غزل، پست مدرنیسم و شعر امروز، هومن عزیزی

10996667_923014531050799_5067870636745382461_n

 

 

 

مقاله ای از هومن عزیزی

 

مقاله ” غزل، پست مدرنیسم و شعر امروز” را سال گذشته و به خواهش گردانندگان سایت وزین عقربه نوشتم شاید پاسخی کوتاهی باشد به انبوهی از سوالات مطرح شده در زمینه ی ارتباط میان غزل و پست مدرنیسم، اما از آنجا که سایت عقربه به دلایلی که بر ما روشن نیست از دسترس خارج شده است و به خاطر درخواست های عده ای از عزیزان آن را به همان شکل بازنشر می کنم. امیدوارم سایت وزین عقربه به زودی دوباره در دسترس مخاطبین ادبیات قرار گیرد.

 

غزل، پست مدرنیسم و شعر امروز

 

غزل عروس قوالب شعر فارسي و زاده ي قصيده است و ميراث تغزل هاي عاشقانه؛ بزرگ ترين شاعران ايران در اين قالب سروده اند و آشنا ترين كتاب شعر براي ايرانيان ديوان حافظ است كه جزيي جدايي ناپذير از فرهنگ و زندگي ايراني است؛ عده اي از مردمان به آن تفأل مي زنند و عده اي آن را عميقن درك و تجزيه و تحليل مي كنند چرا كه هر كس تصوير خود را در آيينه ي غزل حافظ مي بيند؛ راز مانايي غزل حافظ عمق آن، لايه هاي گوناگون معنا و تاويل پذيري بي حد و حصر آن است. از ابتداي ظهور غزل همواره و در سبك هاي گوناگوني چون خراساني، هندي، عراقي و… به قلم شاعران ديگر و به شكل هاي تازه ظهور كرده است و عرفان مولانا، روياهاي بيدل، رندي حافظ، عشق زميني سعدي و… براي فرهنگ و زبان فارسي به يادگار نهاده است. هيچ كس تصور ظهور شاعري به عظمت سعدي را در سايه ي حافظ و با فاصله اي اندك پس از او نمي كرد اما سعدي نشان داد كه با نگاه تازه، قالب كهنه ديگر همان كه بود نخواهد ماند و در اين نكته درس عميقي است كه همه ي ما بايد از آن پند بگيريم؛ بازسازي غزل كاري نيست كه من يا كسي مثل من آغاز كرده باشد؛ روندي است كه همواره ادامه داشته است و در هر برهه ي زماني، هر كسي به سهم خود در آن نقشي ايفا كرده است و هركس ادعا كند به تنهايي موجب توجه دوباره ي مخاطب امروز -هرچند نسبي- به غزل شده است، يا خود را فريب مي دهد يا ديگران را. با حضور بزرگاني چون بهبهاني، منزوي، نيستاني، بهمني و… كه گاه همعصر و همروزگار ما هستند، ادعاي پدرخواندگي بر غزل ادعاي كودكانه اي است و من تاكيد مي كنم قصدم از بازگويي اين تاريخچه چنين ادعايي نيست و به اين نكته نيز واقفم كه گذشته از بزرگان اين عرصه، شاعران جوان و هم دوره ي من نيز به موازات من در اين راه كوشيده اند. پس آنچه مي نويسم نه همه ي حقيقت كه سهم من از حقيقت است و نه بيشتر:

در ابتداي دهه ي هفتاد، با محمد سعيد ميرزايي آشنا شدم كه به سرودن غزلهايي مي پرداخت كه به “غزل هاي سياه” مشهور بودند و فضاي آنها برگرفته از آثار كافكا، آلن پو، هدايت و همچنين شعرهاي نادرپور و پرنگ و غيره… بودند و مملو از فضاهاي تاريك و ترسناك . هرچند اشعار او به تعريف امروزين كلاسيك محسوب مي شدند و بر اساس بوطيقاي شعر كهن سروده شده بودند، اما حضور فضاي تازه در غزل باعث شد به اين موضوع فكر كنم كه چرا ساير فضاها را در غزل تجربه نكنيم و تجربه ي فضاهاي ديگر مرا به انديشه ي نوشتن شعر -تاكيد مي كنم نوشتن شعر امروزين- در قالب غزل انداخت. در نخستين تجربه هايم دريافتم كه ظرفيت هاي بسيار بيشتر و كاربردي تري در اين قالب وجود دارد كه امكان سرايش هم متني را در آن فراهم مي آورد و چند سالي به همراه ميرزايي و پس از كدورتي كه بين ما پديد آمد به تنهايي و سپس با دوستاني كه در آن سال ها افتخار آشنايي شان را يافتم، به دنبال روياي نوسازي غزل از هيچ تلاشي فروگذار نكردم. در نخستين سال هاي آن دهه با بسياري از دوستان عزيزم كه امروز چهره هاي تاثيرگذار جريان غزل امروز هستند آشنا شدم، محمدرضا رستم بگلو، مجيد معارفوند، علي كريمي، هادي خوانساري، مهدي موسوي و ديگر عزيزانی كه هريك سهم بسزايي در پيشبرد اين جريان ايفا كرده اند و حتي آن دسته از اين عزيزان كه شخصن نظرياتشان را درست نمي دانم و -درست يا غلط- تصور مي كنم به بيراهه رفته اند، حداقل تاثير كار و زحماتشان اين بوده كه امروز غزل دوباره به عنوان قالبي شناخته مي شود كه مي توان در آن كار كرد. هرچند وضعيت امروز هم وضعيتي ايدآل نيست اما در دهه هاي هفتاد و هشتاد پيش داوري هاي بسيار سختي عليه غزل وجود داشت و سرودن در قالب مترادف سنت گرايي، عقب ماندگي و بي خبري از نهضت نيما تلقي مي شد و ما هيچ رسانه اي براي طرح نظرات و انتشار آثارمان در اختيار نداشتيم. نشريات از انتشار غزل سر باز مي زدند و خواندن آن در جلسات ادبي خيلي رايج و پذيرفته نبود و شايد دليل رشد بيشتر غزل در كرج و برخي از شهرستان ها تنها در اين بود كه شاعران و جلسات ادبي به خوانش غزل ميدان مي دادند.

به ياد دارم از برخي از دوستاني كه نام بردم در نخستين ديدارها و گاه حتي پيش از نخستين ديدارشان غزلهايي بسيار زيبايي شنيده بودم؛ ماشين سرخ هادي خوانساري -كه عاشقانه اي بسيار زيبا و مدرن بود- و هرمزگان محمدرضا رستم بگلو -كه با تغيير فضاهاي گوناگون، پيچ هاي روايي و فرم بين فضاهاي سنتي-مدرن-پست مدرن حركت مي كرد و كارهاي ديگري از اين عزيزان و ديگر عزيزاني كه نام بردم را هنوز در خاطر دارم.

موضوع اصلي اين است كه شاعران جريان بازسازي غزل اگر چه از عبارات و نام هاي مشابهي براي عرضه ي كارشان بهره برده اند و با اين كه گاه بين يكي دو شاعر در نقاطي از آثار همپوشاني وجود دارد و گاه اختلافي چشمگير -و اين رابطه ميان اغلب شاعران اين جريان وجود دارد-، اما شاعران جريان به يك راه نرفته اند و هر يك مسير متفاوتي را در پيش گرفته است و به همين رو شباهت اندكي ميان آثار پديد آمده و نظريات شاعران در اين دهه وجود دارد؛  و از اين رو ادعاي آغازگري جرياني كه شاعرانش شباهت چنداني به هم ندارند نه تنها لازم نيست كه به مالكيت يكي دو عبارت و نام مانند “غزل پست مدرن” تقليل پيدا كرده و باعث ايجاد حاشيه هاي فراوان و گاه برخوردهاي غيرفرهنگي شده است.

اما رابطه ي غزل و پست مدرنيسم:

همچنان كه بر همه ي شما روشن است پرداختن به اين مقوله اين روزها -همانند بيش از دهه اي پيش- مانند چشم بسته راه رفتن در ميدان مين است و ورود به اين مقوله بدون تصور آزردگي خاطر و آزردن ديگران مقدور نيست و اين است كه همواره سكوت كرده و عطاي روشن شدن حقايق را به لقايش بخشيده ام. نكته ي ديگر اين كه يكي از آدم هاي كليدي -فارغ از هرگونه ارزش گذاري- اين بحث متاسفانه زنداني است و امكان دفاع از نظرياتش را ندارد؛ با اين حال در تمام اين دهه او هرگز در طرح نظرياتش محدوديتي نداشته و اميدوارم در اسرع وقت از زندان رها شود و بتواند با طرح آزادانه ي نظرياتش، اگر مخالفتي با نظريات من دارد ابراز كند.

پيش از هرچيز بايد به اين نكته دقت كنيم كه تعريف ما از پست مدرنيسم چيست و از چه زاويه اي شعري را پست مدرن مي ناميم. پست مدرنيسم يك وضعيت، دهها تفكر و نوع نگاه است نه يك سبك و استيل ادبي؛ پست مدرنيسم مجموعه ي انبوهي از تفكرات متفكرين گوناگون است كه هريك به نوعي به نقد مدرنيته برخواسته اند و اغلب با يكديگر در تضاد انديشه هستند و نمي توان به راحتي دسته اي از متون ادبي را ذيل اين نام طبقه بندي كرد و آنها را به خاطر شكل ظاهري يا آرايه ها و يا هر خصيصه ي ديگر، پست مدرن ناميد. به شهادت كساني كه نخستين راهيان جريان بازسازي و نوسازي غزل بوده اند؛ من نخستين كسي بوده ام كه فلسفه ي پست مدرنيسم و غزل را همراه هم به كار بردم -كه برخي از عزيزانم چون محمدرضا رستم بگلو در كتاب هايشان به نقدم برخواسته و امكان دست يابي به وضعيت پست مدرن را در غزل رد كرده اند- و اين سوء تفاهم كه به دليل دانش اندك من در آن روزگار و همچنين به دليل درست فهميده نشدن پاره اي از نظرياتم -كه هنوز آنها را درست مي دانم- رخ داده است، باعث شده مفهوم مورد نظر من وارونه شده و شكل ديگري به خود بگيرد تا آنجا كه امروز من نيز مانند اغلب غزل سرايان مي كوشم از استفاده كردن عبارت “غزل پست مدرن” پرهيز كنم.

پست مدرنيسم چنان كه پيشتر گفتم دايره ي وسيعي از نقد به نگاه مدرن را دربرمي گيرد، از غياب فراروايت ها و پايان تاريخ تا نقد جامعه ي مصرفي، از نقد رويكرد رسانه هاي جمعي و تحريف حقيقت بوسيله ي آنها تا بررسي جهان بر پايه هاي سكس و قدرت، از اعلام مرگ سكس و قدرت تا انكار وجود هر وجود اصيل در اين جهان و “وانموده” بودن همه ي پديده ها، و حتي انكار جنگ هاي رخ داده در سال هاي اخير و… ليست همچنان ادامه دارد. شايد راحت ترين راه براي داشتن حداقل ترين تصور ممكن و امكان مقايسه اي ساده ميان پست مدرنيسم و مدرنيسم، انداختن نگاهي به جدول معروف ايهاب حسن باشد و يا مطالعه ي كتاب هايي كه نظريات فيلسوفاني چون فوكو، بارت، ليوتار، بودريار، جانسون و… را به زباني ساده توضيح مي دهند؛ البته بايد به ياد داشته باشيم كه بر اساس هر توضيح ساده اي تصور نكنيم تمامي فلسفه را درك كرده ايم و درپي سرايش شعر بر مبناي اين درك برآييم. در ابتدا بايد بگويم اين نوشته نقد دسته جمعي جريان غزل معاصر نيست چرا كه چنين كاري نه در يك نوشتار كه حتي در يك كتاب هم ممكن نيست و اگر در اين متن تنها به اختلافات اشاره مي كنم، تنها به اين دليل است كه نيازي به تشريح نقاط مشترك نيست و قصد از نوشتار تنها پايان دادن به سوءتفاهمات موجود است.

مهم ترين نكته اي كه براي رفع سوءتفاهم ها لازم است به آن اشاره كنم، تعريف عزيز ديگرم مهدي موسوي از “غزل پست مدرن” و شباهت آن به نوعي از نگاه در پست مدرنيسم است، شباهتي كه به هيچ وجه براي اين توجيه اين عبارت و نام گذاري آثار اين عزيز كافي نيست. براي درك بهتر اين موضوع ناچارم نخستين نگاه پست مدرنيستي را كه نام بردم، كمي بيشتر توضيح دهم؛ پست مدرنيسم به تعريف يكي، دو تن از متفكرين مطرح پست مدرنيست مانند فرانسوا ليوتار، در غياب فراروايت ها (metanarrations) تعريف مي شود، بنا بر اين تعريف فراروايت ها فروريخته و ناپديد شده اند و دين، ايدئولوژي هاي سياسي مانند كومونيسم و سوسياليسم و حتي تاريخ ديگر وجود ندارند و در غياب آنها، و به جاي آنها، خرده روايت ها (sub-narrations) وجود دارند؛ ايدئولوژي ها به انبوهي از خوانش ها و تلقي هاي كوچك تر، گروهي و حتي شخصي تقسيم شده اند و باورمندان به ايدئولوژي حالا تنها به روايت خود از آن ايدىولوژي باور دارند كه گاه هيچ نسبتي با آنچه پيشتر اصول اساسي آن ايدئولوژي شمرده مي شد، ندارند. همين اتفاق در مورد اديان نيز افتاده و خوانش هاي مختلف از اديان، مانند قرائت هاي مختلف از اسلام، حتي گاه آميزه اي از اديان گوناگون، مذاهب شخصي را پديد آورده اند. تاريخ ديگر روايتي نيست كه بتوان با چشم بسته و از يكي يا چند منبع پذيرفت چرا كه حتي در صورت حقيقت داشتن آن روايت ها، آنها همه ي حقيقت نيستند زيرا “تاريخ را فاتحان مي نويسند”. در غيبت فراروايت ها، روايت ها و فرم هاي ادبي نيز بايد دستخوش همين تغيير شوند و به جاي رمان هاي سنتي و متوني كه حامل ساختار دراماتيك و روايي سنتي بودند، از اين پس انبوهي از خرده روايت ها، روايت هاي تكه تكه شده، از زواياي گوناگون و به وسيله ي صداهاي گوناگون، ژانرها و شيوه هاي گوناگون و غيره بايد جايگزين روايت هاي گذشته شده و ساختار پاره پاره ي متن را تشكيل دهند. من خود بر همين اساس كوشيدم در رماني به نام “نگاتيو” يك حادثه را از ده ها منظر و به وسيله ي ده ها شيوه و ژانر نوشتاري بازخواني كنم و اين روزها حتمن به كتاب هاي فراوان ديگري با ساختار مشابه در حوزه هاي گوناگون نوشتاري برخورد كرده ايد. اما نوشتن يك متن موزون در فرم پاره پاره اي از انواع قالب هاي كلاسيك، حداقل ترين شباهت را با اين خوانش از ادبيات دارد و نهايتن فقط در روبناي اثر تاثير بسيار ناچيزي خواهد گذاشت چرا كه دستيابي به چنين ساختاري ربط چنداني به استفاده از قالب هاي شعر فارسي ندارد و همانطور كه گفته شد نه تنها موضوع اصلي محتواي متن است بلكه حتي در اجرا هم متن بايد حاصل آميزش زبان ها، صداها، فرم ها، ساختارها، ژانرهاي گوناگون باشد تا بتوان از حداقل هاي دست يابي به چنين ساختاري سخن گفت.

درباره ي رابطه ي پست مدرنيسم و فرم و استيل ادبي توضيح كوتاهي داده شد و حالا درباره ي قالب غزل بايد بگويم آميختن غزل و مثنوي و چهارپاره و غيره را نمي توان غزل -حتي از نوع پست مدرن- ناميد، چرا كه چنين متني را -حتي اگر تعريف ذكر شده را تنها تعريف پست مدرنيسم و پست مدرنيسم را يك سبك ادبي و آرايه هاي اين متون را براي دستيابي به متن پست مدرن كافي تصور كنيم- به همان اندازه مي تواند “مثنوي پست مدرن” و “چهارپاره ي پست مدرن و… ناميده شود و در واقع گويي سوء تفاهمي جمعي هولناكي در فهم هر دو مفهوم “پست مدرن” و “غزل” صورت گرفته است. همچنين هر كسي مي تواند مدعي شود شعري كه خارج از وزن عروضي سروده شده اما از همان فرم آشفتگي در فرم و تعدد روايت و صدا بهره مي برد، “غزل پست مدرن” است چرا كه نام قالب اهميتي در اين نامگزاري ندارد و به اين ترتيب به او هم هيچ اعتراضي نمي توان كرد؛ و همچنين كسي كه شعر سپيدش از روحيه ي تغزلي بهره مي برد مي تواند شعرش را غزل بنامد. هر كسي آزاد است شعرش و آفرينشش را به هر نامي بنامد، به عهده ي منتقدين و خوانندگان است كه ادعايش را بپذيرند يا خير؛ از سوي ديگر اين نامگذاري خواننده اي را كه اطلاعات كافي ندارد را گمراه مي كند و اين نام، فراروي از قالب را از او پنهان مي كند و چه بسا فراروي از قالب هاي كلاسيك و آميختن شان زمينه ي حركت شعري بسيار ارزشمندتري شود اما به كار بردن واژه ي “غزل” در نام آن باعث مي شود به فراروي به چشم خوانندگان و منتقدين نيايد و همه با پيش داوري با آن روبرو شوند. از همين رو تمامي نقدها و نكاتي كه در اين متن خدمت شما عرض مي كنم از اين پس به قالب غزل اختصاص خواهد داشت و به متون سروده شده در قوالب ديگر يا فراروي از قالب نخواهم برداخت.

مهدي موسوي مي گويد “غزل روايي” به اشتباه “غزل فرم” ناميده شده است؛ اين جمله درك اشتباه او را حتي در مفاهيم پايه اي مانند فرم و روايت نشان مي دهد. شعر روايي يعني چه؟ كسي كه مفهوم پايه اي “فرم شعر” را به درستي درك كرده باشد، غزلهاي فرماليستي اين دهه را “غزل روايي” نمي نامد چرا كه تاريخ غزل انباشته از غزل هاي روايي است و از حافظ تا پروين اعتصامي، رهي معيري، سيمين بهبهاني و همه ي ديگر غزل سرايان كلاسيك انبوهي غزل روايي در ميان آثارشان دارند، اما فرم شعرشان بنا بر ساخت كلاسيك غزل و بر واحد بيت بنا شده و انبوهي كلمات، تصاوير و عبارات اضافي به ضرورت وزن و قافيه در شعرشان حضور دارد كه از ديد بوطيقاي شعر كلاسيك به هيچ وجه يک نقطه ي ضعف به حساب نمي آيد اما از نقطه نظر پسا-سنتي و فرماليستي به هيچ وجه نمي توان آنها را قابل قبول دانست. اگر نخستين و ساده ترين تعريف ارائه شده بر فرم در شعر فارسي توسط رضا براهني را در نظر گرفته و فرم را “طرح تكوين تصاوير” يا به قول امروزين دكوپاژ آن تصور كنيم؛ نود درصد غزل هاي سروده شده در دو دهه ي اخير هم از اين رويكرد فرماليستي بي بهره اند و با غزل هايي فرماليستي كه مهدي موسوي به اشتباه “غزل روايي” مي نامد تفاوتي عظيم و انكار ناشدني دارد؛ موضوع به هيچ وجه اين نيست كه اين فرماليسم نوعي ارزش است، موضوع اين است كه عدم درك مفاهيم ساده اي مانند فرم شعر مي تواند ما را به بيراهه بكشاند و عمري فعاليت مان را تحت شعاع قرار دهد.

در ساده ترين و كلي ترين تعريف، در فرم شعر هر عنصر روايي، هر تصوير و هر واژه بايد به دليل نياز كاربردي به كار رود و استفاده از هر واژه و عنصر اضافي -حتي به اجبار و براي رعايت قواعد قالب- باعث شكستن و ويراني آن فرم خواهد شد؛ حال حتي اگر تصور كنيم منظور مهدي موسوي از جمله اي كه ذكر شد به اشتباه درك شده است، نگاهي به آثار او نشان مي دهد كه او در هيچ يك از سروده هايش قواعد فرم شعر فرا-سنتي را رعايت نكرده است و سروده هايش مملو از حشو و اضافاتي هستند كه به جبر قالب به متن اضافه شده اند. ادعاي من اين نيست كه در نوشتار موزون من اين قواعد به شكل ايدآل رعايت شده اند اما حداقل ترين ايدآل اين است که تلاش و ذهن تربيت شده ي شاعر براي رعايت قواعد شعر امروز و دست يابي به فرم هاي مدرن و فرامدرن شعري در متن ديده شود.

امروزه ما ديگر به تعريف شمس قيس رازي شعر نمي گوييم و بنا بر تعريف امروز ما شعر ديگر تنها “كلام موزون و مقفي” نيست اما ارزش اكثر غزلهاي سروده شده در دو دهه ي اخير به محض در نظر گرفته نشدن وزن و قافيه شان از نظر ناپديد مي شود و اين نكته نشان مي دهد كه ما در يكي از مهم ترين وظايف خود كه تبيين و معرفي امكانات و توانايي هاي قالب غزل است، موفق نبوده ايم و اشتباه عده اي از ما باعث شده است که انبوهي از جوانان به سرودن متوني روي آورند در حدود يك قرن است كه ديگر شعر شمرده نمي شوند و تنها تفاوت شان با غزل هاي كهن زبان امروزين آنهاست.

هر اثر هنري پيش از تحليل دانسته مي شود، شعر به محض شنيده شدن با الگوهاي ذهني ما-كه مجموعه ي تجربه هاي ما در همان حيطه است- برخورد مي كند، احساسات ما را تحريك مي كند و سپس دلايل لذت بردن يا لذت نبردن و حتي ناراحتي خود را تحليل مي كنيم. براي رسيدن به شعر همه ي عناصر شكل دهنده ي شعر مانند زبان، موسيقي، فرم، فضا و… بايد با هم به هارموني برسند و ضعف هر كدام، باعث نابودي و يا حداقل ضعف شعر خواهد شد. بايد به اين نكته دقت كرد همه ي استانداردهايي را كه در شناخت شعر سپيد به عنوان شعر به كار مي بريم، بايد براي غزل هم به كار ببريم و اين كار را بايد فارغ از دشواري هاي سرايش آن در قالب انجام دهيم. شايد دليل بخشي از بيراهه هاي امروز همين دشواري هاي سرايش شعر واقعي در قالب باشد كه برخي از شاعران را وا مي دارد به گمان پيدا كردن راهي ميان بر، تنها به زبان امروز و آميختن قالب هاي گوناگون بسنده كنند و در پي كشف توانايي هاي واقعي غزل نباشند و نه تنها خود كه شاعران جوان تر را هم به دنبال خود بكشانند.

درك پست مدرنيسم و كسب دانش درباره ي فلسفه ي امروز جهان از لوازم نخستين سرايش نيست اما نخستين ابزار لازم در سرايش متني در وضعيت مدرن، پست مدرن و يا حتي خوانش متني با نگاه مدرن يا پست مدرن است.

هرچند بايد چندباره تاكيد كنم كه پست مدرنيسم خود به هيچ وجه ارزش محسوب نمي شود، همانطور كه مدرنيسم يا سنت ارزش نيستند و در همه ي اين وضعيت ها مي توان به آثار ادبي شگفت و بزرگ دست يافت و شايد سرايش شعر با نگاه سنتي براي يك شاعر مناسب تر از وضعيت هاي ديگر باشد و شاعر ديگري امكان دستيابي به شعر ناب را در فضاي مدرن بيابد و اين به شيوه ي انديشه و زاويه ي نگاه هر فرد به جهان بستگي دارد.

انساني كه تا مغز استخوان سنتي است و اين سنت گرايي را در رفتار و مناسبات اجتماعي اش به روشني نشان مي دهد، چگونه مي تواند شاعري مدرن يا پست مدرن باشد؟ در نهايت شايد بتواند رونماي كارش را مدرنيزه كند، ولي اين مدرنيزاسيون به همان اندازه به مدرنيسم شباهت دارد كه جامعه ي ايران در دوره ي سلطنت رضا خان جامعه اي مدرن محسوب مي شد. يكي از نخستين سوء تفاهمات در رابطه با پست مدرنيسم اين تصور است كه با نام بردن از ابزارها و پديده هاي مدرن در قالب سنتي مي توان به فضاي پست مدرنيستي رسيد چرا كه پست مدرنيسم در هنر به معناي آميختن سنت و مدرنيته است.

چنين ديدي در هنر پست مدرنيسم، به خصوص هنرهاي ديداري و بيشتر از آن در معماري وجود دارد اما نخستين ابزار لازم براي اين كار درك معناي واقعي مدرنيته و همچنين سنت است و بازگشت به سنت به عنوان واكنش و نقدي به مدرنيته صورت مي گيرد كه از اشراق خالي است و مي كوشد حاصل عقل و دانش مطلق باشد. سوءتفاهم ديگر درباره ي پست مدرنيسم تقلیل تمامی این نحله ی فکری به نوعی کولاژ و آميختن سطحي و ساده ي سازه هاي نامتجانس است براي دستيابي به فرمي بي شكل كه مفصل به آن خواهيم پرداخت اما پيش از آن بايد از خود بپرسيم آنچه در جهان ادبيات داستاني مدرن به عنوان جريان سيال ذهن شناخته مي شود و نويسندگان بزرگي چون جويس و ديگران آثار جاودانه اي با استفاده از آن نوشته اند، چه تفاوت شگرفي با آنچه در فضاي ادبي ايران به اشتباه به عنوان پست مدرنيسم شناخته مي شود دارد؟ پس چه چيز شاعران ما را وامي دارد تنها بر اساس يك تكنيك ظاهري در قالب، متني را پست مدرن بنامند؟ در هيچ جاي جهان شاعران شعر خود را از روي فلسفه و تئوري و به دنبال آن نمي نويسند؛ شعر هر شاعر بايد بازگوكننده ي تئوري باشد و وظيفه ي منتقد است كه اين تئوري ها را استخراج و در اختيار ديگران قرار دهد -تازه اينجا درباره ي تئوري هاي ادبي صحبت مي كنيم و نه فلسفه- حال تصور كنيد كسي براي ارتقاء شعرش و امروزي شدن، تصورات اشتباه ديگران درباره ي به روزترين فلسفه هاي جهان را به مانند نقشه ي راه، پيش رو گذاشته و بر اساس آن ها شعر بگويد!! همچنان كه پيشتر گفتم، نوعي فرم خاص -حتي اگر شامل بي نظمي و مخالف مركزگرايي و… باشد- نمي تواند هميشه -در بيش از يك متن- معرف وضعيت پست مدرن باشد وگرنه ارزش خود را از دست داده و خود به خود به قالبي بي معنا تقليل مي يابد؛ توجه داشته باشيد كه آنچه در اين جمله طرح شد “فرم خاص” و نه قالب خاص بود كه به اعتقاد من در هر قالب ادبي مي توان به فرم هاي گوناگون دست يافت و اين فرم ها هستند كه بايد با ديدي تجربه گرا نگريسته شوند و تكرار بيش از يك بار هر كدام از اين تجربه ها نه تنها فاقد ارزش است كه ارزش وجودي كشف پيشين را نيز از بين مي برد و يا حداقل تقليل مي دهد و در هر فرم تازه بايد كشف تازه اي نهفته باشد.

به همان اندازه كه شاعر بايد ابزارهاي ادبي و لوازم نوشتن را فرا گيرد، به همان اندازه نيازمند اين است كه جهان و محيط اطراف خود را بشناسد و با فرهنگ، اجتماع، سياست و غيره آشنا باشد؛ شاعر نيازمند درك دقيق از جهان و به دنبال آن فلسفه ي روز است و حتي با اين حال هم همه ي شعرهاي يك شاعر نمي توانند در وضعيتي پست مدرن اتفاق افتند همانطور كه همه ي شعرهاي يك شاعر عاشقانه نيست يا در فرم و محتوا به موضوع خاص ديگري اشاره نمي كند.

با اين حال امكانات موجود براي ايجاد وضعيت پست مدرن در غزل وجود دارند و مي كوشم اين امكانات را بررسي كنم و اشاره ي كوتاهي به آنها داشته باشم؛ نخست بايد به اين نكته اشاره كنم كه براي ايجاد وضعيت پست مدرن در شعر، لزومن شعر نبايد بازتاب دهنده ي پست مدرنيسم باشد، شعر مي تواند با بازتاب دادن وضعيت مدرن و نقد آن، در لحظه ي خوانش خود خواننده را در وضعيت پست مدرن قرار دهد و اين نكته اي است كه اغلب دوستان من درك نمي كنند و استدلال شان در رد ارتباط بين پست مدرنيسم بر مركزگرايي غزل استوار است و عدم دسترسي به فرم آزاد و حضور چند صدايي و… -همان تصور كليشه اي رايج درباره ي فرم پست مدرن- است. اين يكي از معدود و شايد تنها اختلاف نظر ميان من و برادر شاعرم محمدرضا رستم بگلو است كه همچنان كه پيشتر عرض كردم به تصور من حاصل يک سوءتفاهم جزيي در تعريف هاست كه اميدوارم با اين توضيحات پايان يابد.

 

از سوي ديگر استفاده از زبان روز و كلمات رايج در زبان محاوره يا عباراتي از زبان هاي خارجي در غزل هم هيچ ارتباطي با پست مدرنيسم ندارد و تنها غزل را به ترانه نزديك تر مي كند. شعر مي تواند با زبان سبك هندي يا سبك خراساني به وضعيت پست مدرن برسد به شرط آنكه شاعر اين وضعيت را درك كرده و به نقد مدرنيته برخواسته باشد. نزديكي به زبان معيار هميشه جزء محاسن شعر هر شاعري محسوب مي شود، اما هيچ دليلي براي پست مدرن ناميدن يك شعر تنها با تكيه بر زبانش وجود ندارد و بسياري از غزل هايي كه در روزگار ما سروده مي شوند به تعريف بوطيقاي شعر امروز حتي نمي توانند شعر دانسته شوند؛ تنها غزلي شعر است كه بدون در نظر گرفتن وزن و استفاده ی هنرمندانه از قافيه و ساير اجزاء قالب باز هم شعر دانسته شود.

امروزه من ديگر نه تنها اصراري به ناميدن غزل به عنوان “غزل پست مدرن” ندارم كه از آن ابا دارم، به خصوص با حاشيه ها و مفاهيم متضادي كه اين عبارت پيدا كرده است، اما معتقدم گاهي مي توان وضعيت پست مدرن را در اين قالب نشان داد و براي اين كار دو روش اصلي وجود دارد:

روش روايي و روش سكوت

روش روايي:

در روش روايي، پارادوكس بين بي كرانگي روايت و گاه مرکزگريزي آن در مقابل مركزگرايي قالب، از طريق تعدد روايات، خرده روايت ها يا روايت های ناتمام و دايره وار به جاي فرا روايت ها، از طريق تعدد صداها، استفاده از امكانات هر دو زبان گفتار و نوشتار و ايجاد چند صدايي -مثلن بوسيله ي نگرش به يك پديده از ديد شخصيت هاي گوناگون و يا بوسيله ي استفاده از امكانات نمايشي و استفاده ي كاربردي از ديالوگ- آميختن ژانرها يا فراتر رفتن از ژانر، استفاده از امكانات ژانرهاي گوناگون ادبي مانند فيلم نامه، نامه، نمايشنامه، گزارش و همچنين ساير هنرهاي ديداري مانند عكاسي،  نقاشي و غيره… اين يكي از بزرگترين و مهم ترين روش هايي است كه مي توان براي دست يابي به شعر و وضعيت پست مدرن در قالب غزل در پيش گرفت و مي توان از تكنيك هايي كه گفته شد در اين راه بهره جست. كوتاه تر يا بلند بودن سطرهاي شعر از مصرع هاي غزل نيز مي تواند تكنيكي موثر و كمك بسيار بزرگي براي گريختن از كليشه هاي قالب و رساندن غزل به متن و شعر باشد؛ در اين مورد از اصطلاح “موقوف المعاني” استفاده نمي كنم چرا كه معتقدم گرچه اين همان تكنيك است اما بايد با زاويه ي نگاه ديگري استفاده شود، چرا كه گذشتگان از اين تكنيك براي رساندن قالب به يك متن يكبارچه و امروزين استفاده نمي كردند و آن را براي ضرورت هاي ديگر ادبي به كار مي بردند. اين تكنيك ها تكنيك هايي هستند كه نه به سبب حضورشان در تاريخ ادبيات كلاسيك كه به دليل ضرورت هاي سرايش امروزين بايد مورد توجه قرار گيرند و وقتي سخن از ظرفيت ها و امكانات غزل به ميان مي آيد، منظور امكاناتي است كه هر شاعر مي تواند خود در قالب بيابد يا از ديگران بياموزد تا شعر امروز را در قالب پديد آورد، نه جستجو در متون كهن به دنبال اختيارات و شگردهايي كه پيشينيان به ضرورت زمان و نگاه خود از آن بهره مي بردند. يكي دانستن اين دو نگاه باعث مي شود به دور باطل تكرار شعر كهن افتاده و از مسير اصلي دورتر شويم.

همچين بايد كوشيد براي كاهش از مركزگرايي ذاتي غزل تا حد امكان از استفاده از رديف پرهيز كرد و قافيه را تا حد ممكن سبك و كوتاه برگزيد. براي سرايش چنين متني در قالب بايد بارها وزن و قافيه و ساختار جملات را در ذهن تغيير داد، قافيه را به درون مصرع منتقل كرد و كلمه ي ديگري از مصرع را به جاي قافيه انتخاب كرد تا آنجا كه قالب به تصرف شعر درآيد و نه برعكس.

نمونه هاي بسيار خوبي از غزل هاي معاصر با استفاده از اين تكنيك ها سروده شده است؛ محمد رضا رستم بگلو، مجيد معارفوند و ديگر غزل سرايان معاصر با فراتر رفتن از قالب -بدون شكستن آن- غزل هاي ارزشمندي سروده اند و من هم تجربه هايم را كه حاصل آميختن گونه هاي مختف نوشتاري مانند گزارش، فيلم نامه، نمايشنامه و غيره … و قالب غزل هستند در كتابم “پرونده ي برزخ” و پس از آن منتشر كرده ام.

نبايد فراموش كرد كه لازمه ي وضعيت پست مدرن، فراتر رفتن از وضعيت مدرن است -اين بحث كه در جامعه ي امروز ايران و حضور سنت اين امكان چقدر وجود دارد، مجال ديگري مطلبد- و فراتر رفتن از مدرنيته به معني نقد مدرنيته، نقد رفتارها و ساختارهاي مدرن است كه جهان و آدم ها را يك شكل و شبيه هم مي خواهد. قالب غزل به ما امكان مي دهد فضاي تنگ و بسته ي جامعه امروز را -البته شرايط جامعه ي مدرن را و درباره ي مدرن بودن جامعه ي امروز ايران بحث بسياراست- بازتاب دهيم و با قرار دادن شخصيت هاي روايت در فضاي تنگ قالب شرايط نقد فضا را در ذهن مخاطب فراهم و زمينه ي خوانشي پست مدرن را فراهم كنيم.

مدرنيسم با اين باور آغاز شد كه علم به تنهايي مي تواند ما را به سر منزل مقصود و خوشبختي ابدي برساند اما علم ما را به اروپا، آسيا و آفريقاي ويران از جنگ جهاني و به هيروشيما و داخائو و ديگر اردوگاه هاي كار اجباري رساند، به همين دليل غزل مي تواند حامل وضعيت پست مدرن باشد چرا كه بازگشتي به سمت اشراق و احساس ذات تغزل است. مدرنيسم فلسفه ي تقدير است و پست مدرنيسم فلسفه ي اتفاق؛ سرايش در وزن به صورت ناخودآگاه ما را وا مي دارد كه واژه ها را نه بر اساس معنا كه بر اساس نزديكي معنايي به وزن و موسيقي شعر برگزينیم و اين امر باعث دسترسي وسيع تر ما به ناخودآگاه و حضور بيشتر اتفاق در شعر مي شود. دقيقن به همين دليل بايد هر شعري در فرمي متفاوت زاده شود، اتفاقي تازه باشد و مهندسي كردن شعر كه شيوه اي مدرن-سنتي است به حداقل برسد؛ در واقع بايد هر تكنيك را آنقدر آزمود كه دروني شده و در لحظه ي سرايش مانند يك مكانيزم خودكار عمل كند و شعر را به سامان برساند. سويه ي ديگر اين روش تاكيد روي كلمات از بعد زبانشناختي زبان است و دال را معادل مدلول و نام را معادل شيء به حساب آوردن؛ به اين ترتيب مي توان سطرها و طبقات زبان و فرم و فضاي شعر را به شكل مدلي از جهان و جامعه درآورد و به نقد طبقات و ساختارهاي جامعه پرداخت.

 

در روش دوم كه آن را روش سكوت یا ضد روایت مي ناميم، غزل فاقد روايت اصلي يا به طور كلي روايت است، و تاكيد اصلي بر روي فرم و قالب غزل است و بر پروسه ي نگارش و خوانش.

سرودن متني كه هيچ روايتي ندارد به جز روايت نوشتن همان متن – البته به شرط آن كه متن تا آنجا قدرتمند و با ارزش، و شامل اصولي كه پيشتر درباره ي شعر گفته شد باشد، كه  خواننده آن را به عنوان شعر دريافت كند- و خود من كوشيده ام تجربه هايم در اين زمينه را در كتابم در فصلي جداگانه به نام “سرودن از هيچ” گردآوري كنم و برخي تجربه هاي ديگرم را منتشر كرده يا در آينده ي نزديك منتشر خواهم كرد.

قابليت ديگر اين روش بازآفريني روايت هاي قديمي و آشنا براي اغلب مخاطبين است كه بدون روايت كردن شان و تنها با چند اشاره و نشانه مي توان آنها را منتقل كرد و در عين حال مي شود تغيير داد، گاه وارونه و بازآفريني كرد و همزمان تاكيد اصلي را روي فرم روايت، چرايي و چگونگي روايت گري و همچنين قالب گذاشت.

نكته ي بسيار مهمي كه نه تنها در غزل که در همه ي شعرهاي معاصر بايد به آن توجه شود

ساختن فضاهاي گوناگون با ساختار شعر و بازسازي ساختارها و فضاهاي گوناگون در آن و شباهت آن معماري يا ساير هنرهاي ديداري است. تصور اشتباه رايج كه با نوشتن كلمه ي “بالا” يا “بلند” و امثال آن مي توان فضاي مرتفع ايجاد كرد و بالعكس، آفت ديگري ست كه امكان توليد آثار باارزش بسياري را از بين مي برد. مي توان از ساختار قالب غزل براي ايجاد فضاهاي بسياي استفاده كرد، از كره كه شكل اوليه و سنتي آن است تا استوانه، مكعب و حتي حفره… استفاده از امكانات غزل در معماري زبان ارتباط بسيار نزديكي به روش دوم دارد و بهره گيري از اين امكانات باعث تقويت و موفقيت در روش سكوت خواهد شد. البته تاكيد بر استفاده از اين امكانات در روش سكوت نبايد باعث شود تصور كنيم اين امكانات به اين روش اختصاص دارند كه از اين امكانات بايد در هر شعري بهره جست همچنان كه بهره وري از آنها و در روش روايي باعث ايجاد حجم و فضا در شعر و استحكام و زيبايي اثر خواهد شد و تاثير آن را بر مخاطب صد چندان خواهد كرد.

سويه ي ديگر تاكيدم بر ارزش محسوب نشدن وضعيت پست مدرنيسم در شعر، اين است كه نقد يا رد تئوري ها و تعريف هاي يك شاعر به هيچ وجه به معناي سنجش ارزش ادبي آثار او نيست و شاعراني كه ايده هايشان به هر اندازه در اين نوشته مورد نقد قرار گرفته را تنها و تنها بايد بر اساس آثارشان سنجيد و به عنوان مثال قصد من از نقد تئوري هاي عزيزم مهدي موسوي يا ذكر اختلاف جزيي انديشه ميان من و برادرم محمدرضا رستم بگلو به هيچ وجه انكار شعر اين عزيزان يا زحماتي كه براي غزل كشيده اند نيست، چرا كه شايد هيچ كس به اندازه ي اين دو نفر در نگارش، تبليغ، ترويج و گسترش اين جريان زحمت نكشيده است و اگرچه اين دو برادرم در جهت هاي مختلف و مخالف حركت كرده اند، اما در نفس كشيدن امروز غزل بيش از همه سهيم اند و از اين جهت كه من بیش از يك دهه سكوت اختيار كرده و اين عزيزان لحظه اي از اين امر پا پس نكشيده اند، سهم بسيار بزرگ تري از خود من در شكوفايي غزل امروز دارند.

زبان به عنوان بزرگترين نظام نشانه ها در ارتباطات انساني، همانند موجودي زنده نيازمند شرايطي براي بقا است و در غياب اين شرايط بيمار و رنجور مي شود. زبان در سه سطح جريان و حركت دارد؛ “زبان علم” كه بالاترين سطح زبان است و براي انتقال دانش بشري به ديگر دانش پژوهان و متخصصان هر رشته به كار مي رود. پايين ترين سطح زبان “زبان روزمره” است كه مردم يك جامعه براي برقراري روابط روزمره از آن استفاده مي كنند. از آنجا كه دانش بشري نسبي است و هر روز در حال پيشرفت است، زبان علم هر روز با ظهور واژه ها، عبارات و اصطلاحات تازه و كاربردهاي تازه براي واژه هاي موجود و… در حال رشد است و بدون حضور يك واسطه كه بتواند پلي ارتباطي بين اين دو سطح زبان باشد، خلاء و شكافي عظيم و روزافزون بين زبان هاي علم و روزمره ايجاد و تمامي زبان بيمار و رنجور خواهد شد. بي آنكه قصد ورود به مبحث “هنر براي آرمان يا هنر براي هنر” را داشته باشم، نخستين و پايه اي ترين وظيفه ي هنر و ادبيات، ايفاي نقش واسطه ميان اين دو سطح از زبان است؛ وقتي گفته مي شود “مامايي شاخه اي از علم طب است”، ما “شاخه” را به معناي بخش به كار مي بريم در حالي كه در گذشته، روزي شاعري مثلن علم را به درختي تشبيه كرده و بخش هاي تخصصي آن را به شاخه هاي درخت، و به اين ترتيب “شاخه” معناي تازه اي يافته است. زبان به همين ترتيب رشد و تغيير مي كند و به روز مي شود، نويسندگان كلمات و عبارات توليد شده در زبان علم را در آثارشان به كار مي برند و خوانندگان را با آنها آشنا و آن واژه ها را به زبان روزمره اضافه مي كنند. به اين ترتيب وجود يك چرخه ي سالم عرضه و تقاضا و فضاي سالم ادبي و حضور رسانه هاي آزاد براي انتشار ادبيات از ضروريات رشد زباني و به تبع آن فرهنگي جامعه است. متاسفانه در كشور ما قرن هاست كه به دليل فقدان حضور اين چرخه و به دليل حضور قدرت هاي استبدادي، سانسور، تنگناهاي مذهبي و فرهنگي و همچنين عدم آشنايي مخاطبين با پيشرفت هاي شعر امروز ايران كه با نگاه به پيشرفت ادبيات و فلسفه در زبان ها و فرهنگ هاي ديگر صورت گرفته… ارتباط ادبيات و مخاطبين آن از بين رفته است و درصد بسيار كوچكي از مردم ما خواننده ي توليدات ادبي هستند. خوشبختانه جريان بازسازي غزل با بهره گيري از قالب هاي كلاسيك -به مثابه عنصري آشنا براي جامعه- به روزآوري آن و به كار بردن زبان امروزين در آن، پتانسيل بالايي در آشتي دادن مخاطبين شعر -هرچند بخش كوچكي از آنان- را با ادبيات دارد و اين جريان شاعران بسيار خوبي به جامعه ي ادبي معرفي كرده است. فارغ از اين كه اين شعرها حاوي كدام نوع نگاه هستند و از زاويه ي سنت، مدرنيته یا پست مدرنيته به جهان مي نگرند، شاعران اين نسل با زبان روزآمد، ساختارهاي استوار، تصاوير زيبا و امروزين، لحظات شاعرانه و نگاه انساني به جهان، سهم بزرگي در شعر امروز ايران دارند و گذشته از عزيزان و بزرگاني كه پيشتر نام بردم،

دهها و دهها شاعر خوب ديگر را مي شناسم -و همچنين شاعران عزيز ديگري كه به دليل فقدان همان سيستم و زندگي در تبعيد از افتخار شناخت و خواندن آثارشان بي بهره مانده ام- كه در اين تلاش سهيم بوده اند اما بردن نام همه ي آنها در اين نوشته نمي گنجد و از سويي نگرانم با فراموش كردن نامي، باعث رنجش عزيزي شوم  كه هرگز منظور من نبوده و نخواهد بود و ارادتم را پيش از اين و مستقيمن خدمت تك تك اين برادران و خواهران عزيزم ابراز كرده ام. تنها به اين نكته اشاره كنم كه در ابتداي حركت و ظهور اين جريان، ما متاسفانه هميشه غيبت صدا و شعر زن را در آن حس مي كرديم كه خلاء بزرگي بود، اما امروز از ميان زنان، شاعران بسيار قدرتمندي حضور دارند كه با پر كردن اين خلا فضا و فصل تازه اي به غزل فارسي اضافه كرده اند كه نقطه ي قوت ديگري براي غزل و شعر امروز ايران است.

در پايان اين نوشته بايد خدمت شما خوانندگان، همكاران و عزيزانم عرض كنم كه هيچ اهميتي ندارد چه كسي غزلش را چه مي نامد و يا چه كسي ادعا مي كند آغازگر چه موج ادبي بوده است؛ همچنان كه يكي از اساطير و بزرگان غزل، سعدي مي نويسد: مشك آن است كه خود ببويد؛ نه آنكه عطار بگويد. تنها كسي كه مي تواند شعري را و كارنامه ي شاعري را قضاوت كند شما هستيد و خود شاعر كمترين حقي در اين باره ندارد. بر اساس يكي ديگر از مشهورترين شيوه هاي نقد و نگاه پست مدرن، از لحظه ي انتشار يك اثر مولف آن مرده است و اين مخاطب شعر است كه صاحب اختيار مطلق متن اوست و تعاريف شاعران از شعرشان -حتي آنچه كه من ممكن است در اين متن درباره ي خود و شعرم گفته باشم- كوچكترين ارزشي و اهميتي ندارند. بزرگ ترين نصيحتم به شاعران جوان تر اين است كه به دنبال نام هاي دهان پركن و دنباله روي از موج هاي گذراي ادبي نباشند و درك هيچ كسي را نسبت به جهان به قضاوت خود برتري ندهند و تنها آن چيزي را به عنوان حقيقت بپذيرند كه حاصل مطالعه، تحقيق و زحمات خود آنهاست. چه بسا من كه در اين نوشتار قصدي جز كمك به پيشرفت و تكامل هنرشان ندارم، به دليل ناآگاهي و يا اطلاعات اندك و ناقص، آنها را به اشتباه انداخته و از حقيقت و زيبايي دورتر كنم. متاسفانه در كشوري زندگي مي كنيم كه ادبيات روزش راهي به سيستم آموزشي اش ندارد و كارگاه ها و جلسات ادبي با انبوهي از نظرات مخالف و متضاد مكان خيلي مناسبي براي آموزش هنر و ادبيات نيستند -البته از قاعده حرف مي زنم و نه استثناء- و هر كس ناچار است خود راهنما و آموزگار خود باشد به همين دليل به آنها شديدن توصيه مي كنم چشم بسته دنباله روي هيچ كس نباشند و تنها راهي را در پيش بگيرند كه انتخاب خود آنها و حاصل تحقيق، دانش و انتخاب آگاهانه ي خود آنهاست چرا كه هيچ كس در اين جهان تمامي حقيقت را نزد خود ندارد و هيچ كس نبايد به خود اجازه دهد كه براي ديگران و مسير كارشان تصميم بگيرد.

هنر و ادبيات تنها عرصه ايست كه شباهت در آن نه مايه فخر كه مايه شرمساري است و شباهت دو شاعر به هم يكي از آنها را -و يا هر دو را- به مقلد ديگري تبديل مي كند؛ ادبيات تنها عرصه اي است كه بايد همه ي راه هاي رفته را شناخت تا بتوان از آنها پرهيز كرد.

در پايان بايد از شما به خاطر متن عجولانه ام عذرخواهي كنم چرا كه فرصت بسيار كوتاهي براي نوشتن داشتم و تاكيد كنم كه نه تنها پذيراي هرگونه نقد و مخالفتي هستم که با جان و دل آن را انتظار می کشم و ايمان دارم بدون نقد شدن، فرصت رشد و تكامل هرگز فراهم نمي شود.

با سپاس و عشق

نهم ژانویه 2014

استکهلم