Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

 گفتگوی رادیو ایرآوا با مریم هوله و هومن عزیزی     

       مصاحبه کننده : نرگس غفاری     

مهر 1382

 

                                                                                               

*****

 

 

 

- من میخواستم این مصاحبه را با سوالهایی درباره اشعار شما و فعالیتهایتان آغاز کنم ، ولی سفر مریم ، ذهن مرا حسابی مشغول کرده. مریم کمی از این سفر برایمان بگویید.

 

مریم هوله:

 با سلام به شما و همه دوستان. درباره ی سفر آتن که مورد نظر شماست... من خیلی کوچک بودم آن زمان ،  تقریبا 18 سالم بود البته از یکی دو سال پیش از آن به دلیل ناآرامیهایی که همیشه داشته ام پس از جریاناتی که در ایران اتفاق افتاد و بازداشتهای غیر سیاسی من و اذیتهایی که میشدم ، از کردستان پیاده به ترکیه رفتم و از آنجا هم تا یونان به مدت 27 روز در راه بودم.

- شما اگر مایل نیستید در باره انگیزه این سفر صحبت کنید مانعی ندارد ولی دررابطه با فیلمی که در این باره  ساخته و کتابی که چاپ شده توضیح دهید.

مریم هوله :

 رفتن همیشه در زندگی انسانها یا خود من هست . شاید هم کاملا بی هدف چون که همیشه کشفهای بین راه و خود رفتن مهم است. من بعد از اینکه به آتن رسیدم و در آن یکسال، بدون آشنایی با زبان و اتفاقاتی که در آنجا برایم پیش آمد ، شعرهایی گفته شد و این شعرها بعد از بازگشتم به ایران توسط مجله " کلک " و انتشارات " میرکسرا" چاپ شد.  فیلم " تولیدی دیگر" ساخته خانم منصوره صبوری است که درسفری که از آمریکا به ایران داشتند با هم آشنا شدیم و ایشان تصمیم گرفتند این فیلم را بسازند که مجموعه مصاحبه های ایشان با من و هانی بال الخاص ، نقاش و آقای محمد جواد خردمند است، بعلاوه کلیپهایی که روی شعرخوانیهای من ساخته اند.

- وقتی شعرهای شما را خواندم احساس عجیبی به من دست داد. در جامعه ایران ، دختری با استفاده از این کلمات شعر میگوید و اعتراض خودش را فریاد میزند. من در اشعار بعضی از شاعران هم از این کلمات صریح و رک و بدون رودربایستی دیده بودم ولی تنها چیزی که شعر شما را متمایز میکند این است که اینبار یک زن یا یک دختر فریاد میزند ، اعتراض میکند و عصبانی و دلخور است. با توجه به اینکه من زیاد به شعر وارد نیستم تا بحال چنین اشعاری از یک شاعر زن ندیده بودم.  به نظرم میرسد که نهایت اعتراض یک زن شاعر را ما به صورت ناله و استغاثه و زاری میشناسیم و زمانی که اینگونه اشعار را میخوانی احساس میکنی ، چقدر شاعر افسرده است و البته این افسردگی و غم را منتقل میکند. شعرهای فروغ را مثلا وقتی میخوانی، درد  را و سرخوردگی را احساس میکنی.

 آیا این اعتراض مریم است یا اعتراض زن ایرانی و به چی ؟

مریم هوله :

 ممنون از لطف شما و توجه تان به من و شعرهایم. از آنجایی که من هیچوقت شعر را از خودم و مال خودم ندانسته ام و همیشه شاعر را واسطه و رابط بین ناخداگاه جمعی همه انسانها که حتی محدود به قبیله و کشور خاصی هم نمیشود میدانم، هیچگاه تعارفی راجع به این قضیه ندارم و در مقوله شعر، خودم را هیچ میدانم. از آنجایی هم که همیشه آرزویم این بوده که در این واسطه بودن، کاملا خودم را کنار گذاشته باشم و هیچ چیز من دخیل نباشد که دروغی از درون آن بیرون بیاید و انحرافی  در جهت انتقال خود خود شعر، ایجاد بشود. من فکر میکنم که این اعتراضی که شما میگویید اعتراض انسان باید باشد. انسان معاصر.

- برخورد جامعه با شما و اشعارتان چگونه بوده و هست؟

مریم هوله :

  شعر برای من موقعیتی را ایجاد کرده از خانواده تا برسیم به اجتماع .  در واقع پیامدهایی که داشته موقعیتی ایجاد کرده که من باید بین زندگی و شعر یکی را انتخاب میکردم و طبیعتا شعر را انتخاب کردم چون که عشقش آنقدربزرگ است که آدم نمیتواند از تجربه آن بگذرد. برخوردها با شعرهای من همیشه بطور فجیعی بد بوده. اولا که شعرهای من بسختی به دست مخاطبانم رسیده. من الآن حدود 10 سال است که بطور حرفه ای کار میکنم و بعد از فیلمی که خانم صبوری در خارج از کشور تهیه کردند شاید صدای من بگوش حتی مخاطبان داخل کشور رسید. بغیر از این بسختی میشود کارهایم را بدست مخاطبانم برسانم. شعرهای کتابهای " در کوچه های آتن" و " باجه نفرین" شاید یک بیستم کل کارهای من نباشد. مسئله دیگر سانسور و سانسور دولتی میباشد که همگی با آن آشنایی داریم. این معضلی است که وجود دارد وفقط باید انسان در مواجهه با آن مواظب خودش باشد که دچار خودسانسوری نشود که شعر را به کشتن بدهد وارتباط خودش را با شعر واقعی ببرد. سانسور ادبیات رسمی داخل ایران مسئله دیگری است که بنحوی رقبای ادبی برای آدم میسازند. در صورتیکه در دنیای شعر چنین کلمه ای ... واژه ای بنام " رقیب " برای من معنایی ندارد و من هرگز نتوانستم درک کنم که چرا شاعران ، سعی میکنند صدای دیگر شاعران را خفه کنند و در شعر بدنبال بزرگترین هستند. درصورتیکه شعر هیچ کس با شعر دیگری قابل قیاس نیست و نمیتواند باشد. هرکس هویت خودش را دارد و شعر هر کسی هم هویت خاص خودش را طبیعتا داراست. سعی میکنم طوری از عهده اش بر بیایم که هرکسی از هر قشر و مکان و هر زمانی بتواند با شعر ارتباط برقرار کند و این مبحث مزخرف خواص و عوام را در کل بکنار گذاشته باشم، با نفرتی که از آن دارم. چون که من برای مخاطبم هرگز خاص و عام قائل نمیشوم. دلخوشی من همیشه مردم بوده اند و مخاطبانی که توانسته اند با شعر من رابطه برقرار کنند و به هر وسیله ای که شعرهایم بدستشان رسیده ، همیشه از سمت آنها به من آرامش رسیده که در هر حال هدف نهایی یک شاعر همین می تواند باشد.

- هومن آیا اعتراض و فریاد مریم یا مریم ها، از سوی مردان ایرانی درک میشود و چرایش را میفهمند و اصولا به آن اهمیت میدهند؟

هومن عزیزی:

 با سلام به شما و دوستان دیگر. من فکر میکنم که باید یک قدم عقب تر برویم از این سوال و اول موقعیت انسان را مشخص کنیم. تقسیم کردن جامعه انسانی به دو قسمت مرد و زن ، آن چیزی نیست که من به آن فکر میکنم. من فکر میکنم که درست است که فرهنگ ما یک فرهنگ مردسالار است و همچنین از فرهنگ جهانی میشود بعنوان فرهنگ مردسالار، یاد کرد. اما فرهنگ مردسالار ما به این معنی نیست که مردها همیشه، اعتراض زنان را یا زنان را نادیده میگیرند در یک کلام. مسئله این است که خود فرهنگ، جنس مردانه ای دارد و زبان جنس مردانه ای دارد. اما اینکه یک انسان که میتواند مرد یا زن باشد، اعتراض یک انسان دیگر را درک کند یا نه ، بهر حال من فکر میکنم که اگر ما به اصل خودمان برگردیم و بعنوان یک انسان، فارغ از بینش سیاسی ، فارغ از جهان بینی مان، صدای کسی را بشنویم ، اگر قضاوتمان درباره یک انسان و جایگاهش منصفانه باشد نمیتوانیم قضاوت یک انسان دیگر را و یک همنوع دیگر را نادیده بگیریم. اعتراض یک زن ایرانی نمیتواند از اعتراض یک مرد ایرانی خیلی فاصله داشته باشد. در واقع اعتراض مریم همیشه اعتراض من بوده و اعتراض من همیشه اعتراض مریم بوده. من فکر میکنم نگاه ما به حقوق زن باید همانقدر باشد که به حقوق مرد. ما در جامعه امروز ایران محتاج این هستیم که حقوق انسان را مورد بازبینی قرار دهیم....

- با توجه به جامعه ایران، جامعه ای که در آن حکومتی حاکم است که زن بودن و مرد بودن برایش خیلی مهم است و قوانینی که برای این دو اعمال و اجرا میکند از زمین تا آسمان فرق دارد. حرفی در اینکه نگاه ما باید به انسان معطوف باشد و افراد را صرفا بخاطر جنسیت جدا نکنیم ، نیست. اما با توجه به  جوی که در ایران حاکم است، جدا کردن زنان و مردان یک امر بسیار عادی و بسیار پیش پا افتاده است که البته از سوی رژیم به این قوانین تکیه میشود. ما شنیده ایم  که مثلا حتی رژیم بارها موضوع جداسازی اتوبوسهای شهری را برای زنان و مردان مطرح میکند و در این مورد بسیار تمایل نشان میدهد. سوالم از این نقطه نظر بود.

هومن عزیزی:

 بله شما درباره واقعیات عینی صحبت میکنید، درباره چیزی که در جامعه امروز ایران وجود دارد و هیچکس نمیتواند منکر آن باشد. حقیقتی است که میشود با چشم دید و با گوشت و خون لمسش کرد. اما صحبتی که من کردم این است که ما نباید در همان چاله بیافتیم. شاید منظور این است که جهان برای من و مریم و نسل ما به دو قسمت مخالف رژیم و موافق رژیم تقسیم نمیشود. اگر بخواهم عامیانه بگویم ، آنها کسی نیستند که تفکر ما را مشخص کنند. من آنگونه فکر میکنم که دوست دارم و آنطوری که میبینم و مریم آنطوری فکر میکند که میبیند و لمس میکند. گرچه آنها سعی میکنند با همان ایدئولوژی 1300 ، 2000 سال پیش جامعه را به دو قسمت  مرد و زن تقسیم کنند ولی این تقسیم کردن به نظر من کاریست که ما در رابطه با جانوران باید انجام دهیم ، نه برای انسانها.  دقیقا منظور من این بود که من، هومن عزیزی، خط مشی خودم را بر اساس آنچه که آنها به من تحمیل میکنند، خودم را با آن شرایط وفق نمیدهم. کما اینکه در جامعه ما حتی کسانی که وارد حیطه هنر ، حیطه تفکر و حیطه ایدئولوژی نمیشوند هم در نسل ما خیلی خودشان را با این تفکر وفق نمیدهند و زن بودن و مرد بودن، شاید در روزنامه ها ودر رسانه ها بیشتر به چشم میخورد تا در روابط خصوصی. در نسل ما خیلیها هستند که فارغ از جنسیت با هم دوستند، فارغ از جنسیت با هم کار میکنند و فارغ از جنسیت به هم فکر میکنند و با هم فکر میکنند. این است که این یک اعتراض جمعی  است. نه یک اعتراض از سمت جامعه زنها و یا یک اعتراض از سمت جامعه مردها. جنبش فمینیستی در تمام جهان تلاش میکند که فرهنگ مردسالار را به یک فرهنگ انسان سالار و به یک فرهنگ شایسته سالار تغییر بدهد. ولی آنچه که من میگویم ضدیتی با آن مبارزه فمینیستی و آن مبارزه ای که برای حق زن در جهان انجام میشود، ندارد. شاید میشود گفت من خیلی وقتها از مریم در دفاع از حقوق زنها، فمینیست تر و رادیکالتر بوده ام و منظورم دقیقا فقط این بود که گرچه آنها، ما را به دو دسته تقسیم میکنند ولی ما دو دسته نیستیم ، ما یک دسته ایم.

- من در باره " ادبیات زیرزمینی" چیزهایی میدانم و فعالیتهایی را دیده ام. کمی بیشتر برا ی شنوندگان ما در این مورد توضیح دهید.

هومن عزیزی:

 در مورد " ادبیات زیرزمینی" آنچه که میتوانم بگویم این استکه وقتی که سیستمی به این روشنی و مبنا را براین میگذارد که من یک سیستم ایدئولوژیک هستم و من تایین میکنم که چه چیز درست وچه چیز غلط است و خط قرمزهایی بوجود میآورد برای اینکه تفکر و هنر، مجبور است که در این خط قرمزها حرکت کند و در سایه این

 خط قرمزها حرفش را بزند، هرآنکسی که وظیفه خودش میداند که هنر را یا تفکر را ادامه دهد و نمیپذیرد که وارد این خط قرمزها شود، از این خط قرمزها خارج میشود و وقتی میگوییم زیرزمین به این دلیل است که شاید در تمام جهان به یک جور فعالیت مخفی میگویند یک فعالیت زیرزمینی. ادبیات زیرزمینی ، نوعی از هنر و نوعی از ادبیات است که حرکت در حیطه خط قرمز ها را نمیپسندد و ترجیح میدهد همان باشد که هست و خودش را همان نشان دهد که هست و تن به خودسانسوری که نتیجه کناره گرفتن و دررفتن از آن سانسور است، ندهد. در مورد ادبیات زیرزمینی ، میتوانم بگویم که ما از همیشه ، شاید از تمام دوره سلطنت هم اینگونه بوده ، ما همیشه با سانسور مواجه بوده ایم و همیشه دیکتاتوری تصمیم گرفته و مبنا را بر این گذاشته که چه چیز درست و چه چیز غلط و خط قرمز ی مشخص کرده برای تفکر و برای هنر و از همان موقع هم ما همیشه کتابهایی داشته ایم که خارج از این خط قرمزها بوده اند و همیشه هم اتفاقا این کتابها بیشترین خواننده را داشته اند، بیشترین مخاطب را داشته اند. چون سانسور وجهه ایدئولوژی و مذهبی به خودش گرفت و خط قرمزها آنقدر جری تر شدند که تا مرحله اعلام ارتباط ، یعنی مراحلی که خطر جانی برای مولف میرسید، وارد شدند، نسل ما شاید چاره ای جز این ندید که از حیطه فعالیت برای انتشار آثار خارج شود و فقط به نوشتن آثار و تولید آثار پناه ببرد. ادبیات زیرزمینی، ادبیات بسیار جوانی است به لحاظ تشکیل و بلحاظ تولید و میشود گفت که نرسیده به آن معنا که ما فرض کنیم یک ادبیاتی شناخته بشود. ما فقط توانسته ایم اسم ادبیات زیرزمینی را این طرف و آن طرف مطرح کنیم. در واقع ادبیات زیرزمینی پتانسیلی است در جامعه ادبی امروز ایران که هنوز منتشر نشده و هنوز مخاطبان با آن آشنا نیستند. ما شاعران بسیار قدرتمند و بسیار باهوش و بسیار عجیبی داریم که منتقد انسان معاصر و جامعه معاصر جهانی هستند. نامهای داریوش مهبدی، امید بی نیاز، هومن ربیعی،... و خیلیهای دیگر که من  میتوانم نام ببرم که شاعران و نویسندگانی هستند که به چاپ آثارشان در حیطه خط قرمزها به قیمت هرز شدن و به قیمت فراموشی ماندن وبه قیمت گمنام ماندن  تن نمیدهند. ما تلاش میکنیم که اینگونه آثار را معرفی کنیم و سعی میکنیم که از این ببعد برای چاپ و برای انتشارشان تلاش کنیم.

- در این یکسالی که شما در اروپا زندگی میکنید، جامعه هنری خارج از کشور را چگونه دیدید؟ آیا این فعالیتها انعکاسی است ا زخواسته های نسل جوان امروز ایران؟

هومن عزیزی:

 من فکر میکنم به هیچ وجه آنچه که من در این فضا میبینم- هرچند که من فقط فضای سوئد را درک کردم شباهتی با آنچه که ایده آل ما و نسل ما است ندارد و راه دیگری را طی کرده و اینکه مسیر دیگری را در پیش گرفته که شاید خیلی با خواسته های نسل ما و خواسته های نسل جوان امروز ایران، همخوانی ندارد. دلمشغولیهای دیگری دارد و اهداف دیگری را دنبال میکند. از نظر زبانی، از نظر فرم، از نظر تکنیک، از نظر تفکر و ازهر نظر دیگری، بیشتر زبانی دست دوم است و در حیطه ای از تفکر جهانی ، حیطه ای از فلسفه هنر که در جهان امروز مطرح است و خیلی کمتر میشود اعتراض نسل امروز ایران را و تفکر نسل امروز ایران را دید. در مورد انتشا رآثار در اینجا هم باید بگویم ما در اینجا هم خیلی با فضای بازی روبرو نبوده ایم. سانسوری که در ایران در برابر ما اعمال میشد، اینجا وجهه شدیدتر و گاهی وجهه غم انگیزتری دارد. اینجا هر کسی برای خودش خط قرمزهایی دارد. هر کسی بر مبنای تفکر سیاسی و تفکر ایدئولوژیکی خودش همان خط قرمزهایی را که آخوندها در ایران برای ما در ایران طراحی میکنند، اینجا هم ترسیم میکنند و شما برای انتشار آثارت مجبوری نه تنها به یک خط قرمز، که به چندین خط قرمز تن دهی. این باعث شده است که ما تصمیم بگیریم که فعلا تا وقتی که خودمان راسا نتوانیم به انتشار اقدام کنیم، تقریبا کاری نکنیم و تصمیم گرفتیم که فعلا باز هم به تولید و باز بینی و جمع آوری و ادیت آثار اکتفا کنیم.

- آیا ورود اینترنت و ماهواره های (غیر ایرانی) به ایران وسیله ای شد برای جوانان که رژیم نتواند به آرزویش که همانا ساختن نسل انقلابی با معیارهای اسلامی بود، برسد؟ و آیا میشود گفت که این سرکشی جوانان در برابر رژیم و دهن کجی آنان به رژیم در هر موردی ، به دلیل ورود ماهواره و اینترنت به ایران است؟

هومن عزیزی:

سوال شما را میتوانم از دو محور ارزیابی کنم. یکی اینکه آن طرز تلقی از جهان و آن طرز تفکر، یک تفکر تاریخ مصرف گذشته و مال 1300-1500 سال قبل است و اصلا به روز نیست برای کسی که در جهان معاصر زندگی میکند که بخواهد خودش را به آن وفق بدهد از آن منظر به جهان نگاه کند. و دیگر اینکه آن شیوه تبلیغاتی که اتفاقا برگزیده شده برای اینکه این طرز تفکر را به من جوان بقبولاند و آن طرز تفکر را بعنوان طرز تفکری که میشود امروز با آن به جهان نگاه کرد و کارآمد بودن آن طرز تفکر را به من نشان بدهد، کارآیی ندارد. آن شیوه تبلیغاتی به قول مریم یک شیوه کودنانه است. یک حضور شبانه روزی در تلویزیون و ژستهای اخلاقی گرفتن و استفاده از متون مذهبی و قرآنی ، برای اینکه یک جوان براه راست هدایت شود ، در واقع مسئله ایست که فقط در داستان طنز میشود دنبال آن گشت. جوانانی که الآن در ایران حوالی سنین 20 تا 30 سالگی یا شاید حتی کمتر،  زندگی میکنند بدیعی است که کاملا ارتباطشان با مدیای دولتی قطع شده و این همه حضور در اینترنت و اینهمه استقبال از ماهواره میتواند دلیل همین امر باشد. ما فکر نمیکنم در هیچ زبان دیگری به اندازه زبان فارسی وبلاگ نویس و حضور در عرصه اینترنت داشته باشیم. هر کسی در ایران سعی میکند که دیدگاه خودش را این هم یکی دیگر از دلایلی باشد که اثبات وجود آن سانسور باشد-  در اینترنت بروز بدهد، اعلام کند ، حرف بزند و سعی میکند اخبار خودش را از بی بی سی بگیرد تا از منابع خبری ایران. این باعث شده که مثلا شبکه ای مثل بی بی سی که از صد سال پیش پدر یا پدر بزرگ من که میدانست بی بی-سی یعنی چی و چه خط مشی را دنبال میکند ولی جوان امروز ایران بی بی سی را حتی ترجیح میدهد به تلویزیون داخلی خودشان. برای اینکه میداند بی بی سی حتما راست تر است، بی بی سی حتما درست تر میگوید نسبت به آنچه که در ایران به ما میگویند. آنقدر دروغ گفته شده در ایران و آن سیستم ایدئولوژیک- چون یک سیستمی که به اینگونه بسته و ایدئولوژیک خودش را میخواهد حفظ کند، ناچار است که تحلیل نکند و ناچار است که فقط تبلیغ کند و این تبلیغ کردن همان کاریست که در تمام سیستمهای دیکتاتوری همه میکنند. یعنی کاریست که واقعا خیلی سالهاست که دیگر هیچگونه کارآیی ندارد. من دقیقا با نظر شما کاملا موافقم که از زمانی که مدیاها و اینترنت به فضای رسانه های دولتی  ایران را شکستند و به جامعه ایران وارد شدند، از آن لحظه به بعد کارآیی رسانه های ایران واقعا از بین رفت و امروزه دیگر کسی به مدیاهای ایران اعتمادی ندارد. بعد از آن شوکی بود در دوم خرداد و یکسری روزنامه ها آمدند و سعی کردند که نقش رسانه های آزاد را بازی کنند ولی آن شوک هم این روزها دیگر شکسته و فرو ریخته و آن فضایی که قرار بود ایجاد بشود که ما تصور کنیم که یکی دیگر از ارکان دموکراسی که مطبوعات است و نقش نقد دولت را برعهده دارد، لو رفته و بازی کردن آن نقش هم دوره اش به پایان رسیده و دیگر کسی به این رسانه ها اعتماد ندارد.

- شما فکر میکنید واکنش و بی اعتنایی جوانان به رژیم را میشود یک حرکت سیاسی دانست، یا این عمل تنها یک واکنش است؟

هومن عزیزی:

به اعتقاد من این یک سرخوردگی سیاسی است.  من جایی در صحبتهایم گفتم که آنها کسی یا چیزی نیستند که بتوانند طرز تفکر نسل ما را مشخص کنند. در حیطه تفکر این امری بدیهی است. یعنی وقتی من فکر میکنم یا شعر مینویسم و وقتی داستان مینویسم و یک اثر فرهنگی، هنری و ادبی  را تولید میکنم، فکر نمیکنم که آن سیستم چه را میپسندد و به چه فکر میکند و برایم هیچ اهمیتی ندارد. اما در سوالی که شما میکنید بیشتر در حیطه رویارویی واقعی و رویارویی عینی در جامعه است و فکر میکنم این هم تا حدودی اینجا هم میشود همچنین ارزیابی کرد. یعنی جوان هم نسل من ، یک جورایی سرخورده تر از آن است که خیلی با سیستم درگیر شود. علت آن هم این است که وقتی من دانشجو وقتی به  خیابان میریزم و با نیروهای دولتی و با همه درگیر میشوم و اعتراض خودم را اعلام میکنم و اعتراض خودم را به جهان اعلام میکنم، عده ای دیگر به وسط میدان میریزند و این غائله را به نفع خودشان ختم میکنند، بعد به زندان میافتند و یک بازیهای این وسط به وجود میآید و عده ای رهبری این جنبش را بعهده میگیرند که در واقع خودشان جزو این جنبش نیستند. و وقتی که من میبینم همیشه دست آورد اعتراض من به یغما میرود و همیشه ثمره اعتراض من و ثمره مبارزه من را جنبش دوم خرداد یا رهبران دانشجویی که هنوز هم مثلا شاید در زندان باشند میبرند ، من دیگر ترجیح میدهم که خیلی وارد مبارزه نشوم. موضوع این است که اساسی ترین سوال نسل من شاید این باشد که چه چیزی را میخواهی اصلاح کنی؟ اگر واقعا جنبش دانشجویی تلاشش براین است که چیزی را اصلاح کند، من میخواهم بپرسم چه چیزی را؟ حکومتی را که در سه ماه 24هزار روشنفکر را میکشد که قابل اصلاح نیست. من فکر نمیکنم چیزی برای اصلاح در آن ویرانه وجود داشته باشد. آن ویرانه را فقط باید جارو کرد و دوباره ساخت.

مریم هوله:

راجع به این قضیه که هومن اشاره کرد که هر حرکت اعتراضی که هر کس و هر گروهی انجام میدهد طوری زیرکانه به سمت دیگری هدایت میشود ... حدود دو سال پیش در اعتراض به سیاستهای وزارت ارشاد که فکر میکردم حداقل با یک تحصن و یک بست نشستن در دانشگاه تهران که دستگیر شدم و خودم را منتقل کردم به جلوی تئاتر شهر که جای شلوغ تری بود- حداقل مشکلاتی از نویسندگان و شاعران و نشر کتاب و ... و سانسورهایی که وجود دارد حل میکند. انعکاس این قضیه هم خوب بود اما ده- بیست روز اول که من تنهایی این کار را میکردم و تمام بدبختیها و درگیری با پلیس و دستگیریهای روزانه و بیماری که سراغم آمده بود و مدام تشدید میشد، ادامه بدهم تا جایی که رسانه ها به خوبی به این قضیه پرداختند بطوریکه از گوشه و کنار کشور میآمدند ببینند آنجا چه خبر است . من فکر میکردم که اینها بهرحال باید جوابی به اعتراض من بدهند. اما از طریق خود شاعرانی که به من پیوسته بودند پس از پذیرفتن اهداف من، متوجه شدم که این جریان دارد به سمت دیگری هدایت میشود. روزنامه نگارها با بقیه مصاحبه میکردند به غیر از من که این کار را شروع کرده بودم و هدفی داشتم در این جریان و بالای این کار تاوان داده بودم. در این مصاحبه ها  کسانی که من بخاطرشان  اعتراضم را آغاز کرده بودم ، این جریان را به کتاب فروشی صرف و فقر خودشان در واقع تنزل دادند و به این صورت کل آن جریان از هم پاشید و اعتراض من به سانسور تبدیل به اعتراض به فقر شد.

- در 25 سال گذشته رژیم بسیاری از هموطنان ما را بخاطر افکار و ابراز اعتراضشان، به نحوی سر به نیست کرده  و خبر مفقود شدن و پیدا شدن اجسادشان در بیابانهای اطراف شهرهای کشور را ما در خارج کشور شنیده ایم. ماجرای قتلهای معروف زنجیره ای را ما در خارج کشور دنبال کردیم ولی مسلما این گونه اتفاقات ناگوار و ضد انسانی برای افراد ناشناخته دیگر هم افتاده ، که ما حتی با نام آنها هم آشنا نیستیم. آیا شما خودتان درگیر همچنین مسائلی در ایران بوده اید که جانتان در خطر باشد؟

هومن عزیزی:

من فکر میکنم هموطنان من در خارج کشور، قسمت کوتاهی از قتلهای زنجیره ای را لمس کرده اند، خیلی کوتاه. برخی از این نویسندگان که از طیف دوم خرداد هم ارزیابی میشوند، تعداد نویسندگانی را که در طول دوره سردار سازندگی ( رفسنجانی) و دوره بعدی به قتل رسیدند، حدود هشتاد و اندی شمردند. من فکر میکنم آمار این قربانیان خیلی بیشتراز این تعداد باشد. آماری که من و مریم با چشمان خودمان دیدیم و لمس کردیم، شاید 10 15 نفر را در بر میگیرد. آن چهار نفری که کشته شدند را میشود گفت جزو یک اشتباه تاکتیکی بوده چون افرادی را مورد حمله قرار دادند که شناخته شده تر بودند. ولی باز هم افراد شناخته شده تری بودند که کشته شدند و کسی خبر مرگشان را نشنید. صدای مرگ احمد میر علایی را کسی نشنید. صدای مرگ محمود احیایی ، رضا ضیایی  و بسیاری دیگر را کسی نشنید. فکر میکنم این قتلها بیشتر متوجه کسانی بود که در آینده قرار بود صدای مخالفی باشند و این دوستان نویسنده که کشته شدند و صدایی بودند در زمان خودشان، نقطه پایانی شد تقریبا برای این قتلها، یک اشتباه تاکتیکی بود از طرف رژیم. در مورد اینکه چقدر خطر وجود دارد برای فکر کردن در آن سیستم، سیستمی که معتقد است جواب همه پرسشها را داده و هیچ چیزی برای نگاه به جهان باقی نمانده است که مورد سوال قرار بدهی و وظیفه هنرمند این است که در باره جهان تنها سوال کند و تازه به جهان نگاه کند وجهان را بازخوانی کند و جهان را بازنگری کند، این یعنی دشمنی بی نهایت بزرگ با سیستم. سیستم میگوید که من همه چیز را گفتم ، خدا همه چیز را مشخص کرده و تو میگویی که خدا همه چیز را مشخص نکرده و این ابتدای ارتداد است. ابتدای شرک و کفر است. مسلم است کسی که مرتکب شرک میشوند ، مرتد و خونشان مباح است و قتلشان واجب. برای ماهم بسیار اتفاق افتاده و پیش آمده. بارها تهدید به مرگ شدیم. در مصاحبه با خانم بیضایی مطرح کردیم که ما در اصفهان، علنا تهدید به مرگ شدیم، بارها پیش آمده که سخنرانی شعرخوانی ما را در قزوین، در مشهد، در اصفهان و در بسیاری دیگر از دانشگاهها در شهرهای مختلف بر هم زدند و سعی کردند که با تهدید و زد و خورد ما را مرعوب کنند و حتی سعی کردن ما را به جاده بفرستند تا " اتفاقی " برایمان بیافتد، بارها سعی کردن من را با ماشین زیر بگیرند، فرزندم بارها مورد خطر قرار گرفته. این است که برای هرکسی که در ایران سعی میکند کار هنری انجام بدهد یا در زمینه تفکر یا در زمینه هر نوع نگاهی که به بازنگری جهان تلاش کند باید پی خطر مرگ را به تن بمالد....

مریم هوله :

ایران پر است از کانونها و فرهنگسراهای ادبی و هنری و بظاهر مستقل، فقط برای شناسایی وتشخیص کسانی که صاحب تفکر هستند و یا مستعدند و میتوانند خطرناک باشند که یا هدایت بشوند به سمت و سویی که خودشان میخواهند یا اینکه در نطفه خفه بشوند.

- خبرهایی که از ایران به گوش ما میرسد حاکی است که تن فروشی، فحشا و اعتیاد بیداد میکند. به نظر من تکیه( بیش از حد) رژیم به تن فروشی دختران، یک غلو است. دلیل من این است که در جامعه ای که مردمش تحت یک حکومت اسلامی زندگی میکنند، رابطه دختر و پسر غریبه هر چند سالم از دید آن حکومت یک نوع فحشا و فساد اخلاق تلقی میشود. در رابطه با اعتیاد هم به دلیل اینکه روی  آمارهای رژیم هیچوقت نتوانستم حساب کنم، بازهم زیاد جدی اش نمیگیرم، حالا چه دلیل پشت این هدف است نمیدانم ولی احساس میکنم مسائل جامعه ایران به آن شدت و حدتی که رژیم اعلام میکند نیست.

نظر شما چیست؟

هومن عزیزی:

من فکر میکنم که گرچه در اسلام رابطه بین دوجنس خیلی مورد دقت قرار میگیرد و اسلام به شدت رابطه بین غیر دو جنس را غیر قانونی اعلام میکند، رژیم جمهوری اسلامی خیلی با این رابطه مشکلی ندارد. بستگی دارد که مصالح رژیم بر چه مبنایی استوار باشد در آن لحظه و آن زمانی.  در تهران رابطه آزادی بین دخترها و پسرها وجود دارد و رژیم خیلی دیگر فشار نمیآورد. در یک زمانی مثلا 10-15 سال پیش خیلی فشار میآوردند به این نوع رابطه. ولی الآن به جوانان بخاطر این موضوع خیلی  فشار نمیآورند. منتها مسئله اصلی این است که وقتی میگویند فحشا در جامعه ایران خیلی رواج پیدا کرده ( آنچه که شما میگویید درست است. خانواده ها از ترس اینکه مبادا جوانشان اتفاقی گرفتار شود و بلایی سرش بیاید، بخاطر رابطه غیر شرعی طبیعتا فشار مضاعفی به جوانانشان میآورند ) یکی بدلیل این است که امکان ازدواج و امکان رابطه سالم وجود ندارد و وقتی که میخواهید با کسی رابطه برقرار کنید با کلی ترس و لرز باید با کسی دوستی بگیری- کافه های محدودی هستند که شما میتوانید آنجا بنشینید و با هم قهوه ایی بنوشید-  اگر شما را بگیرند ، اگر نگیرند اتفاقی بیافتد یا نیافتد، ولی موضوع این است که سود این فحشا به جیب چه کسی سرازیر شود. در واقع بیشتر مسئله رژیم این است که سود این فحشا ، این زنان تن فروش باید حق الزحمه شان را با دولت تقسیم کنند. این موضوعیست که این روزها رژیم روی آن تاکید میکند. صدور دختران به کشورهای عربی و کشورهای حاشیه خلیج فارس و خانه های عفاف وطرحهایی که رژیم دائما برای جمع آوری زنان تن فروش از سطح شهرها میدهد، اینگونه طرحها کشمکش رژیم است با جامعه بر سر تقسیم آن سود خالص مالی که از فروش تن به دست میآید. اگر شما به مشهد ، قم و شهرهای مذهبی ایران سفر کنید، صیغه کردن  در مراکز مذهبی ( صیغه کردن با زمانهای خیلی کوتاه ) خیلی رواج دارد و این اصلا مسئله ای نیست که رژیم را ناراحت کند. اکثر محضرهای طلاق و ازدواج، صیغه محرمیت و صیغه کوتاه مدت را مینویسند و این برای دولت مسئله روتین است. دولت تنها مسئله ای که دارد این است که زنان تن فروش باید آنچه را که از فروش تنشان و جانشان بدست می آورند سهمی را برای صاحبان قدرت کنار بگذارند و با آنها تقسیم کنند....

مریم هوله:

و یک مسئله  دیگری که من میخواهم به آن اشاره کنم این است که اتفاقا در این دو دهه گذشته که آنهمه سر همین روابط سالم و انسانی  فشار میآوردند، سیاست خیلی زیرکانه ای بود به این جهت که جامعه به چنین فحشا وجامعه بیمار و از نظر جنسی فاسد و از نظر سلامت معتادی تبدیل کند که دغدغه های پایین تنه و دغدغه های گرسنگی روح نگذارد که مسائل سیاسی و اجتماعی برای تک تک آدمهای آن جامعه وجود داشته باشد. من لازم دانستم به این اشاره کنم که این سیاست خیلی زیرکانه و حساب شده تر از آن بوده که ما فکر می کنیم .

هومن عزیزی:

اگر به بازار مد نگاه کنیم در ایران لباسهایی که شاید در اروپا و آمریکا هم جوانان آلامد نمیپوشند، در بوتیکها فروخته میشوند و وجود دارند و هیچ کس هم تلاشی برای متوقف کردن بازارهای مد و طراحان مد و یا ایجاد سد در مقابل اینگونه حرکات نمیکند. به یاد می آورم هفت هشت سالا پیش که اگر کسی همین لباسها را میپوشید دستگیر میشد و شلاق هم میخورد شاید الآن هم اتفاقی اگر کسی را بگیرند همین بلا را بر سرش بیاورند. این یک بازی خیلی کودکانه است برای اینکه من تا زمانی که به فکر این باشم که یک شلوار لی با خط سفید بپوشم یا اینکه بتوانم با دختری ارتباط برقرار کنم واقعا به مسئله دیگری فکر نمیکنم. آمال من به پایین تنه ام تنزل پیدا میکند آمال من تنزل پیدا میکند به اینکه چه شکلی باشم و چه بپوشم و موهایم را چه مدلی بزنم. چون هر چیزی که مخفی است و هرچیزی که ممنوع است عطش من را و عطش انسان را برای دستیابی به آن بیشتر می کند و آن ممنوعه را برای من دوست داشتنی تر، جذاب تر و لذت بخش تر میکند. این یک بازی است برای سرگرم کردن جامعه. آغا محمد خان به فتحعلی شاه قاجار نصیحت میکرد که اگر میخواهی به ملت ایران راحت حکومت کنی سعی کن که همیشه گرسنه و بیسواد باشند. اگر جمهوری اسلامی نمی تواند مردم را بیسواد نگه دارد، گرسنه نگه میدارد و اگر نمی تواند بیسواد نگه دارد، حداقل سعی میکند که نگاهشان را معطوف به مد و معطوف به پایین تنه بکند.

- معضل دیگر جامعه امروز ایران خودکشی در بین جوانان و بویژه بین زنان است که بسیار دردناک میباشد. همین هفته پیش یک پسر 12-13 ساله خودش را حلق آویز کرد و به نظر میآید که جوانترین ایرانی بود که دست به خودکشی زده بود.

هومن عزیزی:

میل به خودکشی شاید از اینجا نشات میگیرد که یک انسان به این میرسد که این جامعه راهی برای زنده بودنش باقی نگذاشته. در جامعه امروز ایران ، اقتصاد، سیستمهای اجتماعی ، سیستمهای سیاسی آنقدرمسدودند و آنقدر آلوده که اجازه نفوذ را به کسی را نمی دهند مگر اینکه به آن سیستم تن دهد و مگر آنکه به آن سیستم آلوده شود. یک دختر شهرستانی که آرزو دارد مثلا یک کاری انجام بدهد، آرزو دارد که نه هنرمند ولی سیاستمدار و یا فعال اجتماعی  یا هر چیز دیگری شود، وقتی که خانواده از یک طرف خط قرمزهای خودشان را اعمال می کنند و سیستم از طرف دیگر خط قرمزهای خودش را اعمال میکند و سیستم یک سیستم حساب شده و تمام عیار نیست یک سیستم ساخته شده از دهها سیستم متداخل است که هر کدام خط قرمزهای خودشان را دارند و هر کسی برای خودش فتواهای مذهبی و فتواهای سیاسی خودش را دارد و شما ناچارید دهها و صدها خط قرمز را رعایت کنید و در این راه تنها چاره ای که برای مثلا یک دختر شهرستانی باقی میماند این است که میتواند به دبیرستان رفته و درس بخواند و نهایتا به دانشگاه برود و بعد هم به علت بیکاری در خانه بماند وازدواج کند و بچه دار شود و پیر بعد هم بمیرد. یعنی برای شما یک خط سیری در زندگیتان مشخص است که خارج از آن نمیتوانید حرکت کنید و خارج شدن از این خط سیر یا فرار کردن است که آمار دختران فراری حرف من را تایید میکند یا خودکشی است. یک انسان وقتی تصمیم میگیرد خودش را از بین ببرد که راهی برای ادامه زندگی خودش نمی بیند و به گمان من در آن سیستم واقعا راهی برای ادامه زندگی نیست.

مریم هوله:

من که از آن جامعه میآیم میدانم که تمام هم نسلهای من و بیشتر از آنها نسل جوانتر از من همه در موقعیت خودکشی قرار دارند و بهانه شان به یک تار مو بند است. من خودم بارها به خاطر خودکشیهای خواهران و برادران کوچکترم به بیمارستان لقمان رفته ام.

 بیمارستان لقمان در تهران خیلی معروف است و همه تاکسیرانها میدانند که باید سریع آدمهای مسموم را به آنجا ببرند یعنی همه راهش را بلدند. من فکر میکنم نود درصد از خانواده ها تجربه به آنجا رفتن را به خاطر بچه هایشان و بویژه دخترانشان دارند. اصلا مد شده. هر شبی که شما بخواهید برای دیدار و یا گزارش تهیه کردن از بیمارستان لقمان جای نفس کشیدن پیدا نمیکنید. در بیمارستان به آن بزرگی که بخاطر همین قضیه هم رشد کرده و بزرگش کردند که جای بیشتری داشته باشد ولی همیشه بیماران را روی زمین خوابانیده اند و بخاطر ازدیاد بیماران  با شیوه های خیلی بدی با آنها رفتار میکنند تا جایی که دکترهای عاصی بیمار را شکنجه میکنند که اینکه قرار است زنده بماند و حالش خیلی وخیم نیست را جوری اذیت کنند که دفعه دیگر از این کارها نکند ولی بسیاری از آنها به زعم دکترها و پرسنل بیمارستان بیماران مکررند. خیلی وضعیت وحشتناکی است که فکر میکنم صحبت درمورد این قضیه کافی باشد.

- من فکر میکنم یکی از پیروزیهایی که رژیم توانسته کسب کند این است که فاصله بسیار زیادی بین نسل قبل و بعد از انقلاب ایجاد کرده. سوال من این است که دید جوانان امروز ایران نسبت به نسل قبل از انقلاب چیست ؟ آیا فکر میکنید این شکافی که به نظر من وجود دارد و بسیار عمیق و بزرگ است را میشود به نحوی پر کرد یا حداقل فاصله را کمتر کرد؟ آیا نقطه اشتراکی بین این دو نسل وجود دارد که بشود روی آن کار کرد؟

هومن عزیزی:

اختلاف بین دو نسل را میتوانم از این منظر ارزیابی کنم که نسل پیش از ما نسل آرمان خواهی است. نسل آرمان خواهی که حکومت سلطنتی را کنار میزند برای اینکه به آرمانهایش برسد ولی همین نسل آرمان خواه دچار نوعی نگاه یک مذهبی هم هست. یعنی نگاه مذهبی با نگاه مرسوم چپ آنروزها تداخل پیدا میکند و ضدیت این مذهب و این ارتجاع با امپریالیسم جهانی ( هر چند ضدیت ظاهری) باعث میشود که همسویی ایجاد شود بین آن آرمان خواهی ، چه آرمان خواهی چپ و چه مذهبی .  و آنچه که امروز اتفاق افتاده نتیجه وصلت این دو نگاه میباشد. اما نسل ما به هیچوجه نسل آرمان خواه نیست. نسل ما یک نسل آرمان گریز است.  نسلی است که چشم اندازی برای آینده ندارد و نیازمند این است که چشم انداز را تعریف کند. نسل ما نیازمند این است که جهان را دوباره ببیند، دوباره تعریف کند و اگر قرار است آرمانی را دنبال کند ، بوجود بیاورد. ما دیگر نمی توانیم با تکیه بر آرمانهای چپ، آرمانهای مذهبی و هر آرمانی که در جهان در غالب کل روایتها میشود ارزیابی کرد حرکت کنیم. نسل ما نسلی است که هرگونه چارچوب و هر گونه خط قرمزی را نفی میکند و این شاید به دلیل فشاریست که در تمام این سالها متحمل شده است و این نتیجه منطقی همان سیستم غلط تبلیغاتی و اتفاقی است که در آن انقلاب افتاد.

- نظرتان در باره اهدای جایزه صلح نوبل به خانم شیرین عبادی چیست؟

هومن عزیزی:

ما خیلی با اهدای جایزه صلح نوبل به خانم عبادی موافق نیستیم و میشود گفت مخالفیم. شاید همه ایرانیان از اهدای این جایزه به خانم عبادی خوشحال شدند و بر این نمیشود خرده گرفت چون وقتی که یکی از بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران هم گل اروپا میشود، همه ایرانیها خوشحال میشوند. نوعی حس ناسیونالیستی در این شادی هست که واقعا نمیشود آن را نادیده گرفت. اما در اینکه خانم عبادی مبارزی باشند که لیاقت جایزه صلح نوبل را داشته باشند، من شک دارم. اول اینکه خانم عبادی به گمان شخص من چنین مبارزی نیستند. مبارزه ایشان مبارزه تمام جانبه در باره آزادی انسان، صلح و برابری و رهایی از هرگونه استبداد و هرآنچه با آزادی انسان مغایر است نیست. گرچه خود جایزه صلح نوبل هم برای شخص من جایزه خوشنامی نیست و نگاه خوبی به آن ندارم چون پیشینه اش این را اثبات میکند. اما در باره اینکه چرا جایزه صلح نوبل به خانم عبادی داده شد، پیشتر باید نگاهی کرد به اینکه چرا اکبر گنجی مرد سال سبزهای اروپا میشود و اکبر گنجی کاندیدای اتحادیه اروپا میشود و جایزه بهترین ناشر سال را به خانم ناشر ایرانی میدهند و جایزه آزادی بیان را به آقای هاشم آغاجری میدهند و چرا همه جوایزی که معطوف به آزادی بیان و صلح و حقوق بشر هست ، همه به ایرانیها اهدا میشود؟ مصادف شدن این جوایز در این سال با پایان دوره فعالیت مجلس اصلاح- طلب و رئیس جمهور اصلاح طلب، آدم را به این شک می اندازد که شاید بازی تازه ای در راه است و شاید اتحادیه اروپا برای پافشاری بر مواضعش در برابر امریکا پس از اتفاقاتی که در خاور میانه افتاده تصمیم گرفته اصلاح طلبها را از این منجلابی که افتاده اند بیرون بکشد. اگر رفرمیستها واصلاح طلبان ایران ذره ای واقعی بودند من و مریم و چه بسا همه ایرانیها لحظه ای شک به خودمان راه نمیدادیم و حتما با آنها همگام میشدیم. اما اینکه مجلس اصلاح طلب ایران، مجلسی است که ضد کارگری ترین قانون تاریخ ایران را تصویب کرده، مجلسی است که حتی یک قدم برای آزادی بیان ، حتی کوچکترین قدم و هیچ امر مثتبتی که به نفع جامعه باشد برنداشته، بدیهی است که من را به شک می اندازد که این مجلس اصلاح طلب خیلی هم اصلاح طلب نباشد. اینروزها رئیس جمهور خاتمی بزک اصلاح طلبی خود را پاک کرده و تصمیم گرفته که بیشتر شبیه محافظه کارها باشد هم به گونه ای آدم را به شک می اندازد که پس از هشت سال ریاست جمهوری شاید دیگر نیازی نیست که ایشان نقش اصلاح طلبانه شان را بازی کنند و شاید باز چون اصلاح طلبها سوختند و دیگر نمیشد مهره ای را از داخل خود سیستم و داخل حکومت علم کرد و دوباره بوقهای تبلیغاتی را به نفعشان چرخاند، جایزه به خانم عبادی تعلق میگیرد. من نمیدانم خانم عبادی قرار است چه کار کنند ولی عکس- العمل ایشان پس از دریافت جایزه در همین چند روز، حرفی که میزند بیانگر این است که خانم عبادی حتی با چند روز پیش از جایزه هم قابل مقایسه نیست.

خانم عبادی وکیلی هستند که در ایران برخی ایشان را سرهمان پرونده خنده دار آقای امیر افشار ابراهیمی میشناسند. ایشان پرونده هایی  را قبول کردند و بعنوان یک وکیل قابل احترام هستند و من شخصا به ایشان احترام میگذارم. کما اینکه ایشان دوست ما هستند و در گذشته هم برای برخی از دوستان ما قدمهای مثبتی برداشته اند وما به ایشان مدیونیم. اما اینکه خانم عبادی ذره ای برای تغییر آن سیستم قدمی برداشته باشند یا اصلا نگاهی در چارچوب قانون حقوق بشری که جهان امروز تعریف میکند داشته باشند من شک دارم. خانم عبادی همان وکیلی هستند که برای پسر 17 ساله ای تقاضای اعدام کردند. اگر پرونده آرین گلشنی را یکبار دیگر بخاطر بیاوریم، خانم عبادی بخاطر اینکه نمیتوانستند برای پدر دختربچه کشته شده آرین گلشنی 8.9 ساله  که زیر شکنجه کشته شده بود-  تقاضای قصاص کنند برای برادر هفده ساله او این کار را میکنند و به این شکل پرونده را میبرند. برای چنین آدمی حتی اگر فرض کنیم که برای یک آدم هفتاد و یکساله تقاضای اعدام میکردند من نمیتوانم وقتی جایزه صلح نوبل را میگیرند برایشان کف بزنم چون من با اعدام مخالفم، من از نفس اعدام حالم بهم میخوره وکسی که برای کس دیگری تقاضای اعدام میکند به نظر من مستحق جایزه صلح نوبل نیست، هر چند جایزه صلح نوبل هم برای من ارزشی ندارد.

مریم هوله :

من هم میخواستم نظرم را راجع به شاید توهماتی که برای منی که در آن جامعه زندگی کرده ام ایجاد شده بگویم. این بازیهایی که اینها باهم میکنند در واقع نقشهایی است که جلوی مردم و ملت برای مردم بازی میکنند. مثلا همین سرکار آمدن آقای خاتمی و آن شعارها یا درگیریهای مجلس با حکومت ، درگیری وزارت اطلاعات با قوه قضاییه و همه  اینها به این خاطر است که مردم توجه و حمایتشان جذب یکی از ارکان آن نظام بشود.

- این گفتگو را با شعرهایی از مریم و هومن به پایان میبریم. با سپاس از شما که با اینکه این صحبتها تداعی خاطرات بدی بودند، تحمل کردید و با ما به گفتگو نشستید.

هومن عزیزی:

ممنون از شما که این فرصت را در اختیار ما گذاشتید که ما هم حرفمان را بزنیم. درست است که این خاطرات دردآورند ولی ما هیچوقت نمیتوانیم لحظه ای این خاطرات را فراموش کنیم. ما با این خاطرات زندگی میکنیم و این خاطرات بنیانهای شخصیت ما و خواست ماست. ما الآن اگر زنده ایم تنها بخاطر این است که اینگونه حرفها را بزنیم.

مریم هوله:

از شما به خاطر اینکه وقت رادیو را در اختیار ما گذاشتید تا حرفهایی را که ما سالها در دل خودمان حمل میکردیم را خالی کنیم تشکر میکنم. شما و دوستان ایرانی را میبوسم.

 

 

مریم هوله، کتاب " باجه نفرین " شعر" نیچه با لباس کردی "

 

 

نه

نه این نگاه کردن نیست

جهان را تمام شده بدان

شهر را از که می انباری

از تندیس فراموشی

یا چشمی که زیر پالتو پنهان کرده ای

برای روز مبادا؟

جهان را تمام شده بدان

دیگر هیچ کتابی را تا آخر نخوان

همه در میانه راه پیاده شده اند

با این نگاهی که حمل میکنی

به تو میخندند

نیچه با لباس کردی لنگ میرقصد

و اسپرانتو از لهجه عجیب محمد خنده اش میگیرد

میخواهم از شهر بگذرم، تو چه فکر میکنی

مسیح در کوچه با دستمال یزدی ایستاده

و به صلیبی که شبیه ریاضی از گردنم آویخته ام

متلک می اندازد

 

نه ، این نگاه کردن نیست

فراموشی ست ... ابتدای ایمان

جهان را تمام شده میدانم

ملخهای درشت نمی گذارند

بیشتر از رکورد بپرم

از شهر بگذرم

انشتین آرواره بزرگی است  که قرارهایم را بهم میزند

با آن صرع مضحک

که مدام دندانهایش را بر خیابان اصلی

چفت میکند

راه بندان نمیگذارد از لباس زیرم پیشتر روم

مرا نیمه عریان پشت ویترین گذاشته اند

ناشیانه به کارگران و دزدان  کور میفروشند

نیچه در لباس کردی

مسیح با دهان لال

و انشتین که در سن و سال زنانگی ام

گیر کرده

و هر روز بوی سرفه های صرع

آینده مهیب را بالا میآورد

نه ، این نگاه کردن نیست

دزد کور جنازه ام نمی گذرد

کارگران در کتابهایم به هم

گره میخورند

جهان را تمام شده بدان

بگذار بگذرم

...

من هیچ کس نیستم

براستی بمب

به چه امیدی بزرگ میشود؟

تمدن

کودکان نحس را از آغاز نفرین کرده است

به درد ابلیس هم نمی خورد

مگر نحوستش به که می گیرد؟!

تمدن

کودکان ناکارش را زیر پر می گیرد

تا جمعیت ناقص الخلقه را

نوابغ خویش بنامد

تیر من به خطا خواهد رفت

نه ، این نگاه کردن نیست

بگذار بگذرم!

 

جهان چه دیوار کوتاهی ست

یا از اینسویش می افتی

یا از آنسو

هیچ فرقی نمی کند

یا زندگی مردگان هستی

یا مرگ زندگان

 

از شهر حرف نزن

و آن سایه های سفیه من!

زنان ، زنای آفرینش اند

مردان، قصاص عقوبت

ببینم بیهوده نیست این جفت بی امکان

هنگامی که نه آفرینش زنده است

 نه عقوبت؟

من به این ساعتها و ثانیه ها بدبینم

اگر مجالی به من دهند

دلم میخواهد زمان باشم

تا چشمانم را گشاد کنم، خوب ببینم

شاید مطمئن شوم برای لحظه ای حتی

وجود داشته ام

نه ، این نگاه کردن نیست

این نقاب ها با ما چه میکنند

این نقاب ها با جنایت محتوم ما چه میکنند

 

ما کودکان معصوم

فاتحانه فکر میکنیم

چیزی از همدیگر دزدیده ایم

وقتی شب پیش

در آغوش یکدیگر خوابیده ایم

ما کودکان معصوم

فاتحانه فکر میکنیم

با قدمهای مرگ

رو به رقمهای فربه تاریخ

پیش رفته ایم

اما همیشه قرن بیست و یکم

برای مان تازگی خواهد داشت

در پشت بام موزه های اجتماعی

با ناموس جهان آنقدر بازی کرده ایم

که شب عادت کرده است خود را

به سوراخهای ریز

و کروموزوم های سیاه اکسیژن

و دانه های تسبیح بفروش

این نقاب ها با ما چه می کنند

این نقاب ها با ما چه میکنند

 

در خیابانها این ما هستیم

 لشکر افیون

 که تا مغز ایده آلیسم

پروتئین های سیاه را تئاتر می کنیم

وُمد میشویم

چگونه انتظار داری سوسیالیسم

به فاجعه معتاد نباشد

و دموکراسی در ازای یک حبه حشیش

زنش را به فاشیسم نفروشد

چطور انتظار داری من

امام زمان نباشم

که برای خودکشی

در خیابان طالبان

با تاپ و شلوارک راه می روم

ما بیماریم

ما پیوسته در قناعت خویش بیماریم

 

از من نخواه با لباسهای عینکی

پشت تریبونهای پلاستیکی شعر بخوانم

حرفهای من بوزینه های نادری هستند

که در قفس فروشگاهی کساد

به مشتریان چنگ میزنند

جیغ میکشند

و فقط زنها و بچه ها از چشمهای من میترسند

بگذار دیوانه بمانم

این نگاه کردن نیست

 

تدبیر اجسام ماهیچه ای

از آلت و مغز فراتر نمی رود

فرزندان زمین به مادرشان کشیده اند

کرات ذره بینی که حول دو قطب خویش

گیج میخورند

که جانوری بودم

چه جانوری بودم من

که شیمی و شعر

دردهایم را می افراشتند

و عقوبتم را با جراحی خدایان زنده میکردم

چه جانوری بودم من

که در نتیجه آزمایشاتم

 سرانجام

انسان به مارمولکی بدل میشد

 

در تمام آن جهان

جز مالیخولیای تئوری

چیزی احاطه ام نکرده بود

و حقیقت بزرگ

در ابتدای هیچ فرمولی جا نمی گرفت

حقیقت انباشته ای از من است

آنگاه

که به جهل اسیر خویش نزدیک میشوم

 

قدمی پیشتر از مغازه های دیسک فروشی

و بقالی های ترشی مغز

فروشگاههای تعاونی وحدت

دهان باز میکنند

و حقیقت

به جهلی میلیارد نفری تجزیه میشود

چه جانوری بودم

چه جانوری بودم من

که عشق

مرا می گریاند

حالا جنازه هستی

اولین تصادف عشق است

و قرن بیست و یکم

هنوز برایم تازگی دارد

آن نقاب ها با من چه کرده اند

آن نقاب ها با من چه کرده اند

نه ، این نگاه کردن نیست

تنها نگاه کردن نیست

جهان را تمام شده بدان

 

ای دور ترین نقاب

این غول دارد مرا رام میکند

چرا عکس مرا تا این اندازه بزرگ بر دیوار زدی ؟

مگر ایمان

تسلیم من نبود!

پوستر تو بر دیوار

با همان هاله نورانی

زیر عکس من

گم شد

شاید فکر نمی کردی روزی

شکل اندامم مرا به یاد سلاحهای گوشتی بیاندازد

و یا پاپیروس

روزی به برگه های  A4 منتهی شود

حالا در گلوی چشم هام گیر کرده ای

نه تو را میبینم

نه عکسم آنقدر با من فاصله دارد

که او را از دیوار تشخیص دهم

جهان را تمام شده بدان

من می میرم

تو در گلویم کرم میزنی

هنگام آفرینش

فکر میکردی

از من و تو

تنها عکس غولی بیگانه

باقی بماند؟

نه ، این نگاه کردن نیست

بگذار دیوانه بمانم

 

زندگی

بچه بازی بزرگی ست

که پستانش را به همه می دهد

بیچاره دختر بچه ی  شیطان

پیش از آنکه بالغ شود

در روسپی خانه ی  ساعتها

زیر مرگ میخوابد

خون او چشمانم را سیاه کرده است

بگذار دیوانه بمانم

این نگاه کردن نیست

جهان را تمام شده بدان

 

هومن عزیزی، کتاب " انضباط قوطی ها " شعر " آنسوی استفراغ " و " عقابها "

 

 

باید قیچی تیزی پیدا کنم

این کشوری را که به نافم بسته اند ...      بند نافم را ببرم

دنبال خودش می کشد      بدجوری        بد جایی

باید حرف بزنم

شلاق بزنم دریا را

کول کنم این کور را     البرز را

تا همانجا که تیر آرش رفته بود

تا همانجا که آتش نفت روشن بود

حرف بزنم

حرف های بدجوری ...

گیر کرده توی قیچی

بلدم ماشه را بچکانم      قطره را ...

تا تب نکند بچه ام

جلو نیاید پول

اسکناس های تیزی       که سرم را می برند

اما بند نافم بدجوری ...

استفاده می کنم از حرف ها

استخاره ....        استخاره ....

نفت تزریق می کنم

اعتیاد بدی ست

تمام که بشود       حمام برای همیشه     سرد می ماند

بو گرفته ام

پستان هایم شیر ندارند

مادرهایم      بد جوری ..

فکر کن این جاده کجا می رود

که دود      تا چند متر آنطرف تر را      نمی تواند ببیند

و استفراغ نفتی ام       همین حرف هایی ست     که نگفتم !

 

عقاب کور بر لبه صخره

سیگار فروش گوشه میدان

لبخند خیس دوست

قرض گرفتن از ابلیس

اجاره سر برج

انتقامی بی پایه

ما بر چهار پایه نشسته ایم

کت ماهوتی کفن

جلیقه سیاست

کراوات بغض

این چلچراغهای گریه

ما طراحان مدیم

شعار میدهیم

جیبهامان پر از بلیط اتوبوس

ما مسافران سر پای ایستگاههای بین مرگیم

عقاب کور بر لبه صخره

سیگار فروش گوشه میدان

باد خاشاک و ته بلیط را

در دشتها و میادین به رژه در می آورد

ما میجنگیم

استادان اسارتیم

دستهامان را در خون هم وضو میگیریم

صبر میکنیم شب شود

شهر را فرو برد 

  -   حمله  !

استمنای ثروت

در حمام مدرنیته

سیم سل سه تار

انتظار چرکین در لوله های تابستان

- مادرت زنگ زده

موزه های بیقواره خمیازه کش

مجلس تمساح ها

سازمان محیط مرگ

آسمان خراشهای شارلاتان

تاکسی مترهای گستاخ

کتابهای مطمئن

ما شاعریم

ما ستاره های آسمان هفتمیم

مجموعه شعرهای ما پر از جنازه است

بوی تعفن دروغهای فانتزی مان

این قبر را به انتظار میکشد

عقاب کور دشت را در خاطره کودکی اش

دوره میکند

در آسمان شهر دور میزند

- سیگار لطفا

جلیقه سیاست   سوراخ     با یک گلوله ناشناس

که انگار با زنی قرار داشته     آویخته از تاریخ

- سیگار لطفا!

کت کفنی که کاردی هنوز در یقه اش گیر کرده است

در موزه دروازه غار       پشت جوانی لات ها

- تاکسی!

یک آدرس عفونی مسلول

یک کوچه سیاه که انگار تا غروب تو ادامه داشته

مغازه پرنده فروشی

کالباس فروشی

آدم فروشی

قیمت            عدد

ارقام نجومی به سمت صفر

رایانه های عجول

آدمهای فربه با موهای ژل زده

ساعات آخر کار اداری

چرکهای برگشته از بکارت

- انگشت بزن !

انگشتهای شکسته

ناخنهای کشیده

شعر بر صلیب

- دندونم را شکستی  ...  تف !

بطریهای آویخته از طناب دار

نور چراغ توی چشم تو

- کدوم حزب ؟

ما فاتحیم

گریه نمی کنیم

 

شهر چاق با چند اندام عفونی

تمساح ها دور میز گرد

سوشیانت در حاشیه میدان

انبر در ناخن حقیقت

سیلی بر صورت غروب

سرسام روزنامه های واردات موز

بوی حروف سربی چاپ

در هوای مصنوعی

ما وارثان هزاره سومیم

ما مثل بی قراری اجدادمان به مرگ فکر میکنیم

ما جاودگان عصر دود و آهنیم

ما عقابهای قرن بیست و یکم هستیم.

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website