خانه ] پدیدآورندگان ] شعر ایران ] شعر جهان ] مقالات ] language ] داستان ] کتاب الکترونیکی ] فیلم و صدا ] ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

7

آبان

1384  

        نرگس بابایی

                       دو شعر         

 

مسافر پاییز

 

مرا در پاییز پیاده کرده اند

به ایستگاه می روم

دوباره پاییز است 

باید سوار شوم


 مسیحانه

 

سیلی به صورتم می زند

روی دیگرم را پیش می برم که:

بزن،اینطرف هم هست

و سیلی دیگری به گوشم می زند

.......

آه

ببخشید

مذهب شما چه بود؟

 


شعرهای پیشین نرگس بابایی در مانیها

یارم به کجا رفت؟ 

 

ای سایه که مه بر سر دیوار نشاندی

بر گو که نگارم به کجا رفت ؟

با عشق که پرواز نمود؟

گو به کجا رفت؟

ای سایه که هر جا به کنارم بنشینی

گو تا که بدانم که چه بودست گناهم

گو چیست که مستوجب این رنج و عذابم

گو چیست گناهم ؟

خاموش نشستی به کجا می نگری تو

ای سایه ی خود جوش

ای درد فراموش

گو از که بپرسم

که یار سحرم کوش؟

ای سایه ی مدهوش

این درد چه بودست

که بر جان بنهادند

این مردم نا لایق بیهوش

ای سایه سکوت از چه گزیدی؟

تو راز و نیازم

گریه هایم

نشنیدی؟

ای سایه بگو باز بگو تا که بفهمم

یارم به کجا رفت؟

با عشق که پرواز نمود ؟

سوی  کجا رفت؟

من هر چه که نازید نیازش بنمودم

جان خود دست گرفته

به فدایش بنمودم

گو بهر چه آمد ؟

جان برد

ولیکن به کجا رفت؟

گو ، باز بگو ،

گو که چرا رفت ؟

آه

یارم به کجا رفت ؟

چرا سوی خدا رفت؟

چرا سوی خدا رفت ؟


جرم عاشقی

 

خدایا خسته ام از این زمانه

از این رنج و عذاب ظالمانه

از این جنگ و ستیز و دشمنی ها

که انسان می کند هر دم روانه

 

خدایا خسته ام از این زمانه

که سازش مانده حتی بی ترانه

از این آرامش و صبرو تحمل

که بر هم می خورد با هر بهانه

 

خدایا خسته ام از این زمانه

که هر جا گل شکوفد یا جوانه

به تیغ دشمنی از ریشه برند

مبادا گشته باشد عاشقانه 


شعرهای پیشین نرگس بابایی در مانیها

وصيت نامه

 

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :

 من خوب می شناختمش

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب ،

آن بیقرار عشق ،

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود

  

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

 شب در میان تاریکی ، در نور ماهتاب

هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در برابر آیینه ی زمان

آن دختر سکوت ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود.

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

 جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد

هرگز خیانتی به دستان تو نکرد

هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛

با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد

تا آخرین نفس ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود .

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش

کمی زودتر می آمدی .

اما بگو :

 من خوب می دانم

حتی در آن جهان

آن خفته ی خموش ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته است .

روزی اگر ....

اما ؛ نه ؛

او  ، دگر هرگز  نمی آید . حالا که رفته

..............

تقديم به حميد مصدق


دلم را به باد خواهم داد

تا در میان جنگل

آن را بکارد

و دلم سبز خواهد شد

ریشه خواهد داد

دلم جنگل را تسخیر خواهد کرد .

 

نگاهم به وسعت دریاست

چشم هایم را به دریا خواهم داد

چشم های همیشه بارانی ام

تقدیم تک تک قطره های باران باد .

 

دهان بسته ام را

   صدای شکسته ام را 

 آری  سکوت غم گرفته ام را

به ساحل خواهم بخشید

 او که عمری خاموش زیسسته است

و از غم ها و دردهاش سخن نگفته است

 

احساسم را به آسمان خواهم داد

احساس من آبی است

گاه شفاف و زلال

گاه پر از ابرهای سیاه

 

دست هایم را به کودک یتیم خواهم داد

کودکی که گرمی دستی را بر سرش تجربه نکرده است

تمام گرمای وجودم از آن او باد

 

ذره ای نور هم در تاریکی غنیمت است .


                                 می نشینم

                به تماشای شب

                                         و باد

         دستان خیسش را بر پیشانی ام

     می گذارد                                 

                                      در مه   

                   چقدر ساده می توان  

                  بی دغدغه    

    سر بر سجود کوه نهاد و

  آرام گریه کرد 


 

گفتم :  سلام

آهی کشید و گفت :  صد فسوس

سلام را جوابی دهنده نیست 

 

گفتم :  ستاره  

گفت :  اینجا ستاره نیست

اینجا ز نور و شادی و عشق و صفا تهی است  

 

گفتم که :  گل  

گفتا :خزان زده

انگار هرگز گلی اینجا نرسته است  

 

 گفتم که :  عشق

بر افروخت چهره اش

ناگاه خنده ای زد و

در آن سکوت تلخ

آرام جان سپرد .


 در خیالم طرح مرغی زده ام

طرح مرغی که اسیر قفس است

مرغ عشقی که به خوابش هر شب

رنگ پرواز پرنده زده است

 


اینجا هوا بد است

رگبار و طوفان

از ریشه می کند

حتی درخت پیر و تنومند باغ را

اینجا هوا بد است

این باد لعنتی

برهم زده

آرامش دریای پاک را

اینجا هوا بد است

سرما زده

به دل های گر م ما

خورشید یخ زده

امید رخت بر کشیده از دیار ما

اینجا هوا بد است

اینجا نه جای ماندن و

سکنا گزیدن است

اینجا هوا بد است .


يکنفر در حال گفتن بود

يکنفر در حال خواندن بود

يکنفر بی نور ؛ بی آوا

در سکوتی تلخ تنها بود

يکنفر در حال خواندن بود

صدايش در صدای موج دريا بی اثر می شد

ميان همهمه ؛ در بغض سنگين هوا

روزگارانش به سر می شد

يکنفر در حال خواندن بود

**

يکنفر در حال ديدن بود

يکنفر با چشم های بسته و بی نور

با نگاه خسته و رنجور

يکنفر در حال ديدن بود

ديدگانش همچو ابران بهاری بود

تيره و تاريک می پيمود

در دلش رگبار باران بود

يکنفر در حال ديدن بود

**

يکنفر در حال رفتن بود

يکنفر با کوله بار غصّه و غم ها

نرم نرمک راه می پيمود

يکنفر در حال رفتن بود

در سفر با عشق همره بود ؛ ليکن

در رهش با باد تنها بود

او به دنبال رسيدن بود

يکنفر در حال رفتن بود .

**

يکنفر در حال مردن بود

يکنفر آرام آرام

رو به سوی جان سپردن بود

يکنفر در حال مردن بود

ناتوان و خسته جان

اشک ريزان ؛ بی فغان

همچو کوهی استوار ؛ مثل دريا بيکران

يکنفر در حال مردن بود

**

يکنفر می گفت : بايد رفت

يکنفر شد رهسپار و رفت تا پاييز تنهايی

رفت تا فصلی تماشايی

يکنفر می گفت : بايد رفت

از پی خورشيد بايد رفت

در پی عشق ؛ آزادی ؛ وفا

در شب مهتاب بايد رفت

يکنفر می گفت : بايد رفت

يکنفر می گفت : بايد رفت

آنقدر رفتن که ناپيدا شدن

گم شدن يا ؛ عاقبت پيدا شدن

رفتن و از هستی آکنده شدن

در سفر ؛ تا عشق بی پروا شدن

يکنفر می گفت : بايد رفت

آه ...... آری !

باز بايد رفت

بايد رفت ....... .


تقديم به روح پـــاک مهدی اخوان ثــالـث

قـاصـــــدک !  و

گفته بودم که دگر نيست مرا

انتظار خبری

باز اما تو چنين

پر شتاب ؛ پر غرور

ز چه روی

از برم می گذری ؟؟!!

قـاصـــــدک !

گفته بودم که مرا نيست تمنای کسی

در دلم نيست ــ مهر ــ نيازی ، هوسی .

گفته بودم که دگر من نروم سوی کسی

گفته بودم که به ماتمکده ام

نيست حتی اميدی به حضور مگسی

باز اما تو چرا

بر سر راه منم در گذری ؟؟!!

قـاصـــــدک !

خسته ؛ پريشان و دلم غمگين است .

رو به هر سوی نمودم؛ امّا

هـــيــــچ جا نيست مرا همنفسی

نيست فرياد رسی .

قـاصـــــدک !

پرتو مرگ به روی دل من سنگين است .

سايه جانم بربود

دل تنهای من امّا

از آن چه کسی خواهد بود ؟؟!!

قـاصـــــدک !

حسّ تنهايی و بی ياوريم بيش نمودی رفتی .

گفته بودم که : نــــــيــــــــــــا

گفته بودم : برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تورا منتظرند . ــ ۱ ــ

تو که خود فهميدی

در دل من همه کورند و کرند

باز اما ز چه روی آمده ای ؟؟!!

قـاصـــــدک !

آمدی گفتی هــــيــــــچ ؛ خبری نيست ز کس

گفتی اما چه کنم

باورم نيست ؛ که نيست

هـــــيــــــچ کس را خـــبـــرم .

هـــيـــــچ کس از دلم آگاه نشد .

هـــيــــچ با درد من آشنـا نشد .

هـــيــــچ کس همدم و هم يار نشد .

قـاصـــــدک !

ــ نـور مهــتـــاب حــرامـت نــشــود ـــ؟!

خـــيـز تا صبح دگر باز رسد .

خـــيـز بــال و پر خود را بگــشــا

دل و جانم بستان

پر کش و با خود بر ... .

قـاصـــــدک !

دل من سـخـت اسـيـر است

دل من سـخـت گرفـتـه است

نـيـسـت تــابم که بـبـيـنـم

تو چنين خسته و رنجور شوی

بـال پـر کـش بـه ديــاری ديـگـر

سوی يــاری ديــگـر

نيست اميّد مرا روز وصــالــی ديــگـر .

قـاصـــــدک !

در بـه در کــوچـه ی غـــم !

قـاصـــــدک !

بـی خـــبـــر از رنـــج دلـــم !

قـاصـــــدک !

قـاصـــــدک بـی خـــبــــرم !

زود رد شـــو ز بــــــرم

زود رد شـــو ز بــــــرم ....

 

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website