Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

محمد زهری ، شاعر رنجهای انسانی

 

( فرهاد عرفانی - مزدک )

................

من از زنگار هر آئینه - بیزارم

که می پوشد،

جلای ِ روشن ِ تصویر ِ معصوم ِ حقیقت را

................

 

تجسم ِ عینی ِ انسان والا بودن ، افتخاری است که نه تنها از خلق و خو و منشی انسانی ریشه می گیرد، که رابطه ای ناگسستنی با تعهدی اندیشمندانه، در مسیر حرکت شکل گیری شخصیتی هنری  (( و در سراسر زندگی )) دارد. شاعر ، تبلور حرکتی انسانی، برای رسیدن به اتوپیائی ست که، نقطهء کانونی آن، بازیابی یک ارزش، و آن تنها ارزش ، هستی ِ شرافتمندانهء بشریتی آزاد، و عدالت فهم است. بر این اساس ، شاعر، با حیات مردم خویش، آمیخته، و آموخته می شود ، آنچنان که، جزء لایتجزای پیکر ِ حسی ِ تاریخ ِ خلاقیت ِ انسان، برای دستیابی به انسانیت، می گردد.

...........................

شما ، یاران ! نمی دانید ،

 چه تب هائی، تن رنجور ما را، آب می کرد

 چه لب هائی، به جای نقش خنده، داغ می شد

 و چه - امیدهائی - در دل غرقابِ خون ، نابود می گردید

 ولی ما ، دیده ایم، اندر نهان ِ دورهء خود :

 سر ِ آزاد مردان را، فراز ِ چوبهء دار.

 

حصار ِ ساکت زندان ،

 که د رخود می فشارد - نغمه های زندگانی را

 و رنجی، کاندرون ِ کورهء خود - می گدازد ،

                                   آهن ِ تن ها

......................

 با مردم بودن ، وجدان خویش را متعهد کردن به مردم، در تمامی شرائطی ست که، امید و رنج و شکیبائی و مبارزه و شادی و اندوه، با لحظه به لحظهء حرکت انسان، پیوند خورده است. اجتماع انسانی، در عصر حاضر، عرصهء پیچیدگی های فوق العاده سیاسی - اجتماعی و فرهنگی و علمی و فن آوری است. پیچیدگیهائی که در بطن ِ آن، نابرابری ، روابط ناسالم ، و نبردِ نا برابر، برای رهائی انسان از استثمار ، به اشکال گوناگون ، در جریان است. شاعر و شعر او، بمثابه جزئی لاینفک از این حرکت ، بازتابی ست از: تمامی مفهوم زندگی و جزئیات تلخ و شیرین آن . ارزش های شاعر، زمانی نمودِ عینی می یابد که آینه بلافصل حقیقت، و در عین حال، روشنگر ِ خلاقانهء رابطهء انسان و محیط پیرامونش باشد.

 

  (( در باغ افتخار،

بوی گلی، که باغ، در آغوش می کشید،

 بی آنکه زنده مانّد، در شیرهء گلاب

 مسموم می شود.

در چشم انتظار،

 در زمهریر ِ برف زمستانی

 دیوار گرم ، سینه کش ِ آفتاب تند،

 معدوم می شود.

 شب ، بی ترانه ای و نشانی

 ناگاه

 بر این خراب ِ خواب،

 بیدار می شود

 سقف ِ سیاه ِ عرش،

     در سایهء سکوت غم،  آوار می شود

خاک صبور - بیمار می شود

 ای مانده تلخ و تنها ، د رباغ افتخار !

 با دست بی زور - با دیدگان کور

 آیا چه خواهی چید ،

         آیا چه خواهی چید ))

درنگ درخویشتن - برای یافتن خویش ، موقعیت ، خواسته ها و آمال و... رنج ِ زیستن ؛ تنگنای همیشهء شاعری  ست که، عشق به زندگی و مردم را، سرلوحهء بودن، و سرفراز بودن، قرار داده است. من ِ او ، همیشه ، من ِ نوعی ست. او، مستحیل در دیگران است... در طبیعت و در هستی ، و هستی ، از با دیگران بودن می یابد. منش ِ او - کالبد - از نگاه عاشقانه یافته است. معشوق ، همهء آن چیزی ست که، ریشه در حقیقت دارد، و حقیقت ، چه یک قطره اشک ، چه یک لبخند ، چه یک فریاد...

 عصیان ، در رگ و پی او جوانه می زند. در احساس او قد می کشد، و در اندیشهء او میوه می دهد. آنگاه ، شعر ، نقشی می شود از نقوش ماندنی زندگی.

 

(( هوای خانه ، سنگین است و- افسرده است

 گلی بی آب - در گلدان - روی میز ، پژمرده است

 صدای بوسه - یا موج طنین خنده ای ، مرده است

 غبار آینه ، پوشیده راه ِ جلوه های پاک را - بر خویشتن

 چراغ سقف ، لرزان است - از تشویش

 ورقهای کتاب ِ نیمه بازی ، منتظر مانده است - دست آشنائی را

 

..............................

 چه آزاری ست - در این لحظه ها و یادها ، بیگانه بودن - با شکیبائی

 چه آزاری ست - تنهائی ))

 

 بی شک ، محمد زهری ، شاعر رنجهای یک ملت، و، شاعر رنجهای انسانی ست. هنرمندی متعهد ، که تعهد- در ضمیر انسانی اوست، نه در ارادهء مصلحت جویانه اش ! شعر او ، همان شعر نیماست، با همان غنای اندیشه . اما او، با تکیه بر تجربهء نیما ، در شکل هنر خود ، گامهائی فراتر نهاده است. او همه چیز ، از اندیشه و احساس و تخیل و تصویر و آهنگ  را، به خدمت گرفته است، تا تصویر گر ِ دردها و چراهای انسان باشد، و در این راه، چه پر شور و بی ادعاست، این بزرگمرد ِ شعر معاصر!

 

.....................................

طلسم پاسداران ِ فسون - هرگز نشد کارا !

 کسی از ما :

 نه پای از راه گردانید ،

 و نه - در راه ِ دشمن - گام زد

  و این برفی که می خندد - به روی بامهاتان

 و این نوشی که می جوشد - درون جامهاتان

گواه ِ ماست - ای یاران !

 گواه ِ پایمردی های ما

گواه ِ عزم ما ، کاز رزمها - جانانه تر شد.

       ::::::::::::::::::::::::::

(( 26/11/1372 ))

(( نیشابور ))

 * تمامی  اشعار، از کتاب (( راهیان شعر امروز )) داریوش شاهین (( 1358 ))، انتخاب شده است

* همهء اشعار از: محمد زهری است.

 

 

 

 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website