Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

 

فلسفه ي رباعيات

علی پرندیان

 در اين مقاله سعي بر آن است كه گوشه هايي از انديشه خيام با كمترين ارزشگذاري  شخصي مورد نقد و بررسي قرار گيرند .

حوزة مورد بررسي صرفاً رباعيات خيام است و اين كه نتيجه گيري مغاير با محتويات ديگر رسالات خيام باشد يا نباشد خود مبحثي جداگانه دارد .ديگر اينكه ميزان تنوع در تعداد رباعياتي كه به او نسبت مي دهند آنقدرزياد است كه هر يك مي تواند مثال نقص ديگري شود . بنابراين ناگزير ميدان تحقيق را باز هم تنگ تر كرده و آنره به بيست و پنچ رباعي برگزيده از مجوعة هدايت محدود ميكنيم .مطالب در نهايت ايجاز نوشته شده است زيرا كه دراز گويي آن هم در قالب مقاله بسيار دلگزا و ناشايست است .

اين جهان بيني[1] با توجه به رباعيات از نظر خيام تفكر دربارة مابعدالطبيعه و پرداختن به آن بيهوده است و مارا از زندگي خود دور مي سازد . او عقل ما بعدالطبيعي را مطرود مي شمارد و انديشه‌ي اين جهان بين را در مقابل آن مطرح مي كند .

در رباعي زير تركيب زير كان دانا بسيار كنايه آميز است و بهشت نيز دنيوي و قابل دسترسي است.

اي دل تو به ادراك معما نرسي  اينجا به مي جام بهشتي مي ساز

 

در نكته ي زيركان دانا نرسي                    كانجا كه بهشت است رسي يا نرسي        .

در جايي ديگر بحث درباره ي مقولاتي چون حدوث و قدم جهان كه از مهمترين مسائل فلسفه ي مابعدالطبيعي هستند را بيهوده مي داند .

 تا كي زقديم ومحدث اميدم و بيم                        چون من رفتم جهان چه محدث چه قديم

در رباعي ديگري تفكر دربارة قضا و قدر را بي فايده مي داند و به اين نكته اشاره مي كند كه آنچه معلوم است را نبايد فداي مجهولات كرد .

       من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت                            از اهل بهشت كرد يا دوزخ زشت

جامي و بتي و بربطي بر لب كشت                            اين هر سه مرا نقد و تو را نسيه بهشت

رويكرد خيام نسبت به عقل مابعدالطبيعي به هيچ وجه شبيه عرفا نيست، زيرا كه عرفا در برابر اين عقل از عشق و راه دل سخن مي گويند و خيام از عقلي ديگر . درحقيقت تفاوت خيام و عرفا مربوط به هدفي است كه آنها در نظام تفكر خود دنبال مي كنند .براي خيام هدف زندگي انسان در همين جهان عيني است و براي عرفا چيزي فراسوي اين جهان .

ديدگاه خيام تا حدودي شبيه عقايد سوفيستها ،پراگماتيستها و ماركسيستها است .سوفيستها حرف و فنون عملي را آموزش مي دادند و يكي از اهداف مباحثات آنها تخريب تفكر مابعدالطبيعي رايج درزمانشان بود. آنها به همين انسان عيني زميني كار داشته و آنچه در آنسوي او امكان وجود داشت بر ايشان مطرح نبود ،به همين لحاظ سوفسطائيان اولين انسانشناساني هستند كه پاية مطالعات خود را بر واقعيات نهادند. آنها با بيان استدلال خاصي ارتباط انسان را با عالم بالا بكلي منقطع دانستند .

در مكتب پراگماتيسم آنگلوساكسون و عقايد شيلر، جمس و ديويي ، عقل از زندگي واقعي انسان سرچشمه مي گيرد و اين زندگي است كه به عقل الهام مي دهد . حقايق آنهايي هستند كه برا ي زندگي اهميت داشته باشند ،نه چيزهايي كه داراي ارزش مجرد از زندگي مي باشند ،مهم چيزي است كه براي زندگي مهم  باشد (2)خيام به گونه‌ي ماركس، مقولات مذهب را انعكاس پندارآميز مقولات   واقعيت مي داند(3)   و بر ماده بنيادي بودن اين مقولات تاكيد دارد . او در رباعي زير مي گويد: مي بهشتي و حور همان شراب و معشوقه اند كه چون افراد به راحتي به آنها دسترسي ندارند آنها را براي تسكين وارضاي خود در جهاني تخيلي باز آفريني مي كنند

    گويند بهشت وحور عين خواهد بود                              و انجا مي ناب و انگبين خواهد بود

     گرمامي و معشوقه گزينيم چه باك                                چون عاقبت كار چنين خواهد بود

 علاوه بر اين خيام ـ به نوعي ـ انسان را به عصيان عليه نظام بيدادگر فرا مي خواند . زيرا تا آن هنگام كه نظام فريب و تزوير سرنگون نگردد،مردم شادي را فقط مي توانند د رعالم بالا بجويند و شادي مورد نظر خيام كه ناشي از روند زندگي عادي است، تحقق نمي پذيرد .

فراخوان انديشه

انسان را مي توان به تعبيري حيوان ناطق و يا به بياني هگلي تضاد انديشه دانست .انديشه فرآيندي است كه بر ميناي سه حركت و ديا لكتيكي تحقق مي پذيرد؛ يعني انسان نيازمند ايده ايست كه با ايده مورد قبول اودر تضاد باشد،تا بتواند از مسير اين دوايده كه اولي درمقام تزاست ودومي درمقام آنتي تز، سنتز كه ايده ي جديد و برتري است را خلق كند. تنها در اين صورت است كه انديشه از اصالت برخوردار است و در ژرفاي وجود جاي دارد، زيرا كه فرد خود آنرا برگزيده است .

 

از تعريفي كه براي انديشه اصيل ارائه شد به اين نتيجه مي رسيم كه اگر تفكر از مسيري غير از اين بدست آمده باشد ،بي ارزش است و چنين كسي اصولاً به آنچه مي گويند معتقد نيست، زيرا كه خود خالق آن نبوده است و آنرا به او تزريق كرده اند .او دچار از خودبيگانگي شده است و او را نمي توان انسان ناميد، چونكه تضاد انديشه در او شكل نگرفته است .

خيام انسان را به انديشه دعوت مي كند و ذهن او را با رباعيات خود كه آنتي تز بسياري ا زپندارهاي رايج هستند به فعاليت وا ميدارد .دو نمونه از اين گونه رباعيات را با هم مي خوانيم .

 

       از آمدنم نبود گردون را سود                                        وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

     وز هيچ كس نيز دو گوشم نشنود                                    كين آمدن و رفتن از بهر چه بود

 

     دارنده چو تركيب طبايع آراست                                    ازبهرچه اوفكندش اندركم وكاست

    گر نيك آمد،شكستن از بهر چه بود؟                             ورنيك نيامد اين صور، عيب كراست؟

 

پوشيده نيست كه قوانين ديالكتيك در خود اين رباعيات مطرح نشده است ولي اين رباعيات در تقابل با پندارهاي متضاد خوانندگان ،جرياني ديالكتيكي ، را به وجود مي‌آورند.

كسي كه انديشگر باشد، نه تنها از خيام نمي‌هراسد بلكه با آغوش باز از او استقبال مي‌كند. او مي‌داند كه انديشه روندي تكاملي دارد و بر مبناي قواعد ديالكتيك، نتيجه هر چه باشد، در نهايت او به سوي حقيقت سوق داده مي‌شود.

جبرو اختيار

احسان طبري مي گويد :خيام انسان را بازيچه ي بي اراده ي تقدير مي داند 4 او رباعي زيربراي نمونه مي آورد .

         بر لوح نشان بودنيها بودست                              پيوسته قلم زنيك و به فرسو دست 

       در روز ازل هر آنچه بايست بداد                        غم خوردن وكوشيدن ما بيهوده ست

اما، آيا همچنان كه در رباعي زير آمده دردنيايي جبري مي توان حساب كساني كه خون كسان مي خورند را از آنهايي كه خون رزان را مي خورندجدا كرد ؟اگر تمامي رويدادهاي زندگي ورفتار افراد جبري باشد ،ديگر ارزشگذاري اخلاقي بي معني مي‌شود زيرا افراد تنها در صورتي مسئول اعمال خود هستند كه از اختيار برخوردار باشند .خيام در رباعي زيردربارةدو گروه قضاوت مي كند و به اين نتيجه‌ي ارزشي مي رسد كه صاحب فتوي خونخوار است .

       اي صاحب فتوي زتو پركارتريم                            با اينهمه مستي زتو هوشيارتريم 

    توخون كسان خوري وماخون رزان                         انصاف بده كدام خونخوار تريم؟

مشاهده مي شود كه خيام درجايي از جبرمي گويد و در جاي ديگر به اختيار اشاره مي‌كند و دچار تناقضي مهم است. اين تناقص را نمي توان حل كرد، مگر اينكه آنرا رويكردي ديالكتيكي دانست . اين امكان وجود دارد كه او بروش سقراطي در ابتدا براي مخاطب انديشه‌ي جبر را در مقام تز مطرح كرده باشد و بعد نقيض آنرا كه اشاره به اختيار دارد به او بدهد، تا از چالش اين دو،سنتز و نتيجه خلق گردد و در اين صورت ،خيام در اينجا نيز انسان را به انديشيدن دعوت مي كند .

خيام ابتدا و انتهاي زندگي؛ يعني تولد و مرگ را مبتني بر جبر طبيعت مي داند وخارج از اراده ي انسان، اما خود زندگي را مبتني بر اختيار ؛اختياري براي شادي درفاصله ي دو امر جبري. د ردو مصرع اول رباعي زير صحبت از اين است كه آمدن و رفتن انسان تحت اراده ي او نيست ودر دو مصرع بعدي سخن از زندگي است و انسان به شادي امرمي شود 

        چون آمدنم به من نبد روز نخست                            وين رفتن بي‌مراد عزميست درست؟!

       برخيز و ميان ببند اي ساقي چست                           كاندوه جهان به مي فروخواهم شست

 

 

مرگ

مي دانيم كه خيام به مرگ پادشاهان و زوال سلطنت آنان اشاره مي كند

       آن قصر كه بهرام در و جام گرفت                          آهو بچه كرد و روبه آرام گرفت

       بهرام كه گورمي گرفتي همه عمر                          ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت!

هدايت در مقدمه ترانه هاي خيام مي گويد((خيام نماينده ي ذوق خفه شده ،روح شكنجه ديده و ترجمان ناله ها و شورش يك ايران بزرگ،با شكوه و آباد قديم است كه د رزير فشار فكرزمخت سامي

و استيلاي عرب كم كم مسموم و ويران مي شده)) خلاصة كلام او خيام را نژادپرست و پان ايرانيست مي داند .

اين در حالي است كه خيام هيچگاه به سامي و ساميگري  اشاره ا ي نكرده است و انديشه او بسي فراتر از اين تعصبات كور و بچه گانه است.اوانسان را جداي ا ز نژاد  ،قوم و مليت مورد خطاب قرار مي‌دهد. هدف خيام اين بوده است كه نشان دهد حتي پادشاهان كه داراي فرّه ايزدي وجاويدان پنداشته مي‌شدندتا چه حد در برابر مرگ ناتوان بوده اند و شوكت و دولت آنها چقدر زودگذر و بي معني بوده است .او در رباعي زير بالحني بسيار تند وانقلابي آنها را به مسخره مي گيرد و همطرا زگدايان مي‌داند.                    

 

دركار گه كوزه گري كردم راي،  ميكرد دلير كوزه را دسته و سر    .

 

بر پلةچرخ ديدم استاد بپاي        . ازكله پادشاه و از دست گداي!      

انسان، ارزش اين دم، يعني زندگي را نمي تواند درك كند زيرا پيوسته در حال زيستن است؛مانند ماهي كه پيوسته در آب است و از ارزش و حتي وجود آب بي خبر. خيام در اين راستا متوصل به حكايت پادشاهان مي شود تا مگر عبرت گيريم و به خود آييم .

ديالكتيسين ها معتقدند كه رابطه ي زندگي و مرگ رابطه اي آنتاگونيستي است.انسان با تولد خويش مرگ را نيز به صورت بالقوه متولد مي سازد . هر نفس درحكم گامي است بسوي مرگ و نيستي .در انتهاي زندگي يكي از ضدين يعني هستي به نفع ديگري كه نيستي باشد كنار مي رود و تنها نيستي باقي مي ماند .خيام نيز در رباعي زير با ديدي ديالكتيكي هستي و نيستي را توام مي داند

           

 

تن زن چوبزير فلك بي باكي      

چون اول وآخرت بجز خاكي نيست      .

 

مي نوش چودر جهان آفت ناكي

.انگار كه بر خاك نه اي،در خاكي

 

دم خيام

دم خيام را نمي توان صرفاً به معناي لحظة حال دانست بلكه اين مفهوم به كل عمر كه حاصل پيوستن تك تك اين لحظات است، نيز اشاره دارد.

   اين يك نفس عزيز را خوش ميدار                         كزحاصل عمرما همين يك نفس است

د رجايي ديگر به مرگ اشاره ميكند تا دم كه چون خوابي زودگذر است را دريابيم .

 

   شاد ي بطلب كه حاصل عمر دمي است                هرذره زخاك كي قباد ي و جمي است  

   احوال جهان و اصل اين عمر كه هست                 خوابي و خيالي و فريبي و دمي است

از ديدگاه فلسفي ،زمان و عمر به معناي استمرار لحظه ي حال است و آينده لحظةحالي است كه هنوز فرا نرسيده ،روشن است كه در اينجا توجه به لحظة حال و آينده نگري با هم جمع شده اند.

 

مي خيام

متاسفانه بسيارند كساني كه گمان مي‌كنند، مقصود خيام از مي صرفاًآب انگور است . سيماي خيام در نزد ايشان سيماي فردي دائم الخمر است. د رحالي كه اواز  كاربرد واژه‌ي مي مقصودي فلسفي دارد و همواره درآنجايي كه اين واژه آمده انديشه اي ژرف بيان شده است. تاكنون راه تشخيص رباعيات اصيل خيام هم همين بوده است .مي خيام را ميتوان نمادي از شادي دانست كه به هر چه انسان را شاد كند تعميم پذير است.

   مي خوردن و شاد بودن آيين منست                   فازغ بودن زكفرو دين ،دين منست

  گفتم به عروس دهر كابين تو چيست                   گفتا كه دل خرم تو كابين منست 

شايد بتوان گفت كه در كنار دو مفهوم رايج مي در ادب پارسي كه يكي تعبير عرفاني و ديگري تعبير عاميانه دارد ، خيام مفهوم سومي را مطرح كرده است .

 

پوچي و عصيان

هدايت در مقدمة ترانه ها خيام را نيهليست مي داند . به گمان او خيام زندگي را ذاتاً پوچ مي داند و براي گريز از پوچي به ما پيشنهاد مي كند كه به مسكرات روي آوريم ،شادخوار باشيم و چون كبك سردربرف  فرو بريم .

او با اشاره به خيام مي گويد: خوش باشيم ، چه منظره غمناكي !كيف؟زن،معشوق،دمدمي بزنيم، بخوانيم ، بنوشيم . كه فراموش بكنيم . پيش از آنكه اين ساية ترسناك گلوي ما را درچنگال استخوانيش بفشارد(5) اگر خيام را نيهليست بدانيم به چند مشگل بر مي خوريم .

برا ي كسي كه زندگي را ذاتاً پوچ مي داند، مرگ چيز دردناكي  نيست .زيرا درين صورت تغيير در مدت زمان عمر و حتي جاويدان ساختن آن چيزي را عوض نمي كند . پوچي مربوط به كيفيت زندگي است،نه كميت آن . در اين راستا مي دانيم كه مرگ همواره خيام را غمگين مي كند و در حقيقت اين مهمترين دغد‎غة اوست .

خيام تا بدانجا زندگي را دوست ميدارد كه حتي پس از صد هزار سال هم مي خواهد دوباره زنده شود.

  كاش پس ا زصد هزار سال از دل خاك                         چون سبزه اميد بردميدن بودي.

ديگر،اينكه در دنيايي كه ذاتاً پوچ است تمامي اشياء(6)به يك درجه پوچ هستند و هيچكدام بر ديگري برتري ندارند .

در اين حالت اقدام به هر عملي حتي خودكشي بي معني مي شود زيرا كه اختيار يك عمل به معناي برتر دانستن آن نسبت به ديگر اعمال است. پوشيده نيست كه خيام پيوسته ما را به شادي امر مي كند

در حقيقت هدايت خيام را از روي شخصيت خودش گرته برداري كرده است و متاسفانه بسيارند كساني كه اينگونه مي انديشند .

مصطفي رحيمي در كتاب نگاه ،هنگام توضيح فلسفه كامو گمان مي برد كه دست به كشف بزرگي زده  وكسي را يافته است كه براي اولين بار در تاريخ مسئله عصيان در برابر بيهودگي دنيا را بيان كرده است .

همچنان كه كامو دنيا را بخاطر زشتيهايش بيهوده مي داند و معتقد است كه بايد با عشق و شرافت عليه آن عصيان كرد،خيام نيز ما را به عصيان فرامي خواند. اگر كامو مي گويد من فريادمي زنم،پس هستم

خيام نيز در رباعي زير بطور ضمني ميگويد:من شادم،پس هستم

     بنگر زصبا دامن گل چاك  شدست                         بلبل ز جمال گل طربناك شدست

   در ساية گل نشين كه بسيار اين گل                                   از خاك برآمده است و در خاك شدست

در رباعي ديگري در ابتدا دو مصرع اول پوچي را بيان مي كند و بعد عصيان را.

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هيچ،                                   وز حاصل عمر چيست در دستم؟ هيچ

شمع طربم، ولي چو بنشستم، هيچ                                          من جام جمم، ولي چو بشكستم، هيچ

 

كامو معتقد بود كه تنها يك كار مفيد وجود دارد: دوباره ساختن انسان و جهان خيام همين مطلب را اما با لحني بسيار انقلابيتر، در رباعي زير آورده است.

گر بر فلكم دست بدي چون يزدان                                                             برداشتمي من اين فلك را زميان

از نو فلك گر چنان ساختمي                                               كازاده به كام دل رسيدي آسان

خيام ماهيت زندگي را وابسته به عمل مي داند. اگر شاد باشيم جهان بيهوده را بهشت كرده ايم.

گردون نگري زقد فرسوده ماست                                جيحون اثري ز اشك پالودة‌ماست

 

دوزخ شرري ز رنج بيهودة‌ماست                                                                فردوس دمي ز بخت آسودة ماست.

مرد سالاري نزد خيام

ابتدا مرد سالاري را در فرهنگ سنتي بررسي كنيم. در سراسر تاريخ سنتي ايران به دليل روابط خاص جامعه ي فئودالي، زن از قدرت اقتصادي محروم بوده است و چون اين قدرت زمينه ساز رشد فرهنگي است، او نتوانسته است در سلسله مراتب اجتماعي تحرك صعودي كند و كم منزلت شده است. از طرف ديگر مي دانيم كه نحوة تفكر در جامعه ي سنتي به گونه ايست كه اكثر افراد آنچه مكرراً مشاهده كنند را واقعيتي لايتغير مي پندارند. بنابراين زن در فرهنگ ما جبراً به عنوان موجودي پست در نظر گرفته شده است.

در آثار برخي از بزرگان فرهنگ و ادب گذشته عباراتي دال بر مرد سالاري مشاهده مي شود . سعدي در گلستان مي گويد: مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه(7). او زنان را ناقص العقل مي‎داند. عبيد زاكاني تحت عنوان لطيفه مي گويد: دختر ده ساله چون بادام پوست كنده ايست بينندگان را پانزده ساله لعبتي است لعبت بازان را و بيست ساله نرم و لطيف و فربه است و سي ساله مادر دختران و پسران است و چهل ساله زالي است و پنجاه ساله را با كارد بايد كشت و بر شصت ساله نفرين مردمان و فرشتگان باد.(8)

او در سراسر ديوان خود نسبت به زن ديدي ابزاري دارد و او را وسيله اي مي داند جهت ارضاي تمايلات جنسي مردان.

علي رغم گذشت زماني بسيار طولاني در شعر كساني چون رهي معيري فرهمگ مرد سالاري مشاهده مي شود. اين خود نشانة ژرفناكي و دير پايي اين طرز فكر است. به بيتي از او بسنده مي كنيم.

اگر زن زينت باغ جهان است                         چرا چون خار سرتا پا زبان است

با كمال تعجب در رباعيات خيام سخني نمي يابيم كه مبتني بر برتري مردان نسبت به زنان باشد. اگر نيك بنگريم خواهيم ديد كه يار در نزد خيام نه ضعيفه اي ناقص العقل و بلكه انساني است شايسته توجه.

هر ذره كه بر روي زميني بوده است                             خورشيد رخي زهره جبيني بوده است

گرد از زخ آستين به آزرم فشان                                    كان هم رخ خوب نازنيني بوده است.

در رباعي زير او زني فاحشه امام صادق را برتر از مردي روحاني اما دورو مي داند.

شيخي به زني فاحشه گفتا مستي،                           هر لحظه به دام دگري پا بستي

گفتا شيخا، هر آنچه گويي هستم                            آيا تو چنانچه مي نمايي هستي؟

مشاهده مي كنيم كه در انديشه خيام آنچه ماية برتري است نه تفاوت جنسي، بلكه فضايل اخلاقي است. او از مكاني بس رفيع به جهان مي نگرد و روي سخنش با انسان است؛ انساني فرا جنسي. واژگاني چون كوزه، نمادي از انسان هستند جداي از جنسيت او.

 

در كارگه كوزه گري بودم دوش                                                               ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش،

هر يك به زبان حال با من گفتند:                                                               كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش؟

البته ما نمي خواهيم كه بر خيام برچسب فمنيسم بزنيم، بلكه هدف اين بوده كه نشان داده شود رباعيات او بار مردسالاري ندارند، و بنابراين نسبت به گفته هاي ديگران حتي معاصرين چون رهي، با شرايط اجتماعي و انسان زمان بسيار سازگارترند و بهتر مي توانند ما را مخاطب خود كنند.

دليل مهم ماندگاري رباعيات

آثار ادباي پيشين ايران به دو دليل عمده ماندگار شده است. عده اي چون سنايي دست به تمجيد زده اند تا ديوانشان در كتابخانه ي پادشاهان نگه داري شود و گروهي ديگر چون عطار بعد از مرگ، مريدان و سلسله اي داشتند كه ديوان آنها را حفظ كرده اند. اما خيام كه نه مدحي گفت و نه مريدان و سلسله اي داشت، دليل ماندگاري شعر او چيست؟

هر عنصر فرهنگي تا زماني كه متناسب با شرايط اجتماعي كاركرد و فايده داشته باشد ماندگار است زيرا كه بر طرف كنندة‌نياز جامعه است. با تغيير شرايط اجتماعي،‌نياز جامعه هم دستخوش تغيير مي شود و عنصر فرهنگي كاركرد خود را از دست مي دهد و تا حدود زيادي بوسيله ي جامعه به فراموشي سپرده مي شود. ملت ايران در طول تاريخ خود،  بر اثر جنگ و تجاوز و خفقان حكومتها دچار افسردگي، غم و سرخوردگي شده است.

چنين مردمي نياز شديدي به شادي دارند و شعر خيام منادي شادي است. اين نكته دليلي مهم براي ماندگاري شعر اوست. آنچه موجب شده است كه شعر او بتواند كاركرد خود را ايفا كند لحن ساده و بي پيراية آن و در عين حال ژرفناكي انديشة آن بوده است. هنر او در اين است كه شعرهايش هم فلسفي هستند و هم توده اي. به همين دليل خاص و عام هريك به نوبة خود از او بهره برده اند. هم اخوان و هم عماد خراساني از او تاثير پذيرفته اند و هم مردم كوچه و بازار. دو نمونه از رباعيات او را مي‎خوانيم.

ساقي گل و سبزه بس طربناك شده است                              درياب كه هفته دگر خاك شده است

مي نوش و گل بچين كه تا در نگري                                    گل خاك شده است و سبزه خاشاك شده است

 

اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم                                                                وين يك دم عمر را غنيمت شمريم

فردا كه ازين دير كهن در گذريم                                                               با هفت هزار سالگان سر به سريم

علاوه بر اينكه ماندگاري شعر او بيانگر كاركرد آن است، از طرفي تا حدودي نشاندهندة بقاي بعضي عناصر شرايط اجتماعي نامبرده نيز مي باشد. زيرا در صورت تغيير بنيادين اين شرايط شعر او كاركرد و رواج خود را از دست مي داد.               


و1- مقصود اعتقاد به اين نكته است كه آنچه شايسته‌ي توجه انسان است، صرفاً زندگي اين جهاني اوست

و2-انسانشناسي فلسفي ترجمه و نگارش دكترصدر نبوي

و3-انتقادازفلسفه ي حق هگل.كادل ماركس

و4-بررسي برخي جهان بيني هاوجنبشهاي اجتماعي در ايران

و5-ايضاً صفحات 30و 37

و6-شي،در فلسفه بر همه چيز تعميم پذير است مانند كتاب،عقل ،ميهن ،زندگي،نيك و و

و7-گلستان، باب هشتم، در آداب صحبت

و8-كليات عبيد ترجمه حكايات عزي

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website