چند شعر از حسن نجار

Hasannajar65454

 

 

چند شعر از حسن نجار

1

 

درتشنگی باغچه ها
خون مهتاب چکیده و
ترانه های مهر
درپشت تمام میله ها شکوفه داده اند!
خواب شاخه ها
بر مژه های خیس
من آواز ناقوس های جهانم!

دربیداری جوانه ها
خورشیدرا به آسمان می برند
قاصدک ها
تادر آن
طلوع نکرده
تاریک شوم
 

2

 

شعری از کتاب “سارونا!خوش آمدی به قلب عاشق من”

 

 

 

به انتظارآمدن ات

آن قدر

بنشینم روی این پله های سنگ
آن قدر

بایستم پشت این پنجره و-
چشم بدوزم به این کوه صبور و سرد
تا مگر

بادسخت گیر
خستگی تو را

از این همه سال و سکوت
بر شانه هام بریزد
***
یاد تو را

کدام گل سرخ
کدام پرنده ی سر گردان
به خانه ام می آورد؟!

 

 

 

 

3

 

 

قرنطینه

 

 

یاران!

باران نم نم ترانه های من!

اکنون میان این همه دیوار

پشت تمام میله های عمود

با اندامی هاشورزده

ازداغ دوری شما

شعر از وجود خسته ام گریخته است.

با اینکه باهیچ پرنده ای ملاقات ندارم

دل خسته از زیستن

دل شکسته از بودن و سرودن

درتاریکی واندوه قرنطینه

حسرت پرواز تمام پرندگان در من

بگو:

نام اسیر من

بر زبان کدام یک از شما جاری ست؟!

 

1382

 

 

 

4

 

برای مادرم وتمام مادران رنجورجهان

 

ملاقات

 

این جا
نشانی از آواز عاشقانه ودلدادگی نمی یابی
گمشده ی همه ی آدمها
بوی لبخنداست و آزادی
مدتی ست کلماتم
به هواخوری نمی روند
ترانه نمی شوند!
**
تاساعتی که روی صندلی می نشینم و
به سلامتی یارانم می نوشم
که جاماندند
پشت میله ها و میان دیوارها
کلماتم را
سطربه سطر
به آب حوض بزنو
مادر!
به خداکه این واژه ها
لحظه لحظه بامن حبس کشیده اند.

 

 

5

 

 

قدم

 

به دنبال تو

تمام عمر

کوچه های کشورم را قدم زدم

تنهاترازخدا

هرشب

باترانه ای ناتمام

تا سپیده خوابم نبرد

تورا بهانه می کردم و دستانت را

تابیایی و در آغوشم بگیری و

شعرتازه ام باپلکهای خیس بخوانی و

سرت رابرشانه هام بگذاری و

به خانه ام برگردی

***

برگرد

هزارسال از غیبت چشمانت

از دوری لبانت گذشته است و

من

همچنان

کوچه های کشورم را

بی تو

قدم میزنم

 

 

 

6

 

گریه

 

گریه از چشم چاه چکیده است
از چوب خدا صدا
پلنگان مست زیر باران می‌خوانند
گریلاهای شاعر
در خون چکمه‌هاشان

***

آه تن تکیده‌ی من!
مگر پرنده از جنگل چکیده است
یادهان از تنفس
که این گونه
یوزپلنگان بیوه
درآغوش ببر می‌گریند؟!

 

 

 

7

 

من برف را
ازآن رو دوست می دارم
که هربارمی بارد
تو
تاگرم ترشوی
درشب های تنها یی ات
مرا
بیش تر در آغوش ات می فشاری!