Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

 

مهشید امیر شاهی

نویسنده ای که نتواند جامعه  اش را نقد کند ، مرده است

متن سخنرانی مهشید امیرشاهی  در کنگره جهانی نویسندگان

 

قبل از شروع صحبت اصلی مایلم از خانم ازنار همسر نخست وزیر اسپانیا صمیمانه قدردانی به عمل آورم چون بانو ازنار در اکتبر گذشته از همراهی شوهرش به جمهوری اسلامی به دلیل سیاست های زن ستیز آن رژیم سر باز زد و در اعتراض به پوشش اسلامی که تشریفات حکومت ملایی بر او تحمیل کرده بود ، اضافه کرد : من قصد ندارم آقای خاتمی را هنگام سفر به اسپانیا وادار سازم که عبا و عمامه را بردارد و به جایش کراوات ببندد ؛ متقابلا اجازه نمی دهم که نه او نه هیچ کس دیگر نحوه ی لباس وشیدن مرا برایم تعیین کند . من به این بانوی بزرگوار به دلیل این اقدام شایسته ادای احترام می کنم و یادآور می شوم که من هم چنین اجازه ای به کسی نمی دهم به همین دلیل محکومم که در تبعید به سر برم . در حقیقت حق انتخاب پوشش فقط یکی از حقوقی ست که رژیم ایران از من سلب کرده است و در نتیجه فقط یکی از دلایلی که مرا به تبعید رانده است . راستش در توصیف حوادثی که در ایران بر ما گذشت امروز درمانده ام . همیشه در چنین مواقعی نویسنده ی محبوبم جیمز تربر را به کمک می طلبم و هرگز هم از نزد او دست خالی باز نمی گردم . عجز امروزم را هم یکی از افسانه های کوتاه این طنزنویس پرتوان امریکایی جبران می کند که نقلش به مراتب بیش از گزارشی پردرد و طولانی درباره ی عملکرد عمال جمهوری اسلامی و پایمال کردن حقوق حیاتی ایرانیان زبان حال ماست . این افسانه داستان خرس هایی ست که آزادی نوین را برای میمون ها به ارمغان آوردند .

میمون ها برای تحمیل آزادی نوین چه چرب زبانی ها که نکردند ! و چه شعارها که سرندادند ! خرس های ساده لوح هرگز در گذشته نشنیده بودند که کسی به آنها بگوید : تا وقتی می توانید به ما تکیه کنید بر ای خودتان نایستید . و یا : ما بار اظهار نظر را از دوش شما برمی داریم تا همگی را از عذاب انتخاب برهانیم . این حرف ها به قدری تازگی داشت که خرس ها را به کلی مجذوب و مرعوب کرد ... تا جاییکه همگی پذیرفتند قلاده به گردن ببندند و قلاده ها را با طنابی به هم متصل کنند و حلقه ای از بینی خرس جلودار بگذرانند و زنجیری به آن حلقه بیاویزند و زنجیر را به کف با کفایت میمون ها بدهند . وقتی این همه انجام شد میمون ها به خرس ها مژده دادند که حالا شما آزادید که هرچه ما می گوییم بکنید و هرچه می گوییم تایید کنید . حالا شما مختارید که هر چه ما می خواهیم بگویید و هرچه می گوییم تکرار کنید . برادران ! ما در این روز شما را از قید آزادی رهانده ایم !

این دقیقا داستان هموطنان من است  تحت قیمومیت ملایی ؛ آخوندان بی هیچ کم و زیادی ما را از قید آزادی رهاندند !

آزادی نوشتن از نخستین روز به قدرت رسیدن ملایان از ما سلب شد . برای آنکه تصویر روشن تری داشته باشید ناگزیرم که از بنیانگزاران رژیم اسلامی آغاز کنم و بعد ماجرا را ت به امروز پی بگیرم . دلیل من برای این کار اینست که اخیرا مدام این ندا به گوش می رسد که در ایران تغییرات اساسی پیش آمده است و اوضاع به مراتب بهتر از پیش است و غیره ... بنابراین تصور می کنم که به توضیحی مفصل تر نیاز باشد . با نظرات خمینی درباره ی آزادی نوشتن آغاز می کنم .  تصادفا یکی از اولین پیام های خمینی پس از به انجام رسیدن انقلابش خطاب به نویسندگان بود : بشکنید قلم هایتان را .  بروید در عوض قرآن و تفسیر بخوانید . در اینجا برای حاضرینی که ممکن است خمینی را نشناسند لازم می بینم اضافه کنم که قصد این مرد از این حرف مطلقا شوخی نبود بلکه قصدش به کرسی نشاندن تک تک کلماتی بود که بر زبان رانده بود .

پس از او یکی از امامان جمعه برای ایرانیان حیرتزده فاش ساخت که : آنچه رمان تا کنون نوشته شده است جز فساد نتیجه ای دربر نداشته است . پس ازین پس اینگونه نوشته ها با سختگیری کامل از نظر اسلامی اخلاقی سیاسی اجتماعی ووو... بررسی می شود و اگر از جمیع جهات اشکالی نداشت اجازه انتشار خواهد گرفت !

وزیر ارشاد وقت شان با این گفته تصویر را کامل تر کرد : اگر اصولا نیاز به رمان باشد بعد از این فقط فقها رمان بنویسند !

آنچه همیشه مرا حتی بیش از این هذیان ها متحیر می کند این است که دولتی داشتن وزارت ارشاد را ، که وظیفه اش چوپانی گله مردم است ، لازم ببیند و طرفه اینکه فرهنگ را هم تیول همین وزارتخانه کند و آن را از مقوله ی مسایل ارشادکردنی به شمار آورد ! برای حاضرین در این جلسه گرچه این مطالب غریب و دور از ذهن است ولی لااقل برای تجسم ایران گویاست .

به هر روی حتی بدون چنین وزارتخانه ای نظرگاه خمینی و اعوان و انصارش در زمینه آزادی به طور اعم و آزادی بیان و اندیشه به طور اخص کمترین ابهامی بر نمی داشت . از فردای پیروزی انقلاب تقریبا تمامی روزنامه های بنام و پرخواننده مصادره گردید و هرکدام به ملایی هبه شد . بسیاری فصلنامه ها وهفته نامه ها توقیف شد و چندی از آنها برای همیشه به محاق تعطیل افتاد . سرنوشت خبرنگاران و نویسندگان از سرنوشت نشریات هم ناگوارتر بود . فقط به عنوان نمونه :  علی دشتی

مولف بیست و سه سال به علت شکنجه ی زندانبانان در سن 97 سالگی درگذشت . سعیدی سیرجانی نویسنده ی شیرین قلم پرخواستار بازداشت شد و بعد به ما گفتند که در زندان بر اثر سکته ی قلبی درگذشت . امیرانی سردبیر نشریه ی خواندنیها به جرم موافقت با رژیم شاه اعدام شد و سعید سلطانپور شاعر لابد به اتهام مخالفت با رژیم شاه به همان سرنوشت دچار شد . پرویز ناتل خانلری از ادیبان کم نظیر ایران به زندان افتاد و مدت کوتاهی پس از آزادی جان سپرد . ذبیح الله صفا بزرگترین مورخ تاریخ ادبیات ایران ناگزیر به ترک وطن شد و در تبعید دور از تحقیقات و منابع تحقیقی و شاگردانش از دنیا رفت . میرعلایی یکی ازمترجمین پرکار را کشتند و به صحنه سازی جسدش را با یک بطری خالی عرق پشت در خانه اش انداختند تا بگویند که از شرب شراب مرده است . ووو... نتیجه اینکه دسته دسته از اهل قلم ایران را ترک گفتند .

اما ساکت کردن ملتی با توسل به زور ، هرند آن زور وحشیانه و بیرحمانه باشد ، ممکن نیست ، به ویژه ملتی چون ملت ایران که دلبستگی اش به ادبیان موروثی پیشینه ای دیرینه دارد . بنابراین تحقق آرزوی خمینی در مورد شکستن قلم نویسندگان با موانع جدی روبرو شد . مهمترین آنها اینکه جامعه ایرانی پیشرفته تر از آن بود که تسلیم فرامین چنین بی مغزی  شود و دلیل عمده ی دیگر ضعف رقت بار رژیم اسلامی ناشی از فقدان یک ایدئولوژی منسجم و ساختار سازمانی کارآمد ، از نوع دیگر رژیم های تام گرا ، چون فاشیسم و کمونیسم ، که مانع از آن می شد که آخوندها بتوانند چنین برنامه ی ابلهانه ای را پیاده کنند .

بنابراین با گذشت زمان میراث خواران خمینی دریافتند که برای پذیرفته شدن در جهان ناگزیرباید از تعالیم رهبر معنوی خویش فاصله بگیرند ( همانگونه که رهنمودهای آن مرحوم در مورد مسائل اقتصادی هم به بوته ی فراموشی افتاد ) . پس جانشینان خمینی کوشیدند که تصویری قابل قبول تر از خود به جهانیان عرضه کنند و تظاهر نمایند که به خلاف آنچه از چنین رژیمی انتظار می رود آنها برای نوشته و نویسنده شاء نی قائلند . به این منظور جواز انتشار چندین نشریه و روزنامه را صادر کردند ، نمایشگاه کتاب راه انداختند و دستی به سرو گوش بعضی قصه نویسان و شاعران کشیدند . البته نیازی به یادآوری نیست که انتشارات و چاپخانه کماکان دربست تحت نظارت دقیق آخوندان یا رسولان مورد اعتماد آنها ماند .

نیت حکومت برای بهتر نمودن خود و به طریقی بسط نوعی ادبیات و هنر اسلامی که نمونه های تهوع آورش را ما هم گاه به گاه در این طرف دنیا می بینیم و به الگوی آشنای رئالیسم سوسیللیستی قواره گرفته است ، با مصرف مقداری از پترودلارهایی که هنوز به حساب خصوصی آخوندان ریخته نشده بود و البته به برکت اغوای تعدادی از قلمزنان و نقاشان و فیلمسازان تا حدی توفیق داشت .

هم استفاده از درآمد نفت و هم آرزوی آخوندان برای یافتن فضایی در جامعه ی ملل آشکارتر از آن است که نیازی به بسط  داشته باشد ، اما همکاری نویسندگان با آخوندها محتاج مختصری

 توضیح است .

همکاری مغلوب شدگان با نیروی مسلط فاتحان در یک جامعه امر تازه و نشناخته ای نیست . می توان رد این پدیده را در کشورهای مختلف و مراحل گوناگون تاریخ مشاهده کرد . در تاریخ معاصر نمونه های این نوع همکاری هنرمندان با رژیم هایی چون هیتلر در آلمان ، فرانکو در اسپانیا ، استالین در شوروی و حکومت ویشی در دوران اشغال نازی ها در فرانسه در تواریخ ثبت است .

متاسفانه ایران در این مورد استثنا نیست . در حکومت شبه ملوک الطوایفی دستپخت لایان در کشور من همه ی کسانی که شخصیتی شکل نیافته یا آرمان هایی متزلزل دارند مداوما در پی اربابی می گردند تا تحت حمایت او به کار امرار معاش بپردازند و احتمالا از نردبان ترقی اجتماعی هم بالا بروند .

جناح بندی در بین آخوندان حاکم بر ایران به مراتب متعددتر از آن دو گروه معتدل و تندروست که بعضی از روزنامه نگاران ساده لوح می کوشند ما را به آن متقاعد و سرگرم کنند . تعداد این دسته بندی ها راه را برای پاره ای از هنرمندان هموار کرده است تا با توسل به این یا آن گروه خدمات مورد نیاز آنان را در مقابل مزد ومزایایی ارئه دهند . نه نحوه ی خدمت همه یکسان است و نه پاداش های دریافتی همسطح . خدمات می تواند از خودسانسوری شروع شود و تا گفتن مجیز رژیم یا لا اقل سرکرده ی یکی از جناح ها پیش برود . پاداش ها از برخورداری یک زندگی بی دردسر تا مزد و مواجب و جایزه و سفر به خارج به عنوان جعبه ی آینه ی تبلیغات رژیم آخوندی درجات دارد . ( برای آنکه به رسالت دسته های ارسالی از جمهوری اسلامی واقف شوید یک نمونه خدمتتان عرض می کنم . در زمان گردهمایی زنان در کنفرانس پکن که خانم ها از اقصی نقاط عالم به چین رفته بودند تا از کمبودها و گرفتاری هاشان بگویند ، گروه فرستاده حکومت ملایی در این نشست شرکت کرد برای اینکه بگوید نه فقط در ایران اسلامی گرفتاری و کمبودی ندارد بلکه برای به خوشبختی رسیدن دیگر زنان دنیا باید مرجع تقلید قرار بگیرد ! )

اینگونه همکاری های فعال با رژیم در انحصار آنهایی که در داخل زندگی می کنند نیست بلکه متاسفانه زندگی ایرانیانی را که در خارجند نیز آلوده است ، به خصوص آن دسته ای  که برای حفظ ارتباط با داخل مملکت و به منظور رفت و آمد های بدون دغدغه به تمام قواعد و قوانین غیرقابل رژیم گردن نهاده اند و گویا این اوضاع را ناهنجار هم نمی بینند . ازهمین رو حق است که میان تبعیدیان واقعی و جهانگردان و مسافران گاه به گاه تفاوت اساسی قائل شد .

به حرف اصلی مان برگردیم .

این وضع و حال باسمه ای و نمایشی ست ، که با زرق و برقی شدن در این سالهای اخیر فقط و فقط برای اهل منبر و عمامه ثمر داشته است . که به عنوان تغییرات عمده و باز شدن جامعه ی ایرانی و رعایت حقوق شهروندان به شما عرضه می شود .

خلاصه این تغییرات و اصلاحات به شرح زیر است :

جانشینی آخوندی اخمو با سیدی خندان

گزینش تعدادی از قلمزنان دستچین شده برای انجام سفرهای کم و بیش آشکار تبلیغاتی

برگزاری نمایشگاه سالانه ی کتاب

درمورد آخری یکی از دوستان نویسنده برایم نوشته بود که از رمان و دیوان شعر و کتاب داستان خبری نیست ولی در یکی از این نمایشگاه ها 1500 عنوان کتاب مذهبی عرضه شد و جزوه ی نماز در تیراژ 50 میلیونی !

به اعتقاد من تنها دولت هایی که به فکر منافع آنی اقتصادی هستند این اوضاع و احوال را به حساب افزون شدن آزادی بیان و اندیشه در ایران می دانند و در عالم چرتکه انداختن چنین محاسبه می کنند که نادیده گرفتن محرومیت ایرانیان از حقوق حقه شان برای به دست آوردن قراردادی پرآب و نان هزینه ی ناچیزی ست .

اما مایی که امروز در اینجا گرد آمده ایم ، مایی که برای آزادی اندیشه و بیان ارزشی والا قائلیم ، مایی که کاملا آگاهیم که هرکجای جهان اینگونه آزادی ها پایمال شود بشریت در کل و جمع از آن آسیب می بینند و زیان ، گمراه و خام این تبلیغات نشویم . ما باید بدانیم و می دانیم که در سرزمین من ، در جاییکه ابعاد اختناق و سانسور از چارچوب ممیزی های دوران تفتیش عقاید قرن شانزدهم اروپا فراتر رفته است ، کلمه ی آزادی از هرچه معناست تهی شده است .

سانسور در ایران امروز اشکال مختلف به خود گرفته است . بعضی عریان و خشن مثل سوزان کتاب خانه ، مقوا کردن کتاب و کشتن نویسنده ، بعضی در لفافه و نرم مثل دادن سوبسید کاغذ و پیش خرید کتاب از خودی ها و شکستن کمر غیرخودی ها با بالا بردن روزافزون بهای کاغذ و چاپ .

 

همچون مسئله همکاری مغلوب و غالب ، موضوع سانسور هم فقط خاص داخل نیست . رژیم ملایی نیک آگاه است که زبده ی صاحب فکران و صاحبان قلم کشور به خارج کوچ کرده است و همیشه می تواند موی دماغی برایش باشد بنابراین مرتبا در صدد پرداختن حق السکوت بع آنهایی ست که اصولا هم کمتر صدا را به اعتراض بلند می کنند . ( پیش پاافتاده ترین رشوه ها در این زمینه چاپ و انتشار نوشتجات این حضرات است در نشریات داخلی . در یک مورد یکی از انشانویسان فلسفه باف به ایران دعوت شد و دستگاه نشری هم هدیه گرفت . ) آنهایی که به هیچ بهایی سکوت پیشه نمی کنند و آزادی خود و دیگران را به هیچ قیمتی نمی فروشند نه فقط اسم و رسم شان را از کتاب های تاریخ ادبیات ایران زدوده اند بلکه هدف زشت ترین و پست ترین تعرضات لفظی و جسمی این رژیم قرار دارند . ( یک کتاب تحقیقی ادبی که در دوران پیش از جمهوری اسلامی 14 بار تجدید چاپ شده بود در این دوران اجازه ی پانزدهمین چاپ را دریافت نکرد چون قطعاتی از داستان های کوتاه یکی از نویسندگان ناسازگار با رژیم در آن نقل شده بود . ارادتمند شما ناهنجارترین دشنام ها را از وزیر ارشاد اخیرا مستعفی تحویل گرفت چون از سلمان رشدی و تسلیمه نسرین دفاع کرده بود . مثال های دیگر با نتایجی بسیار تاثرانگیزتر : فرزانه تاکیدی یکی از بهترین بازیگران سینما و تئاتر ما به خاطر بازی در فیلم بدون دخترم هرگز در محاکمه ای غیابی محکوم به مرگ شد و رضا مظلومان سردبیر نشریه ی ضدمذهبی آزادگان به دست رسولان جمهوری اسلامی ذبح اسلامی گردید .

یکی دیگر ترفندهای رذیلانه ی جمهوری اسلامی که هدفش تبعیدیان ایرانی ست به ناشران خارج از کشور مربوط می شود . رژیم بی اخلاق جمهوری اسلامی کتاب های منتشر شده در خارج از ایران را حتی با آرم مخصوص ناشران تبعیدی تجدید چاپ می کند و با استفاده از اختلاف ارزش پول رایج در ایران و ارز خارجی این کتابهای تجدید چاپ شده را روانه ی بازار کشورهای دیگر می کند و با فروش آنها به بهایی بسیار نازل ضررهایی جبران ناپذیر به ناشران ایرانی خارج از کشور که به هرحال مشکلات فراوان دیگر دارند می زند .

نمونه اس دیگر از سانسورهای ملایان اینکه این آقایان غالبا کوشیده اند و غالبا هم موفق شده اند که مانع از پخش برنامه هایی شوند که فرستنده های رادیویی و تلویزیونی ایرانیان در خارج از مرزهای ایران تهیه می کنند . این کار می دانی م که از نظر فنی بسیار مخارج سنگین بر می دارد ولی برای لطمه زدن به آزادی فکر و نظر و زبان  هیچ هزینه ای از نظر آخوندها گزاف جلوه نمی کند .

ازین ترفندها این حضرات در آستین فراوان دارند .

یکی دیگر را هم خدمتتان عرض کنم . معممین اسلامی ساکن ایران گاه به گاه یکی از نوازندگان یا خوانندگان ایرانی را که بیشترشان در خاک وطن دربندند و حق دادن کنسرت و خواندن در محافل عمومی را ندارند به یکی از ممالک اروپایی یا ایلات امریکایی روانه می کند که با یک تیر چند نشان زده باشد : هم عطش تبعیدیان را برای شنیدن ان موسیقی آشنای ملک شان برای زمانی فروبنشاند و در نتیجه از شدت عصیان درونی شان بکاهد و دیگراینکه ارز حاصل از هنرمندی های این خوانندگان و نوازندگان را که برای ادامه ی حیات رژیم حیاتی ست به داخل بکشد و بالاخره اینکه باز نمایش دهد که هنرمند نوازست .

در اینجا هم مجددا از شما تقاضا دارم که مثل بسیاری افسون این افسانه ی سراپا دروغ نشوید که در این اواخر بازارش گرم است . دار و دسته ی جدید آخوندهای حاکم هیچکدامشان برای ما ایرانی ها جدید نیستند . همه از آغاز در ریختن شالوده ی این رژیم غیرانسانی سهیم بوده اند و در چند سال گذشته در راه تحکیم ولایت فقیه و جایگزینی قوانین بشری با دستورات خشن و مطرود مذهبی کوشیده اند . آنها که مایلند خاتمی را رئیس جمهور مصلح بخوانند مگر بیزاری او را از آزادی و آزادیخواهی در زمان به فغان آمدن دانشجویان ندیدند ؟ کسانی که می خواهند مهاجرانی را مدافع ارباب قلم بدانند قطعا کتاب او را در تایید فتوای سلمان رشدی ندیده اند و از سکوت او وقتی که دو دانشجو به دلیل انتشار داستانی کوتاه در نشریه دانشگاهی متهم به کفرگویی شدند بی خبرند .

تا هنگامی که نویسندگان سرزمین من به هر کلامی در مظان اتهام کفرگویی و بدعتگزاری به سر می برند و با تنبیهات قرون وسطایی سنگسار شدن و نفی بلد شدن و تازیانه خوردن در ملاء عام و زندانی شدن با بزه کاران و جانیان روبرویند ، در ایران آزادی نوشتن عبارتی پوچ و بی معناست .

نویسنده ای که نباید از عشق بگوید محکوم به خودسانسوری ست .

نویسنده ای که باید از الگویی خاص پیروی کند محکوم به سکوت است .

نویسنده ای که ناگزیر به ستایش قلمی از دین و آیین باشد محکوم به دروغگویی ست .

نویسنده ای که مجاز نباشد از جامعه اش انتقاد کند محکوم به مرگ است ؛ مرگ تدریجی ودردناک ، بی حرفی و بی آوایی .

ما برای رسوا کردن این رژیم در میان سیاستمداران و دولتمردان به امثال خانم ازنار نیازمندیم . ما به کمک شما فرهیختگان و دانشمندان که امروز در اینجا حاضرید ، از هر خاک و ملکی که برخاسته اید ، نیازمندیم تا چهره ی واقعی غاصبین آزادیمان را به دنیا بنماییم .

استاندال گفته است : رمان آیینه ای ست که در جاده اصلی زندگی ره می سپارد .

ما نویسندگان ایرانی می خواهیم که این آیینه را صاف و شفاف در امتداد جاده به حرکت درآوریم تا با وفاداری و صداقت و امانت آنچه را بر جامعه ی ایرانی می گذرد بنماییم ؛ همین و بس .

در این راه همراه ما بمانید .

 

- به نقل از گاهنامه ی مکث

 

نویسنده ای که مجاز نباشد از جامعه اش انتقاد کند مجکوم به مرگ است

متن سخنرانی مهشید امیرشاهی  در کنگره جهانی نویسندگان

 

قبل از شروع صحبت اصلی مایلم از خانم ازنار همسر نخست وزیر اسپانیا صمیمانه قدردانی به عمل آورم چون بانو ازنار در اکتبر گذشته از همراهی شوهرش به جمهوری اسلامی به دلیل سیاست های زن ستیز آن رژیم سر باز زد و در اعتراض به پوشش اسلامی که تشریفات حکومت ملایی بر او تحمیل کرده بود ، اضافه کرد : من قصد ندارم آقای خاتمی را هنگام سفر به اسپانیا وادار سازم که عبا و عمامه را بردارد و به جایش کراوات ببندد ؛ متقابلا اجازه نمی دهم که نه او نه هیچ کس دیگر نحوه ی لباس وشیدن مرا برایم تعیین کند . من به این بانوی بزرگوار به دلیل این اقدام شایسته ادای احترام می کنم و یادآور می شوم که من هم چنین اجازه ای به کسی نمی دهم به همین دلیل محکومم که در تبعید به سر برم . در حقیقت حق انتخاب پوشش فقط یکی از حقوقی ست که رژیم ایران از من سلب کرده است و در نتیجه فقط یکی از دلایلی که مرا به تبعید رانده است . راستش در توصیف حوادثی که در ایران بر ما گذشت امروز درمانده ام . همیشه در چنین مواقعی نویسنده ی محبوبم جیمز تربر را به کمک می طلبم و هرگز هم از نزد او دست خالی باز نمی گردم . عجز امروزم را هم یکی از افسانه های کوتاه این طنزنویس پرتوان امریکایی جبران می کند که نقلش به مراتب بیش از گزارشی پردرد و طولانی درباره ی عملکرد عمال جمهوری اسلامی و پایمال کردن حقوق حیاتی ایرانیان زبان حال ماست . این افسانه داستان خرس هایی ست که آزادی نوین را برای میمون ها به ارمغان آوردند .

میمون ها برای تحمیل آزادی نوین چه چرب زبانی ها که نکردند ! و چه شعارها که سرندادند ! خرس های ساده لوح هرگز در گذشته نشنیده بودند که کسی به آنها بگوید : تا وقتی می توانید به ما تکیه کنید بر ای خودتان نایستید . و یا : ما بار اظهار نظر را از دوش شما برمی داریم تا همگی را از عذاب انتخاب برهانیم . این حرف ها به قدری تازگی داشت که خرس ها را به کلی مجذوب و مرعوب کرد ... تا جاییکه همگی پذیرفتند قلاده به گردن ببندند و قلاده ها را با طنابی به هم متصل کنند و حلقه ای از بینی خرس جلودار بگذرانند و زنجیری به آن حلقه بیاویزند و زنجیر را به کف با کفایت میمون ها بدهند . وقتی این همه انجام شد میمون ها به خرس ها مژده دادند که حالا شما آزادید که هرچه ما می گوییم بکنید و هرچه می گوییم تایید کنید . حالا شما مختارید که هر چه ما می خواهیم بگویید و هرچه می گوییم تکرار کنید . برادران ! ما در این روز شما را از قید آزادی رهانده ایم !

این دقیقا داستان هموطنان من است  تحت قیمومیت ملایی ؛ آخوندان بی هیچ کم و زیادی ما را از قید آزادی رهاندند !

آزادی نوشتن از نخستین روز به قدرت رسیدن ملایان از ما سلب شد . برای آنکه تصویر روشن تری داشته باشید ناگزیرم که از بنیانگزاران رژیم اسلامی آغاز کنم و بعد ماجرا را ت به امروز پی بگیرم . دلیل من برای این کار اینست که اخیرا مدام این ندا به گوش می رسد که در ایران تغییرات اساسی پیش آمده است و اوضاع به مراتب بهتر از پیش است و غیره ... بنابراین تصور می کنم که به توضیحی مفصل تر نیاز باشد . با نظرات خمینی درباره ی آزادی نوشتن آغاز می کنم .

تصادفا یکی از اولین پیام های خمینی پس از به انجام رسیدن انقلابش خطاب به نویسندگان بود : بشکنید قلم هایتان را . بروید در عوض قرآن و تفسیر بخوانید . در اینجا برای حاضرینی که ممکن است خمینی را نشناسند لازم می بینم اضافه کنم که قصد این مرد از این حرف مطلقا شوخی نبود بلکه قصدش به کرسی نشاندن تک تک کلماتی بود که بر زبان رانده بود .

پس از او یکی از امامان جمعه برای ایرانیان حیرتزده فاش ساخت که : آنچه رمان تا کنون نوشته شده است جز فساد نتیجه ای دربر نداشته است . پس ازین پس اینگونه نوشته ها با سختگیری کامل از نظر اسلامی اخلاقی سیاسی اجتماعی ووو... بررسی می شود و اگر از جمیع جهات اشکالی نداشت اجازه انتشار خواهد گرفت !

وزیر ارشاد وقت شان با این گفته تصویر را کامل تر کرد : اگر اصولا نیاز به رمان باشد بعد از این فقط فقها رمان بنویسند !

آنچه همیشه مرا حتی بیش از این هذیان ها متحیر می کند این است که دولتی داشتن وزارت ارشاد را ، که وظیفه اش چوپانی گله مردم است ، لازم ببیند و طرفه اینکه فرهنگ را هم تیول همین وزارتخانه کند و آن را از مقوله ی مسایل ارشادکردنی به شمار آورد ! برای حاضرین در این جلسه گرچه این مطالب غریب و دور از ذهن است ولی لااقل برای تجسم ایران گویاست .

به هر روی حتی بدون چنین وزارتخانه ای نظرگاه خمینی و اعوان و انصارش در زمینه آزادی به طور اعم و آزادی بیان و اندیشه به طور اخص کمترین ابهامی بر نمی داشت . از فردای پیروزی انقلاب تقریبا تمامی روزنامه های بنام و پرخواننده مصادره گردید و هرکدام به ملایی هبه شد . بسیاری فصلنامه ها وهفته نامه ها توقیف شد و چندی از آنها برای همیشه به محاق تعطیل افتاد . سرنوشت خبرنگاران و نویسندگان از سرنوشت نشریات هم ناگوارتر بود . فقط به عنوان نمونه :  علی دشتی

مولف بیست و سه سال به علت شکنجه ی زندانبانان در سن 97 سالگی درگذشت . سعیدی سیرجانی نویسنده ی شیرین قلم پرخواستار بازداشت شد و بعد به ما گفتند که در زندان بر اثر سکته ی قلبی درگذشت . امیرانی سردبیر نشریه ی خواندنیها به جرم موافقت با رژیم شاه اعدام شد و سعید سلطانپور شاعر لابد به اتهام مخالفت با رژیم شاه به همان سرنوشت دچار شد . پرویز ناتل خانلری از ادیبان کم نظیر ایران به زندان افتاد و مدت کوتاهی پس از آزادی جان سپرد . ذبیح الله صفا بزرگترین مورخ تاریخ ادبیات ایران ناگزیر به ترک وطن شد و در تبعید دور از تحقیقات و منابع تحقیقی و شاگردانش از دنیا رفت . میرعلایی یکی ازمترجمین پرکار را کشتند و به صحنه سازی جسدش را با یک بطری خالی عرق پشت در خانه اش انداختند تا بگویند که از شرب شراب مرده است . ووو... نتیجه اینکه دسته دسته از اهل قلم ایران را ترک گفتند .

اما ساکت کردن ملتی با توسل به زور ، هرند آن زور وحشیانه و بیرحمانه باشد ، ممکن نیست ، به ویژه ملتی چون ملت ایران که دلبستگی اش به ادبیان موروثی پیشینه ای دیرینه دارد . بنابراین تحقق آرزوی خمینی در مورد شکستن قلم نویسندگان با موانع جدی روبرو شد . مهمترین آنها اینکه جامعه ایرانی پیشرفته تر از آن بود که تسلیم فرامین چنین بی مغزی  شود و دلیل عمده ی دیگر ضعف رقت بار رژیم اسلامی ناشی از فقدان یک ایدئولوژی منسجم و ساختار سازمانی کارآمد ، از نوع دیگر رژیم های تام گرا ، چون فاشیسم و کمونیسم ، که مانع از آن می شد که آخوندها بتوانند چنین برنامه ی ابلهانه ای را پیاده کنند .

بنابراین با گذشت زمان میراث خواران خمینی دریافتند که برای پذیرفته شدن در جهان ناگزیرباید از تعالیم رهبر معنوی خویش فاصله بگیرند ( همانگونه که رهنمودهای آن مرحوم در مورد مسائل اقتصادی هم به بوته ی فراموشی افتاد ) . پس جانشینان خمینی کوشیدند که تصویری قابل قبول تر از خود به جهانیان عرضه کنند و تظاهر نمایند که به خلاف آنچه از چنین رژیمی انتظار می رود آنها برای نوشته و نویسنده شاء نی قائلند . به این منظور جواز انتشار چندین نشریه و روزنامه را صادر کردند ، نمایشگاه کتاب راه انداختند و دستی به سرو گوش بعضی قصه نویسان و شاعران کشیدند . البته نیازی به یادآوری نیست که انتشارات و چاپخانه کماکان دربست تحت نظارت دقیق آخوندان یا رسولان مورد اعتماد آنها ماند .

نیت حکومت برای بهتر نمودن خود و به طریقی بسط نوعی ادبیات و هنر اسلامی که نمونه های تهوع آورش را ما هم گاه به گاه در این طرف دنیا می بینیم و به الگوی آشنای رئالیسم سوسیللیستی قواره گرفته است ، با مصرف مقداری از پترودلارهایی که هنوز به حساب خصوصی آخوندان ریخته نشده بود و البته به برکت اغوای تعدادی از قلمزنان و نقاشان و فیلمسازان تا حدی توفیق داشت .

هم استفاده از درآمد نفت و هم آرزوی آخوندان برای یافتن فضایی در جامعه ی ملل آشکارتر از آن است که نیازی به بسط  داشته باشد ، اما همکاری نویسندگان با آخوندها محتاج مختصری

 توضیح است .

همکاری مغلوب شدگان با نیروی مسلط فاتحان در یک جامعه امر تازه و نشناخته ای نیست . می توان رد این پدیده را در کشورهای مختلف و مراحل گوناگون تاریخ مشاهده کرد . در تاریخ معاصر نمونه های این نوع همکاری هنرمندان با رژیم هایی چون هیتلر در آلمان ، فرانکو در اسپانیا ، استالین در شوروی و حکومت ویشی در دوران اشغال نازی ها در فرانسه در تواریخ ثبت است .

متاسفانه ایران در این مورد استثنا نیست . در حکومت شبه ملوک الطوایفی دستپخت لایان در کشور من همه ی کسانی که شخصیتی شکل نیافته یا آرمان هایی متزلزل دارند مداوما در پی اربابی می گردند تا تحت حمایت او به کار امرار معاش بپردازند و احتمالا از نردبان ترقی اجتماعی هم بالا بروند .

جناح بندی در بین آخوندان حاکم بر ایران به مراتب متعددتر از آن دو گروه معتدل و تندروست که بعضی از روزنامه نگاران ساده لوح می کوشند ما را به آن متقاعد و سرگرم کنند . تعداد این دسته بندی ها راه را برای پاره ای از هنرمندان هموار کرده است تا با توسل به این یا آن گروه خدمات مورد نیاز آنان را در مقابل مزد ومزایایی ارئه دهند . نه نحوه ی خدمت همه یکسان است و نه پاداش های دریافتی همسطح . خدمات می تواند از خودسانسوری شروع شود و تا گفتن مجیز رژیم یا لا اقل سرکرده ی یکی از جناح ها پیش برود . پاداش ها از برخورداری یک زندگی بی دردسر تا مزد و مواجب و جایزه و سفر به خارج به عنوان جعبه ی آینه ی تبلیغات رژیم آخوندی درجات دارد . ( برای آنکه به رسالت دسته های ارسالی از جمهوری اسلامی واقف شوید یک نمونه خدمتتان عرض می کنم . در زمان گردهمایی زنان در کنفرانس پکن که خانم ها از اقصی نقاط عالم به چین رفته بودند تا از کمبودها و گرفتاری هاشان بگویند ، گروه فرستاده حکومت ملایی در این نشست شرکت کرد برای اینکه بگوید نه فقط در ایران اسلامی گرفتاری و کمبودی ندارد بلکه برای به خوشبختی رسیدن دیگر زنان دنیا باید مرجع تقلید قرار بگیرد ! )

اینگونه همکاری های فعال با رژیم در انحصار آنهایی که در داخل زندگی می کنند نیست بلکه متاسفانه زندگی ایرانیانی را که در خارجند نیز آلوده است ، به خصوص آن دسته ای  که برای حفظ ارتباط با داخل مملکت و به منظور رفت و آمد های بدون دغدغه به تمام قواعد و قوانین غیرقابل رژیم گردن نهاده اند و گویا این اوضاع را ناهنجار هم نمی بینند . ازهمین رو حق است که میان تبعیدیان واقعی و جهانگردان و مسافران گاه به گاه تفاوت اساسی قائل شد .

به حرف اصلی مان برگردیم .

این وضع و حال باسمه ای و نمایشی ست ، که با زرق و برقی شدن در این سالهای اخیر فقط و فقط برای اهل منبر و عمامه ثمر داشته است . که به عنوان تغییرات عمده و باز شدن جامعه ی ایرانی و رعایت حقوق شهروندان به شما عرضه می شود .

خلاصه این تغییرات و اصلاحات به شرح زیر است :

جانشینی آخوندی اخمو با سیدی خندان

گزینش تعدادی از قلمزنان دستچین شده برای انجام سفرهای کم و بیش آشکار تبلیغاتی

برگزاری نمایشگاه سالانه ی کتاب

درمورد آخری یکی از دوستان نویسنده برایم نوشته بود که از رمان و دیوان شعر و کتاب داستان خبری نیست ولی در یکی از این نمایشگاه ها 1500 عنوان کتاب مذهبی عرضه شد و جزوه ی نماز در تیراژ 50 میلیونی !

به اعتقاد من تنها دولت هایی که به فکر منافع آنی اقتصادی هستند این اوضاع و احوال را به حساب افزون شدن آزادی بیان و اندیشه در ایران می دانند و در عالم چرتکه انداختن چنین محاسبه می کنند که نادیده گرفتن محرومیت ایرانیان از حقوق حقه شان برای به دست آوردن قراردادی پرآب و نان هزینه ی ناچیزی ست .

اما مایی که امروز در اینجا گرد آمده ایم ، مایی که برای آزادی اندیشه و بیان ارزشی والا قائلیم ، مایی که کاملا آگاهیم که هرکجای جهان اینگونه آزادی ها پایمال شود بشریت در کل و جمع از آن آسیب می بینند و زیان ، گمراه و خام این تبلیغات نشویم . ما باید بدانیم و می دانیم که در سرزمین من ، در جاییکه ابعاد اختناق و سانسور از چارچوب ممیزی های دوران تفتیش عقاید قرن شانزدهم اروپا فراتر رفته است ، کلمه ی آزادی از هرچه معناست تهی شده است .

سانسور در ایران امروز اشکال مختلف به خود گرفته است . بعضی عریان و خشن مثل سوزان کتاب خانه ، مقوا کردن کتاب و کشتن نویسنده ، بعضی در لفافه و نرم مثل دادن سوبسید کاغذ و پیش خرید کتاب از خودی ها و شکستن کمر غیرخودی ها با بالا بردن روزافزون بهای کاغذ و چاپ .

 

همچون مسئله همکاری مغلوب و غالب ، موضوع سانسور هم فقط خاص داخل نیست . رژیم ملایی نیک آگاه است که زبده ی صاحب فکران و صاحبان قلم کشور به خارج کوچ کرده است و همیشه می تواند موی دماغی برایش باشد بنابراین مرتبا در صدد پرداختن حق السکوت بع آنهایی ست که اصولا هم کمتر صدا را به اعتراض بلند می کنند . ( پیش پاافتاده ترین رشوه ها در این زمینه چاپ و انتشار نوشتجات این حضرات است در نشریات داخلی . در یک مورد یکی از انشانویسان فلسفه باف به ایران دعوت شد و دستگاه نشری هم هدیه گرفت . ) آنهایی که به هیچ بهایی سکوت پیشه نمی کنند و آزادی خود و دیگران را به هیچ قیمتی نمی فروشند نه فقط اسم و رسم شان را از کتاب های تاریخ ادبیات ایران زدوده اند بلکه هدف زشت ترین و پست ترین تعرضات لفظی و جسمی این رژیم قرار دارند . ( یک کتاب تحقیقی ادبی که در دوران پیش از جمهوری اسلامی 14 بار تجدید چاپ شده بود در این دوران اجازه ی پانزدهمین چاپ را دریافت نکرد چون قطعاتی از داستان های کوتاه یکی از نویسندگان ناسازگار با رژیم در آن نقل شده بود . ارادتمند شما ناهنجارترین دشنام ها را از وزیر ارشاد اخیرا مستعفی تحویل گرفت چون از سلمان رشدی و تسلیمه نسرین دفاع کرده بود . مثال های دیگر با نتایجی بسیار تاثرانگیزتر : فرزانه تاکیدی یکی از بهترین بازیگران سینما و تئاتر ما به خاطر بازی در فیلم بدون دخترم هرگز در محاکمه ای غیابی محکوم به مرگ شد و رضا مظلومان سردبیر نشریه ی ضدمذهبی آزادگان به دست رسولان جمهوری اسلامی ذبح اسلامی گردید .

یکی دیگر ترفندهای رذیلانه ی جمهوری اسلامی که هدفش تبعیدیان ایرانی ست به ناشران خارج از کشور مربوط می شود . رژیم بی اخلاق جمهوری اسلامی کتاب های منتشر شده در خارج از ایران را حتی با آرم مخصوص ناشران تبعیدی تجدید چاپ می کند و با استفاده از اختلاف ارزش پول رایج در ایران و ارز خارجی این کتابهای تجدید چاپ شده را روانه ی بازار کشورهای دیگر می کند و با فروش آنها به بهایی بسیار نازل ضررهایی جبران ناپذیر به ناشران ایرانی خارج از کشور که به هرحال مشکلات فراوان دیگر دارند می زند .

نمونه اس دیگر از سانسورهای ملایان اینکه این آقایان غالبا کوشیده اند و غالبا هم موفق شده اند که مانع از پخش برنامه هایی شوند که فرستنده های رادیویی و تلویزیونی ایرانیان در خارج از مرزهای ایران تهیه می کنند . این کار می دانی م که از نظر فنی بسیار مخارج سنگین بر می دارد ولی برای لطمه زدن به آزادی فکر و نظر و زبان  هیچ هزینه ای از نظر آخوندها گزاف جلوه نمی کند .

ازین ترفندها این حضرات در آستین فراوان دارند .

یکی دیگر را هم خدمتتان عرض کنم . معممین اسلامی ساکن ایران گاه به گاه یکی از نوازندگان یا خوانندگان ایرانی را که بیشترشان در خاک وطن دربندند و حق دادن کنسرت و خواندن در محافل عمومی را ندارند به یکی از ممالک اروپایی یا ایلات امریکایی روانه می کند که با یک تیر چند نشان زده باشد : هم عطش تبعیدیان را برای شنیدن ان موسیقی آشنای ملک شان برای زمانی فروبنشاند و در نتیجه از شدت عصیان درونی شان بکاهد و دیگراینکه ارز حاصل از هنرمندی های این خوانندگان و نوازندگان را که برای ادامه ی حیات رژیم حیاتی ست به داخل بکشد و بالاخره اینکه باز نمایش دهد که هنرمند نوازست .

در اینجا هم مجددا از شما تقاضا دارم که مثل بسیاری افسون این افسانه ی سراپا دروغ نشوید که در این اواخر بازارش گرم است . دار و دسته ی جدید آخوندهای حاکم هیچکدامشان برای ما ایرانی ها جدید نیستند . همه از آغاز در ریختن شالوده ی این رژیم غیرانسانی سهیم بوده اند و در چند سال گذشته در راه تحکیم ولایت فقیه و جایگزینی قوانین بشری با دستورات خشن و مطرود مذهبی کوشیده اند . آنها که مایلند خاتمی را رئیس جمهور مصلح بخوانند مگر بیزاری او را از آزادی و آزادیخواهی در زمان به فغان آمدن دانشجویان ندیدند ؟ کسانی که می خواهند مهاجرانی را مدافع ارباب قلم بدانند قطعا کتاب او را در تایید فتوای سلمان رشدی ندیده اند و از سکوت او وقتی که دو دانشجو به دلیل انتشار داستانی کوتاه در نشریه دانشگاهی متهم به کفرگویی شدند بی خبرند .

تا هنگامی که نویسندگان سرزمین من به هر کلامی در مظان اتهام کفرگویی و بدعتگزاری به سر می برند و با تنبیهات قرون وسطایی سنگسار شدن و نفی بلد شدن و تازیانه خوردن در ملاء عام و زندانی شدن با بزه کاران و جانیان روبرویند ، در ایران آزادی نوشتن عبارتی پوچ و بی معناست .

نویسنده ای که نباید از عشق بگوید محکوم به خودسانسوری ست .

نویسنده ای که باید از الگویی خاص پیروی کند محکوم به سکوت است .

نویسنده ای که ناگزیر به ستایش قلمی از دین و آیین باشد محکوم به دروغگویی ست .

نویسنده ای که مجاز نباشد از جامعه اش انتقاد کند محکوم به مرگ است ؛ مرگ تدریجی ودردناک ، بی حرفی و بی آوایی .

ما برای رسوا کردن این رژیم در میان سیاستمداران و دولتمردان به امثال خانم ازنار نیازمندیم . ما به کمک شما فرهیختگان و دانشمندان که امروز در اینجا حاضرید ، از هر خاک و ملکی که برخاسته اید ، نیازمندیم تا چهره ی واقعی غاصبین آزادیمان را به دنیا بنماییم .

استاندال گفته است : رمان آیینه ای ست که در جاده اصلی زندگی ره می سپارد .

ما نویسندگان ایرانی می خواهیم که این آیینه را صاف و شفاف در امتداد جاده به حرکت درآوریم تا با وفاداری و صداقت و امانت آنچه را بر جامعه ی ایرانی می گذرد بنماییم ؛ همین و بس .

در این راه همراه ما بمانید .

 

- به نقل از گاهنامه ی مکث

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website