شعری از فرشاد کرماجانی

3

 

 

 

شعری از فرشاد کرماجانی

 

با تو همه چیز پس از چای می چسبد ،

حتّی حمایتِ خودم که زنده به گور می شوم

با دستانِ یک افسرِ نازی ،

یا شاید ماندم و دین زُداترین مردِ شوروی شدم ،

این کافه ها و انجمن ها و با قلم ، قهوه هم زدن ها،

درست مانندِ سمفونیِ سومِ بتهوون در

پارتی های شبانه است ،

با تو همه چیز پس از چای می‌چسبد ،

نه قهوه و ترک و کوبا و فرانسه و افغان و قهوه ی جغرافیایی!!!

من اگر کمونیست بودم ، خودم را شقّه شقّه می‌کردم

از فریبِ این ایسم ها ،

البتّه ما همانجا در سیبری هم میشد مسلمان شویم

چون  نَصرُ مِنَ الله وَ فَتحٌ قَریب . بله.

یا شاید شخصِ اولِ پاسخگو به

سقوطِ طیاره هایِ عصرِ آتشِ لوفتانزا در تهران بودم ،

کی به کیست!!

می نشستیم و می خوردیم و تُف به قبرِ آزادی خواهان .

درست مثل حاج کریمِ شیره ای در تشکیلاتِ ناسا ،

یا معسود کلاغ در مهّمترین اثرِ دالی.

دنیا کاری با ما ندارد گلم!!!

ما یک شیر می کُشیم ،

گردنش با قطعِ یک درخت همسان و موازی میبُرد ،

بعد حیات وحش می میرد ،

بعد آهن و ماشین به منصهٔ ظهور می رسند ،

بعد آنقدر شرافت داریم که

از آنها عکس و تابلو و پُرتره و هرآنچه که نام ندارد می کِشیم.

خسته که شدیم ، یک فنجان چای می نوشیم ،

چایِ خوشرنگی که خونِ شیر درآن است،

چایِ خوش عطری که

بویِ آمیزشِ پوتین و گِل و گُل و برگ است.

زنده بـــــــاد آزادیِ یواشکیِ زنان ،

شعــــارِ ما این است:

هر آوایِ ممنوع، باید دوباره رها شود، مثلِ موهایِ ما.

زنده بـــــــاد فیسبوک و وایبر و ویچت و

واتس آپ و تانگو و نیمباز و اینستاگرام و

تمامِ اسم هایی که برایِ خلقِ شخصیّت خوب است ،

هفت دختران زئوس ، هفت هنرهایِ احساس ،

هفت عجایبِ جهان ، هفت جنگِ نرمِ آدم ها ،

هفت بسته ی  اینترنتیِ اوباما ،

هفت گلولهٔ خوابیده در سینهٔ…

فکرش را نکن ، اینها کلاهشان پشم ندارد ،

اگر داشت که چگوارا با فیسبوک در بولیوی می جنگید ،

یا میرزاکوچک خان با وایبر با قشونِ روس مکاتبه می کرد ،

یا رئیس علی‌ ، دِلوار را رها می کرد و

پایِ تانگو بود و سُلفیدنِ شارژ به حرمسراها!!!

یا تصوّر کن گاندی و ماندلا و لومومبا عضوِ گروهِ

خووشجــــیل ترین ها بودند!!

چه میشُد مارکس هم یک مواد فروش بود در واتس آپ؟

یک ساقیِ طبقاتی که دیگر راسکُلنیکف هم

نیازی به تبر نداشت.

چطور است ؟

یا اینستاگرام پر از عکس هایِ برهنهٔ مادر ترزا بود.

ما هم می دیدیم و چای می‌خوردیم ، با نبات.

جنسِ مارکس اصل است آخِر یا شاید آخَر … اصلِ مارک دار.

عــــــــــیبی ندارَد، یک اَ  و  اِ   که مشکلی نیست.

چایِ چِچن و چالشِ چندش انگیزِ چند چریکِ چاخان

در ارتفاعات چزّابه.

یا دانش آموزانِ چُغوکِ دانشگاهی و پالایشگاهی و

کلأ گاهی به گاهی و هر از گاهی

که با شلنگ مغزشان را می شورند و

رؤیایِ نِمودنِ خلق را دارند با

بیوگرافی نیچه و فریاد مثلِ پاواروتی.

پرچمِ لنگرنشانِ ما رویِ عصایِ ملکهٔ‌ انگلیس، باد می‌خورد.

ما هم سفیرِ صلح ، به کجا برمی خورد!!!

آه که دوست داشتم

با تو ، در آغوشِ گرمِ تو ، بمیــــــــریم و…

بنوش عزیزم،سرد شد، چایمان مسموم است.