|
آرش الله
وردی
خوانشى برمجموعه شعر « ته مانده هاى حاصل از تقسيم من بر خيلى
چيزهاى ديگر
شعرهاى ديگرى مى شود مانده در من»
ما را به انتظار مى كشاند و آخرتنهاصفحه سفيدى است.ته مانده ى يك عمل تقسيمى
اين نيست، ديگرى هايى
است كه در من جامانده است وياهنوزهنگام ظهور آن نرسيده است . پس اين ها حتى ته
مانده هم نيست .
پس چيست؟
شايد يك وضعيت نا اينهمانى آدورنوئى.شايد همان عمل و اجراى تقسيمى من ِشاعر بر
خيلى چيزهاى ديگر،
ديگرى هاى بزرگتريا كوچكتركه اين « ته مانده ها...» يك شايد كنش ايده آليسمى
(كالبد شكافى بعد ازمردن
وماندن ايده مورد نظرروى تخت)وآينده نگرانه باشد.آيا مولف منتظراست ويا يقين
دارد كه شعرهاى ديگرى
مى شود در من؟ پس شايد ما ازحضورمن روى برانكارد بيمارستان تنها فيلمبردارى
ميكنيم تا حمله دكترها
وچاقوها به جسد وشروع كالبد شكافى و گاهى متافيزيكانه،شايداحساس درد روح كه
ممكن است اطرافيان هم
بفهمند يا نفهمند كه فرقى نمى كند نه براى ما نه براى او.
اما ما داريم فيلم مى گيريم فيلمى 46 صفحه اى كه به آخرش كه مى رسيم هنوز كالبد
شكافى تمام نشده است
و باز تصويرى از جنازه،تخت،دكترهاوچاقوها وامحاء و احشاء جسد مانده .البته
اين مانده هنوز چيزى ازش
نرفته است كه بماند يا ته مانده باشد. ته مانده هاى مانده در من هنگامى
ظهورپيدا مى كنند كه همه چيزمرده
باشد. دكترها،چاقوها،پرستارها، همه بايد بميرند تا ظهورپيدا كندويا درهنگام
غيبت متن مخاطب ومولف باشد
زيرا هنوز همه چيز به ظاهر مانده است ووقتى چيزى از اين ها به ظاهر برود چيز
ديگرى به ظاهرمى ماند
و به ظاهر ته مانده مى شود اما چيزى به ظاهر نمانده و نمانده و نه مى خواهد
بروديا بماند . پس وضع خيلى
خراب تر از اين حرفهاست. يك تقسيم توى روز روشن است همين ونه انتظار حاصل كه
در غياب است . آيا
مى توان 164529387671 را بعد از كالبد شكافى ته مانده هايش را پيدا كرد.و
مانده درآن را كه شعرهاى
ديگرى مى شود مى شود؟ شايد ته مانده ها را دكترها آنقدر ريز ريز كنند كه
چيزى در آنها جانگيرد . پس
جائى بايد پيدا كرد جائى ناجائى شعرهاى ديگرى كه ديگرى هاى ديگردرست
كرده اند . خيلى چيزهاى
ديگر، كجا؟ در جائى كه پيدانيست. غائب-حضور متنى در غيبت – اين پارادوكس
شايد بشود« ته مانده هاى
حاصل ...» وازطرف ديگرتنها شايد ساختار عمل تقسيم بدون حاصل گيرى بشود«ته
مانده هاى حاصل...».
اين تعليق عنوانى است كه مخاطب را به هذيان مى كشد زبان.واين تعليق عنوان
بازى است كه آخرش را به
بازى گرفته است.آيا چيزى مابين حضوروغياب وجوددارد؟ چيست كه به بازى گرفته
شده است ؟ به بازى
نگرفته شده است؟
فرض كنيد يك انسان لُخت با عريانگى اش چطور مى توانست تقسيم شوددرصفحه 8
كتاب؟ يكى ازراههاى
اين قصدآتش گرفتن ذكرمىشود بعد روشهاى ديگرى ازجمله:« خودخوره
گى»،«برخورد گرم برآمدگيهاى
تن هنگام حرارت بالاى جسم» و...
به ايوان كه مىرودنجات پيدا مى كند البته كمى،فقط اينجا مى داند كه
ديگردوده است ولى هرچه هست،هست و تمام نشده است.او يك كنش تاريخى
راتجربه مى كند واين تجربه
او
را هنوزناتمام مى گذارد. متن تاثير مى پذيرد ومتن مىشود. ولى دوده ماهيتى كاملا
متفاوت با پوست
كشيده شده شب. هركدام از دكترها و پرستارها راهى بر ساختار جسد مى كشند به
جائى مى رسد كه ديگر
«قيافه اش داد مى زند كه هيچ شباهتى با روزهاى اولم ندارم» دغدغه ى
نگهدارى از ته مانده خود در
آن جا چيست مگر؟ «تا راست راست تا ته آدم را بخواند».
تراژدى
هنگاميكه ديگر ته اى از آدم نمى ماند كه شعرى درآن باشدكه خوانده شود و
آزاردهنده است .
ما هم گم شديم در صفحات سفيد 47و48 - « تفريق يا تقسيم چه فرق مى كند
حالا» بعداً چى؟ بعداً چه
اتفاق شاعرانه اى مى افتد؟ بعداً مرده است. مرگِ بعداً يعنى «ته مانده
هاى حاصل از تقسيم من...»و
«ته مانده هاى حاصل از تقسيم من...»به نوعى از آرمانگرائى و ايده
هائى دفاع مى كند كه در ته
مانده
اش مانده باشد.كه شعر باشد و شعرخوانده شود.پس هيچ شعرى خوانده نمى شود دراين
مجموعه
پس هيچ دفاعى هم صورت نمىگيرد نه ازخود ونه ازديگران.زيرا چه فرق مى كند
حالا؟«زيرا هنوز
پيدا نشده بى راهه هاى راه را گم شديم»يك
بى هويتى كامل است .يك تمسخر انديشه ايسمى.
«ته مانده هاى حاصل از تقسيم من...»يك
اجراست،اجرائى كاملا موفق كه هدف ،آرمان و ايده فرداى
روشن خود را در زير چرخ هاى اجرائى خود له و نابود مى كند.اجراست؛اجراى عمل
تقسيم حال .
اما وارد نبودن ِ فاعل ِ تقسيم به عمل ، مفعول را در تعليق وآوارگى وسرگشتگى
وامى گذارد و نتيجه
را اعلام مى نمايد.حتى ته مانده اى باقى نمى گذارد و نه حتى خارج قسمتى و
تنها يك صفحه سفيد
بر جاى مى ماند.
«ته مانده هاى حاصل از تقسيم من ...» به جرأت يك اجراست . يك اجراى
موفق.
((ته هر چيزى جائى است كه از آن جا ملكوت آغاز مى شود*)).ته چيزها چيزى است كه
متن قصد
كشيده شدن به آن را دارد. مثلا: تهِ خوابها، تهِ آدم و...
آرمانشهرى كه درآن جا شعرهاى ديگرى سروده مى شود.شعرهاى ديگرى.همان ديگرى
«غاز»است
غازى كه پنهان است و اين شعر، شعرى است كه شعرهاى ديگر،شعرهاى بزرگ ديگر رابه
تمسخر
و طنز مى گيرد. شعرهاى بزرگ ديگر غازند. شعرهائى كه بعد از سفيدى ملال كاغذ
هاى آخر
سروده مى شوند.آيا مى شوند؟
اين اجراى خميده و موفق ِ «ته مانده ها...»ست، من است، زيرا بعدا
نيست .انگار هيچ ته مانده اى
نمانده ، همه چيزخورده شده است، سفره خالى است و صفحه سفيد آخر پيداست.
تقسيم خوبى بوده است وحتى براى خنده واستراحت وتجملى روشنفكرانه
ولفظى.تقسيمى ماركس وار
به غير از اطناب در ارسال المثل ها به صورتى كه گاهى شعرى فقط بوسيله بسط آن
شكل ميگرفت
و يا مسائل غير فرميك شعر «بى بيب بيب...»و روايت خطى سطحى آن،كل اين
اجرااجرائى نيست
كه بتوان به راحتى از پشت گوش ردش كرد. اين اجرا نه از ته مانده هاست و نه
از خارج قسمت؛
نه از مقسوم و نه از مقسومٌ اليه . پس در جائى است در غيبت تام. مثل غيبت ته
مانده ها . درغيبت
تام.پس همه چيز يكى است . يك.
پس چرا «مرا تو نه سببى كه سبب از يك آغاز مى شود؟» زيرا
مرده است و اين اجرائى است از غيبتِ من . وتاكيد من – يادگارى ،تاكيدى عقده
است كه صفحه
پنج كتاب را به رخ تمام ديگرى هاى بزرگترمى كشاند{من هستم و اين انگشت من
است}.اين تاكيد
عقده اى بر من ديگر است از آن نوع تاكيدهائى نيست كه دهه هفتاد به نفى آن مى
پرداخت.اين من
يك من ِ ديگر است . فرق دارد:
من
16452938671
هستم
[ نگارش: آرش الله وردى[
-------------------------
پى نوشت:
* چاه بابل؛ رضا قاسمى،سايت ادبى دوات/
|