Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

   به نام خدا

    ( واو؛ اوست )

  نگاهي به رمان : نويسنده نمي ميرد ؛ ادا در مي آورد

نوشته ي حسن فر هنگي 1349

نشر : ورجاوند 1382 

فرهاد اكبرزاده

بياييد با اين سئوال به اتاقي وارد شويم كه درآن نويسنده دست زير چانه زده وبين كلماتي كه او را باز مي تابنند به دنبال سئواليست كه بايد در آن به مرگ و هستي خويش پاسخ دهد. سئوالي به پيچيدگي من كيستم؟ يا به سادگي تصوير سئوال من چيست ؟ به سادگي ي  سادگي و پيچيدگي هاي باز گويي خود در خود؛ تاريكي در تاريكي . به راستي نويسنده چه مي نويسد ؟ اين همه اصرار براي برقراري  رابطه ؛ اين همه تقابل در چيست؟ اصراري كه مي خواهد دي ان اي داوينچي را از تابلو موناليزا بيرون كشيده واين همه را به يك واقعيت آزمايشگاهي تبديل كند از كدام عدم تعادل ناشي شده ؟ اصراري كه براي خوانش نهايي يك اثر هنري يا يك متن اتفاقي به دنبال ايجاد يك رابطه ارگانيك يا غير ارگانيك است . نويسنده جز در متن خود در كجا مي تواند با پاسخي درمورد هستي ومرگ خود ؛ اراده و خواست خود برخورد كند.؟ در اين ميان به آنچه مي توان گفت يا آنچه در غايب حضور و خواست او شكل مي گيرد بر مي خورد و در نهايت تنها كلمه اي كه مي توان به آن اشاره كرد همان  برخورد  است. البته مي توانيد براي اين كلمه  مترادف هايي از قبيل: تفاوت ؛ تمايز؛ مغايرت ؛ دگر بودگي ؛ دگرديسي و ديگرهاي ِ ديگر را نيز  در نظر بگيريد . برخوردي  اتفاقي كه نويسنده از آن هراسان است و به مخاطبانش تقديم مي كند.(براي اينكه خودم را نجات بدهم آن را به شما تقديم ميكنم ) هراس از چه ؟ بر خورد چه با چه؟ (كوزه و زوزه و بازي و نازي و خنده و رنده و زيره و شيره و كوزه و نوره و پارو و جارو  و  سنبه و دنبه و قنديل و منديل ) نويسنده با كلمات و كلمات با نويسنده چه مي كنند؟ تاريخ خطي  روايتها ترتيب و توالي چيدن آنها چه محدوديت و آگاهي از آغازيدن و انجاميدن به وجود مي آورد ؟ زنجيري كه كلمات و نويسنده را به خاطر مناسبت هاي دروني خود( در اينجا مناسبت هايه آوايي) به بند مي كشد ؛ بعد از خنده چه مي شود؟ ناپلئون قبل از بازي قرار گرفته يا بين نازي و واترلوپ ؟ در اين جا نويسنده با گردشي ظريف طوري در توالي كلمات  سر مي خورد كه به هيچ وجه نمي توانبا صراحت گفت كه در كجاي اين دايره قرار گرفته است و با اين كار توهمي مبني بر اينكه  اين كلماتند كه سر نوشت خود را تعيين مي كنند ؛ نه اراده و خواستي پدرانه را به متن تزريق مي كند . كوزه اول است يا وسط ؟ پدر است يا عمو؟ لكاته است يا فخروالنساء ؟  و چرا نمي توان از يك جاي رودخانه دو بار آب خورد؟ * راوي يا نويسنده معتاد به تخمه است .اين موضوع چه اهميتي دارد. مي تواند عينكي باشد يا بين ريش هاي انبوه پنهان شود. آنيما باشد يا آنيموس؛ آپلون باشد يا ديونيزوس . موضوع اصلي برخورد است. برخوردي كه از جنس تخمه و دندان است رابطه ايست بين عادت و شخصيت ؛ روانشناسي و آگاهي ؛ مالكيت و آزادي ؛شك و...    .

 و (واو) يك رابطه پنهان را به وجود مي آورد . (واو) بين است . واو پيوند دهنده. (واو)  لغزاننده. (واو) به عنوان نويسنده عنصر ي غايب است . (واو) محل برخورد است. (واو) حامل است . (واو) آغشته است. (واو) اوست. ( حالا حل كن؛ يه  نفركه با قلم  آمده كه به همه ي آنهايي كه اوستا گفته يه چيزي اضافه كنه ويه چيزي كم ) نويسنده از ناممكن بودن نوشتار به مثابه خلق كردن آگاه است و به جانشيني چنان نگاه مي كند كه محكوم پاي دار به در ورودي و حكم تخفيف مجازات .در اين ميان بر سر او چه خواهد آمد ؟ اين نكته  شايد تنها كليد  اين ماجرا باشد. كليدي چنان در خود تنيده كه به قفلي مهيب مي ماند. كليدي كه راز خود را در خويش پنهان مي كند. من ِ نويسنده مي ترسد ؛ مي داند كه پدر و مادر و همسر و فرزند همگي خود اوست و (او) همان كلمه است از آغاز و ابتدا .  بحث بر سر اين هما نيست . اين هماني من با الكساندر؛ من با اولدوز ؛ من با اهريمن ؛ من با اهورا و در اين ميان نويسنده مي ميرد چون (واو) است چون اوست كه بين من و تو غائب است. بيا يد دوباره به زنجير اول برگرديم .(كوزه و زوزه و بازي و نازي و خنده و رنده و شيره و كوزه و پارو و جارو و سنبه و  دمبه و قنديل و منديل) چه اتفاقي افتاد؟ نوره كجا رفت ؟ چه شد؟ بله ؛(واو) نويسنده بود كه با تو در يك توطئه او را به قتل رساند ودر اين ميان من‌ ِ (نويسنده) به تو نقل مكان كرد حالا چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ ...  نويسنده با تمام شخصيت هايش همزاد پنداري مي كند. با آنها سفر مي كند با آنها مشورت مي كند و گاهي برايشان پاپوش مي سازد و خون الكساندر را به رگان ديگري مي دواند (به همين خاطر خودم را كنار كشيدم. به خاطر همين او را كشتيم و بعد ديديم خون از سرو صورتش راه افتاد و قاطي خون سياه شد .خون نبود ؛ خون بود ) من ِ او در لحظه لقاح نطفهء خويش حاضر است . به همان راحتي كه با تخمه خوردن كريم را به دنيا ميا ورد ؛ الكساندر را مي كشد و دريا را عاشق سرباز مي كند .(نطفه ام موهاي بلندي داشت و خود شيرين بود . از همان ابتدا فهميدم كه دختر هستم. وقتي اسپرم شتاب زده به تخمك رسيد و ادغام شدند .فهميدم كه دختر هستم از بس بسته شدن نطفه ام را ديده بودم ؛ سريع مي فهميدم كه اين بار دخترم يا پسر اين بار دختر بودم )  آگاهي باعث تمام اين ترسهاست . همان آگاهي كه از توالي و برخورد با روايتها (كلمات) به وجود آمده بود .نويسنده در حال مرگ است. خون واقعيت را به رگان الدوز دوانده و خود را در نقش شاعر به نمايش فريبنده اي مي گذارد .بله (خون نبود؛ خون بود )* واقعيت را گاهي زير چادر و گاهي پشت دكمه هاي پيرهني با يقه بسته حمل مي كند .

در بعضي قسمت ها تصوير به جاي توصيفات آمده كه خود مي تواند نقطه هجو آميزي از موقعيت هاي ارجاعي زبان و در نهايت واقع نگاري (رئاليسمي) باشد . نمي خواهم از چند فرمي ؛چند فونتي با در نظر گرفتن تصاوير به عنوان يك فونت ديگر به نتيجه اي دلخواه برسم و مثلا بگويم كه او دچار چند شخصيتي شده و نمي تواند خود را از تخيل(متن) خود باز شناسد  (واو) در همه جا  غايب است. قسمتي از روزنامه ؛ عكس ايستگاهي در زير زمين و در خون خود غلتيده بر زمين مرديست . اوست .فكر مي كند . بايد با چيزي بر خورد كرده و موقعيت خود را بازيابد . تذكر: در اين حالت اسكيزوفرني ها  حركات مشابهي دارند .آنها با كساني كه ديگران نمي بينند شان حرف مي زنند غذا مي خورند و زندگي مي كنند. و آينه (زبان به عنوان محل برخورد(واو)) نقش جالبي در اين ميان بازي مي كند . اينان دچار وضعيت استحاله در تخيلند در حال بخار شدن و اضمحلال ضمير من ند . ساعتها به تصوير خود در آينه نگاه مي كنند ؛ به خود زخم مي زنند و با جهان برخورد مي كنند .چرا؟ آنها بين واقعيت و خيال پل زده اند و در مركز آن زندگي مي كنند وجود (حضور) خود را با درد حس مكنند و زبان آنها را در چنان بهم آميخته كه (قند وشرابو آب همگي لهجه شدند در اين بي خوابي)*. البته درست نيست كه بعد از اين توضيحات به نام نويسنده كه تقريبا در تمام صفحات حضور دارد و يا عكس چند وضعيتي اول كتاب اشاره شود .شايد احساس درد از همزاد پنداري خويش با خويش خود را مي نماياند و هم دردي با ديگران همزاد پنداري بين خويش و ديگريست پس اين همه فيلم ترسناك از چه نيرويي براي ترساندن ما استفاده مي كنند؟ آيا اين انتقال حسي از يك تطبيق الگويي (غياس به نفسي ) ناشي نمي شود ؟ پس بياييد دوباره به اين سطور نگاهي بياندازيم .اين بار با در نظر گرفتن اين نكته كه او من است و من او (جسد من را كفن پيچيدند و گذاشتن داخل سردخانه و به حفره مغزم پنبه چپاندن كه خون روي كفن سفيد جاري نشود و رنگش بر نگردد كه برگشت .قرمز اما كم كم سياه شد و زماني كه نبش قبر كردند از كفن سفيد هيچ خبري نبود .يا رو گفت الك بياوريد دويدند و الك آوردن خاك خاك را از قبر بر مي داشتن و مي ريختن روي الك و الك مي كردند يك استخوان كوچك پيدا مي كردن و بعد مي زدند زير گريه و مي گفتن اين مهره هشتم كمرش است و باز خاك مي ريختن و الك مي كردند تا اينكه بعد از دو ساعت تونستن استخون هاي بدنم را روي زمين بچينن فقط فك پايينم پيدا نشده بود كجا گم و گور شده بود چيدن روي كفن وبا سليقه كفن پيچ كردن و از سه جا : از سرم ؛ از پاهايم و ميانه ام پاهايم را بستن و يكي گفت اندازه يك نوزاد هم نيست و باز گريه كردن و من بلند شدم رفتم خانه.) آيا تجربه درون متني مي تواند تجربه زيست شده قلمداد شود؟ ميدان تجربه ها تا چه حدي مي تواند گسترده باشد ؟ و سئوال اصلي ؛ آيا زندگي در دنياي متن مي تواند ما را دچار اسكيزوفرني كند؟ آيا مي توان با يك داستان سرما خوردگي به وجود آورد؟ فلج هيستيريك چطور؟

 

تعداد علامت هاي سئوال72 عدد است

* جمله اي از هراكليتوس فيلسوف يوناني در مورد رابطه حركت وزمان

* اشاره اي به مثال ژان بودريار در مورد نظام وانموده ها و حقيقت

* شعر پاريس در رنو علي عبدالرضايي

 

این مقاله پیش ازین با نام مستعار پیمان اکبرزاده در شرق چاپ شده

 

 

   

 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website