چینود، شعری تازه از مریم هوله

3245346457

 

 

 

 

شعری از مریم هوله 

 

 

اينها كه نمي دانستند دارند ميان كدام انعكاس ها له مي شوند

نادانسته زندگي كردند و منعكس شدند

تا خيرشان به قطب هاي دورتر رسد

دور و دورتر اين دم و بازدم تند و كند/چال شد در خلاء زير پل ها

تا نقشه ي جهاني نامرد ، به خلا رفته معتدل شود

آخ اين پل هاي فقر و بلاهت ديني ِنيمتنه ها/

كه روي الاكلنگ خوشبختي و شركاي انشتيني ِ چاق و چمبه

تنه زدند تمام جان شان را به تن /

تا قعر شعور

توي آيفون ها و بختك هاي دو سر برد الهام شان ريختند

بيچاره! با مغز كوچك اش دوردست فهميده چي به چي ست

تو هنوز بكارت روح ات را برنداشته اي/

تا با دو چشم باز خيانتي كني به غربي كه ساختار تو را قرقره مي كند قرمز

در پدركشتگي تني شان با پدرخوانده هات/

كه استخوان دشمني هم را در بازي با گوشت تو دور نمي اندازند

خيال ات تخت!

آخ اين قطب هاي كوچك، اين قطب هاي كوري بزرگ

كه در موازنه شان با هم/ از جهان هم دور و دورتر پلاسيدند

تا جهان دور و دورتر سفر كند / از سياحت پربار سم/

تا نقشه هاي تازه ي وضع حمل و بهارهاش؛

اين پل هاي كوچك جاني/

هرگز ندانستند براي چه با هم مي جنگند

مگر جز تصوير بهشتي بود در خواب ِ خلاء؟

كه ترسيم لابيرنت در لابيرنت بود آن عمود دور/

در اين افق نزديك اما دور؛

پل هاي كور ِ تا ابد بدهكار! پل هاي تا ابد تازه كار و جنايتكار

حرامزاده تان منم

پل صراط؛

جرأت اش را داريد ويروس و تسليحات تسليمي اش را

به انقضاي سلامي كه در من است گسيل كنيد

جان مي دهم براي تصفيه تان از دو رنگ/

چرا كه رنگين كمان تان من ام

پل صراط

كه از آن به جايي نمي رسد پايتان/

جز خلاء وخيمي كه در خلاي خوف هاي خوب قيمتي ِ تان/

حفر كرده بوديد و ترسيم دردهاي دوري من شد

روي بلوغي كه ريسمان هايش به دو سو مي رفت

سوسوي سبز و سرخ/تا اينكه زرد آمد و به پل رسيد

پايي كه ريش درآورده/ پاي ديگرش كوسه است

بايد گذشت داد اين جهان گرد را /تا بي گذشت و گيج گذشته

از روي خود پريد

پل صراط ام و سور اسرافيل سه بعدي صداي شش در چهارتان

بياييد كه پيشاپيش سايه تان رسيده به بيا

شما كجا و اين كوه ذوالفقارتان كجا؟!

خوش آمدي به ملتي از جهنم ات/

در بهشتي كه مي زند زير شير و شورتان/

اللهي كه سرانجام شعورش به سن ِ شر رسيدنم رسيده و رشيد

نم پس نمي دهد ازين ببعد

از فرصت باقيمانده استفاده كنيد براي بردن بچه ها از رسانايي صعودي ِ پل ها

تف كرده در خدمات ِ خلاء ، ميان تان

چفتي به چانه و چنگي كه بر پژوهش اش

آداب قصه ي شب را بر روز بي هراس

شب خوش بخواب و روز را به ما بماس آخر؟!

اين پله سنتي ست، زمين خورده

بشكن ترازو را

اين هم ازين وزش!

بدا به حال تان

كه با پاي خود آمده ايد روي پل صراط ام نشسته ايد، تخمه مي خوريد

اين هم از اينسوي سور!

بزودي تخمه ي خودتان را خواهيد خورد/

در آبهاي اعتلافي اين جوب

جز مجاري كه تخمه نمي افتد از سر جداش در گلو/

چيزي  رد نخواهد شد از شما در گيت

اين هم از جهنم شما!

بهشت هم خود منم كه در سي و دو حرفم نشسته ام

بايد كمي قدم بزنم روي اين دو پا

هفت سال از آنور/ برود دريل اش بعد توي ده تا پل آهني گيج

و رباطها  كه سرانجام از روي ملكه مي افتند

دويست رباط از بيست روح عنكبوت/ بايد بيفتد توي تار چشم هاي قل زنان

اعلام فكر كه مي كنيد/كوه عنكبوتي از مامان مي ترسد و در مي رود  پايين

مي افتد توي چشمه ي مذاب با دماغ كور

بيچاره اين عنكبوتها كه اشك رباط شان در آمده بود پشت در قبلي!

موبايل صورتي زن ها/از دست يادشان درمي رود گاهي

كه مي زند به صبح و نعره ي آهي

بر كشتگان ِ شب بيدار/

كه نشد پريزشان راست بگويد مياندار نرم افزار

كه گفته بود مي شود آدم شد/

با هر لباس و پريزي به ميل شان

نشد بشنود شهيدي كه شهد ِناچشيده خورد اشتباهي خودش

به لشكر سايه هاي پريز ملحق ماند

اين معلقات ِ نابحق…

اين هم از خواص قدم زدن!

زدم از فرم مفتضح ،بيرون؟!

اين هم از فوريت ِ رژيم!

حالا تو هي بخند!

شب درازست و قدش كوتاه

در تمام ارقامي كه شمرده ام شك است

بنشين سر مستقيم مان برو!

خيال ات تخت ِ كاه!/با اين پاروهاي روباه

با من شوخي ات گرفته تا تمام شوم؟!

حالا به ولوله بيفت!تا جان ات بالا بيايد توي همه ي دست هام

حالا بنشين بشمار!/از عاقبت گله كن

اين غلطي كه به لوله كشي بستي/

تا لوله هايش را با تو عوض نكند از رو نمي رود

حالا بشمر كه چند سو…

من مشتغل ترم

در من خلاصه شو

با من سقوط صميمانه

تا صفر مشترك مطلق

صفري به شلوغي هم در هم

دستي به من بدهي/پشتي به تو مي دهم

ديري نپايد اين زنداني ِ هم بودن

اين بار از دو رو/در چارسوي جهان هاي پشت اين حباب

چار چار دو كنيم

اينگونه به نفع خداست

تا چاره اي كند يتناهي شدن اش را در زنجير

دقت نكرده اي فرم حباب مان/در هر رقم يكي ست؟

مي دانم از توان تو خارج نيست دقت نكردن ِ عمدي را

دقت نكردن ِ امري را

اما در اين ميان، رازي غريب هست

كه تا ابد به زبان اش نياز هست

من قول مي دهم دورت نزنم در دست ِورم كرده كه سنگين است

تنها دو دست را…

كه قلب تو توي آن/رازش به وزن برابر, نمك گيرست

ورم ها خوابيده و مشتي نمي خوابد

جز اختراع رنگ و گرانش هاش/در گسترش عمقي بهار

تك بعدي از لابيرنت كه خميازه توش نيست

من فكرهاي شريفي چلانده ام/

بر آفرينش تابلوها كه فشردي شان

با آنهمه كبودتر شدن كه نياسوديش

عيب است اينكه بزند نقاش،زير چريكه ي نقاشي ش

هر نقش كه از دستت بپرد بيرون/ديگر نرفتني ست

صلح از اسارت پاياپاي در نياوري

اسارتي رساتر درت مي آورد از گوني

تو جمع اسيراني

گول شكم ات سيرست

حالا كه سر شب است

هضم اش نكني حباب مرزي ِ دورم را

بچه بزرگ ترست معمولن/از والدين و ريشه ي سر در كن

بعدن حباب تو چه پريشان است/در محتواي تورم هام

دورم نزن /بال ، پشت و قيچي پيشاني

رازي پر از چسب دوقلو دارم

حالا بنشين بشمر!

نه مرا نشمر!

ما پشتمان يكي ست و دستش آ…

هي دور و هي نزديك…

هي دور ، هي نزديك…

برو برگرد ، يا برو بگردي بي برو برگرد!

 

١٢سپتامبر٢٠١٥