مجتبا دهقان
وقصه ها نخلهایی بی بار و برند
در هر روایت
تکرار دیواری است که کشیده شده
تا به ابد
مریمها معصومیت چهره ها شان را به خانه های بی مردتسلیم کردند
وحجله ها گلباران شکوفه وبرگهای نارنج بودند
در میا نه ی مرگ وعروسی
دیوار های شکم داده زندگیم
بیابانی را با سایه تک درختی جای داده در دل خود
زاییده بودند
نواری سیاه
در گوشه عکس مردی فرشته وار که به سلابه دیوار کشیده می شد،
مریم
رها می خواند
«ی ِ- ی ِ-ی ِ-ی ِ» یک روزمیوه های بهشتی تولد ومرگم رادر
شکستن تق- دیست خواهم گذاشت، وقتی نیستی..نیستی.. نیستی..
که چیدن خرما مرا به جهنم بی ای وعلف زمین وروزه سکوت
جبر کرده بود،دختر بیوه همسایه مان را به دار زدن خود با طنابهای
از جنس لبا س شب….
در این بین
خدا نخل را آفرید به التزام متن وانجیل ودیوار های بند کشی شده خانه
همچنانیکه عیسی را بر صلیب ِ درختهای بهشتی
التماس می کرد
نمی خواهم به دنیا بیایم. نمی خواهم
مرا معجزه ای بر تنهایی نیست.معجزه ای بر تن هایی نیست که..
ومرد فرشته وار میوه تولد او را چید
افتاد«….. زیر این سقف خراب……»
دیوار ها ديگر شروع کردندبودند به زاییدن و روی اعصاب اين شعر راه رفتن
نخل را به بار نشاندیم وجوی ابی را در زیر پایش جوشاندیم
قبل از اینکه خودر ا با لباسهایش از شاخه بیاویزد
.
دختر بیچاره همسایه ی ما
در انتظار فرستاده پدر اسمانی زیر تنها سایه خانه شان
آیه تحریف شده ای را به دنیا اورد
« تو هیچوقت نبودی ....هیچوقت نبودی...»
او به همراه نخل عقیم حیاط خانه شان به بار برگ و شکوفه
نارنج می نشست.
بارانهای قابل کنترل می بارد
ببار - می خواهم بچه گربه ای برايت به دنيا بياورم
در کنار همين کلمات لخت تازه به دنيا پا گذاشته
نه رويم....
رويم که نمی شود
کسی اين شعر را ببيند
حتی مادرم
که لبالسهای زيرم را بی اجازه مي شست
وپدرم که سقفهای شيروانی را هر ساله اسفالت مي كرد
به يمن قدوم نورسيده...
گربه نوزاد من
به روی ديوار های نمناک بی ناموسی
تر-cat
می کنم تا حرامزاده گيت را ببرم
فکر کن اصلا
بی پدر
ومادر مرده ای.
شعر های پیشین مجتبا دهقان
در مانیها
به اجرام مجرم
معتقدم
به زن بودن
گناه و فاحشگي مرد
شب اول قبر
ستاره هاي
اويزان سقف اتاقم جشن گرفته اند
كور بودن
اجاق قبري را كه در اغوشش مي رفتم.
چه شادي
وحشتناكي
خبرت قبل از
تولد،بي هواپشت پنجره اتفاق بيفتد.. كلماتت خفه شود
زنداني شده در
حمامي كه رد خيس انگشتانت روي شيشه
براي غسل دادن
به اسمان شب ِ پرشده ازستارهاي پرچم امريكا٭
سالك گرفته ام
بيماري كمتر
نشان دادن سالم را
صورت مچاله
شده ات طوري نشان مي داد
كه ديگر حتي
بدرد شيشه پاك كردن هم نخوري
٭ازانجا كه
مولف اين متن مرده است براي امرزشش پرچم امريكا را به اتش بكشيد ٭
از وسط عكسهاي
بچگي شكسته بودم
زمانيكه
نطفه منظومه شعرهايم از بهم چسباندن تكه هاي روزنامه دور سرم
شکل میگرفت
روزهای تولد
سالنامه اي
شده بودم پر ازصفحه هاي اتفاق
كه تنها هديه
ام مجسمه ي زني بود كه ادم را ياد فرشته مرگ( البته از نوع شوهر دارش) مي
انداخت.
اعتراف مي كنم
قسم به جاذبه ات كه به زمين نپتني حال مي داد
با هيچ
نامحرمي دست نداده ام چه برسد كه كساني
سنگهاي جو گير
شده خود را به اتش بكشند
مراكه
جوگيرچمشك زني
ازهم م ت لاشي
شده بودم رانپرس.
هديه تولدم
دستمال٭
كردن ستاره هايي بود كه دست هيچكس به انها نمي رسيد.
٭ پارچه اي كه
با ان خانه ار در روزهاي تولد ومرگ تميز مي كنند، بصورتي كه حتي اشيا بي جان هم
برايت چشمك مي زنند ٭
روزنامه كيهان
مرا به عنوان جرم مزاحم از صفحه حوادث پاك مي كرد.
با پوست انداختن
شيطان بزرگ روي صورتم
‹‹ مجسمه زني
جسم مرد صاحبش را در خود كشيد٭››
تا اسم شرق را
به نظرم عوض كنيد بگذاريدغرب،اسم كيهان را ستاره و سياهچاله را قبر
كه ستارهاي
اويزان اتاقم را به جرم روشنگري از پشت شيشه هاي كثيف اتاقم بلعيده بودند.
٭ در بر گرفته
شده از كتاب مران مريخي- زنان ونوسي٭
خداي چيزهاي
كوچك
پوست صورتم را
انقدر كشيد كه نزديك بود اسمان از هم جر بخورد.
شايد در ادامه
داستان ستاره هاي مصنوعي ِ اتاقم
به يك هفته شيشه
پنچه كشيدن يا مثل من شعر نوشتن
محكوم شده باشي
مثل سياره اي که
شهاب بارانش مشتري جمع مي كرد برايم
بعد از بيرون
امدن از اغوش زمين
شده ام مجسمه
ازادي٭
٭ مجسمه اي كه
بايد شكستش چون دو جنسي است و زن، مرد- نكير، منكر- تولد، مرگ – روز تولد،شب
اول قبرو... را ازتشخيص نمي دهدو يكي مي داند ٭
چه مادرانه مرد
شده بودم
براي دختران
تنها وحامله شهر
وچه معصوميت
كودكانه اي مرا شوهر داده بود به آنها
كه قسمتي از
وجود خودم را چسبيده به ديوارهاي رحمشان به دنيا نيامده
از پا در آورم
بي راه نمي
گويم كه
مادرم دود مي
كرد چشمهاي قرمز سيگارش را
مي فرستاد به
هوا
آرزوي بادكنك
سينه هايي كه پر مي شد از شير
من به نارسي
رسي رسيدم
ومانند مرگ در
شكم كردن جادها پيچيدم به دور خودم
به پسري كه در
مسير عبور از دهليزهاي تاريك تنم
وا داده بود
به همين لخته
هاي خون تن به بلوغ رسيده ات قسم
ريزش مي كنم از
بدنت
تو هم كه سر در
نمي اوري
از درجا زدن
مرگ در جنين جن زده ام
از به دنياامدن
زندگيم در اين قبر روباز
بين راهي
سرم درد مي كند
مي خواهم مثل
جنينم زانوهايم را بغل بگيرم و
سقط شوم
روی صندلي دو
نفره اتوبوس
مي خواهم
برگردم به همانجايي كه كه شيرهاي نحورده مادرم را مك بزنند از سينه هاي
شكل نگرفته ام
به موجودبي
جنسيتي كه صداي مادرانه اي را در بين تركيدن كيسه متعلقاتش با گوشهاي بي پرده
مي شنيد
به سيگارهايي كه
مادرم مي گيراند تا نگاهش پر بشود از قرمزيِِ بلوغ چراغهاي دود گرفته اتوبوس
به بلوغي كه
زندگيش را در بين ديوارهاي طبله كرده خانه داده بود به باد هوا
به مردي كه در
من عميقا به اعتقاد زنده بودن هميشگي مرگ دست پيدا كرد
به پسري كه روي
صدايم از پا افتاد
ومن از گردنه
رحم سقوط كردم
بايد مواظب
خودم باشم
بچه هايم در
راهند.
فرهاد قندش
می افتد و هيچوقت بلند نمی شوم از
کنار واژه بی
رمق يزد
انگار خشکت
زده باشد همراه سايه های اتفاق نيفتاده پشت چشمها
باشد به روی
چشم
به اضافه
تمام مَنهايی که ازتو عاری شدند
عاقبت نابينای واستخوانهای سياه شده خيمه می زند روی سرم
وقتی از پس
خيابانِِ ِ هم وزن بيابان ِ اين شعر بر نمی آيم.
تا بيايم چشم
بگذارم و از مدلول نزديک به تو دوری کنم
انسولين می
شود دال بر زندگی من
بی ستون تنم
شروع می کند به لرزيدن
پيکر فرهاد
می افتد به جانم وحتی ان عباس معروفی را هم که می شناسی؟... نمی تواند نجاتم
بدهد
چشمم کور
دندم نرم
از اتفاقاتی
که در من سايه دوانيد از تو
به برشهای
تصويرم نگيرد استخوان دست وپاهات
به برشهای
تصويرم
دخيل بسته
شده يک مشت استخوان
وزن کم کرده
زیربار اين زندگی شيرين
«فرهاد
انسولينت را به موقع نمی زنی ومثل نعش می افتی ››و هيچوقت بلند نمی شوم از
کنار مدلولی
که دارد با من
دالی.. دالی
..بازی می کند.
دو دو
چشمهايت شروع می کند به راه رفتن
بعد از تشنگی
سقوط از مرکبهای يورتمه رفته از برشهای گاه وبی گاه تصويری
سايه های
کمين کرده بالای نخلها
تو را با
صورت می اندازد تا نگاه ندارند دستهای نداشته تو را
اصلا چشم
ندارند ببينند اب روی اب می ريختی
ومی لرزيدی
با بی ستون که نکند فرجی بشود
تو
استخوانهای سالمت را ببنی بدون انکه عزادار سياه شدن باشند
و من يزد را
ميان دجله وفرات
با رگه های
حياتی قطع شده ای که به چشمهای سايه زده ات می ريزد
نقش دستهای تو روی سقف اين خيمه
فرهاد....
فرهاد
مثل نعش می
افتی و
می ميرم
می دانم دلت
هوای حلوای خرما کرده است.
|