|
سهراب
روشن
همه ی اتاق من
و حالا اشک ها قطره..... قطره ......
در را که باز کرد آمد تو..... کاشی های سیاه کف اتاق.
حالا پشت میز نشسته ام . می خواهد بنویسم
قطره....
, و اشکها , گم
می شوند. و نگاه او از چشمهای خیس اش , می
نویسم : دانه های سرخ و براق انار که پشت دود سیگار کدر می شوند و محو می شوند
اگر پرده را کنار بزنم و نور هجوم بیاورد؟!
اما شب است !
قطره ....
, قطره , سرش
پائین است و اشک , برهنه ,
و او آن طرف مرز تخت
و تخت به هم ریخته .
قطره .
, من فقط نوشته ام قطره
|