|
بالانوشت : 1- متن زير ترجمهاي است از كتاب « آدديملار يازيدا » (گامهايي در متن ) ، نوشته روانشاد غلامحسين جناتي ، چاپ انتشارات ليما – سوئد 2002 2- كتاب « آدديملار يازيدا » به زبان تركي نوشته شده و بالغ بر سيصد صفحه در قطع رقعي بوده و شامل خاطرات نويسنده درباره ادبيات است . 3- عنوان متن در اصل « قارقانين تك قيچ يئريشي » ( راه رفتن تك پا كلاغ ) است اما مترجم فكر كردهاند عنوان پيشنهادي « ليلي بازي » رساتر است.
« ليلي بازي » مترجم : مظاهر شهامت ( liver – culte ) 1-من به موضوعي خيلي انساني نياز دارم : زندگي ، عشق و رنج و برخوردهاي شخصي 2- - نويسنده واقعي كسي است كه وقتي مينويسد كمان را تا ته ميكشد و سپس آن را به ميخ آويزان ميكند تا برود با دوستانش چيزي بنوشد . تير درست به سمت هوا است ، به هدف اصابت خواهد كرد يا نه ؟ تنها احمقها ميتوانند ادعاي تصحيح مسير تير را بكنند يا در حاليكه از زاويه جاودانگي آن را ميپايند ، پشت سرش بدوند تا چند هل كوچولوي تكميلي به آن بدهند 3-منطق به سرخوردگي ميانجامد… نميتوان از پيمودن راه طولاني منفيبافي و هيچانگاري اجتناب كرد . ولي فكر نميكنيد كه بعد از آن درها به سوي جهاني بسيار جالبتر گشوده ميشود ؟ … من از اين تحليل هيچگونه لذت مغرضانهاي نميبرم ولي با اين حال، اين كار مرا دچارمنگي سرخوشانهاي عجيبي ميكند ... ل حرفهاي بالا در ساعت 8:30 شب 21 اكتبر سال 1955 يعني سال نوشته شدن كتاب جنجالبرانگيز « تاريخ ديوانگي » در ميخانهاي كوچكي واقع در حومه ساكت شهر پاريس بوسيله ميشل فوكو و مرهاظ امتشه مدرس ادبيات مثالجو ( تطبيقي ) از كشور الجزيره ، از خوليو كورتاسار (1و2 ) و بودريار (3) نقل و آغاز يك بحث طولاني بين آنها ميشود . پس از ساعاتي سرسنگيني است و گذر آرام فوكو از كنار خياباني كه گويي تا ابد ميرود و صداي سوت او در آن جاري است . امتشه در سوي مخالف ، صداي يك آواز قديمي عربي را با قدمهاي تند دور ميكند . من نيمكتي را ميجويم تا اين شب و مرا به صبح ببرد . ل فوكو از من پرسيد ، چگونه سروكلهام در فرانسه پيدا شده ؟ دو سال پيش در تبريز بودم و با ته سوادي كه داشتم شاعري ميكردم . شعرها دستنويس شده ، دست به دست گشته ، تبديل به شعارهايي ميشد كه گويا مظلومان ، نجات خود را در ميان آهنگ و كلمات آنها منعكس ميديدند. بعد از مدتي از اين نتيجه راضي نبودم ، مرا در جهتي سوق ميداد مطلوب ديگران را ميسرودم و از خود غافل ميشدم . با گذشت زمان بيشتر ، بيشتر از پيش از خود بيگانه ميشدم . از آن بدتر رفتار فرماندار وقت شهر بود . او باور كرده بود من ، مردم را عليه او و حكومت تحريك ميكنم . احساس او ، يقينا برايم عقوبتي سخت داشت . سعي وافر كردم سخنان متفاوت از پيش بگويم . سخني كه در واقع ، جز سخني مني ، هيچ ديگر نباشد . در اين كار موفق بودم ، اما نتيجه فرقي نميكرد. ناخواسته به پرچمي تبديل شده بودم كه تودهها با خود به هر سو ميكشيدند. ناگهان با وحشت توصيفناپذيري دريافتم ارتباط من با آن توده ناشي از هيچ مفهومي نبوده كه در حرفهايم وجود دارند بلكه از خلايي بوده كه تصادفا و درست در لحظه انتخاب آنها ، در اختيارشان قرار گرفتهام . تغيير سخنان من ، ثبوت انتخاب آنها را تغيير نميداد. درك اين واقعيت قابل تحمل نبود و تاثير آن بر من حتي از ترس فرماندار هم بيشتر بود . تصميم گرفتم هرچه زودتر از دايرهاي كه مرا در خود گرفته بود بگريزم . ل خيلي زود بوسيله دوستي ، با يكي از قاچاقچيان شهر ماكو آشنا شدم . دو روز ديگر با مقدار پولي كه در مدت كم تهيه كرده بودم همراه او از تپههاي مرزي گذشته ، به خاك تركيه وارد شدم . در آنجا در كلبهاي متروك ميان درختاني ، به دونفر از اهالي تركيه تحويل داده شدم .قرار بود آنها تا تهيه مجوز اقامت و مدارك ديگر ، مرا پنهان كنند اما آنها پس از ربودن دار وندار من تا حدكشت كتكم زده و بيهوش در رودخانهاي انداخته بودند . آب مرا چندكيلومتر پايين برده بود و معجزه بود كه خفه نشده بودم . يك خانواده كشاورز نجاتم داده بودند و چند ماه در بيهوشي به سر برده بودم . ل مدتها بعد پس از تحمل سختيهاي زياد بالاخره خود را به فرانسه رسانده ، در آنجا به تحصيل مشغول شده بودم . تلاش ميكردم درك كنم چگونه مي توان به تاثير يا تاثيرهاي ثابت يك متن در ديگران مطمئن شد ؟ اگر اين امكان وجود ندارد لااقل چگونه مي توان مسير آنرا پيشبيني كرد يا نه ؟ هنوز هيچ جوابي پيدا نكردهام ... ل برخلاف انتظارم ، ميشل هيچ تاسفي از شنيدن خاطرات دردناكم نشان نميداد ، بلكه با شادماني كودكانهاي گفت : - ميدانم از واكنش من تعجب ميكني . تعجب شما را درك ميكنم ، چون هنوز جامعه تفكر بشري ياد نگرفته كشفيات جديد انديشهاش را عمومي كند . هنوز روحيه lizman-nerik ( ليزمان – نريك ) حيات اسطورههاي يوناني تلاش ميكند ادامه داشته باشد . ليزمان – نريك يا « سوگرانگي آشتيناپذير » به قول ارسطو ، كه فقط يكبار از اين اصطلاح براي شاگرد خود اروفئوسيس سخن گفته و تاكيد كرده ، از مصرع اول زيباترين شعر سالور دينيك برگرفته، ديدگاهي است كه متن را زنداني بازتابهاي اوليه خود ميكند .درحاليكه اكنون، گريز از اين ديدگاه ممكن شده . هر متني ميتواند خلاقيت مخاطبان خود را در هژمونتري پايانناپذير بپذيرد ، چون به وضعيت « سوها كران »ي داخل شدهايم . وضعيتي كه هر انعكاسي از آن ، خود حقيقتي ديگر است ، يعني هرسوگرانگي و بيپايان . ل خاطره شما عادتا اندوهناك است در ديدگاه اول ، اما روايتي است خندهآور از يك ماجرا در ديدگاه دوم . ديدگاههاي بعدي ارائه و نمايشهاي ديگري خواهد داشت و اليآخر . ل مرهاظ امتشه در حاليكه سر بزرگ خود را با شوق تكان مي دهد ،ميگويد : - فوكو ، بقول شما فرانسويها ، هميشه روباهي پيدا ميشود كه دوستداشتني باشد . تو يكي از آن روباهها هستي . با اين همه ميخواهم نظر شما را به اين نكته جلب كنم كه كه كثرت ديدگاهها نسبت به يك متن ، اگرچه به گسترش آن انجاميده اما در عين حال و در حالت تئوريك ، تبديل به يك عارضه و حتي بيماري شده .يعني تاكيد بيش از حد به آن ، نقد را جايگزين اثر كرده ، بطوريكه ديگر نميتوان جز از روزنه اقتدار نقد به آن نگاه كرد . در اين شرط رهنمونهاي« مثالنشان »متون براي تجسم و تصويرشدن ، از بين ميرود . شما ميدانيد هر اثر ادبي و هنري بدليل كيفيت ادبي وهنري خود ، ميل وافر به نشانگر كردن مثالهاي بيرون از خود دارد. آنها را تعريف و تعيين ميكند ، حتي اگر وجود نداشته باشند آنها را ايجاد وخلق ميكند . در وضعيتي كه شما شرح ميدهيد ، متن از اين توان محروم ميشود يا لااقل محدود. پس ايجاد لذت هم دچار اخلال ميگردد. به نظر من قبول اين فرض كه اثر محتاج خواننده حرفهاي است ، صرفا پوشش رياكارانه براي ماحصل ، بايد تلقي شود .ميبينيد كه من به موضوع انساني كورتاسار وفادارم . ممكن است رفتار رويكردانه به سنت دارم بي كه به ذهنيت مدرن مسلح باشم اما به قول ما عربها ، هيچ روباهي دور از آشيان خود نميآسايد . ل چند لحظه از چشمها وصورت فوكو اندوهي رقيق ، به طرف پايين ميلغزد اما پس از آن ، دوباره،بشاشيتي چشمگير آنها را پر ميكند. ل آقاي مرهاظ ، شما را درك ميكنم . و حتي انتظارتان نسبت به تاثير اثر را آرزو ميكنم ، چون نميخواهم روباهي را كه دوست دارم سرگردان ببينم . اما يادمان باشد، آثار ميتوانند بدون دخالت ما تبديل به ابژه شده و در انسان از مقام ابژهگي پايين آمده ، توليد فكر كنند .مرحله برزخي انسان در اين برهه بقول limak fantin در شعر « فانوسهاي خاموش درخشان » دچاراسارت شفاهي شده است . با اين تاكيد كه شفاهيت هميشه ماهيت دگرگون شدگي خود را جلوهگر ميكند . مثل دروغي كه مجبور است براي اينكه راست جلوهگر شود ، همواره به دروغي ديگر تبديل شود . لاكن مسئله در همين جا خاتمه پيدا نميكند بلكه دگرگوني عظيمي ديگر هم رخ داده و آن اينكه شفاهيت اكنون درنوشتار ظهور پيدا ميكند . بنابراين با قبول هر جلوه نوشتار در عين حال نميتوانيم به جلوه اثباتگراي آن اطمينان پيدا كنيم . بلي به قول شما قدرت مثالجويي اثر از بين ميرود اما سئوال من اين است ، چه ميتوان كرد ؟ از نظر من هيچ كاري نميتوان كرد .فاجعه نا انتظار همه مرزها را درهم كوبيده و جاي هر چيزي را عوض كرده . شما ديگر با آدرسهاي قبلي نميتوانيد چيزي را پيدا كنيد ، چون ديگر در آنجا نيستند و حتي در جايگاههاي احتمالي هم نيستند. بدليل اينكه خود احتمال هم به همان سرنوشت دچار شده . در اين بلبشوي اشياء از شما ميپرسم ،آگاهي انسان در كجا قرار دارد؟ چگونه ميتوان به آن اطمينان داشت ؟ نه، اشتباه نكنيد ، در اينجا آگاهي فريبي بيش نيست . ميخواهم بگويم فريب با ما شده و بر ما است . اگر هنوز امكان گزينشي براي آدمي باقي مانده باشد يا بگويم امكان تميز ، دو راه بيشتر به نظر نميرسد براي اينكه بتوانيم واكنش نشان بدهيم . اولي ، هيچانگاري و منفيبافياي است كه من صفت عبوس را به آن ميدهم . در اين نوع انديشيدن ، به حاصلي خواهيم رسيد كه بطوردردناكي از گردونه چرخش همواره اجزاء هستي به بيرون پرتاب ميشويم ، حالا بگوييم چيزي مثل مرگ . كه چه بشود ؟ كه محروم بشويم از قرار گرفتن در يك تركيب عظيم و متحرك ؟ اين را عين حماقت ميدانم . اما دومي ، آن هيچانگاري سرخوشانه است كه مرتبتها را تا حد آزادي انتخاب انسان ، كاهش ميدهد. شما به آزادياي ميرسيد كه از دست دادنش هم ناراحتتان نميكند ، چون آزادي ديگري را جايگزين خود ميكند . نه مرهاظ عزيز ، دوپا راه نرويد چون دلقكي خواهيد بود كه نقش عاقلي را بازي ميكند . ليلي برويد تا حداقل معصوميت يك كودك را داشته باشيد. ل فوكو ساكت ميشود . از نگاه مرهاظ پيداست تسليم نشده اما رغبتي هم به ادامه صحبت نشان نميدهد : - فوكو ، دوست دارم يك وقت ديگر همه آن شعر سالور دينيك را برايم بخواني ، اما ميخواهم مصرع اولش را الان بشنوم و برويم . ل فوكو ميخواند : حتي به خاطر چشمهايت هرگز عشق را با نام ديگر نخواهم شناخت . ل صداي سوت فوكو در انتهاي خيابان ساكت ميشود و آواز امتشه در انتهاي ديگر آن . در پاركي كوچك ، روي نيمكتي مينشينم و نا خواسته سرخ كوه اينال - زينال تبريز در نم چشمهايم ديده ميشود . مطمئنم كنار من روباهي نشسته و تا صبح خيره نگاهم كرده بود. ل مظاهر شهامت اردبیل تلفن : 04515511008 |
|