Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

شعر هائي از

احمد خاندوزي
 

تمام گربه هاي پيراهنم را سقط مي کنم
چکمه ها کنارم بزرگ مي شوند
وتقويم زخمي رابارداراست
امروزآپارتماني باپله هاي اضطراري
ياديروزخرس
که ازقطب شمال مشق هاي تابستان مي آمد
وغارهاي جهان
آن قدردرساکسيفون
پنجره دريامي شودتن ات را خواندند
که ديگرزمين به شاخ گاوپناه برد
وقابيل
باپاهاي ازجنگل هاي سوخته
خواب رمانس زني ديلاق راديد


من وخرس هاي جهان
ازتمام مجسمه هاي نيم تنه ي باستان
پرده برداري کرديم.



من به همراه محمدامين
درروسپي خانه اي درمرغ به دنياآمديم
وخدايان منفردبي معجزه
بادست هاي بززنگوله پا
آوازهاي خسته اي که دارد ازدجال به ارث گرفته است
صورت ام رابه دونيم مي کنم
نيمي مردم سرزميني که دست هاي شان را
به آرزوهاي آسمان سنجاق کرده بودند
باخيال عصا تن به آب دادند
ونيمي اين باغچه حياط زن باستاني
براي آبي هاي عصر وامير ترمه خواه ساق هاي آبي
تنم راگازمي زني نصفه هاي کثيف محمدامين را نصفه اي که مي سي سي پي است
ومادرم ازدنده هاي چپ ام متولدشد.
 


ين فنجان هارايکي دست زده
که قهوه تلخ مي زند زيرپلکهايم
که گيس تابلو پله ي لبخندتو مي شود
(نه اين نبود)
حالاکه قهوه مي نوشتي و قهوه تلخ ترمي شود
يکي فنجان هارادست مي زند
وميزهاي ترياچه قدربي حوصله گردنند
که خال تابلوراپاک مي کني ازگوشه ي آينه
وکسي که هي بوق ميزند سرريزمي شود و خيابان
باسرعت تمام اش مي کند
(مي شود دوباره)
دستي که پرنده رامي پراند مي پرد
ازتلخي ي اين فنجان هاي سر و ته
وشاخ گاوبي ربط ترمي شود وقتي مي نويسم...شاخ گاو...
که زير پلک هايم ردپا مي ماند.
جنون نوشتن داري اما
آن قدراين چاي رابي حوصله هورت مي کشي که...
 



((صندلي ي خالي ي صداي اسب))

بادبادک مراهوامي کند
وصندلي هاي خالي صداي اسبي راکم داشت
که شيهه اش رابادضبط نمي کرد
وطاق نصرت ابرها بوي پستان هاي ديروزعروسک رامي داد.
چشم هايم دورترازصداي بادبادک مي ماند
وچيزي براي نوشتن_باقي
خستگي ي چشم هايم خواب مي دود
وسکوت رفتارعاشقانه ي دخترکي صداحنايي بود
از کناراين متن دور
که هيچ شباهتي با باران وليلي ندارد
وتوخيال مي کني که
سکوت رفتارعاشقانه ي دخترکي بود
بادبادک ميان طاق نصرت حالامي رودکه
هنوزصندلي و صداتداعي ي چشم هاي بي ربط
يک نفرگرگم به هوا...
درخيال نوشتن ويراستاري ي انگشتانه ها
کلمات راعلاف ترمي کند
جنون نوشتن داري اما
آنقدراين جاي رابي حوصله هورت مي کشي که...
 



نگفته ايدکه تي ان تي شده ايد
گفته هيروشيمايي ازذهن ام سقوط مي شود
به شکل پنج دهان چسبيده به هلال
نرفته اين خيابان چشم اش کبود مي شود
ازشيري که نرفته دکمه هاي بسته ي پيراهن ات را
پاي ات رابردار
موهاي ام را هي نبنديد به آسانسوري
که پله ي چندم اش شکسته از گوش هاي نشنيده
پاي ات رابردار
تا آمازون آژيربکشد ازنگفته اي که
پنج چشم غريده دارد روي تن اش
نگفته کنارديوار دندان هايم رارديف کنيد
آژيرمي کشند وديزلها ي ۱۹۴۰
گورم راگم شويد
گورهاي ايستاده شتک مي زنند
روي هلالي که چکمه دارد
گند مي گيردجورابهاي سرخ زيردوش
تارنده شودذهن ام ازهيروشيما
ازاستفراغي که زمين بالامي آوردم
{}
(باعرض پوزش موريانه هابازحمله کردند
وازميان متن چيزي نمانده الانقطه چين اول)

 



شاخ بزن
گاوي که بسته اي به ديوار
شاخ ام بزن
هفت تاودوتا شاخ ام بزن
اين نم دارلهيده روي تخت خواب را
ومادريدسقوط کرد درشاخ هاي ام
(چيزي غم انگيز متني ازپاروهاي بي آب است)
ببخشيد!اين پله ها
زيرزمين دارد بي زحمت پايت رابردار
زيرزمين جاي خوبي براي بوسيدن است
دارم بالا مي آورم تمام دکمه هايي راکه
هي دنبال چراغ گشت
(اينجامي توانيدکمي غارغارکنيد)
 

   

 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website