یک لیوان آب جوش ، داستانی از سمیرا اسکندرفر

2 داستانی از سمیرا اسکندرفر

یک لیوان آب جوش

سمیرا اسکندرفر

 

پوست لبهام توی گلویم گیرکرده بود. توی اتوبوس نفس مسافرها طوری روی شیشه ها نشسته بود که بیرون دیده نمی شد. باران تندی می بارید و همه برای فرار از خیس شدن سوار اتوبوس شده بودند. توی خیابان باد کوبیده بود به پیشانیم، سردرد گرفته بودم. آنجا ولی هوا نرم بود و همه چیز از پشت شیشه ها می لغزید توی اتوبوس. انگار اتوبوس در خلاء یا جایی که نمی دانستم کجا بود حرکت می کرد. آدم ها اما واقعی بودند و همین طور چکه های باران روی روسریم از سقف. و سردی آب که از لابلای روسری و موهای کوتاهم به پوست سرم رسیده بود و قلقلکم می داد.

همه واقعی بودند حتی دختر چادری با صورت گرد و جوش های زیر پوستی و دوستش که سخت سرگرم تماشای مجله ای بودند با عکس روی جلد هنر پیشۀ تازه معروف یک سریال تلویزیونی جدید. یا زن چادری که ایستاده بود، دستش را گرفته بود به میله و با مسافر کناری از قیمت مرغ می گفت و وقتی می خندید دندان هایش با رنگ نقره ای دورش بیرون می افتاد و برق می زد. یا خانم خوش پوشی که حتی لبه های آستین لباس زیر پالتوی کرم رنگش هم با رنگ کیف و کفش و لبه های چتر چارخانه اش جور بود و با دست به من اشاره کرد که باران روی سرم چکه می کند و دوباره دستش را به میله گرفت، بی حرکت ماند و به نقطه ای نامعلوم بیرون پنجره چشم دوخت.

 

پنج تایی نشستیم دور سفره، حتی به او سلام نکردم، حتی با او حرف نزدم، چیزی روی لبانم خشکش زده بود و به من می خندید.

باران تندی می بارید، این را از تک تک پشت همش روی سقف اتوبوس می فهمیدم. هوا دم کرده و مرطوب بود و ما هی نفس های هم را می کشیدیم. چشم های خانم شیک پوش هنوز خیره بود. لبهای قشنگی داشت و لبه های شلوار نخودی رنگش خیس شده بود. هاله ای از چراغ های روشن مغازه ها از پشت مه روی شیشه ها آن تو سرک می کشید. نارنجی، زرد، مهتابی، آن هم توی خلاء. کسی روی شیشه ها انگشت کشیده بود، اتوبوس روی زمین در خیابان بود.

 

وقتی رسیدم فکر نمی کردم، آنجا باشد. هنوز هم اینطور فکر نمی کنم. باران هنوز نم نم می بارید و من از ایستگاه تا خانه را دویده بودم و وقتی رسیدم ، صورتم شبنم زده بود.

غذا قورمه سبزی بود. غذایی که دوست داشتم, توی ظرف های گود خشکش زده بود. برنج دانه دانۀ آبکش شده در دیس چینی. سبزی های تازه در سبد های چوبی با رنگ قهوه ای سوخته, پارچ دوغ و نمکدان چینی گلدار سفید با سوراخ های گرفته اش. نمی دانم چرا آن شب پشت میز شام نخوردیم و پنج تایی نشستیم دور سفره. روی بشقابم طرح گل هایی طوسی و آبی بود. کف گیر نزدیک بشقابم بود. میان تودۀ برنج فرو کردش. فقط دستانش را دیدم، موهایش را ندیدم که می گفتند پر پشت است و سیاه. اما موهای دستش را دیدم. دستان بزرگی داشت, مثل پیش ترها. با یک خط آبی بالای انگشت اشاره که هیچ وقت نپرسیدم از چه بود. گفته بود خط خوبی دارم. گفته بود اگر جای معلم هات بودم، بابت خطت نمره هات رو بیست می دادم. گفته بودم هویج می خورم تا بیست بشم. گفته بود از خودکار سیاه خوشم میاد.

 

سرم را انداخته بودم پایین و چشمانم بشقاب غذا را قاب کرده بودند. و خورش داشت لابلای دانه های برنج توی بشقاب ته نشین می شد. با قاشق و چنگال خورش و برنج را به هم می زدم. همه چیز در هم می شد. ولولۀ دختر خاله ها توی گوشم زوزه می کشید، کسی انگار می گفت لیوان آب آبجوش نه آب سرد, روی لیوان ها می رقصم ؟,صدای چکه های آب…

توی هم می پیچیدند، در هم فرو می رفتند، تکرار می شدند و با صدای جویدن ها و خنده ها قاطی می شدند، مثل گردبادی می گذشتند و محو می شدند. و من صدای جویدن خودم را می شنیدم که بلند بود، که توی تنم می پیچید. و مزۀ سبزی پخته و لیمو و هستۀ لیمویی که لای دندان هایم له می شد و دهانم را تلخ می کرد و من سعی می کردم آرام تر غذا بخورم، طوری که دندان هایم به هم نخورند. به هیچ چیز نخورند.

وقتی که باد آمده بود و لای شاخ و برگهای درختان پیچیده بود، گفته بود کاش زودتر تمام شود. زرد، نارنجی، مهتابی. گفته بود کاش دختر بود. گفته بود چقدر برگهای نارنجی درختا قشنگن. گفته بودم جدی ؟

 

از گوشۀ چشم طوری که به نظر برسد نگاهش نمی کنم، دیدم که بلوز مردانه پوشیده بود. گفته بودند سبیل دارد، کمی. خنده ام می گرفت اگر سبیل گذاشته بود، ولی نگاه نکردم. با انگشت دانه های برنج روی سفره را جمع می کردم. نوک انگشتانم چرب شده بود ولی ظرفها را نمی شستم.

صدای پنج لیوان چای با یک لیوان آبجوش روی سینی می آمد. مادر بزرگ به دسته مبل راحتی سورمه ای رنگ روبروی تلویزیون تکیه کرده بود. ریشۀ سفید موهایش در آمده بود. مثل همیشه دامنی سیاه پوشیده بود تا پایین زانو با جورابهای سیاه نازک که تمام ساق های سفیدش را می پوشاند. چین های صورتش اما باز شده بودند.

 

همه جا تاریک بود . صدای چکه های آب آبگرمکن توی گوشم می پیچید. چرا این آبگرمکن درست نمی شد ؟ چند بار مادربزرگ داده بود درستش کرده بودند و باز شبهایی که آنجا می ماندم، بیخواب شده بودم. خاله ام که یک شب مانده بود آنجا، تمام شب سیگار کشیده بود و گفته بود آن شب صدای آب حسابی رفته روی اعصابش.

 

جایم را انداخته بودم توی هال، نزدیک میز ناهار خوری. زیر دو پتو به سختی نفس می کشیدم تا سردم نشود. لبه های پتو را فرو کرده بودم زیر تنم تا سرما موذیانه از لبۀ پتوها به درونم نخزد. جوراب هایم را در نیاورده بودم. دراز کش شبح سیاه رنگ گلدان را پشت پنجره می دیدم، با آن برگهای بزرگ. سایه ها از پنجره رد شده بودند و سنگین افتاده بودند روی من.

صدایم کرد، چشمانم بیدار شدند، دهانم اما نه. می خواستم چیزی بگویم یا فریاد بزنم، نمی توانستم، دهانم خواب بود، تکان نمی خورد. آب از زیر دیوار، بالای سرم، سر می خورد روی فرش. خیسم می کرد، خیسی از زیر پتو به لباس هایم نفوذ می کرد. بیدارم می کرد. پوستم مور مور می شد و با رختخواب هایم سر می خوردم پایین هال و بعد مرا با خود می برد. نمی توانستم چیزی بگویم.

 

میخواست برود، می خواستم برود، از همان اول هم خواسته بودم برود. خواسته بودم برود. می خواست شب پیش ما نماند، می دانستم جایی نداشت. که از این در چوبی اگر بیرون می رفت دیگر نمی آمد. مادربزرگ اصرار می کرد که بماند. تکیه اش را از دسته مبل برداشته بود و می گفت که بماند. طوری که انگار می خواهد بماند, می خواست که بماند. من اما گوشۀ چشمم را می مالیدم، اخم می کردم، و به صورت دخترخاله ها نگاه می کردم که تکان می خوردند,و صداهایی که از گلویشان بیرون می زد, منطق گنگ چهره هایشان را بهم می ریخت و کج و کوله شان می کرد و خودم هم طوری کج و کوله می شدم یعنی می خواهم برود. از همان اول هم خواسته بودم برود.

 

سایه ای می لغزید، صدای نالۀ گربه ها از بالکن فرو می رفت توی سرم. سایه ای کم می شد، از روی میز سر می خورد روی فرش، دوباره خودش را بالا می کشید. چشمانم را می بستم، می شنیدم. روی اسباب توی بالکن می افتادند، باران می آمد، گلدانی انگار شکست، جیغ می کشیدند، صدای دزدگیر ماشینی همه جا را سوراخ کرد، جیغ می کشیدند. کاش می توانستم چیزی بگویم.

 

شب که ماند، شب که نماند. پوست لبهام توی گلویم گیر کرده بود و هر چه آب می خوردم پایین نمی رفت.

 

پاییز 82