸۲ 


آغاز فصل سرد

باد سرد چون سيلی صورتم را مينوازد

و تارهایی که  رشته ام يک به يک از هم ميگسلد.

لرزش بدنم از سوز سرما نيست

و سرخی صورتم از گرمای درون نميجوشد.

با اينهمه آرام و فروتن هستم

پذيرای سرنوشتی از پيش دانسته.

چون عنکبوتی که در معبر بادها

آشيانه ميسازد...


(مهر 82)


 

ژنتیک  -------------------------------

از من میپرسی از کی چشمهایت را میشناسم.
یکصدهزار سال پیش وقتی دستی که در ژنهای تو کد آن چشمهای زیبا را قرار داد،
در من نیز شیفتگی را به -امانت- نهاد که آسمان نیز عاجز از آن بود.
از آن روز تو را میشناسم.
نسلها است که با نگاه تو در چشمهایت محو میشوم
و این داستان هربار تکرار میشود.
من با هزار زبان ترا را سرودم
با هزار سبک هزار واژه
با غزل
، با قصیده با هایکو
من از هزار سال پیش بانرگس ، با محراب ،
و امروز با دریا چشمهایت توصیف کرده ام
با هزار آهنگ ترا نواخته ام
با هزار تابلو تجسمت کردم
در پشت کامیونم چشمهایت را نقاشی کرده ام
هنر از این امانت شکل گرفته است
وامروز که هیچیک را نمیدانم در وب از آن مینوسم
این در ژنهای من
، در تمام سلولهایم تکرار شده
و تا یکصد هزار سال دیگر هم ...
یکصد هزار سال است

 که چشمهایت را میشناسم


برای همسفرم... آزاده ترين

آزاده ای بودی قبل از آن که به تسخیر من درآیی
نیمه گمشده من بودی
و من با تو کامل میشوم
اکنون پای بست منی
معنی نامت را دوست نمیداشتم
چون نشان رقیت و بندگی بود
اما اکنون زیبا ترین کلام جهان است
زیرا که تو را بیاد می آورد

 

 

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website