خانه ] پدیدآورندگان ] شعر ایران ] شعر جهان ] مقالات ] language ] داستان ] کتاب الکترونیکی ] فیلم و صدا ] ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

6

شهریور

1384  

 

 

 

ارمغان بهداروند

 براي همه دوستي ها : سلمان

 

باد

دلتنگي هاي تو است

كه با درخت و رود مي پيچد و كلمه مي شود .

يک قدم از اين لبخند پاشيده بر  چهره ات کوچکتری

و ابروان گره خورده ات با تو کوک نشده اند

حالا که هنوز از خودم عقب ننشسته ام  

من می گويم تو بنويس...

هر چه باشد من يکی دو پيراهن از تو رنگ پريده ترم .


شعرهای پیشین ارمغان بهداروند در مانیها

 

 

 با احترام به هرمز علي پور و شعرش

 

ما دو تا فقط چشم باز كرديم و گنه كار شديم

سال هزار و سيصد و مرده باد

 

رگهاي بريده را گرد مي گيرم

چه كم داشتي

من كه از هر كه خودت تر بودم

و پيش پاي سر به بياباني ات

دلبرانه گيسو بريده ام .

حساب ، حساب است

چشمان پاشيده بر تخته سياه را پاك كن

و بي اجازه شخصيت هاي قصه ات

با هر كه مي طلبي

سزاوارتر عاشق باش .

- بيا                     -آمدم

- بنشين               - نشستم

- بنويس              - نوشتم             

- بخوان

وحي كه نيامده نمي خوانم

و كسي در مردمكانم هواي گرگم به هوا در سر داشت

  

داشتي كنار رگهاي بريده

خودت را دلداري مي دادي

و چشمان پاشيده بر تخته سياه را

كه من آمدم و                    خواندم :

آغاز سال هزار و سيصد و زنده باد ! 


 

بهتر آن باشد كه سر دلبران

گفته آيد در حديث ديگران

 ....

اين تو بميري از آن تو بميري ها نيست

براي مرد خانه شدن

عجالتاٌ بايد كمي سبيل دست و پا كنم

و با خميازه بگويم : منم ! در را باز كن .

چقدر نقش پدر نقاشي است !

با علامت تعجب / سلام عرض مي شود

با علامت سوال/ خوشوقتم از ديدارتان

فقط مانده ام با چه علامتي شما را سياه كنم .

من خسته ام

و از بس كلمه كم مي آورم

گاهي شعر بر زبانم زنگ مي زند .

عيد نزديك است

و بازار پر از رنگ روسري تو

خيابان هنوز با تو قدم مي زند

و آشنايي ما از زبان ديگران روايت مي شود .

 


 

   حساب حساب است                        براي هرمز علي پور

 

ادامه عصر

معاشقه گربه هاي خانگي

گم شدن در نزديك ترين سلام

و گفتگوي رهگذران

كه رنگي از روز را به خانه مي برند .

چه خيال كرده اي

اين درخت سوخته

چه پرنده هايي را كه پرواز نياموخته!

بنويس به وقت

ما در مرگ خويش شريك بوده ايم

يعني از بهار در راه نوشته ايم و

چشم هايمان را لااقل پاي گلي تشنه

نتكانده ايم .

بنويس از اين شهر شلوغ

كه گاه فريدون آواره

گاه ...

بنويس يك نفس سير از تماشاي هم

به وقت شادي و غم .

 


 

چيزي كم دارد اين علاقه

مثل          مثل

چه بد موقع نقطه چين شدم

روي زبانم بود  ها !

بد جوري باران گرفته ام

و شب كه از من چند پيراهن بيشتر

سر كرده توي نگفته هايم

كه بيا به تماشا

اشتباهي نقش اول اين دوستت دارم

قيچي خورد

و من دارم خودم را جعل مي كنم .

كسي كاري با تو ندارد

دو زانو روي سينه ام نشسته اي

و نااميدي براي پر سيمرغ ات فندك مي چكاند

- الكي مي خندي                 - نخندم ؟

- الكي مي بيني                    - نبينـم ؟

اين صحنه را دوباره مي گيريم

بالا بيار اين صدا را لعنتي !

كج رفته ديوارم

خشت اول را هم كه به گردن نمي گيري

 چه دشوار كودك غبطه

با علائم احتمالي ما در خواب مي رود .

هنوز هم جاي تو در عمق صحنه سفيد

فندك !                    فندك !

چيزي كم               دارم               قيچي مي خورم .

 

2

به همين اندازه كه از مضارع خيابان سر نخورده ايم

خدا را شكر مي كنيم.

خدايا !      خدايا !

لعنت به آفتاب اگر سر به زانوي سايه بگذارد

و ما با چهره هاي شطرنجي همديگر را حدس بزنيم .

اين را هم بگويم كه :

وقتي به موقع نميري

يك حرف ربط پيش از تو راه مي افتد.

 

 

حساب كنيم

هر كدام از ما چند آرزوي تا خورده در جيب دارد ؟

بعد      از روي رفاقت براي هم لالايي بخوانيم!

که دست بر قضا

ما هنوز کودکی هایمان را امضا نکرده ایم

و می توانیم از سرمشق حسرت       جریمه شویم.

برادران !   برادران !

ما شاعران نبش قبر شده

که یک عمر لیلی خود رابه نان ونمک  قسم دادیم

رسیده ایم به جایی که گنجشک زمستان زده .

 

این آخرین مکالمات یک اعدامی است.

  


 

 .....

بلند شو بايست علّي ياري !

نوبت تو است انشاء بخواني

ديوارها دست گرفته اند كه ببينند

چند وجب مي تواني دور خودت چرخ بزني

و چشم هايت را بالا نياوري

عجله كن

براي روي جلد رفتن ديرت مي شود .

 

کارون ... و

كارون زير پل دراز كشيده  صدايش در نمي آيد

اهواز هم كه نقش بر آب است .

كارون نمي تواند كلمه باشد

به خودش ظلم مي كند اگر

همين طوري راه بيفتد توي هر شعر

كارون اصالتاٌ بختياري است .

گوش بريده ام را

نقاشي كرده اند كف دستم

برايش كف كه مي زنم كر مي شوم .

اين بود انشاي من .

 

چقدر از خودت كوتاه تري ورپريده !

نگفتي اين حس و حال را كي در سفره ات

من كه فكر نمي كنم در اين جزيره مسكوني

پر در آورده باشي .

حالا هم كه شده اي كبريت انتزاعي

و روي جلد / زانو زده اي به افتخار خودت

دستت نمي رسد

وگرنه توي گوش خودت هم

 


 شعرهای پیشین ارمغان بهداروند در مانیها

شبي خوش است

همه چيز آمادة فراموشي است.

 

اين جا روز اول جهان

رنگ ها همه غايبند.

يك كلمه كه مي تواند آبي بر آتش باشد    منم.

ستمگر هم صدايي كه با همه وجود

چشمانم را مي چيند.

هواي اين روز را داشته باش تا بعد

تا بعد يعني كسي در سايه ات سر بگذارد و بميرد.

 

كسي كه نيست

تازه همين پرندة قفسي هم

از بال هايش بيرون پريده

و با مختصات باقي مانده

مو نمي زند با سنگ.

يادم نيست كجا شنيدم

ما پاره هاي قصة ننوشته اي هستيم

كه خدا برايش سنگ تمام نگذاشت     قبول داري كه؟

 

چه چيز ها كه به سادگي از ما دريغ شد

و نشد به ميل خويش

آخر اين قصه نقطه بگذاريم.

 

 

2

منم

اين هم دست هايم كه باور كني

گريه گريه اين دروغ

چشم ما را خط زد

و آسان ترين علاقه ها را تشنه سر بريد

نفهميديم پشت درهاي بسته نمي توان زندگي بازي كرد .

هيچكس از شب هاي ماه ننوشته بداهه تر نيست

فقط كمي كه راه بيفتي

پيراهن سفيد ترس برايت تنگ مي شود

و مي تواني به جاي هر چه گرگ

كه در چشم هايت استخوان مي تركاند

زوزه بكشي  .

حالا مي فهمم چرا صمد ، ماهي سياه اش را

با حروف درشت داد زد .

به تو دروغ گفته اند

و از همان جايي كه پنجاه سال بعد تو  هم

درهاي بسته را زير سرت مي گذارند .

تا كي پاي اين سفره

 دست آموز ديوارهاي تحمل

 

منم

اين هم دست هاي سفيدم كه باور كني شنگول جان !                                                 

 

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website