شعری از اسماعیل قنواتی

gorg شعری از اسماعیل قنواتی 

پوزه را می کشم بالا

شبیه گرگی که ادای آدمی را درمی آورد

ادای گرگی را درمی آورم که ادای آدمی را درمی آورد

زوزه نمی کشم ولی

کشیده ها کشیده ام

بازی از من گذشته

خودم را کثیف می کنم

زوزه نمی کشم اما

زوزه امیدی ست خسته

در پوزه ادای گرگی ست ، درمانده

جدامانده از جنگل

از قانون سلطان

از قبیله وحشی

رانده ، درمانده ، مانده که تیری بخورد

درمانده با دنده های بیرون مانده ی پهلو که تیری بخورد

پس از چنده وعده

که تیری می خورد و می تمرگد

زوزه نمی کشم ولی

اسماعیل قنواتی