بوسه با مرگ و جعبه سیاه ، دوشعر از کتایون ریزخراتی

   kt rz دو شعر از کتایون ریزخراتی

بوسه با مرگ

انتظار برآورده نمی شود .

باید چند بار خودت را بالا کشیده باشی .

باید از بالا تا لحظه ، عقربه را بسته باشی به خودت .

باید بالا را با عقربه ، لاک پشت وار ، طی کرده باشی .

باید به بهانه ی صدا ، سرت را کرده باشی در لاک ات .

یاید عقربه را با خودت ، برده باشی به لاک ات .

از درونِ لاک ات تا افق ، باید چند بار رگ ات را زده باشی .

باید لاک ات را حل کرده باشی در قرص ها .

عقربه باید ثانیه هایش را پس داده باشد به فرمِ بدن ات .

بدن ات باید بی حس شده باشد .

بایدها را اگر جمع نکنی ،

اگر بی اعتنا به برآمدگی لاک ، فرم ات را به قتل ، بسته باشی .

اگر خودت را مچاله با ثانیه و عقربه و غروب ، تا انزوا کشانده باشی .

آویزان شده ی لخته ها را جایی کنار همین بالا می بینی .

می بینی سکوت چه فرقی باز کرده از وسط لاک ات تا مرگ .

 

دیوار اگر حذف شده باشد از لاک ات .

محتوا اگر سمی باشد .

اگر به اگرها بی اعتنا ، عبور کرده باشی

اگر سعی نکرده باشی رستگار شوی

در یک سومی که رد شده میان بیداری و خواب

اگر بیداری ات را به عبور خاطره مدیون نکرده باشی ،

اگرها می روند که جنی شوند .

اگرها می روند

جهنم را روبراهِ آنی که می گذرد قاطی کنند با ته مانده ها .

چه بخشیده باشی .

چه بخشیده شده باشی ،

غلظت ، حجم دوباره را به خاک نمی سپارد .

قرار است یک بار اتفاق بلند شود .

قرار است یک بار اتفاق سر را فرو بَرَد در لاک ات .

مرگِ بزرگ قرار است یک بار با سر تو خارج شود از فرم .

 

شرابی موها به سلامتی هیچ جنبنده ای ، نخورده به قوزک پا.

لاک ، رنگ متمایل به مسی اش را از سولفاته شدنِ عقربه ها نگرفته .

باید ، اگر رها شود در قسمتی از منحنی ،

استخوان رد خواهد کرد اتفاق را .

 

حادثه می گردد با صورت زخمی .

حادثه به طواف می زند از قیری تا خیابان که حضور را تاکید می کند .

تاکید می کند سکوت بر دست اندازها ، دل و روده را بالا آورده .

جنین می رود تا خاموشیِ یک لحظه توقف

در مجرا .

بین اضطراب و هراس ،

سر از تخمِ لاک پشت در می آوری و ساحل همین جاست .

در نقطه ای که واقعه به ظهور رسید .

در عکس ها ، جز سایه نبود دستی که نشست بر شانه .

دست به گناه اشاره می کرد .

از سر انگشتِ اشاره ، شب ، فوران می زد

 

بوسه با مرگ ، مقارن شد .

سَرِ پیچ ها ، خاطره را می لغزاند ، بر فواره ای که ارتفاع گرفته بود .

سَرِ غفلت ، تند تر از سر پیچ ها .

شعاع را با بوسه می رساند به دست هایی که مرتکب شدند .

شانه از دست ریخت .

موازی روزها ، گوری کنده شد به قطر تاریخ .

سر رفت در لاک و دست ، ولو شد بر فواره .

انگشت ها می پریدند در همه ی جهات

گوش تیز کن ! آنجا که گوشت را می بُرند برای بعد از مراسم به خاک سپاری .

گوشت را در هذیان می خوابانند یک شب .

گوشت برشته می شود و ناخوداگاه ، از بوسه می افتد به جان دادن .

تقصیر به گردنِ بادها می رود

تا برسد به گوش کسی که آرامگاه را برگزید .

گوشت ، سایه اش را بخشید به چاقو

و تیزی از لاله ی گوش ها زد بیرون .

غفلت را سوراخ می کنی و چند باره ایمان می آوری به قدم هایی که شوم بود .

خروج از ورود به گزنده ترین ساعات می خورَد

و بر می گردد تا نیمه اش را مقارن کند با یاد .

سرما به تک تک سلول ها رسیده بالا می رود از سری که دوباره درآمد از فواره .

دیر بود و سرنوشت

راه هایش را از زیرِ سوزنِ چرخ خیاطی بیرون کشید .

کفن ، دوخته شده بود .

کفن ، فروخته شده بود

تا تنها ، همراه باشد .

گذر از ثانیه های مصلوب ، نبض را از شریان می گیرد .

شاهرگ به قطعه های مساوی ، تقسیم شده است .

عزا می رود غسل دهد خودش را در مراسمی که تازه آغاز شده .

عزا ، به گردنِ سری که بوسه را انتخاب کرد

در شبی که مقارن با مرگ ، می چرخید و ماه اش را زیر ابر پنهان کرده بود .

ناگهان در آمد و سَرِ پیچ با مرگ ، روشن شد .

 

بر دست اندازها ، می لغزید خبر مرگ .

خبر مرگ ، از بالا به بلندی منتشر شد .

باد ، نیمه ای را رو کرد .

دستی که با انگشت اشاره اش افتاد از دور گردن .

 

خاموش در آینه ها ، از منحنی به دایره ، نوسان دارد زمان .

زمان ، با پستی و بلندی اش ، زیبایی را از فرم انداخته .

خاک ، با هذیان پخش شده بر ماه

هذیان ، گوشت را تُرد کرد

میهمان ها از سر وعده ی بشارت داده شده برخاستند

شرابی موها ، به سلامتی ، موج برداشت از قوزک پا .

شرابی موها ، پیچید دور گردن

و خفگی از نقطه ی حریق

تا آب که ریخته می شد بر خاک ، به سنگ بست رگ ها را .

موازنه با تاریکی ،

کفه ای را روبروی کفه ای تف کرد که سر با زیبایی اش می رفت تا یک عمر بخوابد .

 

دروغ بودند مرده ها .

دروغ بود شهادت که به اتفاق در آمد .

راز به صورت های معماگونه

چگونه شکلی را در ماه با آبله ها می آمیخت ؟

 

جنین به دردِ ثانیه نمی خورد .

جنین ، دلمه بسته ی خونی ست که یکسره پاشیده بر افق .

مکاشفه می رود رو به ابرهای آبستن .

کسی از عبور ماه بر کفن اش ، سر را بیرون نخواهد آورد .

موها گیر کرده لای شرابی عقربه ها .

 

سر در جهت حرکتِ زمین ، تکه تکه می بارد بر پشت .

نخاع ، خالی شده از زمان .

اگرها تا سرانجام ، بر ویلچر افتاده اند .

قاعده از بازی بیرون زده .

اضلاع ، در حکمِ چاقو ، بیخ گلو را گرفته اند .

 


 

 

جعبه ی سیاه

 

تاریخ ، پرواز کرد به زمانِ ماقبلِ محال .

آنجا که رشته کوه ، سُر می خورد از برف .

گیاهان تا آسمان ، کشیده شده بودند .

افق ، دور و بر خود می گشت و قیچی هنوز راز را پاره نکرده بود .

 

پری از کلاغ اگر می ریخت، سفید بود .

تاریخ ، پرواز کرد و میل را برد به سمتِ تیر اندازی .

انسان نبود که کمانه کرد روحش را در هکتار هکتار میل ؟

جعبه ی سیاه هنوز اختراع نشده بود .

خلبان ، پاره شد از برجِ مراقبت .

مهماندار ، از کمان رها شد .

حریرِ روی صورت اش پرواز کرد به زمانِ ماقبلِ محال .

زن میانِ رشته کوه ها ، گلدوزی می کرد .

زن ، دور یقه ها ، را با راز ، گرد ، می دوخت

 

تاریخ ، درِ کمد را باز کرد .

بر رگال ، پیراهن ها ، سفید ، کشیده شده بود تا غروب

محال خالی بود از چمدان .

محال خالی بود از مسافران .

محال ، مرگِ زنی بود که با سنگ دوزی دورِ گردن اش ، نشست کف اقیانوس .

زن ، تا ما قبلِ محال ، بال زده بود

برجِ مراقبت اعلام نکرد چند هزار پا می تواند پیش روی کند .

خلبان نبود که رستگاری را در پمپ بنزین ها ، جستجو می کرد ؟

خلبان ، میانِ محال و غیاب ، توقف کرد .

آتش رسید به باله ها .

بر درِ خروجی ، کلاغ ، سیاه شد .

کلاغ از پر ، سقوط کرد و قیچی افتاد به دستِ انسان .

رشته کوه افتاد به دستِ انسان .

دست انسان ، چمدان را برداشت و از همه ی کوپه ها خالی شد .

پر می بارید بر غروب .

پر می بارید بر هکتار هکتار میل .

پر در آورده بود مرگ .

پر درآورده بود جعبه ی سیاه ، پس از اختراع

جعبه ی سیاه اقیانوس را پیمود تا رسید به زن

که نشسته بود با سنگ های دورِ یقه اش ، کف اقیانوس .

موج ، برداشت راز را .

موج ، راز را تزریق کرد به گردنِ زن .

موج ، جعبه ی سیاه را هل داد زیر زن .

زن

با راز

با سنگ های پیراهنش

دراز کشید در جعبه .

علت سقوط ، پاره شدنِ خلبان بود از برج مراقبت

و سپس قیچی ، گیاهان را قطع کرد از آسمان .

برف ، بر گشت به سر کوه .

انسان ، پشتِ کوه هنوز آسمان ریسمان می بافت دور و بر خود .

محال بود برسد به نقطه ای که روحش را از کمانه خارج کند .

درِ کمد باز مانده بود به سمتِ تاریخ .

کوپه ها ، بی واگن می رفتند به سمتِ معجزه .

ارتفاع تقلیل یافته بود به دهان زن .

 

زن برگشت به خودش گوش کند در جعبه ی سیاه .

سنگ های روی پیراهنش ، جفت و جور شده بود با رگه های راز .

محال خالی بود از سکوت .

محال خالی بود از رسیدنِ صدای زن به پشتِ کوه .

محال خالی بود از رسیدنِ صدای زن به گوش خودش .

ما قبلِ مرگ تا بال در بیاورد از هکتار هکتار میل برخاسته بود

انسان ، پشت کوه را انداخته بود بر دوش اش

انسان می رسید به قطار و خارج می شد از ریل

کلاغ سیاه شده بود کنار همه ی درهای خروجی

آغوش در آتش می سوخت

زن پرواز می کرد با چند تکه آهن پاره بر فراز برجِ مراقب

خلبان رسیده بود بالای سر اختراع

جعبه ی سیاه فرو رفت در گودال

درِ کمد بسته شد

 

زن هنوز آغوش گشوده بود

زن هنوز یقه های گرد می دوخت

زن هنوز ، دورِ یقه های گرد ، تاریخ دوزی می کرد

زن هنوز از محال پیاده می شد

مرگ هنوز نشسته بود بالای سر جعبه ی سیاه

 

کتایون ریزخراتی