Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

 

مانا آقایی

چند شعر

 

 

فاميل

در آغاز کلمه بود

و کلمه بيابان

و بيابان تاجی که برسرم گذاشته بودند از خار

روی پيشانی سياهم نوشته بودند ، گناهکار،

و زنده زنده مرده بودم من

برای تنها مادرم

در آغاز کلمه بود

و کلمه بيابان

و بيابان برادران مرا يهودا آفريد

در آغاز کلمه بود

و کلمه بيابان

و بيابان پدری که در مقدس ترين کتاب ها تنهايم گذاشت

در آغاز کلمه بود

و کلمه بيابان

و بيابان صليبی که با من زاده شد

و تا امروز بر دوش می کشم

من عيسی بن خودم

يتيم شانه هايت که افتاده اند.

 

 

روزمرگي

افتاده ام ميان اتفاق های متداول

افتاده ام ميان قاعده های بی استثناء

افتاده ام ميان وسط هائی که گوشه ندارند

بر من فرود آئيد ای جنون های عمود

ای خط هائی که شکستن فرجام شماست

پهنم کنيد دايره های پرگار

قسمت شدن ميان هيچ و کمتر

سرنوشت من است

تمام روزهايم به پوچی می گذرد

زيرا

صفری درشت تر از رياضی بلعيده است مرا.

 

مانا آقائي

من دختر عجيبی هستم

پريدن از روی قبرها را دوست دارم

و هميشه سوار عقربه ها يی می شوم که ساعت ندارند

برای زنده ماندن دست به خيلی کارها زده ام

از شاشيدن توی قوطی های پپسی گرفته

تا قتل غير عمد

اسم من بر عکس خودم ماناست

چهار سال پيش نزديک بود بميرم

ولی هنوز با پرروئی نفس می کشم

پيراهنم زيادی گشاد است

و نفس اماره ام رشد بی رويه ای دارد

بله درست است

کمرم خم شده است

زانوهايم درد می کند

اما من خوشبختانه کفش هيچ حکومتی را نليسيده ام

عقيده دارم شکايت از نفرين بی فايده تر است

سنگی سياه خريده ام

و هر پنجشنبه به زندگی ام فوت می کنم

خدا پدر مرده شور را بيامرزد

که گلابدان را به اجدادم ياد داد

کفن؟

ندارم

همين پوست است که کشيده اند روی نازک دلی هايم

زير آفتاب تند جنوب

باز هم شکر که اينقدر سفيد مانده است.

  

۱۱ سپتامبر

بگذار ديوارها را با شعار سياه کنند

و بلندگو را به ديوانگان بدهند

شوخی نمی کنم

وقتی خودکشی ازارتفاع ما می ترسد،

آسمانخراش کيست؟

ما روی پاهای خودمان ايستاده ايم

و بلندبلند حرف می زنيم

تا نگويند صدايمان را نشنيده اند.

 

فرار

جوانی همين کفشهای کتانيست

همين آوارهای زير روسری

اصلا همين جمعه ها که نيمکت می شوند و

ته پارک با ما قرار می گذارند

بيا

بيا سرهايمانرا پايين بيندازيم و

قدمهايمان را تندتر کنيم

دنيا را چه ديده ای

شايد کسی از بيکاری دنبالمان افتاد

حالا زياد دور نمی شويم نترس

ماشين که چشمک بزند

و سوارمان کند همه جا هست

بيا

بيا فرار کنيم و

چند ساعت ديرتر از ماه به خانه برگرديم

 

دروغ مشترک

ميان ما يک ميز بيشتر فاصله نيست

نقاب ها را برداشته ايم

خودپسندی های آشکار

بيشرمی های واقعی

خيانت ها دوجانبه اند

پس عشق دروغ مشترک ما بود؟

به چشم های هم نگاه می کنيم

اتاق ساکت است

برای اولين بار صدای قلب يکديگر را می شنويم

دستهايمان جلو می روند

سرهايمان بی اختيار به هم نزديک می شوند

يک گلوله فقط يک گلوله

برای جمجمه هايمان کافيست.

 

هبوط

امروز اولين روز زمين است

در آسمان آيتی نمی بينم

بر خاک، بهشتی از دست رفته نمی جويم

از اين جهان دو چيز آموخته ام:

گندم بهانه  است

و ساقه ای ما را تبعيد تواند کرد.

 

گمان نکن

 

گمان نکن که بوی بوسه می دهی خوابم نمی برد

هم ماه از مدار بومی خود جدا شده امشب

هم من چشمهایم را

در هاله تابناک خاطره ای مشرقی تمام کرده ام

که خنده ریز هیچ ستاره ای

سنگینی مه صورت را پس نمی زند

نمانده رنگ, نمانده دورنمائی

مگر برق سپید دندان ها

ازآ ن دهان تنگ

 

بیهوده سایه به سایه هم می سائیم ما

تا روشن شود مگر زودتر هوا

این ذره نوری که بی اعتنا بر شانه تو پرپر شده

گلی برهنه نیست که به سمت آفتاب قد بکشد

وگرنه دیشب هم لبانم از آرایه شبنم تهی نبود

که تو درخشش الماس و ترانه را

از روی برگ زبانم برنداشتی

گیرم که حالا اشکی هم از تو بلغزد روی گونه ام

وماه بتابد

من خواب رفته ام

وقتی که با صدای بوسه ای پرده مه کنار می رود

  

مرگ اگر لبهای تورا داشت

تمام شب کنار برج ها منتظر می مانم

صندلیهای شکسته از آن من نیستند

اگر آهسته صدایت می زنم

نمی خواهم ستاره ها بریزند

آخر سقفی سراغ ندارم

که زیر آن دستهایت را بگیرم و گریه کنم

یا تا سپیده به تو چشم بدوزم

و نترسم که از شب چیزی کم  شود

تواز نزدیکترین کهکشان به فکر منی

من دور از چشم ستاره دوستت دارم

اما اگر قرار بود میان دست های توپیر شوم

دلم می خواست خطوط تنت را

با پلک های بسته نوازش کنم

از رگهای برآمده پیشانی ات

تا طرح محجوب گونه ها بروم

از سینه ات که آشناست

به دستها برسم که  پشت کمراز یاد برده ای

چرا باید نامت را می پرسیدم

پیش از آنکه به بوی پیراهنت خو کنم؟

مرگ اگر لبهای تو را داشت

شاهرگ های مرا زودتر اینها

به بوسه ای می گشود

بعد سرخ ترین گل های جهان را تا ابد

کنار تخت خالی من نگه می داشت.

 شعر های دیگری از مانا آقایی

 برگرفته از کتاب مرگ اگر لبهای تو را داشت

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright 2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website