دو شعر از پدرام مجیدی

10956523_729928707120235_29442505_n دو شعر از پدرام مجیدی

1-

پيش از سفرِ کاشي ها به دريا

آسمان آبي بود

و مادرم توي خانه به، به خانه آمدن شوهر کارگرش

به، به حرف آمدن دختر 2 ساله اش

به، حفظ الف به په ته ثه جيم چه هه خه دال …

و مدلول هاي آن روز هاي توي حوض واقعا ماهي

پسر شش ساله اش!

فکر مي کرد

اما گاهي چاهي بهتر از اين نيست که دست بکشي توي آب بر موهاي با ده تراشيده ات

و بعد بيافتي در خاطرات

و به اين فکر نکني که کارگران هفت صبح

وقتي در انتظار رسيدن ماشين ارباب ها هستند

و يا وقتي که ديگر نا اميد شده اند

تعليق شعرت را مي فهمند يا نه!؟

بکت را خوانده اند يا نه!؟

و «نه» همواره نگفته که چرا!؟

و «نه» اعتراضش را در روزنامه هاي شهر چاپ نکرده

شايد هم نگذاشته اند چاپ کند

کسي چه مي داند!

 

بچه که بودم

دلم مي خواست در صندلي عقبي تاکسي

کنار زني مثلا سي ساله با رژ قرمز پر رنگ بنشينم

و سايش دست هاش بر موهاي با ده تراشيده ام

و پرسيدن يک «عزيزم کلاس چندي؟»

ارضايم کند

بچه که بودم

بودن فرم ديگر سکس بود

و در تصورم پدر هر چقدر هم که رمانتيک باشد کارگر است

و زنِ کارگر را چه به اين قرتي بازي ها!

نبودند

هيچ گاه چون لرزش از پسِ سايشِ تنِ دو ماهي قرمز بر هم نبودند

و نيستن فرم ديگر درد بود

 

يکي جيب هايم را بگردد

و نعش شماره ي دختري را که در جيبم قايم کرده بودم تشييع کند

تشريح کند جسد شيطنت هايي که هر از چند گاهي

از گورهاي دسته جمعي شان بلند مي شوند

و مي روند به بازماندگان شان سري بزنند

يکي جيب هايم را بگردد

و کليد اين معما را

پرت کند در سفر کاشي ها به دريا

آيا ژني که در من نفوذ کرده بود در زن نعوظ خواهد کرد؟

 

بلند مي شوم

گام هايم را از پسِ پشتِ سايه ام مي کشم

و بي توجه به بازار ماهي فروشان

به عطر زير پوش جا مانده روي مبل

به انعکاس شعر هاي پيچيده در فضاي حمام

به رد پاهاي خيس تو روي کاشي ها

فکر مي کنم

بلند مي شوم

گام هايم را از پسِ پشتِ سايه ام مي کشم

و بي توجه به بازار ماهي فروشان

به عطر زير پوش جا مانده روي مبل

به انعکاس شعر هاي پيچيده در فضاي حمام

به رد پاهاي خيس تو روي کاشي ها

فکر مي کنم

بلند مي شوم

گام هايم را از پسِ پشتِ سايه ام مي کشم

و بي توجه به بازار ماهي فروشان

به عطر زير پوش جا مانده روي مبل

به انعکاس شعر هاي پيچيده در فضاي حمام

به رد پاهاي خيس تو روي کاشي ها

فکر مي کنم

خيس مي شوم

خسته بلند مي شوم

مي روم خودم را بر چوب لباسي آويزان کنم

و با خود ديگرم

جلوي تلوزيون

اخبار مي بينم

 

در خبر ها آمده است

زني رنگين چشم

در سفر کاشي ها به دريا

طوفان را خبر کرده و از در پشتي   رفته…

خبرنگار ها همه کلافه اند

عکاس ها همه کلافه اند

هم/همه ي پيچيده در فانوس هاي دريايي کلافه اند

طوفان که مي رسد:

تلاطم امواج تلاطم امواج به من تلاطم تلا تلاطم امواج به من واج تلاطم امواج کمک تلاطم امواج کمک کنيد تلاطم امواج تلاطم ام تلاطم امواج… بادبان ها را تلاطم امواج پايين تلاطم امواج بکشيد تلاطم امواج و به په ته ثه جيم چه حه خه دال… و مدلول هاي آن روز ها تلا تلا طم طم تلاطم امواج الف تلاطم امواج پسر شش ساله اش!تلاطم امواج تلاطم امواج تلاطم امواج…

 

من پدرام مجيدي هستم

و شهر پيش از سفر کاشي ها به دريا

سقوط کرده بود.


 

2-

 

در امتداد بي حوصلگي، سايه اي با پاهاي لخت براي خودش قدم مي زند در ساحل

ممتد سايه اي با پاهاي لخت براي خودش قدم مي زند در ساحل

ممتد!

بي حوصله سايه اي با پاهاي لخت براي خودش قدم مي زند در ساحل

بي حوصله!

قدم زدن سايه وقتي که شي را از خود طرد کرده باشد در بي حوصلگي ممتد

فاصله گرفتن از روياست

 

ديشب توي ساحل انزلي

رويايي را با کارد زدند

و خون مثل خون در شهر مي رفت که برود

و شهر که ملحفه اي نداشت

مي لرزيد

صداي «هو…هو» ماهي گيران آن هنگامه که تور هاشان را جمع مي کردند

مي لرزيد

و ماه که خم مي شود تا ملحفه را روي تو بياندازد

مي لرزيد

رويا آن شب خودش را کشان کشان رفت

از آغوشي عمومي

به تمنايي خصوصي

 

ظهر شده

و مردي با يک بغل سبزي و ميوه ي تازه در را باز مي کند

کسي که نمي بينيم را صدا مي زند

کسي که نمي بينيم را مي بوسد

کسي که نمي بينيم را در آغوش مي گيرد

ديگر نمي بينيم…

فقط ماهي ست لرزان در پنجره ي اتاق خوابي رو به ساحل

که بسته نيست

که باز نيست

روايت بعدي جهان شخصي يک درخت نيست

زبان، شاخ و برگ داده شده

و اين درد هر چه بزرگ تر شدم

درخت تر شد

ريشه کردم در زمينِ شهري که تويي

در ضمير مشترکي که خويشتنت!

حالا در قسمت تاريکي از يک خيابان ممتد

هر شب زني بيست و چند ساله با بچه اي در کالسکه مي گذرد

و من هنوز بغض کرده روايتي نوزده ساله ام

در جست و جوي يک کلمه در ذهن

که صداي «هو…هو» ماهي گيران آن هنگامه که تور هاشان را جمع مي کردند

مرا به دريا مي زند

در همين حين

جسدي توي ساحل انزلي

زور مي زند سيگار نمناکي را روشن کند

جست و جوي يک کلمه در ذهن

زور مي زند تصويرهاي نمناکي را به هم بچسباند

و وقتي جسدي با سيگار روشن

براي ملوانان دست تکان مي دهد

من به تو چسبيده ام

چون مانتوي نيمه باز تو وقتي که براي آخرين بار مي رفتي که بروي

بر انزلي که گذاشتي تا عطر تنانگي اش از تنانگي ات روايت کند در امتداد ساحل بي حوصلگي

 

بدرود!

به آن که نمي بينيم بگوييد

ديشب توي ساحل انزلي

رويايي را با کارد زدند

و خون مثل خون در شهر مي رفت که برود…

 

پدرام مجیدی