خانه ] پدیدآورندگان ] شعر ایران ] شعر جهان ] مقالات ] language ] داستان ] کتاب الکترونیکی ] فیلم و صدا ] ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com
 

 saeidpoetry@yahoo.com

 

 

سعید احمدزاده اردبیلی

در دستِ دیگرم

 

 

اگر استخوانم از تاریکی معلوم نباشد

تو شاید ناگهان تصمیم بگیری که تصمیم بگیری تا لحظه ای

دیگرتر از صدایی ناگهان

سرم را از پنجره بیرون کنی با صورتِ تراشیده

و قبلِ زدن به کفِ دستم کف بزنی

با چشم های خیره به فنجانِ دیگری در دستِ دیگرم

که عرقِ نشسته بر پیشانی ات در شیرش ریخته بود

حتا یک بار به عمد

هورتِ نه چندان بلندی از آن کشید

ولی گرهِ روسری اش شُل نشد

چون راحتش به کسانِ اندکی قبل تر از همان نزدیکی ها نمانده بود

فقط خودش اگر آن جا بود

رو به روی جای قبلی ات می نشست حتمن

پنهان از کنارِ این چاقو

 


شعرهای پیشین سعید احمدزاده اردبیلی

محرمانه 

 

اول شخص کسی جز من نیست

اما باید اسمش محرمانه بماند

و جای خود را سَرِ خاکِ نابوکوف تعیین کند

چون با دخولِ اسپرماتوزوئید به درونِ اوول

می توانم یک حرف را به تو بزنم

یا حتا بپرسم دیگر چه چیزی را اصلن به یاد نمی آوری

پس در کمتر از نیم ساعت

از جایی که هستی تکان نخور

تلفن زیرِ شنود است

و من واقعن متأسفم که این مسئله را در چنین موقعیتی مطرح می کنم

چرخشِ دائمِ زمین به دورِ خورشید مربوط به تصادف هایِ رانندگی ست

اما به دلیلِ نوزده بار سؤقصد به جانِ یاسر عرفات وَ کشته شدنِ صد وُ بیست وُ سه نفر

وَ مجروح شدنِ یک نفر در فلسطینِ اشغالی از اولین تلفنِ عمومی شهادت می دهم که من دارم

با خودم کلنجار می روم

که به تو زنگ بزنم یا

صبر کنم ساعت هفت وُ ده دقیقه ی بعد از ظهر بشود

حالا خواهش می کنم به سؤالِ اولم جواب بدهید

چون حتا اگر شما را قبلن دیده بودم

باز هم سؤالم نمی تواند راجع به خودم باشد

بله دقیقن 

 


مرد زيرِ چتر می‌زند

 

 

 او را که در من است به خانه می‌برم

به نقش‌های دراماتيک تبديل می‌شويم

و ميزانسن‌های يک عشق ابدی توی هم تکان می‌خورد

اما اين‌بار چيزی از جانب شما در جريان است

يعنی کسی پيدا می‌شود و بازوی زن را می‌گيرد

اما اين وحدت وحدتی ثابت نيست

عصبی از جلوی پنجره دور می‌شوم

اين اتفاق در تاريکی شکل می‌گيرد

چون مرد در آن شرايط بايد به جای من حرف می‌زد

اصلن باران از آن روزی شروع شد که همه رفتند

و به گونه‌ای چنين است که با چنين کلماتی خواهش می‌کنم بایستيد

صورتش را نمی‌بينم

مثل موهای دختری که سوار تاب است

زير و رو می‌شوم

بر‌می‌گردم

گريه‌ می‌کنم؟

می‌کنم

زن دستش را می‌کشد

می‌دود

مرد زيرِ چتر می‌زند

 


 

 

برای بر می آید از من

 

یا به اندازه ی او شکل می داد

که ناگهان به دویدن کرد

حالا باید آن شب در جایی با چیزی

مثل برخورد کرده باشیم

یا حتا آن شب دیگر نه

که فقط سرد شده بود

پس برای اطمینان از حرفی به لبخندی

گاهی می شد تصمیم هم گرفت

یا از میان موهایش می خواهد دست هایش را به جایی آویخته کند

تا حلقه ای به این ممکن نیست چگونه از خواب بپرد

مثل حرارت جنبیدن در انتهای تنش از

یعنی این به آن یا مسیری که بارها رفته بود

یا تو از من بر می آید در حالی که

انگار کمی هم عصبی بود کسی

بعد به رو به رو نگاه کنی از انتهای خیابان به کسی با

یک استکان چای فقط

چه قدر تا انفجار باقی مانده یا

از میزی آن سوی صدا بریزد از اتاق

که از او با اتاق

و یا از او به زبان نیامدم من

من از تو تنها در ذهن خودم بودم

من از تو یا حرفی از او به لبخند

زدم بر عکس رو به رویت کسی

دیگر نشسته بود

یا دوباره به حالت اول برگشت

به لحظه ای که شد به طناب از آویختن

چون دوباره راه می افتم

یا حضور خودم را به عنوان کسی از من

وقتی هنوز مطمئن نیست

در حالی که برای بر می آید از من 


 یا به اندازه ی او شکل می داد

که ناگهان به دویدن کرد

حالا باید آن شب در جایی با چیزی

مثل برخورد کرده باشیم

یا حتا آن شب دیگر نه

که فقط سرد شده بود

پس برای اطمینان از حرفی به لبخندی

گاهی می شد تصمیم هم گرفت

یا از میان موهایش می خواهد دست هایش را به جایی آویخته کند

تا حلقه ای به این ممکن نیست چگونه از خواب بپرد

مثل حرارت جنبیدن در انتهای تنش از

یعنی این به آن یا مسیری که بارها رفته بود

یا تو از من بر می آید در حالی که

انگار کمی هم عصبی بود کسی

بعد به رو به رو نگاه کنی از انتهای خیابان به کسی با

یک استکان چای فقط

چه قدر تا انفجار باقی مانده یا

از میزی آن سوی صدا بریزد از اتاق

که از او با اتاق

و یا از او به زبان نیامدم من

من از تو تنها در ذهن خودم بودم

من از تو یا حرفی از او به لبخند

زدم بر عکس رو به رویت کسی

دیگر نشسته بود

یا دوباره به حالت اول برگشت

به لحظه ای که شد به طناب از آویختن

چون دوباره راه می افتم

یا حضور خودم را به عنوان کسی از من

وقتی هنوز مطمئن نیست

در حالی که برای بر می آید از من 


تمام ترس‌هايی که به هم راه دارند

 

 

هنوز دست‌هايش زير چانه‌اش بود

مثل نگاه کردن به چيزی که چگونه به آن نگريسته می‌شود

يا

مثل نگاه کردن به چيزی که چگونه به آن نگريسته می‌شود

دست‌هايش زير چانه‌اش بود

هنوز اما ديگر ادامه نمی‌يابد

تا زمانی که به سوی گذشته و آينده منجر می‌شود

يعنی تمام ترس‌هايی که به سهولت اتفاق می‌افتند

طوری به هم راه دارند

که اين در تمام اين گوناگونی

قبلن با صدای بلند به واقعيتی وحشتناک مختلف شده باشد

چنان چه پيش‌تر ردی داشته باشد از سکوت

حالا لبخند ( او ) به تدريج محو می‌شود

پس در اين‌جا اظطراب به اصل واقعه مربوط می‌شود

وگرنه شکل يک جنازه در ايام موناليزا

به جايی که از آن رفته می‌شود يا نمی‌شود

چنان که بوده است مطرح می‌شود

و به واقعه‌ای اشاره می‌کند

که خودش را به همراه دارد


شعرهای پیشین سعید احمدزاده اردبیلی

حتا همین الان

 

اما

آقای مقتول خیلی زود تر از این ها مرحوم شده بود

و باز هم

 ولی لبخند نزد

به دلایلی که هیچ وقت معلوم نشد

که اولن هنوز ثابت نشده

البته این چیزی را عوض نمی کند

از این که توی چشم های خودم حتا

که گفت : " شما؟... من را یادتان می آید؟ "

و حالا ... بله و حالا :

حالا می خواستم چه کار کنم؟

حتمن که نباید سه شنبه باشد مثلن یکشنبه

یک شنبه ی بارانی

لطفن این جا را امضا کنید

این که واقعی ست یا

ترجیح می دهم این طور باشد

موهای لکاته بوی سیب می دهد

در اتفاقی که همه چیز به هم خورد : آآآخ خ خ...

و هیچ کس به یاد نمی آورد حتا

دقیقن بر عکس تو

همه چیز تغییر کرده است ( ؟ )

 


هر جا که همه چیز فراموش می شود

 

 

دستی که با چاقو بالا می رود

تازه داشت به این نتیجه می رسید که از لحاظ

رابطه اش با لذت بردن

علنن با کسی شوخی ندارد

مثلن زنی که بی مقدمه اصل موضوع را توی دهانش بلند- تر می کرد

به شکلی انتزاعی دست اش در مایعی غلیظ فرو رفت

و پیش از آن که برای همیشه جلوی بغض اش را بگیرد

سردردش هم خوب شده بود

چه رسد به این که تلفن هم کرده بود

پس برای عقب انداختن لحظه ی نهایی

ساعت ها زیر باران قدم زد

چون قرار بو هر چه سریع تر ...

- حالا خواهش می کنم ... بنشین !

دوباره سعی می کنم ماجرا را تحریف کنم

مخصوصن هر جا که همه چیز فراموش می شود

یعنی وقتی صدای آژیر از دور می آید

فاصله ی راوی از روایت در حال اتفاق افتادن است

به خاطر این که رعایت اصل ماجرا

هیچ ربطی به زندگی ی خصوصی ی شما ندارد

اما نمود به ما بود خاصی ارائه می دهد

و اگر سلطان قلبم تو بودی تو بودی پرسش نابود را در نیچه می توانید دنبال کنید

چنان چه اگر نفس راحتی می کشید

تمام تلاش اش را به کار می برد تا به فکر خیانت نیفتد

ویرگول ،

من با او خیلی دوست بودم


سلمان رشدی و مساله ی وحی مُنزل

 

 به دلیل سبیل های رضا خان در شهریور بیست

 باید از این جا آغاز می شد

 دقیقن مثل صدای مهیبی که خودش را منحل اعلام می کند

 و این که اتفاقی نیفتاده باشد

 مثل آرمان خواهی در عکس های عمدن سیاه و سفید وحی منزل است

 تا هر گونه رابطه ی احتمالی توی پرانتز

 از ادامه ی این ماجرا مهیج تر جلوه دهد

 یعنی اگر سلمان رشدی در عراق کشته می شد

 همه ی شخصیت های تاریخی و مذهبی روال طبیعی ی ایران را

 شبیه یک شوخی ی احمقانه از سر می گرفتند

 و این قصه دائمن تکرار می شود

 تا در نظر داشته باشیم که حتمن چیزی سرگرم کننده از چیزی تکان دهنده

 تعریف کنیم

 وگرنه آن عده از اتباع ذکور افغانستان که هنوز زنان ایرانی را نکشته اند

 تصمیم به مداخله می گیرند

 تا اگر زنی بعد از ناپدید شدن فاسق اش نتوانست جلوی آینه بنشیند

 جلوی آینه جیغ بکشد اگر تیغ بکشد

 بعد جایی برود که بشود قضیه را مثلن مرموزتر نشان داد

 سپس من به عنوان تاکیدی که بیان می شود

 از جنبه های هر شب به جانب تخت می رفت از میان شیشه های خالی ی ودکا

 و رگ گردن اش را به شیشه های پنجره تکیه می داد

 یا از این بی مقدمه تر می رفت وسط خیابان کودتا کند

 اما تو دیگر خوابت نمی برد

 و دزدکی به هم تبدیل می شویم


من به شخصه با آیدین ضیایی و ناگهان ترس مشترک  

 

 

برای همین است که راه حل قابل قبولی وجود ندارد

تا این که از یک رسوایی ی تاریخی را در شرایطی تراژیک شروع کرده ایم

این اجرای آخر است

و حال آن که خواب شما را می دیدم

مثل بی انتهایی روی خودش خم شد

گفت که حوصله اش سر رفته بود

اما هرطور بود عکس دیگری هم لای کتاب بود

چه گوارایی که رفیق ات روی کاناپه یی لم داده

و زن هایی که به هم دشنام می دادند باشد برای بعد

زن هایی که بی وقفه با سگ ها عشق بازی می کنند از خواب دیدن که بهتراست

هنوز اول کار است جیغ کشیدی با عجله بیدار می مانیم

اما اگر می خواهی من مایل ام که از دیدکاهی غیر اخلاقی چند روزی را هم همین

طوری طی کنم در اسلام نیز آمده است که شیطان از آتش است و آتش او را نخواهد

سوخت

صبح روز بعد تلفن زنگ می زند و البته همه به شرافت شان قسم خوردند

باران هم نمی آید انگار مخصوصن شب هایی که گریست و از حال رفت

آن هم وقتی که من به شخصه می خواهم از نیچه شروع کنم درست آن جا که مرگ

خدا را اعلام می کند

اما در گفتمان فمنیستی ، پرسش هویت جنسی راهی هم برای دفاع از همجنس گرایی می گشاید

لاجرم این را از هر جهت در نظر می گیریم که همه می زنند زیر خنده

فلذا هم در عرصه ی فقهی و هم در عرصه ی مصوبات قانونی راه حل قابل قبولی وجود ندارد

و حال آن که شما را خواب می دیدم

به هر حال مثل بی انتهایی روی خودش خم شد

که فکر کنی این اجرای آخر است

از این که زن عکس شوهرش را بگذارد لای سینه هایش

و بی توجه به اتاق خواب اسب اش را کشید تا بیخ ران هایش

که حوصله اش سر رفته بود

گفت:-

چه گوارایی که رفیق ات را در یک شب سرد زمستانی برانگیزند

باشد برای بعد از زن هایی که به هم دشنام می دادند

زن هایی که بی وقفه با سگ ها عشق بازی می کنند

با این که تمام شب را هنوز اول کار است

جیییییییییغ کشیدی و خون به طرزی سوزناک وسوسه ام می کرد

اما اگر می خواهی

من مایل ام که از دیدگاهی غیر اخلاقی چند روز دیگر هم همین طور دامن ات را

کنار بزنم

در اسلام نیز آمده است که شیطان از آتش است

و آتش شدتی سوگوارانه در تمنای جنسی ست

باران هم نمی آید انگار که

صبح روز بعد پنج عصر بود و هوا دم به دم تیره تر می شد

می دانم که خودش را در آغوش دیگری انداخت فی نفسه تکان دهنده است

اما در گفتمان فمنیستی ، پرسش هویت جنسی راهی هم برای دفاع از همجنس گرایی می گشاید

لاجرم این را که همه می زنند زیر خنده

علت دیگری از تیغه ی چاقو ندارد

و صدای نفس هایی که در هم می شوند

 


در این به ندرت

 

 من در ابدیت وحشت ناکی که از شما تمامی ندارد

نمی توانم تعجب کنم

وگرنه پلک ام را از او به آخر رسیده ام

که تو را در این به ندرت اتفاقن خندیدیم

اصلن حافظه ی من برای قسمتی از چاقو منجر شده

اما هنوز معلوم نیست از چه چیزی حرف می زنم

تو و من و او و ما و شما و ایشان نصف شب از خواب پریدیم

برای همین مثلن

تا جایی که یادم می آید فراموش کرده ام

و در این فاصله حتا اگر چند سال هم طول بکشد

به یک چیز جدی می رسیم

شاید به طور اتفاقی

ولی گفتنش راحت نیست

 


در همين راستا

 

از اين گونه که مثلن

درست چند لحظه پس از مرگ فخرالنسا شازده احتجاب فخری را جايگزين او می‌کند

تا امکان نفی ديگری که در همين راستا

يک‌بار هم او را توی خواب ؟ که چه عرض کنم

به عبارت ديگر ضمير چندم شخص نيمه غايب

با شما چه نسبتی دارد در رابطه با موقعيت نويسنده و

احترام به همين شکلی که هست

يعنی دقيقن با چند سه‌شنبه توی قاب عکس

و اين که ما هنوز کسی را برای تدفين تدارک نديده‌ايم

پس به مرور تصور می‌کنيم قرار است فاجعه‌ای رخ دهد

که هر نوع تجربه‌ای در آن به عمد ناتمام مانده ؟

 


 

 

همين که می‌بينی

 

جايی که پايان همه چيز بود

آن‌قدر خنديد که از هم پاشيد

بعد صدای بلندی که از آن توست

همين که می‌بينی

و می‌بينم که ديگرکسی را نمی‌بينم

تا فرو نريزی به نم نم اشک‌های جاری در هياهوی خاموش جهان

من دقيقن اين جمله را عکس گرفتم توی قاب

بگذاريد همان‌جا بماند                     لطفن

به‌ هر حال تا فردا صبح

اين اتفاق رئال بايد تغيير شکل می‌داد

يعنی من فقط برگشته بودم

جای خون را توی قلب‌اش خنجر بکارم

که نفهميد و حتا حدس هم نزد

اگر هم خيلی اصرار داريد چيزی توی پرانتز برده شود به چيزی در او

و در خودش

بر محمد ابن عبدالله ابن عبدالمطلب خاتم المرسلين صلوات بفرستيد :

-

البته دلايلی هم هست که ثابت می‌کند

امنيت به‌طور کامل برقرار است

وگرنه هيچ کس جرات نمی کرد به مرگ طبيعی بميرد

يعنی می شود

جای همه چيز را عوض کرد

چنان که اين سطر وقوع سيب را به تعويق افتاده

اصلن به من چه که من هم‌چنان بی توجه به من می نگرد

و منجی‌ی آخرالزمان

به محض خاموش شدن چراغ از صحنه ی جنايت گريخت

در هر صورت تجاوز به حريم خصوصی‌ی من خيلی گران

تمام می‌شود

علی‌الخصوص حالا که هملت هر سه شنبه حراج می‌شود

تمام شد


فعلن فراموش کنید 

 

 

ببینید

ماجرا اصلن این طور که شما فکر می کنید نیست

فعلن فراموش کنید

می توانیم بعدن درباره اش صحبت کنیم

خب اگر موافق اید

امروز را سه شنبه فرض کنیم

با این حساب

صدای گریه خود به خود به متن تحمیل می شود

حتمن که ملتفت هستید

این سه شنبه

با 12 / شهریور/ 1381

که آن هم اتفاقن سه شنبه بود

و من این را تازه کشف کرده ام

خیلی فرق دارد

جهت اطلاع عموم

رجوع می کنیم به

( سه شنبه های گریه

همیشه با صدای تو تکرار می شود

و تصورم

دوباره میان خوانش یک شعر

                               یخ می زند )

... و الی آخر

با تقطیع پلکانی

حالا قبول کردید

ماجرا این طور که شما فکر می کنید نیست؟

این را هم گفته باشم

به حال من هیچ فرقی نمی کند که شما

چه طور فکر می کنید

خب

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات امت شهید پرور

دوباره مرور می کنیم

 

( من که بمیرم

در تو همه چیز تعطیل می شود )

بعد

فقط به خاطر رضای خدا

فی سبیل الله با احساسات کسی بازی نمی کنیم

لطفن دیگر از فرض سه شنبه بودن

 بیایید بیرون

از این جا به بعد

من دارم نقش بازی می کنم

نمی بینید هی شعر می نویسم؟!

حتا می توانم وقتی تلویزیون را خاموش کردم

با صدای بلند بگویم

شب به خیر آقای رییس جمهور

و قبل از این که خواب های خوش ببینم

برای مردم همیشه در صحنه آرزوی صلح و امنیت جهانی بکنم

شما کر هم که باشید

می فهمید من حرف ندارم

و حالا

یک فال حافظ که بلد نیستم بگیرم

یاران را / دوستداران را  

بهاران را

یاران را

باران را

شهریاران را

سواران را

هزاران را

میگساران را

روزگاران را

  

سعید احمدزاده اردبیلی

saeedpoetry@yahoo.com

 


به من ربطي ندارد 

 

امروز

مخصوصن چهارم خرداد است

ديروز خرمشهر آزاد شد

قرار بود يكسال بعد / خوش بگذرد

خوش بگذرد

مبارك است انشاءالله

سه ماه نشده همه چيز آوار شد

گيج مي‌خورم / به جهنم

ديگر نمي‌توانم

هه هه هه هه / ها ها ها ها

قرار بود يكسال بعد

ولي آن‌قدرها كه فكر مي‌كنيم آدم نيستيم

كارت پستال / كارت پستال

پس مي‌دهيم / پاره مي‌كنيم

همه چيز بازي بود؟!

با اجازه‌ي بزرگ‌ترها

من سيال ذهن يك حماقتم

بفرماييد خرما

قرار بود خدا جواب كسي را بدهد

خرمشهر را آزاد كرد خودش را نشان دهد

معجزه‌اي در كار نبود

نيمكت هم كاره‌اي نيست

قرار بود يكسال بعد / شده / نشده

تو نمي‌تواني

من شرايطش را ندارم

الهم صل علي محمد و آل محمد

خدا بيامرز هيچ چيزش به آدميزاد نرفته

شبيه ديروز باران مي‌باريد

يكشنبه ولو شدم

چترم توي كيف ماند

اين‌جا كجاست؟

سرم سوت مي‌كشد

مسافرين محترم به درك واصل مي‌شويم / جميعن

انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده

يكسال بعد؟!

يادم نيست

و شما را توصيه مي كنم نگذاريد

اين انقلاب دست نا اهلان بيفتد

بعد شعرم را تايپ مي‌كنم

حوادثي كه جيب كتم را تحت تاثير قرار مي‌دهد

به من ربطي ندارد

تولد تولد تولدت مبارك

مبارك

قرار است بميرم

خودم با خودم به توافق رسيديم / يا رسيده‌ايم

كسي در جريان نيست

تيتر درشت

آدم را هوايي مي‌كند

ميت محترم اهل قلم هم بوده

ما شاءالله

به پاي هم پير شيد

 سعيد احمدزاده اردبيلي

Saeedpoetry@yahoo.com

 


VALENTINE

 

یا به عبارت دیگر

این همان چیزی ست که

مثل پا بیرون کشیدن از یک موقعیت تراژیک

تجاوزهای زبانی را به نمایش می گذارد

چون همان گونه که هرگز قابل تصور نیست

مساله ی جنگ وموشک باران

تازگی ی خود را از دست داده است

اما از آن جا که دوره ای از زندگی

همان رابطه ی متن با خودش می باشد

یعنی فهمیده شده است

یعنی بر ما اثر می گذارد

چون اصلن دیگر وجود ندارد

و از نظر هایدگر هرمنوتیک چیزی جز فرایند فهم بالذات نیست

بنابراین فرض کنید

مهربان پیش زمینه ی همه چیز است

حالا اگر از شعر برود

هیچ چیز باقی نمی ماند

و خواننده تحت تاثیر عمیق این سکوت قرار نمی گیرد

چون این فرایند هم چنان تا بی نهایت

ادامه دارد...


 دیگر تمام شد 

 

در غیراین صورت

سه شنبه

چاره ای جز خیانت به این متن ندارد

شما هم لطفن پس از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید

(دیگر تمام شد/ شده بود؟)

این را همه می دانستند

خیلی پیش تر از اولین روزی که با هم بودیم/نبودیم؟

پس لااقل از پرتره ام چشم بردار

تا در فرصتی که به دست می آید

مثلن به جای پایین رفتن از پله ها

از خواب بپریم وببینیم حکومت افتاده دست نئوفاشیست ها

ولی به گواهی ی پزشک

مرگ در ساعت هفت و ده دقیقه ی بعد از ظهر

رسمن از شیوه های غیر عادی جهت تثبیت آنیما در این شعر محسوب می شود

و با این که داریم به ندرت از یاد می رویم

لبخند پلیس در یک عکس یادگاری ی فرضی اصلن شوخی بردار نیست


DRAMATIZE 

 

که ممکن است هر لحظه چهره عوض کند

و انگار نه انگار که این

مبتنی بر نوعی روایت است

به گونه ای که اغلب در ناتمامی تمام می شوند

و با رعایت جنون نمایی در بیان

مهم نرسیدن است نه رسیدن

تا نگرش بومی ی این مولفه های پست مدرنی را

دچار نوعی فاصله نویسی شده ایم

و چون عنکبوتی گرفتار آمده در انبوه تارهای خود تنیده

از موضع غرور ملی به قضایا بنگریم

حتا اگر زمان افعال نشان دهد که اتفاقات در متن شکل گرفته اند

باز هم نمی شود گفت که میشل فوکو تاریخ جنون خود را

بر پایه ی اتاق شماره ی 6 چخوف نوشته است

به هر حال جنگ تمام شده

و حضور امریکا در منطقه

صرفن از بحران جهانی ی دمکراسی ناشی است

که مخاطب می تواند

جریان را در فضای دراماتیزه به بازی بگیرد

وگرنه همه چیز برای ما بی مفهوم خواهد شد

 


همه چیز فراهم است 

 

این یک نفر دقیقن خودش بازی را شروع کرده/ نکرده؟

بنابراین اصلن ناراحت کننده نیست

بالاخره به بن بست می رسد

یعنی اصلن به خاطر این نیست که شرایط دست ما نیست

همه چیز فراهم است

آن یک نفر در خیابان راه می رود

حرف می زند

می خندد

ولی سلام نمی کند

این برای من خیلی جالب است

که این اتفاق دارد به شکل دیگری هم می افتد

مثلن از آیدین ضیایی (هم؟) می شود

 به عنوان یکی از چهره های تاثیرگذاردر شعر امروز ایران نام برد

و حالا آن یک نفر از این فضا چیزهایی را گرفته

که هم چنان دارد روایت می کند

ولی ساختمان روایت اش برای این یک نفر ساختمان روایتی نیست که 4 ماه پیش

مطرح بود؟

یعنی چه اتفاق تراژیکی دارد می افتد

بدون این که اصلن الزامی داشته باشد 


آلت قتاله

 

نه حتا اگر فراموش کرده باشم به دقت

که انگار خاطره ای نداریم

و ناگهان آلت قتاله بروز می کند

اما در این جا مجال پرداختن به سه شنبه نیست

لطفن به کنترل اعصابتان مسلط باشید

بر اساس یک ماجرای واقعی

آدم ها می توانند این طور صحبت کنند

این طور واکنش نشان دهند

و هر کسی ساعاتی از خوابش را به خواب اختصاص می دهد

و این تمایل برای بهتر دیدن کابوس

یک خاصیت غیر قابل انکار دارد

با این که لبخند در این صورت اضافه ست

شکنجه قطع می شود

و همه سیلی می خورند

 


اگر ممکن است

 

فقط احتمال اش را در یک روز زمستانی

تکثیر می کند

و به طور پیوسته در نیروی جاذبه

تداوم آشکاری می دویده / دویده

با خواب هایی که شدیدن

رفته است ببیند / می بیند

تا کسی نمی داند / نداند

چند درصد این دیالوگ را

سایه ها از هنر پیشه ی کدام فیلم

رو می گیرند / بگیرند

ببخشید اگر ممکن است

چشم هایتان در صدایم

دچار پارازیت به دست می رسند

که جناب راوی زحمت می کشد

افتاد را در افتادن می افتد

و شما از تاکسی که پیاده شدیم

نسبت به جعل خیابان

تمرین امضا می کنند

که اگر شاخک های تشخیصتان بجنبد

روال وقایع

فقط احتمال اش را در یک روز زمستانی

تکثیر می کند

 

 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website