شعری از آیدا عمیدی

aida-amidi

 

شعری از آیدا عمیدی

دریا تفاله ی جنگ را به  ساحل انداخته بود

پای کودکیم در قیر گیر کرده بود

و ساحل دیگر ساحل قلعه­های شنی نبود

چگونه نترسم از زمینی که هرگز زیر پایم نایستاده است

از تعبیر خواب­هایش

و میل حریصانه­اش به انفجار

جنگ هرگز تمام نمی­شود

و جای خالی پای چپ

مثل میل قدم زدن در شب

چیزی روزمره است

و ما که اهل جنوبیم

هر روز صبح داغ جنگ­زدگی را از پیشانی­مان پاک می­کنیم

و به زندگی ادامه می­­دهیم

در شهری

که هرگز از آنِ ما نبوده است