خانه پدیدآورندگان شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

 

محمدحسین بهرامیان

1348- ارسنجان فارس

عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی - واحد استهبان

تالیف

خلاصه ی خوبیها - 1379

حجره های ملکوت -1381

*********

weblog:sarapoem.persianblog.com

 

 

پيشنماز
قبله کمی متمايل به چپ



آمد درست زير شبستان گل نشست
دربين آن جماعت مغرور شب پرست
يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست
اين سومين رديف نمازی خيالی است
گلدسته اذان و من های های های
الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
سبحان من يميت و يحيی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
(
يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)
او فکر می کنيم در اين پرده مانده است
...................................................
سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو
با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست
دل می بری که...حی علی ...های های های
هر جا که هست پرتو روی حبيب هست
بالا بلند!عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله
الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست
سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين
تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است
مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست

***
(
يک پرده باز بين من و او کشيده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

 


غم نان

 

گاري سيب فروش سر ميدان افتاد

مرد از جاذبه در بهت خيابان افتاد

سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي

جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد

بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد

يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد

يا نه مثل همه ي مردم شيدا شايد

گذرش بر حرم شاه شهيدان افتاد

گره مشكل او دست خدا باز نشد

كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد

او كه عاشقتر از آن بود كه دانا باشد

سر و كارش به همين مردم نادان افتاد

غم نان / كاش بداني غم نان يعني چه

يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد

آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد

از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد

*

... و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد

جسدش در حرم شاه شهيدان افتاد

گله آرام ميان شب عريان خوابيد

زخم چون گرگ به جان ني چوپان افتاد:

لا لالا برگ گلم! شاخه ي بيدم لالا

يوسفم دست كدوم گرگ بيابان افتاد

*

برف چون حوله اي آرام وسبكبال و سپيد

گرم روي تن عريان زمستان افتاد

برف باريد كه از مرد نماند چيزي

شاعري باز پي قافيه ي نان افتاد

 


شعرهای پیشین محمدحسین بهرامیان در مانیها

 

 تبر دار ديروز


يک غزل گفته ام مثل يک سيب با رديف بيفتد بیفتد
شايد اين شعر بی مايه باشد شايد اين قافيه بد بیفتد

من ولی امتحان کردم امشب آسمان ريسمان کردم امشب
شايد اين شعر بی مايه روزی دست يک روح مرتد بيفتد

من ولی در پی يک سوالم: اين که پايان اين ماجرا چيست؟
اين که آخر چرا مرگ بايد روی يک خط ممتد بيفتد؟

شعله بايد بر انگيزم ازخويش دار بايد بياويزم از خويش
تا کی آخر در آيينه چشمم بر نگاهی مردد بيفتد

بر لب بام خورشيد بوديم بر لب بام خورشيدآری
بر لب بام خورشيد ناگاه ماه در پايت آمد بيفتد

اشک بر سطر لبخند افتاد خواندم از گونه های تو در باد
سيب يک لحظه يک اتفاق است اتفاقی که بايد بيفتد

اتفاقی شبيه شکستن خلسه ای مثل از خود گسستن
اتفاقی که امروز... فردا... يا نه هر لحظه شايد بيفتد

خيز ودر شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر!
رفته است آن تبر دار ديروز پای بتهای معبد بيفتد

موج بايد برانگيزی از من ماه بايد بياويزی از من
موج يا ماه تا نبض دريا يک دم از جذر و از مد بيفتد

*****
مرگ طنزی فصيح است آری بايد از عمق جان خواند وخنديد
گرچه اين شعر بی مايه باشد گرچه اين قافيه بد بيفتد

 


دوره گرد

آتش ادای رقص مرا در می آورد

ميرقصد ودوباره ادا در می آور

کبريت می زند شب پاييزی مرا

از خش خش نسيم صدا در می آورد

گاهی مرا به شوق به شادی به هر چه سيب

گاهی به ياد خنده ی مادر می آورد

اين تيک تاک سرد که آواز گام اوست

 ما را زبهت ثانيه ها در می آورد

فردا همين قبيله پر های وهوی اشک

 پيش تو چشمهای مرا در می آورد

هر شب کسی دو دست نه دو خواهش عجيب

 از آستين خيس دعا در می آورد

يک لحظه بعد باز همين اشتهای پير

سر از ميان شانه ی ما در می آورد

اين دوره گرد پير که مرگ است نام او

هرجا که شد دلی زعزا در می آورد

يک لقمه نان سير گدا هر کجا که شد

از سفره های نان ونوا در می آورد

مثل سکانس آخر يک ماجرا شبی

سر از پلاک خانه ما در می آورد

 


بلوز

 

 ژان والژان بر ماسه های ساحلی بندر عباس قدم می زند.مليحه از باران های نيامده شعر می خواندوسارا که بوی سيب است.اين سطرها حاصل دو ديدار پانزده دقيقه ای من است با خنده هايی مشرقی

 آفتاب بی دلیل این یکی دو روز !

ای هماره! ای همیشه! ای تو تاهنوز!

 

نا کجای هیچ روز هرکجای هیچ!

هیچگاه هر کجای هر چه هیچ روز!

 

گل پری! پری! بگو چه کرده با دلت

قصه ی پریده رنگ دیو کینه توز؟

 

یا مرا به باغ سبز قصه ات ببر

یا به روی آن قبای صورتی بدوز

 

یک دو روز می شود که لانه کرده است

یک پرنده قشنگ زیر آن بلوز

 

آفتاب من! بگو چه وقت؟ کی؟ کجا ؟

خنده های شرقی تو می کند بروز

 

چشم از این غروب سرد بی رمق بپوش

روی وصله ی قبای هر چه گل بدوز

 

ای که هرچه گل از آتش تو شعله ور!

ای که هرچه لاله ازغم تو داغ سوز!

 

شرجی توام تو ای نگاه قهوه ای

ای هزارو یک شب همیشه تا هنوز

 

شهرزاد من بگو چه کرده با دلت

قصه پریده رنگ دیو کینه توز

 

شرجی توام تو ای فروغ ناگهان

ماضی مضاف هر چه فعل دلفروز!

 

تا کنون گاه گاه تا همیشه تا...

آفتاب بی دلیل این یکی دو روز!

 

ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website