پ.ن. 2 ، شعری از بهاره فریس آبادی

1 شعری از بهاره فریس آبادی

پ.ن. 2

توضیحِ عکس:

این سفیدبرفی، و این هم یک کوتوله!– دختر بلد نیست رختخواب را جمع کند. بلد نیست برای تو آبگوشت بار کند. بلد نیست موهایش را خودش ببافد. دستِ‌کم یک کوتوله همیشه لازم است – من با همین قطار می‌روم. و به محض رسیدن برای تو تلگراف می زنم: سیبری هوا سرد است نقطه تو سفیدبرفی را سفت فشار می‌دهی به سینه‌ات. همه‌جا هم سفید نیست گاهی به جاده‌ای می‌رسی که به جنگل ختم می‌شود و به تراکتور و اتوبوس و گوزن نقطه بعد تو به کوتوله‌ات لبخند بزن. فرداش برایت از چکمه‌های هفتصددلاری‌ام خواهم نوشت، بعد تو بازوی سفیدبرفی را بچسب و آه بکش. فردا من با پتو با چکمه‌های هفتصددلاری قهوه‌ای تمام‌قد فرو می‌روم به چاله‌هایی شبیهِ لانه‌ی مار نقطه تو از جای لب‌های دختر روی لیوانت، چای را بلیس!و کاغذِ نازک تلگراف را توی بخاریِ هیزمی‌ات بینداز.

 

متن نامه‌ی توی عکس:

من با شش کوتوله‌ی ناهنجار، معذبم در قبر! هر شب به انواع مسیرهای فرار فکر می‌کنم. به رد شدن از سنگ و خاک تازه و نرم. به حلول در جسم گورکنی که همین حالا رد می‌شود و من، تو یا سفیدبرفی برایش فرقی نمی‌کنیم! به رشد بی‌وقفه کنار جوانه‌های لوبیا فکر می‌کنم! به “جَک”.به چنگ،و ادامه‌ی ماجرا…

 

و نامه از این “ماجرا” به بعد خوانا نیست.

 

بهاره فریس آبادی