Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

         

مريم هوله :پاسخي به بحران

هومن ربيعي  (راهي )

 

بحران مخاطب يك صورت مساله گمراه كننده است ، كدام بحران ؟كدام مخاطب ؟  در مواجهه با كدام اثر ؟

امروزه، عموما كساني به طرح اين مساله مي پردازند كه خود از توليد كنند گان اثر هنري محسوب مي شوند ؛ آنها با مشاهده ي بي توجهي جامعه به آثارشان ، علت را در مخاطب جستجو مي كنند ؛ در واقع ، فرض را بر اين مي گذارند كه  مخاطبان از درك آن توليدات عاجزند .

رويكرد ديگري كه مي توان به اين مساله داشت ؛اين است كه ما اگر قائل به بحران هستيم ، علت آن را در اثر و موثر بررسي كنيم نه در تاثير پذير .

ظرفي محتوي مايعي را در نظر بگيريم كه هر كس آن را مي چشد ، مي گويد :« تلخ است » ؛ در چنين شرايطي ، دو فرض پيش روي ماست ؛ يكي اين كه : « محتوي واقعآ تلخ است » ، و ديگر اينكه : « چشايي افراد ايراد دارد » . در اين حالت ما به يك متر نمونه يا كيلو گرم نمونه نياز داريم ؛ و اتفاقآ بحران امروز ، بحران محك است ؛ اما وقتي مي گوييم : « بحران مخاطب » ، يعني اينكه ما بحران را  كاملا بررسي كرده ايم و علت آن را در مخاطب يافته ايم !

آيا فرض عدم اقبال جامعه به شعر ، يك فرض واقعي مستدل به آمار است ؟

سالهاي هفتاد ، بستر بخت آزمايي در زمينه خلق شعر مركز گريز و معنا گريز بود ؛  رواج برداشت پسا ساخت گرايانه  از زبان و اصالت اجراي شعر ، منجر به استفاده ي اعتيادي از بازي هاي آوايي شد . در نتيجه ، خود مساله ي دستيابي  به اين تمهيدات ـ به عنوان هدف شعر و شاعري ـ انديشه شاعرانه را صرفا در مرحله اجراي شعر متوقف كرد .

 نام شاعر هميشه ياد آور انديشه بوده است ؛ اما امروز نام برخي از شاعران ، نه ياد آور يك انديشمند بلكه يادآور يك تمرين كننده جداول دستور العملي سوپر مدرنيستي است ؛ و شاعري كه تمرين مي كند لابد به اين زودي ها حرفي براي گفتن نخواهد داشت !  به هر حال ؛ غايت تمام مباحث مربوط به شعر و شاعري ، منجر به يك چالش تعيين كننده بر سر تعريف خواهد شد .

هر چند كه عده اي اساسا از هر گونه تعريف سر باز مي زنند و با ترجمه تاويلي اين مفهوم به جزم انديشي و استناد به به عدم قطعيت امور ، در گير و دار سفسطه هاي سوپر مدرنيستي، خود را پيروز مناظرات مي دانند ؛ اما جهان بي تعريف هرگز وجود نداشته است . شعر همواره بوده و هست و خواهد بود و اتفاقا  در تعريفي كلي است كه كه اين ماندگاري رقم مي خورد . هر كس كه براي اولين بار در زندگي اش شعري مي گويد حتما پيش از اين شعري شنيده است و اثر هنري همواره بر اسلوب پيش از خود است كه وجود متعين تازه اي پيدا مي كند ؛ اگر غير از اين قائل باشيم ، پس اطلاق عنوان شعر به يك نوع از انواع بيان هنري چه مفهومي دارد ؟ وقتي من مي گويم «شعري گفته ام » در واقع منظور من اين است كه « چيزي گفته ام شبيه آنچه شعر دانسته مي شود » ،در واقع منظور من اين است كه « چيزي گفته ام كه شعر دانسته مي شود »؛ پس شعر قاعده اي كلي دارد ، هر چند كه نتوان اين قاعده را در چند جمله محدود كرد . شعري با قاعده اي متفاوت از قاعده اي كه در طول هزاران سال بوجود آمده است ، صرفا مربوط به انساني متفاوت با سرشتي كاملا متفاوت در دنيايي  ديگر است ؛ و لا جرم ، انسان اين زمان و اين مكان دركي از آن نخواهد داشت . جدول دستور العملي « ايهاب حسن » در كتاب « به سوي ادبيات پست مدرن » تنها به عنوان آنتي تز شعر و رمان مدرن قابل بررسي است ، نه به عنوان برنامه اي براي برپايي شعري ذاتا متفاوت با آنچه شعر دانسته مي شود . نكته در اينجاست كه شعر ـ و اساسا هنر ـ پيش از آنكه به تعريف در بيايد ، از سوي قوه ادراك انساني دانسته مي شود ؛ من بيان مي كنم و شاهدان پيش از اينكه تعريف من را از بيان من بدانند ـ خود بيان من را مي دانند   .  به عبارت ديگر ؛ در نگاه اول ، اين دورنماي بيان است كه درك مي شود : من چيزي را مي خوانم ـ و شنونده ـ يا خواننده ـ در مي يابد كه چه چيزي شنيده است ، يك شعر ؟ يك رمان ؟ يك مقاله ؟ يا يك لطيفه ؟

 بياييد براي لطيفه ، سه عنصر ايجاز ، مجازمندي و طنازي در نظر بگيريم ؛ و فرض كنيد كه من چيزي به نام لطيفه تعريف كنم ، در حاليكه عنصر طنازي را از آن حذف كرده ام ؛ احتمالا دو گونه برداشت خواهد شد : « من منظور ديگري را دنبال مي كنم » ، «من لطيفهء لوسي تعريف كرده ام » ؛ در هر دو حالت ، آنچه لطيفه دانسته مي شود در كلام من وجود ندارد .

وضعيت شعر سالهاي هفتاد هم تقريبا به همين شكل است ، شاهد بوده ايم كه در مسابقه ي « پيروان رضا براهني » با « علي باباچاهي » ـ بر سر ثبت امتياز تمرين شعر پست مدرن ـ معناگريزي به بي معنايي منجر شده است .

شعر بي مركز ـ و اساسا متن بي مركز ـ متشكل است از مجموعه ي واژه هاي پراكنده كه به صورت تصادفي كنار هم قرار گرفته اند ؛ و مثل اينكه تهيه كننده ي چنين متني ، صرفا كاتب يك متن بي معنا و مركز است !

 به هر حال ؛ در مواجهه ي مخاطب با اينگونه نوشتار ، عدم ارتباط ، تنها نتيجه ي بازخواني شعر است .در واقع ؛ هرگونه اغتشاش تعمدي در شعر ، زيبا نخواهد بود و خواننده را آزار خواهد داد ؛ و لابد پيداست كه هدف هيچ كس از خواندن شعر ، خود آزاري نيست .

در سالهاي هفتاد و در چنين دورنمايي ، عرصه ي ادبيات ايران با يك بحران سوپرمدرنيستي مواجه بود كه جامعه ي خسته ي پس از جنگ را از پناهگاهي به نام شعر نااميد مي كرد ؛ و بعد متهمين رديف اول ايجاد اين وضعيت ، خود مطرح كننده و پاسخ گوي بحران مخاطب شدند .

در گيرودار اين بحران ؛ روح گزارشگر خشمگيني كه در كوچه هاي آتن متولد شده بود ؛ با انتشار باجه ي نفرين ، مبدل به بهلول واره اي در خيابان هاي معاصر شد ؛ و حالا « مريم هوله » جان ديوانه ي شاعري ست كه همراه با كسب ويژگي هاي زباني و فرازباني ، يكي از نشانه هاي تكوين دوران درخشان ديگري در شعر فارسي است : دوران شعر هاي خواندني و شاعران به ياد ماندني ، دور از هرگونه تصنع و معناگريزي .

« جستجو براي يافتن يك عينك / كه روي كره ي زمين قرار گرفته است / درست مثل اينكه آدم عاشق كسي شود كه براي هميشه او را دوست داشته باشد ./ همينطور كه مي روم / گردنم را پرت كنيد / شايد آن جلوتر/ ماندن از رفتن جلو زده باشد / هي من حرف بزن / هي ارابه ي گوشتي / هي من حرف بزن / هي همسفران پنبه اي.../ چطور مي شود از قطار ، زبان آدميزاد ياد گرفت / تا آهن بداند من در زمان نشسته ام / و كالسكه ي دقايق مصنوعي از من جلو زده اند / من تابع حركتهاي نوري ام / نه فركانس هاي ماهيچه اي / لالماني ، ابهت پدرانم بوده است / پوستين زمستان هاي معاصرم / سالهاست آسماني در كار نبوده آن بالا / و سالهاست آفتابي بر ما نتابيده / زيرا كه ما زميني هستيم ، زميني / درست به آدرس يك عدس كرمو / در كهكشان خرمن كوبي هاي تازيانه و سيب / كرات اريب / و افليج حامله / كه بر تقارن هستي خم شده است / و اين اوست / پروردگاري كه ما هستيم »

 

اصلا عجيب نيست كه تا حالا اينقدر در مورد شعر هوله سكوت شده ؛ اين يك سياست قديمي است ، اگر چه فقط در كوتاه مدت خوب عمل مي كند . وقتي نسبت به شعر كامل ، سكوت مي شود ؛ نشانه ي آنست كه اتمسفر تصميم مي گيرد از ستايش آن شانه خالي كند ، در عين اينكه از نقادي آن هم ناتوان است . اما به باور من ؛ در برابر آنچه مي كوشد تا به كمال زيبايي دست يابد ، ستايش بزرگوارانه تر از سكوت است . شعر كامل ، وضعيت بديعي در ذات و روح زبان ايجاد مي كند و خود در اين وضعيت ، جايگاهي جاوداني به دست مي آورد . اين وضعيت همان دورنماي كاملي است كه همجون مجموعه اي از عناصر شاكلي ، خودنمايي مي كنند . اين عناصر شاكلي به دو دسته ي كلي زبان و فرازبان تقسيم مي شوند : عناصر شاكلي زبان همچون آهنگ ، پيوند واژگان ، نداسازي ، نماپردازي و نحو ... و عناصر شاكلي فرا زبان همچون خيال ، عاطفه ، لحن و فكر فلسفي .

شعر كامل به عنوان مجموعه اي  هارمونيك از عناصر شاكلي ، دور نمايي است كه مضمون را در خود گرفته و آن را توصيف ميكند . به عبارت ديگر ؛

دورنما به مثابه ي يك علامت اختصاري ، مدخلي است بر آنچه شعر مي گويد .

در شعر هوله ، معنا هر بار در يك دورنماي بديع به نمايش گذاشته مي شود ؛ اين دور نما همچون يك چارچوب عمل مي كند ؛ چارچوبي كه لحظه هاي هستي را به قاب مي كشد و در اين قاب است كه جزئيات قابل درك و تحليل مي شوند . اين دورنما يك مجموعه است ، مجموعه اي از عناصر شاكلي كه همان تمهيدات شعر هستند . عناصر شاكلي دورنماي شعر ـ در ادوار گوناگون ادبي ـ همواره ثابت هستند ، اما هر بار و در هر عصري لباس زمان خود را به تن مي كنند .

مثلا وقتي هوله مي گويد :« چطور مي شود از قطار ، زبان آدميزاد يادگرفت/

 تا آهن بداند من در زمان نشسته ام / و كالسكه ي دقايق مصنوعي از من جلو زده اند » ما به ياد شعر حافظ مي افتيم : « بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين / وين اشارت ز جهان گذران ما را بس » . اگر در زبان حافظ « جوي » نزديكترين و قابل لمس ترين نماد گذر زمان بود ، امروز و در شعر هوله « قطار » و « كالسكه ي دقايق مصنوعي » نماد نوين همان مفهوم هستند . ( به راستي اگر نتوان شعري را با قله ها مقايسه كرد ، آن شعر در ادبيات اين ديار جايي نخواهد داشت ؛ اگرچه كسي بيايد و ساعت ها و صفحه ها در ستايش آن وعظ و قلمفرسايي كند )

به شعر كوتاه « تجسم » نگاه كنيم : « من يك عنصر نيستم / مجموعه ي لحظاتي هستم / كه عناصر حيات / دچار جنون آني بوده اند / من يك عنصر نيستم / زباني هستم / كه پيشنهاد مي كنم / با آن سخن بگوييد . »

او يك عنصر نيست ، يك بعد نيست ؛ بلكه يك دورنماست ـ نه مثل يك حجم سه بعدي ـ مثل مجموعه اي از ابعاد ، همان مجموعه ي عناصر

زنده اي كه در لحظه اي از مرز جنون به سلامت گذشته اند ؛ و حالا

جانمايه ي  آن مشاهده ي ديوانه وار ، در دورنماي زبان به متن رسيده است . اما شعر تاكيد مي كند كه فقط يك عنصر نيست ، پس فقط زبان نيست ؛ به عبارت ديگر ، شعريت خود را تنها از « زبانيت » به دست نياورده است ؛ اگر چه به ظاهر فقط زباني است كه هديه مي شود . او نه يك بعد ، بلكه

دور نماي ابعاد است ؛ دورنمايي براي تجسم جوابي به چيستي من ، چيستي شاعر و شعر .

شعر « تجسم » مي گويد : بيا از پنجره ي تمام نماي مني كه دچار نالحظه هاي خيره شدن به هستي خود شده است ، به هستي خود نگاه كن . بيا زبان من را مال خودت كن . انديشه ي من را كه از سطح استحاله در سطوح فراتر رفته است ، بشنو و با آن حرف بزن . زبان من براي شما ؛ جهان من ، جهان شما . من در لايه ها دقيق شده ام . من دورنماي كاملي از عناصر شاكلي هستم ، اما جنون آني عناصر حيات را مي توان به هر لحظه اي تعميم داد . من به واژه ها حجم نمي دهم ، بلكه آنها نتيجه ي تجسم جنون زندگي زبان هستند . من از رهگذر زبان به فراسوي آن ، يعني مجموعه ي چند بعدي ارجاعات راه مي برم .

اين تلقي شاعرانه از شعر ، نه تنها توصيف شعر است بلكه تمام نگفتني هاي درباره ي شعر را در دورنماي بديعي به تعريف مي كشد . اين تعريف نه تنها فرامنطقي است ، بلكه منطقي هم هست . او هم زبان است ، هم فرا زبان . او دورنماي بديعي از اين دو است . در نحو هم به همين صورت عمل مي كند ؛ هم دستوري و هم فرادستوري ؛ هم در جنون به سر مي برد ، هم بسيار رسمي در حال پيشنهاد دادن است ؛ و شعر پيش از آنكه در سطوح آوايي كلام دچار دگرگوني شود ، آب و باد و خاك و آتش را به انقلابي آني مي كشاند و اين معنا چنان بعد مي گيرد كه نحو بديع زبان را نامرئي مي كند : « من يك عنصر نيستم / مجموعه ي لحظاتي هستم / كه عناصر حيات / دچار جنون آ ني بوده اند .»

حقيقت را نمي توان به دو بخش زنانه و مردانه تقسيم كرد ؛ اما هنگامي كه شراره هاي انديشه ، ابزارهاي بيان گري مخصوص به خود را ـ متناسب با جسمانيت و جنسيت انديشمند ـ اتخاذ مي كنند ، مي توان لحن زنانه يا مردانه را در متن رديابي كرد .

اين بارزه به هيچ عنوان به مثابه ي برتري و يا بدعت ، در تحليل شعر مورد نظر قرار نمي گيرد ؛ چرا كه پذيرش اصالت هركدام از اين دو لحن ، مستلزم پذيرش اصالت انسان بر اساس جنسيت است . اما اگر در شعري با امضاي يك شاعر زن ، نتوانيم لحن زنانه را پيدا كنيم ؛ نشانگر مصنوعي بودن ـ و نه طبيعي بودن ـ شعر است . زبان شعر نمي تواند دوجنسي باشد ، مگر اينكه شاعر آن شعر خود دوجنسي باشد !

زنانگي نوشتار مريم هوله را تنها از طريق بازتعريف مفهوم لحن زنانه مي توان توضيح داد ؛ چرا كه اين مفهوم همواره به خاطر سوء برداشت از كاركرد عنصر شاكلي عاطفه در شعر ، دچار بحران محك بوده است . اغلب عاطفه را با لطافت يكي دانسته اند ، در نتيجه لحن زنانه را از روي مقدار نرمش آوايي آن مي شناسند . اما زنانگي شعر هوله ، در بازتعريف زنانه ي او از مفاهيمي همچون آزادي و ايمان و حتي رهيافت جنسي نهفته است : « اگر با من ازدواج كردي / برايم لباسي بخر نازك / كه از پشت آن برهنگي تو ديده شود / و دستمال گردني / كه اخلاق دستهاي تو را داشته باشد / و كفش اسپورتي / كه به مغز تو متصل باشد / ولي قلاده را فراموش نكن / چهره ي صادق تري دارد ! » .

 

مريم هوله در سطح طغيان بر عليه مردسالاري مرسوم متوقف نمي شود ؛ بلكه از طريق پارودي نوشتار خود ، به لحن پوزخندي منتقدانه و منكرانه اي دست مي يابد كه شعر او را هر چه بيشتر بيشتر از شعر متقدمين بزرگ متمايز مي كند : « همه چيز مثل هم است / گور من يعني زندگي تو / و شايد گور تو ، زندگي من / زندكي يعني عاشق كسي باشي / وبا كسي ديگر زندگي كني / و گرنه روحت ميان خانه هاي بي شرم سرگردان مي شود / نه از عاشق شدن در اماني / نه از زندگي / تو به دو موجود توأمان محكومي / عشقت / و عاشقي كه تو را در قمار باخته است . »

و يا در جاي ديگر مي گويد : « من از شما دورم / با شما جفت نخواهم شد / آنيموس غمگين مي شود / آنيموس عاشق من است » ، و يا در جاي ديگر : « تئاتر را مه گرفته است / مرا شب / زن را شوهر گرفته / مرا نكبت جاودانگي »

آهنگ طبيعي شعر هوله ، او را يكي از وارثان خلف آرمان نيما گردانده است .

بي واسطه گي كاركرد آرايه هاي كلام و سير سيال آنها در شعر ؛ و همچنين توصيف گري بديع زبان با استفاده از نشانه هاي زندگي امروز در دورنماي خيال فانتزي و لحن پاروديك ؛ از جمله بارزه هاي شعر او هستند . در شعر هوله همواره اصل معنا است ، هر بار در دورنمايي كه خود معنا آن را برمي ـ گزيند . اين معنا چنان در شعر اوج مي گيرد كه دامنه ي ارجاعات حتي از كادر دورنما هم بيرون مي زنند : « اين همه آدم كه مرا دوست دارند / مي تركند در آدامس بادكنكي / اين همه آدم كه مرادوست دارند / مي تركند در كفش تق تقي / اين همه آدم كه مرا دوست دارند / مي تركند در قلبم / من واژگونه مي شوم ... »

شعر هوله ، آرمان دكلماسيون طبيعي نيما را برآورده كرده و در شعرهايي مثل « ريق » در حال فراروي از آن است . به باور من ، كساني كه پيش از اين مدعي فراروي از شعر نيما بوده اند در ارائه ي دليل براي اين مدعا ، موفق عمل نكرده اند .

مقصود نيما از « دكلماسيون طبيعي كلام » ؛ نه سپيد گرداني شعر به سبك شعر آزاد اروپا بود ، و نه آنچنانكه « براهني » با تكيه بر آراء « ژاك دريدا » بيان مي كند ، يك اشتباه تئوريك . نيما ـ نه با اغتشاش ذهني شاگردانش ـ با شفافيت يقيني ذهن خود ، هزارتوي حقيقت آفرينش هنري را گشته بود و خوب مي دانست كه كاركرد زبان در شعر همچون كاركرد آن در ارتباطات روزمره نيست . مراد نيما از اين مفهوم ؛ نه تبديل شعربه گفتار ، بلكه بر پايي

آنتي تزي در برابر تصنع شعري است . به هر حال ؛ ردپاي تصنع ، همان چيزي است كه در شعر هوله ـ بر خلاف جريان موسوم به هفتادكه بر پايه ي اجراي صناعات نحوي و آوايي استوار است ـ ديده نمي شود . طبيعت دورنماي شعر او ، نداسازي و نماپردازي واژه ها را جهت بخشيده و هر شعر ، آهنگ خاص خود را بي شائبه بر تن كرده است .

« من يكه نيستم / تكه ي شمايانم / سنگ نزنيد / آواره نيستم / از تمدن منحوس چرتكه / بر من شماره ي ننگ نزنيد / كي برد شما را نخواهد برد / در مونيتور فضا براي ناخنتان تنگ است / كي برد شما را نخواهد كشت / اين بچه بازي تان شوخ و شنگ است »

شعر مريم هوله ، در عين اينكه رو به مخاطب ندارد ، به شدت با مخاطب خود ارتباط برقرار مي كند ؛ و بر خلاف شعر آوايي رايج در دهه ي هفتاد ،

اصلا به پيش نيازهاي تئوريك وابسته نيست . به عبارت ديگر ، شعر او مديون اجراي تمهيدات نظريه هاي پيشرو نيست  ؛ مخاطبان شعر هوله همگي دوستداران انديشه ي او هستند .

« اگر مي خواستم از شعبده هاي شعر / گوژپشتي پيامبر باشم / تاريخ بچه اي سخت زايمان كرده / كه مرگ از او سالها كوچكتر است / من تفاله ي آدمهايم / گوسفندان ناقص دوپا / كفتارهاي دانشمند ... / بگذار اينها ادامه داشته باشند / من به آينه قناعت مي كنم / تا از لبخند خواب آلود خويش / لذت ببرم » .

 

                                    تهران

                                    14/2/1381   

                                   

 

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website