پاسخی به بی شرمی… هومن عزیزی

69957881805323031360
پاسخی به بی شرمی های سید مهدی موسوی، هومن عزیزی

در چند ماه گذشته پيش و پس از همكاري مريم هوله و شاهين نجفي عزيز در آلبوم صاد، همواره هدف حمله، توهين، تهديد و تهمت و ترور شخصيت بوده ايم و تا آنجا كه اين حملات از سوي خشك مغزان و عاملين رژيم بوده است گله اي نيست؛ اما حملات لات ها و چماقداران مجازي كه آقاي سيد مهدي موسوي و خانم فاطمه اختصاري براي آزار ما و تخريب شخصيت مان مي فرستند را بيش از اين نمي توان تحمل كرد. از امروز هم مي گذرم كه تصوير جعلي بسيار زشت و مستهجنی را در كنار تصويري در شبکه های اجتماعی منتشر كرده بودند كه بر آن نوشته بود “مهدي موسوي شاگرد هومن عزيزي!”  روز گذشته ايشان دوباره نامه اي بسيار مشمئز كننده منتشر كرده اند كه در مقابل آن و حواشي اش نمي توانم ساكت بمانم.
ابتدا متن نامه را می خوانیم:
“همیشه در زندگی ام تلاش کرده ام از این اخلاق سیاه و سپید دیدن دست بردارم و دنیا را خاکستری ببینم. واقعا هرگز نمی توانم هنرمندی را که مثل هنرش نیست دوست داشته باشم اما نمی توانم روی شعرهایی از او که دوست داشته ام چشم ببندم.
مثلا اگرچه فاضل نظری در مقابل مردم ایستاد اما هنوز غزل “از باغ می برند چراغانی ات کنند” و چند غزل مجموعه ی اول او را دوست دارم یا مثلا استاد حسین منزوی را ممکن است به خاطر پاره ای مساءل اخلاقی یا اعتیادش که الگوی نامناسبی برای نسل جوان شد زیاد نپسندم اما مگر می توانم دیوانه وار شعر “ماه و پلنگ” و بعضی از غزل های او را دوست نداشته باشم؟! یا حتی همین یغما گلرویی که به رفتارها و حاشیه هایش نقدهای فراوانی دارم اما مثلا ترانه “رانندگی در مستی”اش را دوست دارم…
این وضعیت نه تنها در ایران که برایم در سایر کشورها نیز حکمفرماست. بسیاری از هنرپیشه ها یا خوانندگان یا شاعران یا نویسندگان مورد علاقه ام در جهان از لحاظ اخلاقی یا خط مشی فکری با من همراستا نیستند اما نمی توانم فلان اجرای خوبشان یا فلان بازی خوبشان را انکار کنم. البته شکی نیست که هنرمندی که از لحاظ شخصیتی نیز الگو باشد را هزاران برابر دوست دارم و ستایش می کنم.
یکی از دوستان جوانی که در دهه ی هفتاد مثل ما برای ایجاد غزل امروز تلاش و پایداری کرد محمدسعید میرزایی است. بسیاری امروز او را به خاطر همکاری اش با صدا و سیما یا حکومت یا… به طور کامل رد می کنند. اما یادشان رفته که اگرچه محمدسعید از اوج خودش بسیار دور شده است اما در دهه ی هفتاد مجموعه ی موفقی مثل “مرد بی مورد” را چاپ کرده که در زمان خودش تحولی در غزل آن زمان بوده است.
من خودم شاید شعرها و خط مشی امروز او را نپسندم اما نمی توانم انکار کنم که چند غزل او را از سالیان دور و دراز (حدود شانزده هفده سال قبل) به یاد دارم و اگر او امروز شنیده ام پشت من حرف می زند و جایگاه مرا در آغاز غزل پست مدرن انکار می کند من هیچ وقت تلاش ها و جایگاه او در تغییر غزل و ایجاد غزل روایی (موسوم به فرم) را فراموش نمی کنم.
این غزل را سال های سال پیش در مجموعه ی الواح صلح خوانده بودم و به همراه انار و چند غزل دیگر جزء محبوب ترین کارهای سعید میرزایی است. لذت خواندنش را با شما شریک می شوم:
زیبایی ات برای خودت؛ من که عاشقم!!
به داشتن اگر نه، به دیدن که عاشقم
حالا مرا ورق بزن و فکر کن به من
تردید و احتمال نه، قطعا که عاشقم
دیوانه شو؛ شبیهِ غزلهای مولوی
فریاد کن به کوی و به بَرزَن که عاشقم
فال مرا ز خواجه نه، از مولوی بگیر
تَن تَن، تَتَن تَتَن تَتَتَن تَن که عاشقم!!!
شاعر شوم؟ سماع کنم؟ گریه سر دهم؟
اصلا بگو به دوست و دشمن که عاشقم
این برگه ی وصیتم! این نامه! این غزل!
دیگر چه حاجتی ست به گفتن که عاشقم
ای نامه ای که پُر شدی از دوست دارَمَت
پیوست می کنم به تو اِیضاً که عاشقم
با خون دل نوشته ام این بار نامه را
اِنی کَتَبتُ قِصةَ شوقاً که عاشقم!
این مَرد عاشق است اگر چه برای او
سخت است اعتراف به یک زن که عاشقم
در نظر بگیرید که آوردن کلماتی مثل “ز” و دوگانگی زبان و دیگر ایراداتی که ممکن است امروز بر این شعر وارد شود در دهه ی هفتاد چندان جزء عیوب شعری نبوده اند و در شعر بسیاری از شاعران آن دوره یافت می شود و حتی مثلا یکی دو مورد در کتاب “فرشته ها خودکشی کردند” من هم یافت می شود. پس باید این شعر را با غزل های روزگار خودش مقایسه کرد…”
نخست اين كه شخصيت دوست درگذشته ام حسين منزوي را به بهانه تعريف و تجميد، تحقير كرده و او را به دليل اعتيادش شايسته ي اين كه الگوي جوانان باشد ندانسته اند! آقاي موسوي لابد شما بايد الگوي جوانان باشيد كه اعلام مي كنيد اخلاق و زندگي شخصي يا حكومتي بودن شاعر از ارزش شعرش كم نمي كند! وقتي صحبت از حسين منزوي است اعتياد زشت است اما وقتي صحبت از مهدي موسوي، بايد او را با گونترگراس مقايسه كرد كه به گفته ي ايشان “طرفدار حزب نازي بود اما جايزه ي نوبل گرفت”؛ حمايت گونترگراس از حزب نازي مربوط به كودكي اوست، پس چرا اضافه نمي كنيد كه بعدها صليب خدمت را نپذيرفت و مخالف شد؟ شما كه نوجوان نيستي، هستي؟ ظاهرا در ميانسالي به افتخار حكومتي بودن نائل شده ايد و به فكر ارزش هاي ادبي افتاده اي. نكند آثارتان را همطراز طبل حلبي مي بينيد كه بر رسوايي جامعه ي پوسيده ي آلمان مي كوفت؟
از امام! خميني و علي رضا غزوه مي گوييد و محمد سعيد ميرزايي… و ديگر شاعران حكومتي كه مانند شما اشعار ناب! دارند. شرم بر شما! مرده شوي شاعري را ببرد كه با وجود حكومتي بودن در رژيم سفاك ايران و ناديده گرفتن اين همه خون ريخته، شعرش زيبا باشد. شاعر بايد ابتدا انسان باشد و خودفروشي مرام انسان نيست. بهانه ي نام بردن از دوست دوران جواني من و خودفروش و حكومتي امروز سعيد ميرزايي غزلي است كه از من دزديده است؛ زيركانه غزل مرا به نام او در پايان نامه آورده ايد و چند سطري را هم كه به مشخصات شاعر اشاره دارد -مانند اين سطر: از چشم هاي سوخته ي من حذر كنيد/از اين دو چشم آبي روشن كه عاشقم- حذف كرده ايد چرا كه مي دانيد باعث شك مخاطب مي شود و دست شما را رو مي كند. اغلب شاعران بزرگ همدوره به سرقت اين شعر اين شعر گواهي داده اند و عده اي شاهد سرايش آن بوده اند-مانند هرمز سعداللهي-، عزيزاني چون محمد رضا رستم بگلو، مجتبي صادقي، علي اكبر ياغي تبار، مجيد معارفوند و… شاعراني كه همه از تو شاعران بهتري هستند و جايگاه ادبي والايي دارند و اگر خوانش پست مدرنيستي بتوان از غزلي كرد از آثار آنهاست؛ تقريبن همه ي اين عزيزان در بازگشت غزل و قوالب موزون سهم داشته اند و اغلب سهم شان بيشتر و بزرگتر از شما بوده است اما وانمود مي كني وجود ندارند چرا كه شرافت رويارويي با حقيقت را نداري. گذشته از اين انسان هاي درستي هم هستند و چنين حركات زشتي را در عرصه ي ادب و هنر كسي از ايشان نديده است، همه به نسل پيشين و همنسلان خود احترام مي گذارند و تا حد ممكن حق ديگران را در ابداعات ادبي به رسميت مي شناسند. اتفاقن اين سرقت تا آنجا بر همه آشكار شد كه در آنتولوژي كولاژ به نام من منتشر شد تا شبهه ها برطرف شود. نام بردنت از سعيد ميرزايي زيركانه است، من و او با هم اين تخم لق را توي دهن شما شكستيم اما نام بردن از او و شعر را به نام او زدن به صرفه تر است چرا كه سواد تئوريك ندارد و از آن گذشته مانند خود شما حكومتي است و مقايسه تان به جايي بر نمي خورد، درست مثل خود شما هم كسي زمان حالش را قبول ندارد. دليل حسادت تان به يغما و مريم را درك مي كنم، همراه يا بدون همراهي شاهين عزيز براي خود اعتباري ادبي داشته و دارند، اما شما را هرگز كس ديگري كه جايگاهي در ادب و هنر ايران داشته باشد تاييد نكرده است، اين است كه حتي حالا كه يواش يواش بر دامان حكومت جلوس مي كنيد هم نمي توانيد از شاهين و انبوه مخاطباني كه نصيب شعرتان كرده دست برداريد. دقيقن به همين خاطر است كه اصرار داريد دكتراي داروسازي را كه تصور سواد و دانش نداشته ي ادبي تان را در مخاطب ايجاد مي كند، يا عنوان “سيد” را كه شما را به دين و حكومت ديني پيوند مي دهد و بوي تبرئه مي دهد به نام تان الصاق كنيد. همين احساس دروني حقارت است كه باعث مي شود پاسخ نقد را با فحاشي بدهيد يا با نامه هاي موذيانه و كثيف ترين شيوه هاي جنگ رواني شخصيت كساني را كه رقيب تصور مي كنيد، تخريب كنيد. بارهاي اعلام كرده ايد بنيانگزار چيزي نيستيد و شاگردان تان! شما را چنين مي نامند؛ اما همزمان به آنها اعلام مي كنيد شما را “پدر” يا “بابايي” صدا بزنند!!!  واقعن گاهي وقاحت و بيشرمي هيچ حد و مرزي ندارد. من بيست سال سكوت كردم كه با امثال شما مقايسه نشوم، كساني كه از شدت بيسوادي پست مدرنيسم را به آميختن كهنه و نه و آميختن كهنه و نو را به آوردن كلماتي مانند “كاندوم” در متني موزون تعريف مي كنند و از آنجا كه حتي عرضه و توان سرودن غزلي را ندارند -مستند به گفته ي خودتان در مصاحبه اي در يوتيوپ كه فرموده بوديد قافيه هاي غزل برايتان سخت و دست و پاگير است- ترانه هايشان را غزل پست مدرن! نام نهاده اند. نمي خواستم با شما مقايسه شوم و ده سالي انتشار و حتي نوشتن را ترك كردم. هنوز هم نمي خواهم با شما مقايسه شوم، ترانه سرا نيستم و قافيه هم برايم سخت نيست و غزل كار مي كنم و نحله هاي فلسفي پس از مدرن علاقه دارم و در كارم بازتاب پيدا مي كنند اما از ترس مقايسه شدن با دوزيستاني چون شما آنها را غزل پست مدرن نمي نامم. كار شما اگر غزل و پست مدرن بود تمام اين سال ها كمر به دشمني ترانه سرايان بزرگي چون يغما نمي بستيد؛ اگر با خود روراست مي بوديد مي ديديد كه دليلش حضور در يك عرصه است، بگذريم كه سطح كارتان اصلن با او قابل مقايسه نيست. خجالت نكشيد و ادامه بدهيد. از دادگاه بناليد و همزمان آماده ي جشن آزادي باشيد؛ از امام خميني و قزوه بگوييد و زيبايي شعر شاعران حكومتي و همزمان چشمي هم به مخالفين حكومت و كساني داشته باشيد كه خون و عمر و آزادي شان قرباني سياست هاي ضد انساني اش شده است. خودتان را به ندانستن بزنيد كه دليل دشمني تان با يغما و مريم حسادت نيست و دليلش را نمي داني! حالا باز نامه بنويس و امر كن شاگردانت “با خوك كشتي نگيرند” و پشت سر وادارشان كن به “لجن پراكني”؛ اتفاقن موضوع همين است كه يك دهه است دهانت باز است و كسي جوابت را نمي دهد چون از كشتي گرفتن با تو عار دارند. چه آنها كه قبلن يكي دو بار جوابت را داده اند و چهره ات را عيان كرده اند و چه آنها كه ساكتند. من هم عار داشته و دارم اما تهمت سرقت ادبي را نمي توانستم تاب بياورم. حالا هم خجالت نكشيد، چماقداران مجازي تان را به سراغم بفرستيد شايد توانستيد مخاطبان را قانع كنيد كه مهدي موسوي حكومتي اش هم مي ارزد.
————————————————————————-
مصاحبه ی مهدی موسوی با پادکست اشرار
unnamed (2)
unnamed (3)
unnamed (4)unnamed (5)unnamed (1)unnamed (1)