خانه شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

28

دی

1384  

 

 

شعبان بالاخیلی

                       به میثم ریاحی به پاس محبت هایش :

هفت

 

     گلوله ها به سينه ام نزديك مي شوند ، سوختگي را در بالاي تنه احساس كردم . بوي سوختگي گوشت ، بوي گل و مه مي شنوم .احساس مي كنم حجمي از هوا رو ي شانه هايم فشار مي آورند.بوي نم همه جا را فرا گرفته است...

 

- ‏”بريد بياريدش، مواظب باشيد زنده نمونده باشه”

 

يك لگد محكم به پهلوي من خورد و من فقط يك پوتين سياه را ديدم كه از بس گل رويش ريخته بود مثل يك سگ خالدار با خالهاي خاكستري شده بود …

دوسرباز دست و پايم را گرفتند و روي زمين گل آلود كشيدند... يك رد مثل دو خط موازي راه آهن پشت سرم روي زمين كشيده مي شد ... سنگ و گل مثل يك موجود زنده در زير بدنم وول مي خوردند و كنار مي رفتند ... مرا پرت كردند پشت يك وانت لكنته...

خداي من !! ...تمام لباسم پر از خون شده بود چرا زودتر متوجه نشدم...

دو نفر با روپوش سفيد من را روي برانكارد گذاشتند، فضاي اطراف مه آلود به بنظر مي رسيد...  بايد سرد باشد ...اينجا كلي كشوهاي بزرگ قرار دارد...

دو طرف بدنم را گرفتند و لاي يك پلاستيك پيچيدند و در داخل كشو سرد خانه گذاشتند...

روي سنگ بزرگ و صاف مشغول شستن من هستند ، بخار آب گرم از سر و رويم بلند ميشود... احساس لذيذي بايد باشد...

آدم ها زيادي در ميدان شهر جمع شدند ، گاهي فرياد مي زنند... حركات دهانشان را مي بينم ولي چيزي نمي شنوم... يك روحاني به طرف من مي آيد... حتمن مي گويد آخرين حرفت را بزن ... اخرين شعرم را بلند مي خوانم ولي فقط بخاري در هواي سرد از دهانم بيرون مي آيد... صداي خودم را نمي شنوم ...حتمن ادم هاي پاي دار صدايم را مي شنوند... يك سرباز جلو مي آيد و ته سيگار را در دهانم فرو مي برد ... دودي بيرون مي دهم ، روي چهار پايه مي ايستم ... تعادل ندارم ... انگار چهار پايه زير پايم مي لرزد ، هر لحظه دارم سقوط مي كنم ... طناب را دور گردنم مي اندازند ... نه !!... يك حس خيس دور گردن من ...مثل بدن لزج مار .. بالاخره اسب لعنتي از زير پايم در رفت...

از اين بالا شهر چقدر زيباست حتي دريا را مي توانم ببينم...

يك نفر را مي بينم كه در كنار اسكله ايستاده است ... عمق آب آنجا زياد بايد باشد... هم قد و قامت خودم است... چشمهايم را تنگ مي كنم... نه ... خودم هستم ولي آنجا چكار مي كنم ... و صداي افتادن چيزي در آب ... چند نفر به سمت اسكله مي دوند...

حس عجيبي دارم ... انگار مرا در يك شيشه مربا قرار داده اند... با هر موج از سمتي به سمت ديگر مي روم ... آرام آرام به ته دريا مي رسم...يك تكه آينه شكسته در كف دريا نظرم را جلب مي كند.. سعي مي كنم خودم را به آن سمت هول دهم ... چه آينه ي عجيبي ، سرم در آن معلوم نيست ... فقط سينه ام در آن مشخص است ... چند سوراخ در سينه ام است ... مي شمارم ... يك ،دو، سه ،... ، هفت... هفت سوراخ در سينه ام ...هفت ... و فقط هفت...

 

                                                                                             زمستان 84- شعبان بالاخيلي

 

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2005 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website