شعری از سمیه دیندارلو

11015368_624616647681732_980603259_n شعری از سمیه دیندارلو

از دردی که به هوا پیچیده بود بوی استخوان های الهیه

صدای پیری در لولاها خفه می شد

در خانه ای که اجدادمان از دیوارهایش پدر بودند

با دست هایی ترک خورده

از اضطراب ریختن

در تابوک هایش مادر

با چشم هایی جا افتاده

در ابتدای اندام مقدس زمستان

جان می دادند برای چکیدن

برای رواندن قطره ای به باغچه های سرمازده

آسمان با قرائتی صاف حمد می خواند

و زمین بزاق خشک خود را می خورد

که چهار ستون پدری مان

در امان از رماتیسم خاک خیس

دردشان نگیرد دیگر

نشسته بودیم

دقیقه ها

این دقیقه های حریص

که از التهاب پلک هایمان ورم کرده بودند

مایل به مردمک های آفتاب

می گذشتند

آمیخته به تیره ای از سرخ

سرخ به گوش هایمان

می رسید

به چشم

صدای تنفسی که عمیق می شد در الهیه.

 

سمیه دیندارلو