Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

 

 

هفت غزل از

کتایون بهرامی

 1

زيبا ترين,زيباترين,زيبا ترينم

برگرد تا چشمان خيست را نبينم

بگذار تا حرف دلم را گفته باشم!

تا کي لغتها را کنار هم بچينم؟

تا کي ميان بهت خود آواره باشم؟

اما بگويم سخت سرشار از يقينم...

اين دستهاي بي رمق بايد بميرند

من بر تمام تاروپودم هم ظنينم

اين پنجره تا کي براي ديدن است آه...

چيزي اگر مانده بگو تا من ببينم!؟

روي زمين ماندن هميشه کفر محض است

وقتي که من چيزي از اوهام زمينم...

او در زدو عاشق شدو دنيا ورق خورد

من پشت در ماندم,ولي:عاشقترينم....

 

 

2

وشب صداقت گنگي به اسمان مي داد

وهي به ماه وستاره مرا نشان مي داد

وبغض سردو خفيفي که توي حلقم بود

تمام هستي من را تکان تکان مي داد

براي خاطر دردي که بيست سال تمام

ولي مگر به صدایم کمي امان مي داد؟

کسي که بهت نگاهش دروغ بود,اري

وگرنه از شب و سختي نجا تمان مي داد

سه نقطه هاي غزل رو به حادثه مي رفت

و شب صداقت گنگي به اسمان مي داد...

 

  

3

يک گل همينکه برگهايش زنده باشند

احساس پوچي در سرش معنا ندارد

دلبسته خاک است و در بهت نگاهش

اندوه فرداي جدايي جا ندارد

انسان همينکه زنده باشد بايد از خون

يک فصل الوده به فردا را بسازد

با دستهايي بي اراده بي عقيده

حجم حقيري مثل دنيا را بسازد

من زنده ام ودستهايم زنده هستند

اما نمي خواهم در اين دنيا بمانم

مي خواهم اهنگ بلند زندگي را

در لابلاي اتش دوزخ بخوانم

مي خواهم از اين مردمان زنده مرده

راز حقيرزندگاني را بپرسم

مي خواهم از صادق ترين بوفي که ديدم

مردن به سبک انچناني را بپرسم

حتي نمي خواهم پس از مرگم بدانيد

او که دلم را زيرو رو مي کرد ((او)) نيست

وقتي که ادم از سکوت و درد پژمرد

ديگر به شعرالوده و بي ابرو نيست

منظور من از شعر چيز ديگري بود

خط خوردگي هاي صدايم را ببخشيد

لطفا مرا از اين معما پس بگيريد

و به هجوم مطلق دريا ببخشيد.

 

 

 4

دختر نشست خاطره ها را مرور کرد

از لحظه هاي ابي مبهم عبور کرد

هر جا که دست سرد تو بر شانه هاش بود

دست تو را به سادگي از صحنه دور کرد

انقدر روي نعش خود غلتيدو داد زد:

چيزي به ذهن کوچکت ايا خطور کرد؟

مي خواهمت و شانه ها نزديکتر شدند

باران گرفت نم نم وشيطان ظهور کرد

دست من و لبان تو,اجسادو شانه ها

حس غريب و تازه اي زن را مرور کرد....

 

5

سوء استفاده يا, براي تو چه فرق مي کند؟

اتفاق ساده يا,براي تو چه فرق مي کند؟

و زني که بي صدا به نوع مرگ فکر مي کند

روي بطن جاده يا,براي تو چه فرق مي کند؟

تو همينکه توي ذهن خود به درد مي رسي و بعد

اينکه نر به ماده يا,براي تو چه فرق مي کند؟

پس تو فحش مي دهي تمام شب به دختري که به

شعر دل نداده يا...براي تو چه فرق مي کند؟

روي دفتري پر از نشانه ها ولخته هاي خون

شعر تازه زاده يا....؟براي تو چه فرق مي کند؟

 

  

6

حالم از اين شبهاي تکراري گرفته

حتي از اين که دوستم داري گرفته

بغضم همين حالا ميان خاطراتم

ان لحظه که گفتي به من:اري,گرفته

مي خواهم از اين خواب بد بيرون بيايم

چيزي مرا در خواب و بيداري گرفته

قسمت نباشد بر شما ها دختري که

از بي کسي درد خود ازاري گرفته

او خوب مي داند هميشه وهميشه

از دستها تشويق اجباري گرفته

پر مي کشم ارام سمت بي خيالي

حالم از اين ابيات تکراري گرفته...

 

 7

ومن شبيه هميشه به درد مي خندم

به روزهاي بهاري سرد مي خندم

به چشمهاي تو وقتي غريب مي خوانند:

(( به شهر خاطره ها برنگرد)) مي خندم

به پادشاهي اين شعر بي درو پيکر

و فتح قافيه ها بي نبرد مي خندم

بدون اينکه بخواهم به ضجه هاي خودم

و طرح منفعل و گيچ مرد مي خندم

به گونه هاي ترم که هميشه و هرگز

به دستهاي تو عا دت نکرد مي خندم

تو ژست وسوسه انگيزدرد مي گيري

ومن براي هميشه به درد مي خندم.

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website