دو شعر از ابوالفضل حسینی

1554544_648225888558604_1319829824_n دو شعر از ابولفضل حسینی

1-

غرق در نگاه تو می افتد اتفاق

به کرانه ی کاج های کبود

می بَرَدم

به یک خنده ی عالی در طَرَفای اردی بهشت

به چشمی سیاه در غزلخانه ی شاعر گمنام

که در عروسکخانه ای محزون از آیین طرب افتاده

زمان به قصد تناول می نبضد در مچ های زیبات

 

پرده از رنگ بردارم

سراغ صندوق ها به آب دهم

آب را به رود و     رود به کی بسپارم؟

بشوم شایعه ی باد و

در سفال غزالان آب خورم

گلوگاه به پیکان نشانه دهم

تا هوش برود در قوس تبسم     مست

دیروز دست من از آستین گریخت

امروز پایم به وزن صاعقه رقصید و رفت

شهبازهای معرکه در پرواز

تنبور ترکانده پیر در خُمخانه

تا قاف بگنجد به جغرافیای جان

ای فرش های تبریز نگاهش کنید

ای نقش های قالی برویید در قدم هاش

او می رود از جان به جا

به جغرافیای تا

او   آ

 


 

 

 

2-

 

در خانه ام يك كفچه مار بچه كرده

در اندازه هاي طبيعي

به صدايي سربي مي خزد وَ به كلامي كشميري

وِردهاي مارانه مي خاند

من ميزبانم وَ صاحبخانه

بر سرِ انگشت مي روم وَ مي آيم

هوشم را به چاكراهاي زمين سپرده ام

تا در دقيقه اي منبسط عبورم دهد از ماتخانه

ريزگكي كاش   كار آسان تر بود

نبضم در مشت پرپر مي زند

و هوايي كه به شُش ها مي كشم هوا نيست

يك ابرِ هراس است هر لحظه در برابر

برقش چشمانش پوست مي سوزاند

قوس ها در قوس ها در منحني هايش

حالت تازه اي به بوتيقاي حركت داده

كه خيال را به آويزگاه ميخ مي برد

 

بيست و چار ساله باشي و نداني،   عمرِ قشنگي است

بيست و چار ساله بودم با موي فرق و لَخت

تند مي راندم در كمرگاه شيب ها و پيچ ها

ظهر بود و فرمان دست خورشيد

در تيغ آفتاب

يك مار جوان به دنبال جفت براقش

به خطي درخشان جاده را برش زد و رفت

شتابش به من بخشيد و   چندين پرسش

 

شدم بيست و پنج در يك روز اسفند در كوهِ دريايي

سر از صخره بالا كشيدم و چنبر قرمزي ديدم

یک ماده مار اندوهگین

در حسرت تخم ريزي در بغلكِش كوه

فلس هايش برهم لغزيد و باز و بسته شد به انحنا

فِشَّستي كرد و رفت

اندوهش به من بخشيد و   مكاشفه

 

كودك بودم و نقاشيِ مار مي كردم

كه از كجاي غريزه در پاچه ام بالا مي آمد

به قصد اختگي

پير بودم و حسرت كش در تماشاي رقاصه اي هندي

كه ناگه در ميانه به ماري بدل شد – اژدهامار

و فروخزيد در بيخ درخت سدر

بهت به من بخشيد و   تماشا

 

حالا در خانه ام

ماري

كفچه ماري

مي خزد قوساقوس

گردن مي افرازد

زبانك مي زند به هُرمِ هوا

و بچه مارها پروار مي كند

من صاحبخانه ام وَ ميزبان

 

ابوالفضل حسینی