مرده ی متحرک ، حافظ عظیمی

10510253_774995612552151_205442839_n شعری از حافظ عظیمی

مرده ی متحرک

دیگر می توانست عصایش را کنار بگذارد
و با درشکه ای لاله زار را زیر پا

در ردیف اول صندلی ها
با سیگار نصفه ای
دود را از سر زری خوش کام بلند کند
و شب در اتاق مسافرخانه ای حوالی سعدی
فیلم را میان هیاهوی تخت
آن گونه که دلش می خواست
به پایان برساند

دیگر دست خودش بود
هیتلر را با سبیل های تراشیده
به اجباری بفرستد
تا جهانی روی سرش خراب شود
یا چه کلاهی سر پورتره ی رضاخان میر5 بگذارد
تا جای پاهایی که هیچ گاه
جای پاهای او نگذاشت
چکمه هایی را صاحب شود
که از فتح ایتالیا هم به پایش بزرگ تر بود
می توانست قفل پنجاه ساله بر دهان انباری را بشکند
و با برگرداندن عکس های رنگ پریده و سرپری زنگ زده
به طاقچه و دیوار بالای سرش
قلب از کار افتاده ی تاریخ را
سر و سامانی بدهد
شاید این خانه دست کم
چند سال دیگر سر پا بماند

لااقل اهل پیپ هم اگر نبود
می توانست با فکرهای نو
چراغ کافه نادری را تا نیمه شب روشن نگه دارد
و روزنامه ای را روی میز صبحانه ی سیاستمداران باز

*

پدر بزرگ
انجام کارهای عقب افتاده اش را
از دیشب شروع کرده بود
و ما هم که دیگر چشم دیدن این کارها را نداشتیم
ترجیح دادیم زنده بمانیم
و بدون کوبیدن سنگ ریزه ای
از مقابل درب سنگی خانه ی تازه اش
به زندگی بازگردیم

حافظ عظیمی