هم شب، پیام صالحی فرد

Payam salehi fard

 

 

هم شب، داستانی از پیام صالحی فرد

 

 

 

 

شب رو نفس می کشم و با چشم خمار آتیش سیگارو روی نرده ی تراس خاموش می کنم. مثل نسیم لب دریا خودمو بغل می کنم و به نرده ها تکیه می دم. خیره می مونم به حباب های لرزون نور. چشمک که می زنه پلک هام سنگین تر می شن. پشت هاله ی اشک، رگ گرم و روشن نور جاری شده تو تن دشت. توی سینه م، قلبم جون می گیره و گرم می شه کم کم. از دل شب نیمه مهتاب بی کلام، باد ملایم بهاری توی صورتم پخش می شه. با چشم های بسته سرمو بالاتر می گیرمو نفس می کشم. باد به اشک روی گونه م تیغ می کشه و یخ می زنم. تکون کوچیکی می خورم و پلک هامو باز می کنم. محکم تر نرده ها رو می گیرم و وزنمو روی دستام می ندازم. خمار، محو تک نور بالای تپه می شم. به خواب می برتم و انگار نوازشم می کنه. تصویر شکل نگرفته ی لبخند سرخی توی آسمون، از هزار توی خوابم گذر می کنه. نرمی دشت سفید توی تنم جون می گیره. دستام به لمس گرمی آروم می گیره و دلم می تپه. تلو می خورم و با صدای در تراس از جا می پرم. به خودم میام و پاهامو قرص تر می کنم. با گوشه ی انگشتم نم پلک هامو می گیرم و لبخند می زنم. سرمو برمیگردونم و توی نیمه تاریک خیره ی درگاهی تراس می شم. با دست های کوچیکت چشماتو میمالی و لباس خواب صورتی ت توی باد ملایم تکون می خوره. چتری موهای مشکی ت روی پیشونی عرق کرده ات تاب خورده. سمتت میام و دستاتو می گیرم. زانو میزنم و تو چشمای سیاه لرزونت،  دلم می لرزه. لب به دستای ظریفت می ذارم و چشمامو می بندم. صدامو صاف می کنم، لبخند می زنم و می گم: می لرزی بابایی . . .

توی تنم گرمت می کنم و دستامو آروم به کمرت می کشم. چشمای ترت رو روی شونه م می ذاری و قلب کوچولوت تند می تپه. بغلت می کنم و بلند می شیم.آروم تو بغلم تابت می دم و قدم می زنم. با صدای پاهام نفس هات آروم می شه و لپت رو روی شونه م فشار میدی. برگ درخت های کاج کنار ایوون می رقصن و خم می شن. ترانه ی همیشه رو برات می خونم و آخر هر بیت لب به لب می خونی با من.

سیاهی . . .

تنگ بلور ماهی . . .

تاآسمون آبی . . .

رو به دشت وایمیسمو خیره می مونم به چشمک تک نور بالای تپه. دستاتو دور گردنم حلقه می کنی و آروم لبه ی نرده ها می نشونمت. دستامو دور کمرت قفل می کنم و پیشونی تو می بوسم. در گوش ت زمزمه می کنم: دل کوچیکت تنگه . . . مروارید هاتو به من بده. سرتو پایین می گیری و چونه ت از بغض گلو می لرزه. هرم کلامم صورتتو نوازش می کنه.

اشکای دونه دونه . . .

مث مرمر رو گونه . . .

خط اشکتو پاک می کنم و دستاتو دورم حلقه کردی. محکم می گیرمت و آروم به عقب تابت میدم. انگشتای کوچیکتو چنگ می زنی و در گوش ت می گم: دستای من گرفتنت. ترس نداره بابایی . . . پر بزن رو باد بهاری.

نسیم، موهاتو می رقصونه و چشماتو روی هم فشار میدی. حلقه ی دستام، تخت باده. نگه ت داشتم. انگشتای کوچولوت آروم می شن و تنمو دیگه چنگ نمی زنی. نفس که می کشی لبخند روی لبامه. انگار به خواب میری. شاید به خواب همون لبخند توی آسمون که به سرخی دل منو توئه. میارمت سمت خودمو بغلت می کنم. چشمات مست خوابه و انگار تنگ بلوری توی تنم بغل کردم. با دستم به روبه رو اشاره می کنم، اون دور دورها که فقط یه نور چشمک می زنه.در گوش ت می گم: دل مهربونت که تنگ شد، اونجا همیشه یه چراغ برات چشمک می زنه. می بینی چه جور برق می زنه.

سرت روی سینه مه و با من نگاه می کنی.

نمی دونم چه مدته که من پناه تو شدم و گرمی تنت پناه دل بی امون من. چقدر گذشته که خیره ی سپیده ی سر نزده ی صبحیم، اما هنوز چشمک می زنه. چشمامو می مالم و تنم سنگین شده. تو بغلم آروم نفس می کشی و پلک های بسته تو می بوسم. در تراس رو بیشتر باز می کنم و باد دم صبح توی اتاق جون گرفته. آروم روی ملحفه ی خنک تخت می خوابونمت و سمت تراس میرم. درو می بندم و پرده رو تا نیمه می کشم. تلو تلو می خورم و لبه ی تخت می شینم. زیر نور ملایم آباژور به دست های چروکیده م نگاه می کنم. ساعتمو از مچ باز می کنم و روی عسلی میذارم. نیمه برمی گردم و پتو رو از پایین پات می کشم بالا. برمی گردمو از خسته گی سرمو پایین می ندازم. انگشتامو روی سرامیک کف باز و بسته می کنم و تو خواب و بیدار تنم کرخت می شه. آروم دراز می کشم روی تخت. سرم به نرمی بالش فرو میره و سنگینی م پخش می شه. آب می شم انگار و با حس بودنت پلک های خسته م بسته می شه.

* * *

خیره به لبخند لبای سرخت، از زلال چشمات، چشمای خودمو می بینم که مبهوتت شدم. دستمو آروم بالا میارم و انگشتای کوچیکمو باز می کنم. قلب نا آرومم به لمس دشت سینه های شکوفه زده ت آروم می گیره. محو لبای خندونت می شم که انگار با لبای سرخ غنچه ت زمزمه وار نازم می کنی. توی تنت تابم میدی. با آرنجت زیر سرمو بالا میاری و پیشونی مو می بوسی. آروم دست و پا می زنم و پاهامو بیشتر جمع می کنم. چنگ می زنم به ملحفه ی سفید دور تنت. پشت دستتو آروم به گونه ی ترم می کشی و اشکام سر می خورن. پا می زنم و به شکم کوچیک سفیدم دست می کشی. سرمو به شونه ت تکیه میدی و با دست آروم به کمرم ضربه می زنی. نجوا می کنی و با آرامش صدات دلتنگی هام صاف و زلال می شه. پلک می زنم و خط افق با سفیدی جامه ی تنت یکدست شده. توی دستات بالا می بریم و نگام می کنی. لبخند می زنی و آروم می چرخونیم. صدای خنده ت، ذوق نگاهت خیره ی منه. پاهامو بالا میارم و دست می زنم انگار. به آغوشت برم میگردونی و لب روی گونه م میذاری. خیره نگام می کنی. اشک لرزونت چشمک میزنه و روی گلوم می چکه.